Quantcast
Channel: محمد سوری –هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو
Viewing all 73 articles
Browse latest View live

هرآن چیز که باید قبل از تماشای اپیزود ۳ (زیر دریاچه) بدانید

$
0
0

دو اپیزود نخست فصل نهم با ماجرای خاص خودش در اسکارو پخش شد و داستان اول فصل نهم به پایان رسید.حالا و در روز یک شنبه(۱۲ مهر) ، باید منتظر پخش اپیزود سوم و شروع دومین داستان دو اپیزودی فصل(نوشته ی توبی ویتهاوس) باشیم.ولی پیش از رسیدن آن روز، می توان با عکس ها و ده دیالوگ برگزیده از اپیزود (بدون اسپویل) و البته توضیحات رسمی درباره ی این داستان، انتظار را آسان تر ساخت.

توضیح کوتاه درباره ی اپیزود ۳ :

اپیزود سوم فصل ۹، با نام “زیر دریاچه” ( Under The lake) ، شروع دومین داستان فصل نهم به نویسندگی توبی ویتهاوس است.این داستان به جز این اپیزود، اپیزود چهارم را نیز در بر می گیرد و ضمن معرفی هیولاهای جدیدی ملقب به “روح ها” ، یک ویلین جدید به نام “کینگ فیشر” را هم معرفی می کند(داستان کینگ فیشر البته ظاهرا در اپیزود ۴ به اوج خواهد رسید).داستان در یک پایگاه تحقیقاتی زیر آب روایت می شود که خدمه ی آن، متوجه می شوند توسط موجوداتی روح گونه شکار و کشته می شوند و دکتر و کلارا درست از وسط این جریان سر در می آورند.توبی ویتهاوس قبلا در دکترهو اپیزود هایی مثل The God complex  ، A town called Mercy ، The vampires of Venice و School reunion را نوشته است و در تورچوود(اسپین آف دکترهو) نیز نویسندگی کرده است.

خلاصه ی داستان رسمی منتشر شده از بی بی سی

بی بی سی برای اپیزود های به دنبال هم سوم و چهارم خلاصه ی داستان هایی منتشر کرده است.

خلاصه ی داستان اپیزود سوم(زیر دریاچه) از این قرار است:

وقتی که یک پایگاه زیر زمینی تحت حمله قرار می گیرد، دکتر و کلارا باید خدمه ی وحشت زده را نجات دهند و با تهدیدی غیر ممکن مبارزه کنند.ولی چه چیزی پشت پرده ی این وقایع است؟ و آیا آن ها واقعا توسط ارواح تسخیر شده اند؟

همچنین خلاصه ی داستان اپیزود چهارم(مقابل سیل) که آن نیز به نویسندگی توبی ویتهاوس است و دنباله ی اپیزود سوم است، از این قرار است:

در یک پایگاه نظامی دور افتاده، ارباب جنگی بیگانه ی مهیبی به نام “the Fisher King”(شاه ماهیگیر) ، نقشه ی پیچیده ای را طراحی و اجرا می کند تا بقای خود را تضمین کند.موج های این وقایع در تمام جهان احساس خواهد شد.آیا این زنجیره ی وقایع اجتناب ناپذیر است؟و آیا دکتر می تواند کار غیر قابل تصور را انجام دهد؟

لازم به ذکر است که برایان مینچین(تهیه کننده ی ارشد فصل ۹) در توضیحاتی گفته که اپیزود چهارم ، چند صد سال قبل از اپیزود سوم رخ می دهد که در آن دکتر مجبور است برای نجات آینده، گذشته را تغییر دهد.

۱۰ دیالوگ منتخب از اپیزود سوم

اپیزود سوم (به صورتی بسیار محدود تر از اپیزود های اول و دوم) برای جمع اندکی از منتقدین و طرفداران پخش شد و یکی از آنان، ۱۰ دیالوگ بدون اسپویل از این اپیزود را در بلاگ شخصی اش منتشر کرده.این دیالوگ ها توسط سایت های معتبر راستی آزمایی شده اند و تایید شده است که واقعا از همین اپیزود برداشت شده اند و به این شرح هستند:

 ۱ : “سلام ملوانان”

۲ : “کی مسئول اینجاست؟ باید بدونم چه کسی رو نادیده بگیرم؟ “

۳ : “عجیبه.تاردیس این رو ترجمه نکرده”

۴ : “دلت برای زنده بودن تنگ نشده؟ “

۵ : “آروم باش دکتر.آروم! تو وقتی شارلی باسی رو هم ملاقات کردی همینطوری بودی”

۶ : “این پایگاه حالا تحت قرنطینه هست”

۷ : “این نمی تونه واقعی باشه! نه، نه، نه! “

۸ : “تو واقعا دکتر هستی؟ من از طرفدارای بزرگتم”

۹ : “هرکی دقیقا همین انتظارو داشت دستش بالا”

۱۰ : “خب، حداقل اگر من بمیرم، تو می دونی که واقعا بر می گردم و میام شکارت کنم”

تیزر رسمی اپیزود

غیر از تیزر “در قسمت بعد” که در انتهای اپیزود ۲ پخش شد، یک تریلر تلویزیونی دیگر هم برای اپیزود سوم پخش شد که می توانید آن را از اینجا تماشا کنید:

 

عکس های رسمی منتشر شده از اپیزود سوم

12079583_902432773138212_9043391408086982896_n 12079420_902432833138206_2678071134234436861_n 12074847_902433089804847_3609897522575305472_n 12045356_902433203138169_7359825963626507201_o 12049175_902433059804850_382585876061796853_n 12049243_902432839804872_2205027294970446390_n 12072576_902432919804864_619296531268380914_n 12043023_902432949804861_8120442835191260491_n 12039553_902432863138203_6959205648243156763_n 12039419_902432856471537_6019677704416076814_n 12038563_902432853138204_3024977058569093707_n 12033169_902432983138191_5538422854098417258_n 12036884_902433199804836_3481219813224765545_n 12038008_902432836471539_4408284454160694810_n 12038327_902432989804857_7354027924180153729_n 12020045_902432923138197_5132093644376968131_n 11999790_902432993138190_4747259282673762527_o 11224315_902433049804851_1519210071183892894_n 11219303_902433206471502_1803780284369039198_n 11215848_902433033138186_5395223664473192046_n


نقد و بررسی تحلیلی اختصاصی دو اپیزود نخست فصل نهم

$
0
0

نقد تحلیلی اختصاصی دو اپیزود ابتدایی فصل نهم و داستان اول این فصل را در هووین بخوانید.این نقد حاوی اسپویل از دو اپیزود نخست فصل است و نکاتی از داستان آن را لو خواهد داد.نقد تحلیلی بر خلاف نقد های مرسوم هفتگی ، به موارد فنی و بازی بازیگران و به طور کلی فرم کار نمی پردازد.بلکه پس از اتمام هر داستان(خواه تک اپیزودی یا دو اپیزودی) ، لایه های عمیق تر آن داستان را بررسی می کند.

می خوام یک داستان درباره ی دکتر برات تعریف کنم. داستانش کلاسیکه !

میسی

نقل قول بالا شاید معنا و فحوای اساسی دو قسمت نخستین سری نهم (فصل ۳۵ ام) دکترهو و اولین داستان این فصل باشد.این داستان، چیزی نیست جز تلاش شورانر(استیون موفات) برای روایت یا شاید بازگو کردن یک داستان کلاسیک.

قبل از هرچیز، بیایید معنای کلاسیک را بررسی کنیم.دکترهو به دو دوره ی زمانی تقسیم شده است.اولی از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۸۹ موسوم به دوره ی کلاسیک، و دومی از سال ۲۰۰۵ تاکنون که به نام دوران مدرن شناخته می شود.به فاصله ی میان سال های ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۵ هم دوران خلاء می گویند که در آن به جز یک فیلم تلویزیونی آمریکایی و شماری نمایش رادیویی و داستان و رمان و کامیک، خبری از تایم لرد یاغی نبود و دکتر را به اقتدار پیشین و پسینش در قاب تلویزیون نمی دیدیم.اما این نامگذاری چیزی جز قراردادی مورد توافق همگان نیست.سوال اساسی این است که وقتی عنوان “کلاسیک” برای یک هوادار دکترهو بیان می شود، چه مفهوم و تصویری به ذهن او متبادر می کند؟ برای بعضی هواداران ممکن است کلاسیک به معنای ۴ فصل اول سری مدرن و دوران دیوید تننت باشد که لحن سریال متفاوت تر و کم ادعا تر بود و جلوه های ویژه و هزینه های صرف شده برای آن محقر تر.در عین حال تفاوت زمانی در آغاز و پایان سری کلاسیک ، ۲۵ سال است.ربع قرن اختلاف زمانی میان آغاز سری کلاسیک و پایان آن وجود ندارد و به تبع زمانه و اقتضای نیاز های مخاطبین روز، فرم و لحن سریال نیز مکررا تغییر کرده است.تا آنجا که بعضی دکترهو را در دوران سیلوستر مک کوی و کالین بیکر، به کل سریال متفاوتی نسبت به دوران جان پرت وی و تام بیکر می شمارند.به همین سبب است که برای بیننده ی سری کلاسیک نیز ممکن است کلمه ی “کلاسیک” معانی متفاوتی را از دوره های زمانی مختلفی تداعی کند و مفهوم یکتایی نداشته باشد.

در “دستیار شعبده باز” و “شاگرد ساحره” ، دو اپیزود نخست فصل نهم سری مدرن، بیشترین تلاش نویسنده بر این بوده که بتواند مقیاسی از کلاسیک بودن را به تمام بینندگان دکترهو از تمام خاستگاه ها و سنین و اقشار نشان دهد.برای کسانی که کلاسیک را مترادف با دوران دکتر دهم می شمارند هث ها و اوود ها و اتحادیه ی سایه و جودون ها، برای آنان که آن را دوره های متاخر سری کلاسیک می دانند دالک های جنگی ، برای کسانی که عصر طلایی دکترهو (جان پرت وی و تام بیکر) را کلاسیک می خوانند دوروس و بازگشت به سوال های اخلاقی مطرح شده در نخستین داستان حضور او و البته بازگشت کارن و برای قدیمی ترین طرفداران سریال که کلاسیک را دوران ویلیام هارتنل( دکتر اول) و ابتدای تولد دکترهو می دانند، شهر دالک ها در اسکارو و دالک های نخستین کلاسیک در دو اپیزود ردیف شده اند تا ضیافتی مطابق پسند و طبع تمام طرفداران قدیمی و جدید دکترهو برپا شود.

داستان نخستین فصل نهم سه خط داستانی عمده را شامل می شود و مابقی موارد تنها چاشنی این سه داستان اساسی هستند.این سه داستان را به اختصار “رحم” ، “دورگه” و “اعتراف” می خوانیم.این سه داستان بن مایه ی اصلی این اپرای دالک ها هستند و طبق سلیقه ی همیشگی استیون موفات، نویسنده ی داستان ، نه به شیوه ای منفک، بلکه در هم تنیده و به صورت غیر خطی روایت شده اند.میزان موفقیت این داستان را می بایست به جز تلاشش برای بازسرایی تمثال کلاسیک در ذهن بینندگان، در توفیق این سه داستان اصلی در نیل به هدفشان جست.

داستان رحم، به اختصار این گونه روایت می شود: کلارا به حقه ی میسی درون یک دالک گیر کرده و دکتر به این تصور که این دالک قاتل اصلی کلاراست، در شرف کشتن اوست.کلارا به دلیل محدودیت های دالک ها در ابراز احساسات نمی تواند خودش را معرفی کند.ولی به طریقی موفق می شود کلمه ی “رحم” یا “بخشش” را بیان کند.دکتر می داند یک دالک نباید چنین مفهومی را درک کند، بنابراین به موضوع مشکوک می شود و حقه ی میسی شکست می خورد و کلارا نجات پیدا می کند.اما دالکِ در برگیرنده ی کلارا چطور توانست کلمه ی “بخشش” را بیان کند؟ دکتر به گذشته می رود، دوروس کودک را از یک میدان مین نجات می دهد و به واقع نسبت به او بخشش نشان می دهد و در نتیجه قطره ای از رحم و شفقت در وجود کسی می کارد که بعدا خالق و آفریننده ی دالک ها و منبع تمام تمایلات آن ها خواهد شد و به این شکل دوست خود را نجات می دهد.

داستان دورگه ، به این صورت پیش می رود: دوروس، خالق دالک ها، در آستانه ی مرگ است.او نقشه ای طراحی می کند : او تلاش می کند دکتر را به قلب امپراطوری دالک ها بکشاند و بعد با فریب یا به زور، انرژی ریجنریشن او را از وجودش بیرون کشیده، هم زندگی خود را نجات دهد و هم دورگه ی هراس آوری از دالک ها و تایم لرد ها پدید آورد که دالک ها را نیرومند تر از همیشه کرده و آن ها را مبدل به یگانه نژاد سلطه جوی کیهان کند.

داستان اعتراف، به اختصار از این قرار است که دکتر به اسکارو دعوت شده، و بنابر دلایلی که مشخص می شود(و درباره اش بحث خواهد شد) نمی تواند این دعوت را رد کند و می داند این سفر به قیمت مرگش تمام خواهد شد.بنابراین آخرین اعتراف و وصیت خود را که رازی تکان دهنده و اسرار آمیز است درون یک صفحه ی اعتراف جای می دهد و آن را به نزدیک ترین دوستش، میسی(مستر) می رساند.

روایت در هم تنیده ی این سه داستان به علاوه ی اضافات بسیار ، این دو اپیزود را می سازد.ولی استیون موفات(نویسنده) و هتی مک دونالد(کارگردان) در روایت هریک از این سه داستان تا چه حد موفق بوده اند؟

پیش تر گفته شد که تلاش اساسی موفات، باز آفرینی حسی کلاسیک برای هر بیننده در قالب این داستان بوده است و برای این مقصود ، دستاویز عناصری از هر مقطع زمانی در تاریخ بلندبالای دکترهو شده است.ولی واضح است که از میان تمام این دوران ها، عصر طلایی تام بیکر مورد علاقه ی اوست و از میان تمام داستان های آن دوره، یک داستان خاص مورد اشاره ی مستقیم او : “پیدایش دالک ها”

پیدایش دالک ها، سومین داستان از دوازدهمین فصل سری کلاسیک بود و شامل ۶ اپیزود ۲۵ دقیقه ای می شد که ده دقیقه ی پایانی اپیزود ششم آن ، شاید یکی از پر تعلیق ترین موقعیت های تاریخ دکترهو باشد.در این داستان، ما برای نخستین بار پیدایش و آفرینش دالک ها توسط دوروس را روی اسکارو می بینیم.اسکارو سیاره ایست درگیر جنگی هزارساله میان دو نژاد به نام کالد ها و ثال ها.ولی کالد ها یک برگ برنده دارند: نابغه ای بی نظیر به نام دوروس که مسئولیت ساخت سلاح ها و جنگ افزار های کالد ها را از درون سنگر زیرزمینی برای حفظ شهر گنبدی کالد ها به عهده گرفته است.دوروس طی تحقیقاتش متوجه شده سلاح های شیمیایی که پیش تر و در طی سال ها جنگ وارد اتمسفر اسکارو شده اند، در حال شکل دادن جهش یافتگی برای هر دو نژاد هستند.او با آزمایش های ژنتیکی ، مرحله ی پایانی این جهش یافتگی را بررسی می کند و متوجه می شود که در پایان، سرنوشت مقدور تمام کالد ها(و البته ثال ها) این است که تبدیل به موجوداتی هشت پا شکل و از ریخت افتاده(ولی همچنان باهوش و با درک درستی از اخلاقیات) شوند.دوروس یک وطن پرست است و چیزی مهم تر از بقای مردمش برایش مطرح نیست.او در ابتدا ماشینی طراحی می کند تا وقتی کالد ها به مرحله ی پایانی جهش یافتگی مذکور رسیدند، در آن بتوانند به آسانی راه بروند و به امورات خود بپردازند.ولی دوروس سودای آن را دارد که نژادش هرگز دوباره درگیر جنگی چنین طولانی نشوند و در خطر نابودی قرار نگیرند.بنابراین سلاحی روی این ماشین حمل و نقل نصب می کند.مرحله ی بعدی کار او آن است که با آزمایش های ژنتیکی درون این ماشین جدید، موجب شود که ماشین تمام احساسات و ادراکات اخلاقی ممکن را حذف کنند و تنها نفرت از هر غیر خودی و بیگانه را پرورش دهد.او این کارش را به سادگی “تلاشی برای بقا” می خواند.وقتی بزرگان کالد ها با نقشه ی او مخالفت می کنند، دوروس به شهر ثال ها می رود و سلاحی شیمیایی به همراه موشکی قدرتمند در اختیار دشمنان خودش قرار می دهد تا مردمش را نابود کنند.ولی این موشک در واقع موجب تسریع در جهش یافتگی کالد ها می شود.در پایان دوروس با وجود مخالفت ها و تلاش های فراوان تمام سران کالد ها، موفق می شود تمام مردمش را جهش یافته کند، درون یک قوطی حلبی مهر و موم کند، تمام احساسات آنان به جز نفرت را حذف کند و ماشین مرگبار و پلیدی پدید آورد که نام “دالک” می گیرد.دالک ها ثال ها را نابود می کنند و با پایان این جنگ، نبردی بزرگ تر علیه تمام کیهان را آغاز می کنند.

دلیل ماندگاری پیدایش دالک ها شاید طرح یک سوال اخلاقی باشد : آیا دکتر باید دست به قتل عام و نسل کشی بزند؟ در واقع درون این داستان، دکتر چهارم(تام بیکر) در مقطعی این موقعیت را دارد که تمام دالک ها را با هم و برای همیشه نابود کند.او چنین پرسشی را مطرح می سازد : “اگر کسی که آینده رو می دونست، بهت یک بچه رو نشون می داد و بهت می گفت اون بچه در آینده یک شیطان و یک دیکتاتور بی رحم میشه، می تونستی اون بچه رو بکشی؟ ” دکتر چهارم البته دالک های کودک را نمی کشد و از آن ها می گذرد.او معتقد است از خباثت محض دالک ها، خیر و خوبی برخواهد خاست و چنین توضیح می دهد که : “خیلی از تمدن های آینده از ترس دالک هاست که با هم متحد می شن.”

داستان آغازین فصل نهم عمیق تر از قبل به سوال مطرح شده در “پیدایش دالک ها” می پردازد و ذات کاراکتر دکتر و قاموس اخلاقی او را کنکاش می کند.و در اینجاست که باید به این سوال پرداخت که چرا دکتر حاضر به رفتن به اسکارو می شود و چرا مرگ خود را مسلم می شمارد؟

سکانس تعیین کننده در اپیزود دوم (شاگرد ساحره) نمایش داده می شود.دکتر به دوروس چنین می گوید:

من به خاطر شرم به اینجا نیومدم.کمی شرم هرگز کسی رو آزار نداده.من اومدم….چون تو مریض بودی، و ازم خواستی که بیام.و چون گاهی اوقات، در یک روز خوب، اگر خیلی سخت تلاش کنم، من فقط یک تایم لرد پیر نیستم که فرار کرده، من دکتر هستم.

جلوتر می بینیم که دکتر خودش می داند که دوروس در پی فریب دادن او برای بیرون کشیدن نیروی ریجنریشن از بدنش است و با این حال این اجازه را به او می دهد – با علم به اینکه دالک های مرده و فراموش شده از فاضلاب های شهر برخواهند خاست و بقیه را نابود می کنند. ولی دکتر چطور نجات یافت ؟ میسی بود که او را نجات داد! آیا دکتر در ابتدا از همسفر شدن میسی با خودش مطلع بود؟ و آیا به کمک او امیدی داشت؟ مشخصا خیر.دکتر فرض را بر این گرفته بود که به تنهایی عازم اسکارو خواهد شد و همراه شدن کلارا و میسی با او ، یک اخلال در برنامه بود.به همین سبب بود که او وصیتش را برای میسی فرستاد و یک مهمانی خداحافظی گرفت.دکتر می دانست که در مقابله با دوروس، انرژی ریجنریشنش از وجودش بیرون کشیده می شود و بر این گمان بود که کسی او را نجات نخواهد داد و تا آخرین ذره ی نیرویش از بدنش مکیده می شود.با این حال او حاضر به فدا کردن خودش برای بزرگ ترین دشمنش، دوروس بود؛ چرا که این معنای دکتر بودن است.او امیدی به زنده ماندن نداشت و خود را برای عازم شدن به سفر مرگش آماده می کرد.در واقع باید اقرار کرد این داستان شخصیت دکتر را عمیق تر از هر داستان دیگری به بیننده نشان داده و معنای عظمت او را بیش از هر داستانی به صورتی ناخودآگاه برای بیننده تقریر کرده.

شاید تکان دهنده ترین سکانس اپیزود اما، سکانس دیگری  میان دکتر و دوروس باشد.آنجایی که دکتر به دشمن قدیمیش خبر می دهد که تایم لرد ها را نجات داده، و اشک در چشمان دوروس حلقه می زند و به دکتر تبریک می گوید و چنین بیان می دارد که :

اگر واقعا تایم لرد ها رو از آتش نجات دادی، دوباره از دستشون نده.تاریک ترین مسیر ها رو به سمت ژرف ترین دوزخ ها طی کن، ولی از مردم خودت محافظت کن؛ همونطور که من می خواستم از مردم خودم محافظت کنم.

شاید با گره گشایی بعدی داستان و مشخص شدن نقشه ی دوروس، چنین به نظر برسد که این سکانس صرفا یک بازیگری از سوی دوروس بابت فریب دکتر باشد، ولی با شناختی که نگارنده از دوروس دارد، معتقد است که حرف های دوروس در این سکانس برخاسته از قلب اوست و آن ها را جدی و به منظور واقع بیان می کند، حتی اگر مابقی حرف های بعدیش تلاشی برای -به زعم خودش- فریب دکتر و سوء استفاده از دلسوزی او برای مکیدن انرژی ریجنریشنش باشد.به این مکالمه ی دکتر چهارم و دوروس در “پیدایش دالک ها ” دقت کنید :

دوروس: من باید از نژاد خودم محافظت کنم.

دکتر: دوروس، برای آخرین بار می گم.تجدید نظر کن.موضوع این ماشین ها نیستند.بلکه ذهن هایی هستند که دستکاریشون کردی و درون اون ها تعبیه کردی.اون ها کاملا شیطانی هستند!

دوروس: شیطانی؟ نه ! اصلا اینطور نیست.اون ها به سادگی فقط برای بقا برنامه ریزی شدند.و تنها راه بقا، غالب شدن برتمام گونه های دیگر حیات هست.وقتی اون ها بتونن گونه ی برتر و غالب در سراسر کیهان بشن، اون زمان و فقط اون زمان صلح وجود خواهد داشت.جنگ ها به پایان می رسند.اون ها نیرویی شیطانی نیستن، بلکه نیرو های خیر هستند.

 دوروس به هیچ عنوان خود را یک مرد بد و شیطانی و دیکتاتور بی رحمی که هست نمی شمارد.او خود را یک دانشمند مترقی و وطن پرست می داند که برای نجات نژادش دست به هر کاری می زند و تا نابودی تمام تمدن ها هم پیش می رود.به همین دلیل است که باید اقرار داشت اشکی که به هنگام شنیدن خبر نجات تایم لرد ها روی گونه اش می نشیند، حقیقی است و وقتی می گوید :”یک مرد باید نژاد داشته باشه! مردم! تابعیت! یک مرد باید به جایی تعلق داشته باشه” این حرف را از ته دل و صمیم قلبش گفته.ما در اینجا دوروس را شاید در منتهای عمیق بودنش می بینیم.جایی که عشقش برای نژادش و اهمیت والایی که برای داشتن مردم قائل است ، به اطمینانش از درست بودن راه خودش اعتبار می بخشد و موجب حمیت او در ادامه ی راهش می گردد و در عین حال، از آنجا که در پایان راه است، در این اطمینان ترکی ایجاد می شود که منجر به طرح پرسش “آیا من مرد خوبی هستم؟ ” می شود.

این داستان را باید چکامه ای برای مفهوم دوستی و دشمنی دانست.در حینی که دکتر و دوروس تا لحظه ی آخر با هم دشمن هستند و در پی فریب یکدیگر، شاید تنها برای یک ثانیه ی جادویی، دشمنی گذشته را به کناری می نهند و چون دو دوست قدیمی با هم می خندند.در عین حال، میسی(مستر)، کسی که بزرگترین دشمن دکتر شمرده می شود،  خودش را دوست صمیمی دکتر می شمارد و دوستی خود با دکتر را “باستانی تر و پیچیده تر از تمدن انسان ها” می خواند و به نظر می رسد انتخاب دکتر برای آنکه میسی وصی او باشد، متضمن آن است که میسی درباره ی رابطه ی خود و دکتر درست فکر می کند و به واقع همانقدر که او روی مقابل سکه ی دکتر بودن است، دکتر را به شیوه ی خاص و عجیب خود دوست دارد و جان خود را با آمدن به اسکارو برای نجات دوستش به خطر می اندازد ( و در نهایت اوست که دکتر را از چنگال کولونی سارف و کابل های مکنده ی انرژی ریجنریشن نجات می دهد). و با به درستی به نتیجه رسیدن همین مفهوم است که وقتی دکتر در پایان می گوید “فکر نمی کنم اهمیتی داشته باشه! دوستان.دشمنان! نه تا وقتی که بخشش وجود داره! همیشه بخشش” ، دو خط داستانی “رحم” و “دورگه” و مفهوم متعالی دکتر بودن و نقشه ی دوروس در اوج به هم می رسند و دکتر دوازدهم را همانطور دکتر می کنند که فداکاری در جعبه ی پاندوریکا، دکتر یازدهم را دکتر کرد و بخشش مستر در پایان فصل سوم، دکتر دهم را! به این ترتیب تنها خط داستانی که در پایان باز می ماند، خط داستانی “اعتراف” است که مشخصا میوه ای است که موفات آن را جلوتر و در ادامه ی فصل خواهد چید.

دستیار شعبده باز/شاگرد ساحره، با موفقیت تمام بزرگترین ویلین های دکترهو-دوروس و مستر- را در خود جای می دهد، به طرزی فوق العاده آن ها را مدیریت می کند و با عمقی مناسب به کاراکتر آن ها می پردازد، حس کلاسیک را برای هر بیننده ای بازسازی می کند و باری دیگر برای ما مفهوم دکتر بودن و عمق کاراکتر خود دکتر را را به تصویر می کشد.همراه دکتر در این داستان همان چیزیست که باید باشد: همراه دکتر و نه شخصیت اصلی داستان.به طور کلی، خیلی آسان است که با چنین داستان جاه طلبانه ای فاجعه ساخت.ولی استیون موفات به طرز فوق العاده ای از پس وظایف زیادی که در همان ابتدای فصل بر دوش خود نهاده بر می آید و داستانی شاید ساده ، ولی به یاد ماندنی و بی نظیر تحویل مخاطبین می دهد.پیرنگ “رحم و بخشش” یادآور دورانی است که او اپیزود هایی مانند Blink می نوشت.داستان هایی با بازی های زمانی فوق العاده ، ولی تمیز و جمع و جور و در چارچوبی تعیین شده و بدون هیچ حفره ی داستانی.بخش “دورگه” بهانه ای می شود برای بزرگترین و به یاد ماندنی ترین تقابل دکتر و دوروس در تاریخ دکترهو و سکانس هایی فراموش نشدنی خلق می کند و داستان “اعتراف”، فصلی جدید با معماهای فراوان را شروع می کند.با وجود ایراداتی که خیلی راحت به این دو اپیزود می توان گرفت ، باید اقرار کرد که آن ها در هدف خود به طرز خارق العاده ای موفق بوده اند و بنابراین، لایق احترامی درخور توفیقشان در اهدافشان هستند و به همین دلیل است که به عقیده ی نگارنده، عنوان بهترین داستان آغازین فصل در سری مدرن را به خود اختصاص می دهند و با فاصله ی اندکی از دو اپیزود “فضانورد غیر ممکن” و “روز ماه” در ابتدای فصل ششم پیشی می گیرند.

1702554_orig

۹ از ۱۰

کانال تلگرام هووین افتتاح شد

$
0
0

کانال هال تلگرام، امکانات جدیدی در شبکه ی اجتماعی تلگرام هستند که امکان اطلاع رسانی اخبار را برای منابع مختلف فراهم می کنند.

می توانید از طریق لینک https://telegram.me/Doctorwhoiran عضو شبکه ی اجتماعی تلگرام هووین شوید.

در این شبکه، از جدید ترین اخبار دکترهویی سایت، به علاوه ی انواع کلیپ ها، ویدیو ها، تصاویر خبری و به طور کلی تازه های دکترهویی از طریق تلگرام آگاه خواهید شد.

با کلیک روی این لینک می توانید عضو کانال تلگرام هووین شده و مطالب ما را از تلگرام دنبال کنید.

توضیحات استیون موفات درباره ی جدایی کلارا، آینده ی سریال و K9

$
0
0

استیون موفات، نویسنده و شورانر ارشد سریال، در مصاحبه ی اخیرش با مجله ی “استیت لاین” ، توضیحات کوتاهی درباره ی جدایی کلارا از دکترهو، آینده ی خودش در سریال و سگ روباتی معروف دکتر ( K9) ارائه داده است.

موفات در این مصاحبه درباره ی جدایی کلارا از سریال و اینکه آیا این جدایی، غمگین است و بینندگان را ناراحت می کند یا خیر، چنین گفت:

من نمی تونم به طور خاص به این سوال جواب بدم.ولی می تونم این رو بگم که کاری که این سریال می کنه، این هست که هرگز جدایی یک بازیگر ثابت رو تبدیل به یک اتفاق عادی نمی کنه.وقتی دکتر کسی رو از دست می ده، وقتی یک دوستی تموم میشه، مطمئنا واقعه روح بینندگان رو نشونه می گیره.

من از این اتفاق در بعضی از سریال ها که یک نفر تصمیم می گیره بذاره بره و به سادگی دیگه اون رو نمی بینیم خوشم نمیاد.ما در این سریال با شما یک پیمان بسته ایم که همیشه کاری کنیم شما جدایی ها را واقعا حس کنید.همیشه! و باید هم اینطور باشه و این کار درستیه.

jenna-coleman-rt-shoot-2015-300x181

موفات درباره ی آینده ی خودش در سریال و اینکه آیا همچنان در سمت مدیریت نویسندگان دکترهو باقی خواهد ماند یا خیر اینطور توضیح داد:

من فکر می کردم تا الان دیگه از این کار خسته می شدم.ولی هنوز اینطور نشده.در واقع حالا و بعد از این سال ها، بهتر از قبل با استرس و خستگی کنار میام.پس حالا دیگه سالانه قرارداد خودم رو تمدید می کنم که بمونم.ولی این امکان وجود داره که اون ها تصمیم بگیرن به قدر کافی من در سریال بودم و بیرونم کنن!

و در پایان، درباره ی سگ روباتی K9 و امکان بازگشتش به سریال، سگی که نخستین بار در دوران دکتر چهارم معرفی شد و مدتی هم همراه دکتر بود و بعدا حضور کوتاهی نیز در دوران دکتر دهم داشت ، او چنین توضیح داد :

من تقریبا اون رو در اپیزود “آخرین کریسمس” قرار داده بودمش و در آخرین لحظات منصرف شدم.در اونجا یک سکانس کامل نوشته بودم که دکتر میگه چقدر بابانوئل خنده دار و مضحکه که یک گوزن شمالی با یک دماغ قرمز چشمک زن داره و همینطور ادامه بده، و بعد K9 ناگهان داخل میشه و دکتر با قیاس اون و رودولف حرفشو می خوره.شاید احمقانه باشه.ولی K9 فوق العاده ست.من کاملا موافق برگشتنش هستم و به محض اینکه ایده و موقعیت مناسبی برای بازگشتش باشه، برش می گردونم.

k9-doctor-who-300x166

اسپین آف جدید دکترهو : کلاس

$
0
0

خبر ساخت اسپین آف(سریال موازی) جدید دکترهو با نام کلاس ( Class ) که یک سریال هشت قسمتی(با طول هر قسمت ۴۵ دقیقه) خواهد بود، توسط بی بی سی تایید شد و ساخت آن از بهار امسال شروع خواهد شد.اطلاعات تکمیلی را از هووین بخوانید.

اسپین آف ها، سریال هایی هستند که در جهان یک سریال خاص رخ می دهند، ولی داستانی متفاوت در فضایی جدید و در گوشه ای دیگر از جهان آن سریال را روایت می کنند.دکترهو با پدیده ی اسپین آف بیگانه نیست و در سری کلاسیک اسپین آف K-9 و در سری مدرن، دو اسپین آف “تورچوود” و “ماجراهای ساراجین” را داشته است.

حالا خبر رسیده که دکترهو در سال آینده اسپین آف جدیدی خواهد داشت.نام این اسپین آف “کلاس” است و قرار است در مدرسه ای که کلارا در آن تدریس می کند، یعنی مدرسه ی کول هیل رخ دهد.مشخص نیست با توجه به جدایی جنا کولمن از دکترهو در پایان فصل جاری، این امر چگونه ممکن است و آیا این به آن معناست که کلارا در این فصل از مدرسه ی کول هیل خارج خواهد شد یا خیر؟ ولی به هر حال این اسپین آف، دلیل معرفی مدرسه ی کول هیل و گذاشتن وقت قابل توجهی برای نمایش و معرفی  آن و آشنایی با کاراکترهای آن در فصل هشتم را به خوبی توضیح می دهد.

اسپین آف “کلاس” شامل هشت اپیزود ۴۵ دقیقه است و بی بی سی مدعی شده هیولاهای کلاسیک و مدرن دکترهو، به اضافه ی هیولاهایی جدید در آن حاضر خواهند شد.همین موضوع نوید ملاقات دوباره با بسیاری از هیولاهایی که مدت هاست در سریال دیده نشده اند(شاید حتی فرشته های گریان) را می دهد.بی بی سی نوشته:

“کلاس سریالی است که در لندن معاصر رخ می دهد.کلاس یک سریال یانگ ادالت از شبکه ی بی بی سی ۳ محسوب می شود و در آن با خطر های وحشتناک، شکسته شدن دیوار فضا و زمان و تاریکی فزاینده ای روبرو می شوید.در کلاس، همان اکشن، هسته ی احساسی و ماجراجویی هایی را تجربه خواهید کرد که در بعضی از بهترین مجموعه های یانگ ادالت (مثل Hunger games ) تجربه اش کرده اید.این، کول هیل و دکترهو است به صورتی که هرگز آن را ندیده اید.”

با وجود مشارکت استیون موفات در پروژه به عنوان تهیه کننده ی اجرایی  (در کنار برایان مینچین) و همکاری در فیلمنامه نویسی، موفات هدایت و شورانری کلاس را به “پاتریک نس” سپرده است.پاتریک نس، از محبوب ترین و معروف ترین نویسندگان رمان های فانتزی و علمی تخیلی یانگ ادالت در سال های اخیر است. از کارهای او می توان به مجموعه ی فانتزی Chaos Walking و  مجموعه ی A Monster Calls اشاره کرد.پاتریک نس همچنین داستان کوتاهی دکترهویی برای دکتر پنجم نوشته که ترجمه ی آن در دستور کار هووین قرار دارد.

استیون موفات درباره ی سریال کلاس چنین توضیح داده:

هیچکس مثل پاتریک نس تاریکی و در عین حال نشاط دنیای یک نوجوان را ثبت نکرده.و حالا او بر آن است که داستان گویی خاص خود را به دکترهو نیز بیاورد.این سریال ، داستان بزرگ شدن در لندن مدرن است، ولی با حضور هیولاها

خود پاتریک نس نیز در این باره چنین گفته :

من هیجان زده و مدهوش هستم که قرار است وارد جهان دکترهو-که به وسعت خود فضا و زمان است- بشوم.در این جهان جای کار بسیاری برای بی شمار داستان محشر وجود دارد، و کار کردن با استیون موفات و برایان مینچین برای یافتن جایی که داستان خودم را بگویم، لذت فوق العاده ای داشته است.من نمی توانم صبر کنم تا مردم قهرمانان کلاس ، و تمام ویلین ها و هیولاهای آن را ملاقات کنند.تا دوران مدرسه را به یاد بیاورند و یادشان بیفتند که وحشتناک ترین تاریکی های عالم ، به همان ترسناکی تلاش برای آوردن نمره ی بالا در مدرسه هستند.

دامیان کاواناگ، مسئول برنامه ریزی بی بی سی ۳ نیز در این باره گفته :

ما هیجان زده ایم که این فرصت را به پاتریک نس بدهیم که با ما و بی بی سی ۳ و خانواده ی دکترهو کار کند.پاتریک مخاطبین جوان را درک می کند و من واقعا خوشحال و شایق هستم که او از استعداد های بی نظیرش در مقام یک داستان گو برای هیجان زده کردن مخاطبین ما در بی بی سی ۳ استفاده کند.بی بی سی همیشه به دنبال نوآوری است و به استعداد های تازه فرصت کار ارائه می دهد.

پالی هیل، مسئول و مدیر برنامه ریزی واحد درام بی بی سی نیز افزوده :

من واقعا خوشحالم که پاتریک نس اولین سریال درامش را برای بی بی سی ۳ می نویسد.ترکیب پاتریک نس و استیون موفات، ترکیب فوق العاده ای است که یک اسپین آف هوشمندانه برای بینندگان ما در بی بی سی ۳ به ارمغان می آورد.

کلاس، یک سریال هشت قسمتی در فصل نخستش است که توسط برایان مینچین، استیون موفات و پاتریک نس تهیه شده و به نویسندگی مشترک پاتریک نس و استیون موفات ساخته خواهد شد.فیلمبرداری کلاس از بهار ۲۰۱۶ آغاز خواهد شد و پخش آن از یک سال دیگر حوالی همین موقع آغاز خواهد شد.

معرفی داستان کلاسیک : هیولای زمان

$
0
0

هووین در پست هایی، داستان های مختلف سری کلاسیک را معرفی می کند.در این پست، به سراغ داستان هیولای زمان رفته ایم.پنجمین و آخرین داستان از فصل نهم سری کلاسیک و از دوران دکتر سوم، جان پرت وی و به عقیده ی نگارنده، یکی از بهترین داستان های کلاسیک.

هیولای زمان ( Time monster ) را اغلب Blink سری کلاسیک می خوانند و چه بسا منبع الهام استیون موفات برای بازی های زمان خاصش ، تماشای همین داستان در کودکی باشد.هیولای زمان پنجمین و آخرین داستان از نهمین فصل سری کلاسیک است و شامل ۶ اپیزود بیست تا بیست و پنج دقیقه ای می شود.تم داستان به فراخور روایت و وقایع رخ داده در آن مکررا تغییر می کند ولی در مجموع یک داستان سای فای دلچسب و با ایده و در عین حال یک داستان فانتزی زیبا را روایت می کند.ویلین اصلی این داستان همانند اکثر داستان های جان پرت وی(دکتر سوم) ، مستر (با بازی راجر دلگادو) است.ولی با این حال در این داستان هیولای دیگر و بزرگ تری به نام “کرونوس” نیز وجود دارد که همگان در پی گرفتن افسار او یا ممانعت از ورود او به جهان هستند.هیولای زمان، داستانی نوشته ی رابرت اسلومن است که بعضی از بهترین داستان های کلاسیک مانند ” شیاطین” ، “مرگ سبز” و “سیاره ی عنکبوت ها” را برای بینندگان دکترهو به ارمغان آورد.با این حال شاید بتوان گفت این داستان، به نوعی بهترین کار اوست.

خلاصه ی داستان :

مستر در تلاش است در طی یک آزمایش علمی روی زمین، با استفاده از کریستال آتلانتیس، کرونوس، پدر خدایان را از خلاء نا زمان و لامکان آزاد کند و وی را به فرمان خود در آورده به کمک او بر جهان فرمانروایی کند.دکتر خواب بدی با حضور مستر و کریستال می بیند و بنابراین راهی تحقیقاتی برای پیدا کردن مکان مستر و مانع شدن او می شود و به این ترتیب بازی موش و گربه ای آغاز می شود که کار را به همپوشانی تاردیس ها، سفر به آتلانتیس کهن و حتی گاوبازی با خود میناتور می کشاند.

علمی – تخیلی

ایده ی علمی داستان :

در هیولای زمان، چندین و چند ایده ی علمی و سای فای جالب به چشم می خورد.شاید مهم ترین و جالب ترین آن ها، ایده ی کوآنتیده بودن زمان و ذات کوآنتومی آن باشد.در هیولای زمان، توضیح داده می شود که زمان به واقع پیوسته نیست و کوآنتومی است.به این معنا که زمان از تکه ها و قطعه های ریز به دنبال هم تشکیل شده؛ به نوعی مانند مهره های یک تسبیح.هر مهره، لحظه ای از زمان را تشکیل می دهد و ما در سفری دائمی از یک مهره به سمت مهره ی بعدی هستیم.در واقع ما سوار بر این قطار مهره ها که پیوستگی ظاهری آن ها زمان نام می گیرد هستیم و به خاطر حرکت دائمی خود با سرعت ثابت در این مهره های کوآنتیده است که زمان را مطلق و غیر نسبی حس می کنیم.رابرت اسلومن با این ایده در داستانش بسیار بازی کرده.برای مثال با آزمایشات مستر بر روی پوسته ی زمان، در بخشی از داستان، از حرکت برگیدیر لثبریج استوارت و تیم یونیت از یک جزء و مهره ی زمان به جزء بعدی جلوگیری می شود.به این ترتیب آن ها در یک لحظه گیر می کنند و در زمان منجمد می شوند.در بخش دیگری می بینیم سرعت حرکت درون پوسته ی کوآنتیده و ناپیوسته ی زمان برای ناظرین مختلف متفاوت می شود.به این ترتیب برگیدیر و تیم یونیت از دید دکتر و جو گرانت بسیار کند حرکت می کنند و در نقطه ی مقابل دکتر هنگامی که برای نجات آن ها اقدام می کند، از دید نسبی بیننده با سرعتی سرسام اور حرکت می کند.ولی شاید جالب ترین بازی با این معرفی خاص از ذات زمان، مکان زندانی بودن کرونوس باشد.در داستان، توضیح داده می شود که کرونوس خارج از زمان زندانی است.در خلاء پوچ و مطلق مابین لحظه ها.جایی که هیچ زمانی نیست و خارج از خود زمان است.روی نخ بین مهره های تسبیح زمان.

داستان از آنجا شروع می شود که مستر که تحت تعقیب یونیت است و به همین سبب خود را به شکل و هیبت یک پروفسور دانشگاهی در آورده ادعا می کند دستگاه تلپورت را اختراع کرده است.ولی دستگاه تلپورت او چیزی نیست جز یک اخلال گر قوی در زمان که به کمک کریستال آتلانتیس و البته تاردیس خود مستر، یک شیء را از درون پوسته ی زمان خارج می کند و بعد در مکان دیگری دوباره وارد پوسته ی زمان( شاید در مهره و جزء و کوآنتوم بعدی زمان) می کند.بنتون موضوع را اینطور توضیح می دهد : “آن شیء سفر کرد.اما از کجا؟ به نظر من از شکاف بین حالا و حالا”

Jo_pleading_the_Doctor_to_initiate_time_ram

جلوتر مشخص می شود مقصود اصلی مستر چیز دیگریست.او می خواهد کرونوس باستانی را که زندانی مابین لحظه هاست آزاد کند و با قدرت او اراده اش را بر جهان وارد سازد.درباره ی کرونوس و آتلانتیس جلوتر بحث خواهد شد، ولی نکته ی جالب این است که این داستان، کرونوس را به عنوان پدر خدایان به رسمیت نمی شناسد.بلکه او را صرفا بیگانه ای باستانی می خواند که از زمان تغذیه می کند.به عبارتی دیگر : هیولای زمان!

بخش جالب توجه و فوق العاده ی دیگری از این داستان، همپوشانی تاردیس هاست.دکتر برای تعقیب مستر، تاردیس خود را درون تاردیس مستر فرود می آورد و در عین حال، تاردیس مستر نیز درون تاردیس دکتر قرار می گیرد.به این صورت با خارج شدن از در هر تاردیس، وارد تاردیس دیگر می شویم.دکتر توضیح می دهد که اگر تاردیس ها در نهایت کاملا با یکدیگر همپوشانی کنند و فضای یکدیگر را اشغال کنند، انفجار مهیبی رخ خواهد داد که هردوی آن ها را نابود خواهد کرد و البته این کاری است که در پایان وادار به تهدید کردن مستر به آن نیز می شود.

Time_Monster

به طور کلی، شالوده ی بخش علمی داستان هیولای زمان، بنا شده بر روی بازی های مختلف با زمان است و باور کنید یا نه، این داستان توانسته از بسیاری از داستان های مدرن هم بهتر از پس این کار بر بیاید.

ایده ی تخیلی داستان :

در هیولای زمان، ما با آتلانتیس کهن آشنا می شویم و حتی آن را از نزدیک می بینیم.نه آتلانتیس به مثابه ی تمدنی زیر دریاها و مغروق، بلکه برعکس، آتلانتیس در دورانی که روی زمین بود و در اوج تمدن و شکوفایی.در واقع می توان هیولای زمان را روایت دکترهو از نحوه ی ویرانی و غرق شدن آتلانتیس دانست.آتلانتیسی ها پوسایدن، خدای دریاها و برادر زئوس را می پرستند و بزرگترین شیطان زمانه را کرونوس، پدر زئوس و پوسایدن و هیدیس می دانند که تایتانی غول پیکر بود و پیش از خلقت جهان توسط زئوس، اسیر شد.آن ها بر این عقیده اند که اسیر شدن کرونوس به کمک خود آتلانتیسی ها و کشیش اعظم آن ها و توسط کریستال زمان صورت گرفته.کریستالی که درون یک هزارتو در زیر زمین کاخ آتلانتیس نگهداری می شود و گفته می شود قدرت بازگرداندن کرونوس را دارد.

the time monster 2

البته به دلیل علمی تخیلی و نه فانتزی بودن دکترهو، در میابیم که زئوس و پوسایدنی وجود ندارد.کرونوس چیزی نیست به جز یک موجود بیگانه ی فضایی باستانی که توسط آتلانتیسی های باستانی تر و با دانش کهن و عمیق آن ها، در خارج از زمان اسیر شده تا از نابودی و ویرانی او جلوگیری به عمل آید.همچنین درباره ی میناتور، نیمه گاو-نیمه انسانی که درون هزارتوی آتلانتیس از کریستال کرونوس نگهداری می کند، چنین توضیح داده می شود که او قبلا یک انسان طبیعی و شریف بود، ولی بیماری بیگانه و غریبی او را گریبان گیر ساخت و در نهایت سبب تبدیل شدن سر او به شکل یک گاو شد.دکتر در این داستان حتی فرصتی میابد تا با میناتور به سبک اسپانیایی گاوبازی کند.

Doctor-Who-The-Time-Monster-Minotaur-3

 به طور کلی هیولای زمان با مهارتی بی نظیر، موفق می شود به خود تم و لحنی اسطوره ای و باستانی بدهد بدون آنکه از مسیر وفاداری به ساختار ژانری سریال و علمی تخیلی بودنش خارج شود.

کوتاه درباره ی ساختار داستان

هیولای زمان از ۶ اپیزود ۲۵ دقیقه ای تشکیل می شود.در سه اپیزود نخستین، نقشه کشی های مستر درون دانشگاه و آزمایشگاهش، بازی های او با زمان، تلاش یونیت برای متوقف کردن او و به طور کلی همان چیزی را می بینیم که از یک داستان کلاسیک دوران جان پرت وی توقع داریم.دکترهوی شهری با حضور ارتش و با مشاوره های علمی دکتر.ولی شاید اوج این داستان، اپیزود بی نظیر چهارم باشد.جایی که تاردیس دکتر و مستر درون هم فرو می روند و سکانس های فوق العاده ای هم در توضیح چگونگی کارکرد تاردیس ها و هم در تقابل های مستر و دکتر و شناخت این دو دوست و دشمن قدیمی از یکدیگر خلق می کنند.در این داستان برای مثال ذات خود آگاه تاردیس را می بینیم.تاردیس برای نجات دکتر خودکار عمل می کند و تنها با اندکی کمک از سوی جو، دکتر را نجات می دهد.ما حتی در این اپیزود می فهمیم تاردیس دکتر و مستر به طور تلپاتیک با یکدیگر رابطه برقرار می کنند.به طور کلی اپیزود چهارم از این داستان، شاید همان قدر برای تاردیس مهم باشد که اپیزود “همسر دکتر” در سری مدرن بود.دو اپیزود پایانی با سفر به آتلانتیس کهن و ملاقات با شاه و ملکه ی آن سرزمین و تلاش های مستر برای اغوای آنان ، سبکی تاریخی و گذشته محور به خود می گیرد که در دوران جان پرت وی که تایم لرد ها مسافرت با تاردیس را برای دکتر ممنوع کرده بودند(و او جز در موارد اضطراری مثل اینجا بر حکمشان وقع می نهاد) جای خالی اش حس می شد و توانست به خوبی حس و حال دوران سفر های به گذشته ی پاتریک تراوتون را تداعی کند.به طور کلی با تماشای هیولای زمان، سه تم و سبک مختلف از دکترهو را تجربه خواهید کرد که بهترین آن ها مربوط به اپیزود چهارم و سای فای خالص و ناب است.

دیالوگ های برگزیده ی اپیزود :

۱ :

جو : چقدر زمان می بره که برسیم اونجا؟

دکتر : نکته ی جالبیه.در واقع هیچ زمانی! ما الان خارج از زمان هستیم.البته ممکنه به نظر برسه کمی زمان می بره.ولی فکر می کنم این به حس و حال مربوط باشه.

جو: چی؟ حس و حال تو؟

دکتر : نه نه ! حس و حال این دختر! تاردیس رو می گم.

جو: جوری حرف می زنی که انگار اون زنده ست.

دکتر : خب بستگی داره زنده رو چی تعریف کنی، مگه نه؟

۲ :

دکتر: تو کی هستی؟

کراسیس: من کراسیس هستم.کشیش ارشد آتلانتیس.

دکتر: درود بر تو کراسیس.هر دوست مستر، دشمن من هم هست.

۳ :

مستر : تصور می کنم دکتر حالا دیگه تا ابد درون مکان بی زمان گیر کرده باشه.میشه بهش گفت مرگ در حین زندگی.

جو : ولی این….این ظالمانه ترین چیزیه که من به عمرم شنیدم.

مستر: ممنونم عزیزم!

سخنرانی برگزیده ی داستان :

جو : اگر مستر موفق بشه چی میشه؟

دکتر : تمام جهان بر پایه ی نظمی طبیعی بنا شده.اگر مستر کرونوس رو آزاد کنه، تمام این نظم از هم می پاشه و همه چیز از بین میره و هیچ چیز جز هرج و مرج باقی نمی مونه.

جو : همه چیز خیلی بی هدف و پوچ به نظر می رسه.اینطور نیست؟

دکتر: وقتی من جوان بودم یک بار چنین حسی داشتم.اون روز سیاه ترین روز زندگی من بود.

جو: چرا؟

دکتر:اون داستان دیگه ایه. بعدا برات تعریف می کنم.ولی نکته این نیست.نکته اینه که اون روز نه تنها سیاه ترین روز زندگی من بود، بلکه بهترین روزم هم بود.وقتی من یک پسربچه بودم، ما توی یک خانه زندگی می کردیم که وسط یک کوه بنا شده بود.پشت خانه ی ما و زیر یک درخت، یک مرد می نشست.یک تارک دنیا.یک راهب.مردم می گفتند اون نصف زندگیش رو زیر اون درخت گذرونده و راز زندگی رو یاد گرفته.پس وقتی روز سیاه من رسید، من رفتم پیشش و ازش خواستم بهم کمک کنه.

جو : اون راز رو بهت گفت؟ چی بود؟

دکتر : دارم بهش می رسم جو.به وقتش.

هیچوقت فراموش نمی کنم اون بالا چطوری بود.خیلی متروکه و سرد بود.چیزی نبود جز چند تخته سنگ خاکستری که روشون علف رسته بود و اینجا و اونجا چند تا کپه ی کوچک و حقارت بار از برف جمع شده بود.همه چیز خاکستری بود.خاکستری خاکستری خاکستری.درختی که پیرمرد زیرش نشسته بود در هم پیچیده و باستانی بود و خود مرد رنگ پریده و خشک بود مثل یک برگ پاییزی.

جو: اون چی گفت؟

دکتر: هیچی.حتی یک کلمه.اون فقط اونجا در سکوت نشسته بود.بدون هیچ احساسی.و در حالی که من مشکلاتم رو با شدت تمام براش تعریف می کردم به حرفم گوش می کرد.یادم میاد انقدر ناراحت بودم که حتی نمی تونستم گریه کنم.وقتی حرفام تموم شد، اون دست استخونیش رو بالا اورد و اشاره کرد.می دونی به چی اشاره کرد؟ یک گل.یکی از همون علف های بی ارزش.شبیه یک آفتاب گردان بود.من یک لحظه به اون گل نگاه کردم، و ناگهان اون رو از چشم پیرمرد دیدم.اون داشت به سادگی با زندگی می درخشید.درست مثل یک تکه جواهر ناب برش داده شده.و رنگ ها….رنگ ها عمیق تر و غنی تر از هرچیزی که بتونی تصور کنی بودند.اون آفتاب گردان ترین گل آفتاب گردانی بود که به عمرم دیده بودم.

جو : و اون راز زندگی بود؟ یک آفتاب گردان؟

دکتر : بله.منم وقتی اولش این حرکتشو دیدم خندیدم.پس بلند شدم و از کوه به سمت پایین روانه شدم.و اون زمان بود که متوجه شدم صخره ها اصلا خاکستری نیستند.اون ها سرخ، قهوه ای، بنفش و طلایی بودند.و اون کپه های حقارت آمیز برف، سفید درخشان بودند.درخشان تر از هر سفید دیگه ای.سفیدی درخشان در نور خورشید.زندگی ادامه داره، مهم نیست چی پیش بیاد.

هنوز هم می ترسی جو؟

حرف آخر :

با وجود مشکلاتی که می توان به داستان هیولای زمان گرفت ( به خصوص چندین جا استفاده از جلوه های ویژه در آن که به بی زمان بودن داستان ضربه زده)  ، این داستان بی تردید یکی از بهترین داستان های سری کلاسیک با ایده های علمی نبوغ آمیز و لحن اسطوره ای و تاریخی قابل تقدیر و دیالوگ های فوق العاده است که تماشای آن حتما به هر طرفدار دکترهو و هووینی توصیه می شود.

زیرنویس اختصاصی اپیزود سوم فصل ۹

$
0
0

زیرنویس فارسی اختصاصی اپیزود سوم از فصل ۹ (زیر دریاچه) را از هووین دریافت کنید.

زیر دریاچه ( Under the lake )

نویسنده : توبی ویتهاوس

کارگردان : دنیل اوهارا

مترجمین : محمد سوری- فرنوش – حمیدرضا راشد سعیدی

ویراستار : محمد سوری

کاری  از گروه هووین فارسی

دریافت فایل زیرنویس

نگاهی به اشعار دکترهو در دوران دکتر یازدهم

$
0
0

دکترهو ، با وجود علمی تخیلی بودنش، سریالی شاعرانه با لحنی خیال پردازانه و افسانه محور است و بنابراین طبیعتا اشعار مختلفی نیز در آن به چشم می خورند.در اینجا نگاهی انداخته ایم به بعضی از اشعار استفاده شده در سری مدرن سریال و در دوران دکتر یازدهم.مقاله های دیگری برای اشعار دکترهای دیگر در آینده در سایت قرار خواهند گرفت.

قبل از هرچیز ، باید گفت اشعار در دکترهو به دو دسته تقسیم می شوند.یکی اشعار استفاده شده از دیگر شاعران و دیگری اشعار اختصاصی دکترهو.دسته ی اول به خصوص در دکترهو بی شمار است و تعداد زیادی شعر از شعرای مختلف در سریال استفاده شده.برای نمونه در اپیزود Midnight ، شعر زیر از کریستینا روزتی استفاده می شود:

We must not look at goblin men
We must not buy their fruits
Who knows upon what soil they fed
?Their hungry, thirsty roots

هدف این مقاله، بررسی شعر های دسته ی اول نیست.این مقاله اشعاری را که به طور اختصاصی برای دکترهو سروده شده اند و در سریال از آن ها استفاده شده است بررسی می کند.پس با این دید، به سراغ بهترین شعر های اختصاصی دوران مت اسمیت می رویم.

۱ : فرار شیاطین

tumblr_m6k1ff_H7_Oe1ruh3jfo1_1280

شاعر: استیون موفات

اپیزود استفاده شده: A good man goes to war – اپیزود ۷ از فصل ۶

شعر:

شیاطین رهند به گاه جنگ مرد خوب

شب فرو افتد و آفتاب در هم کوب

به گاه جنگ مرد خوب

دوستی بمیرد و مهر افتد بر جا

شب فرو افتد و تاریکی بر پا

به گاه جنگ مرد خوب

شیاطین رهند به بهایی بی سود

ظفر در نبرد و فرزندِ مفقود

به گاه جنگ مرد خوب

متن اصلی شعر :

Demons run when a good man goes to war
Night will fall and drown the sun
When a good man goes to war

Friendship dies and true love lies
Night will fall and the dark will rise
When a good man goes to war

Demons run, but count the cost
The battle’s won, but the child is lost
When a good man goes to war

این نمونه شاید معروف ترین و حماسی ترین شعر سروده شده در سری مدرن دکترهو باشد.در حالی که دکتر با تمام دوستانی که در سراسر عمر طولانیش برای خود جمع کرده به پایگاه فضایی “فرار شیاطین” حمله برده تا همراه و دوستش، امی پاند و دختر او، ملودی را نجات دهد و به نظر می رسد در نبرد بدون ریختن یک قطره خون پیروز شده، ناگهان متوجه تله ی هوشمندانه ای که چیده شده می شود و به شتاب به نزد امی می رود تا به او هشدار دهد که دختری که در آغوشش گرفته ، چیزی نیست جز یک کپی گوشتی از ملودی واقعی.در همین حین، راهبین بی سر به دوستان دکتر حمله کرده اند و آن ها در حال جنگیدن با راهبین برای محافظت از بچه ای که حقیقی نیست هستند.در تدوینی از تمامی این وقایع، این شعر با صدای الکس کینگستون(ریور سانگ) قرائت می شود و به نوعی اتفاقی که تا چند لحظه دیگر رخ خواهد داد و بیننده را حیرت زده خواهد کرد را پیش بینی می کند. اپیزود A good man goes to war را نه تنها برای افشای بزرگ پایانیش ، بلکه به دلیل وجود سکانس های بی نظیر مختلف درون آن از بهترین اپیزود های تاریخ دکترهو به شمار می آورند و شاید بهترین سکانس این اپیزود، سکانس خوانده شدن همین شعر باشد.

۲ : ترنزلور

4198629-low-doctor-who-series-7b

شاعر : استیون موفات

اپیزود استفاده شده : name of the doctor – اپیزود ۱۳ فصل ۷

شعر :

یاران دکتر به تله قدم نهادند

پا به سرای آخر وی بگشادند

یاران او خود بشدند روانه ی گور

مگر آنکه او پا نهد به ترنزلُر

این مرد فرو افتد همچو تمام مردان

غبار و خاک بوده و هست تقدیر انسان

هر کذب این مرد بشود در این شب مستور

آن گاه که او رَوَد به قبرش در ترنزلر

تلاش بکرد مَرد به نجات دختری که مُرد

حال مَلِک مرگ او را به قبر مرد سپرد

متن اصلی شعر :

The trap is set for the Doctor’s friends. They will travel where the Doctor ends

His friends are lost for ever more, unless he goes to Trenzalore.

This man must fall as all men must. The fate of all is always dust.

The man who lies will lie no more when this man lies at Trenzalore

The girl who died he tried to save. She’ll die again inside his grave

دکتر و کلارا برای نجات مادام وسترا، جنی و استرکس از چنگال “آگاهی برتر” ، به ترنزلور سفر کرده اند.جایی که مکان پایان دکتر و محل دفن او نام گرفته است.دکتر خود می داند به چه جای ممنوعه ای پا گذاشته است.با این حال، به دلیل دینی که از دوستانش بر گردن خود حس می کند، لحظه ای تردید نمی کند و راهش را به سوی دخمه های ترنزلور ادامه می دهد، حتی اگر پیش از روانه شدن چند قطره ای برای پایان کارش اشک بریزد.در هنگام ورود دکتر به ترنزلور است که عروسک های خیمه شب بازی “آگاهی برتر” ، این شعر را به لحنی تهدید آمیز و به نشان پایان کار دکتر زمزمه می کنند.

۳ : ساعت دوازده

Time-of-the-Doctor-2-main1

شاعر : استیون موفات

اپیزود : Time of the doctor (ویژه ی کریسمس)

شعر :

حالا رسیده وقت تعظیم آخر

مانند تمام “تو” های دیگر

به پایان می رسد ساعت یازده

عقربه رفته روی دوازده

متن اصلی شعر :

And now it’s time for one last bow
Like all your other selves
Eleven’s hour is over now
The clock is striking twelve’s

این شعر توسط کلارا و از شاعری ساختگی به نام “اریک ریچی جونیور” خوانده می شود.دکتر و کلارا یک کرکر شانسی کریسمس را نصف می کنند و شعری که از آن بیرون می آید، شعر بالاست.بدین ترتیب دکتر مطمئن می شود زمانش به پایان رسیده و وقت مقابله ی نهاییش با دالک ها بر روی پشت بام است، و در آنجاست که او هدیه ی تایم لرد ها را دریافت می کند و با ۱۲ ریجنریشن دیگر، مجددا احیا می شود و دکتر دوازدهم متولد می شود.

۴ : تیک تاک

the-impossible-astronaut

شاعر : مارک گتیس

اپیزود های استفاده شده : Night terrors – Closing time- Wedding of River Song + توییت های تکمیلی مارک گتیس

شعر :

تیک تاک ، ساعت میره، حالا چی استنتاج کنیم؟

تیک تاک، ساعت میره، تا وقتی ازدواج کنیم.

تیک تاک، ساعت میره، چی بازی بکنیم حالا؟

تیک تاک، ساعت میره ، تابستون رفت از پیش ما

تیک تاک، ساعت میره، می پرن تموم اون سالا

تیک تاک، به زودی هم ، می میریم من و تو حالا

تیک تاک، ساعت میره ، اون گهواره شو داد تکون

تیک تاک، ساعت میره، حتی واسه دکترمون

متن اصلی شعر :

Tick tock goes the clock
?And what now shall we play
Tick tock goes the clock
Now Summer’s gone away
Tick tock goes the clock
And all the years they fly
Tick tock and all too soon
You and I must die
Tick tock goes the clock
He cradled and he rocked her
Tick tock goes the clock
…Even for the Doctor

این شعر سروده ی مارک گتیس، در واقع لالایی به خواب رفتن دکتر یازدهم محسوب می شود.شعری که به طور خلاصه داستان تراژدیک ریور و دکتر و سرنوشت محتوم آن ها که به دست فرقه ی سکوت چیده شده است را پیش چشمان خواننده می آورد.دکتر، که مرگش توسط ریور در کنار دریاچه ی سلنسیو یک نقطه ی ثابت در زمان است، حالا راهی آخرین سفرش می شود تا به دستان عشق خودش کشته شود و زمان را نجات دهد.ولی ریور حاضر است تمام زمان از هم بپاشد اما دکتر را از دست ندهد، و تنها با ازدواج کردن با دکتر و البته مطمئن شدن از این موضوع که او از مهلکه خواهد جست است که حاضر می شود دوباره به جهان حیات ببخشد و مانع نابودی آن شود.

نسخه ای از شعر که در بالا آمد، نسخه ی رسمی است که مارک گتیس بعد از پخش اپیزود ” Night terrors ” آن را در قالب عکسی توییت کرد.ولی این شعر به شکل های متفاوتی نیز درون سریال دیده شده.مثلا مادام کوارین برای ریور، یک بند از این شعر را متفاوت از صورت بالا می خواند :

Tick tock, goes the clock
And all the years they fly.
Tick tock, and all too soon
Your love will surely die.

یا در خود اپیزود مذکور، عروسک های چوبی بند هایی از شعر را می خوانند که در نسخه ی نهایی مارک گتیس نبودند و البته نحوه ی خوانده شدن این شعر برای لو نرفتن داستان از سوی آن ها، به صورت عامدانه محو و مبهم و نامفهوم بوده است.

Doctor brave and good
He turned away from violence
When he understood
The falling of the Silence

Tick tock, goes the clock
He cradled and he rocked her
Tick tock, goes the clock
Till River kills the Doctor

در اپیزود پایانی فصل ۶ نیز این بند گم شده از شعر خوانده می شود:

Tick tock, goes the clock
He gave all he could give her
Tick tock, goes the clock
Now prison waits for River

به هر حال، مانند تمام لالایی ها، هرگز نمی توانیم بفهمیم سر و ته این شعر کجاست و ساختار واقعی آن چیست.و این موضوع به احتمال زیاد تعمدی از سوی موفات و گتیس بوده که حسی واقعا لالایی گونه به شعر ببخشند.گتیس یک بار در مصاحبه ای گفت دوست دارد اینطور فکر کند که این شعر، در واقع یک لالایی است که خادمین سایلنس درون یتیم خانه برای ریور(ملودی) کودک می خواندند.به هر حال، این شعر شاید از بهترین نمونه های استفاده از کلام منظوم در دکترهو باشد.

۵ : دیو زیرین

The_Beast_Below

شاعر : استیون موفات

اپیزود استفاده شده: The beast below (اپیزود ۲ از فصل ۵)

شعر:

یه مرد و یه اسب، هم بالا هم زیر

یکی طرح داره اما  هر دو ناگزیر

مایل بعد از مایل، بالا و پایین

یکی می خنده، اون یکی غمگین

شاید سلام کرد مرد بالایی

 دوستی نخواه اما از دیو زیری

…………………………………………

ما بالا تو تخت همگی خوابیم

ولی عشق ما پایین بیداره

رویا تموم شد.همه بدونن

دنیامون به دیو بستگی داره

متن اصلی شعر :

A horse and a man above, below
One has a plan but two must go
Mile after mile, above, beneath
One has a smile one has teeth
“Though the man above might say “hello
Expect no love from the beast below

In bed above we’re deep asleep
While greater love lies further deep
This dream must end, this world must know
We all depend on the beast below

یک لالایی دیگر! این بار اما برای کودکان انگلستان آینده که وطنشان روی پشت یک وال ستاره پیما بنا شده است.در آینده ای دور، زمین نابود شده.انگلستان جدید روی پشت یک وال ستاره پیما بر پا شده.حکومت تصوری منفی از هیولای زیرین دارد و این دیدگاه در بند اول شعر که در ابتدای اپیزود خوانده می شود به وضوح مشهود است.ولی با رسیدن دکتر و امی، مشخص می شود وال با خوشحالی حاضر است انگلستان جدید را بر پشت خود حمل کند و نیازی به دائما شکنجه شدن توسط پالس الکتریکی ندارد ، و دلیلش نیز عشقش به کودکان انسان هاست.بنابراین دیو زیرین از یک ابزار، تبدیل به قهرمانی می شود که داوطلبانه خودش را برای نجات کودکان فدا کرده و این دیدگاه در بند دوم شعر که در پایان اپیزود قرائت می شود، دیده خواهد شد.

سخن آخر

همانطور که دیدید، اشعار در دکترهو نقش بسیار مهمی دارند.این پنج شعر البته تمام شعر های حتی دوران مت اسمیت هم نیستند.از ترانه ی “برخیز” حلقه های آکهاتان بگیرید تا شعر “مردان زمزمه گر” ، شعر های زیادی جا افتادند! اشعار در دکترهو فراوانند و مسلما بررسی تمام آن ها در یک مقاله ممکن نیست.در این مقاله صرفا تلاش شد بهترین اشعار استفاده شده در دوران دکتر یازدهم مورد بررسی قرار بگیرند.در مقاله ی بعد به سراغ دکتر های دهم و نهم خواهیم رفت.


نقد ها و نظرات هووین های فارسی زبان بر اپیزود سوم فصل نهم : زیر دریاچه

$
0
0

گزیده ی نظرات و نقد های کوتاه بعضی از طرفداران فارسی زبان دکترهو بر اپیزود سوم فصل ۹( Under the lake ) را که توسط هووین جمع آوری شده است، در این پست بخوانید.

محمد سوری:

@hyperspace

زیر دریاچه ، شاید بیش از هرچیز قرابت خاص و نزدیکی با اپیزود “سیاره ی غیر ممکن” از فصل دوم داشته باشد.به جای اوود ها روح، به جای سیاهچاله دریاچه، به جای خدمه ی عضو تورچوود در فضا، خدمه ی عضو یونیت زیر آب، به جای جملات باستانی شیطانی ترجمه نشده، ۴ کلمه ی مختصات مانند ترجمه نشده و به جای شیطان ، “فیشر کینگ” مرموز را قرار دهید و آنگاه از سیاره ی غیر ممکن به زیر دریاچه رسیده اید.اما توبی ویتهاوس پا را از کلیشه ها فراتر گذاشته و این نزدیکی با اپیزود به یاد ماندنی مت جونز را در ایده دچار افتراق کرده .او تمرکزش را نه مثل داستان های دیگرش (شهری به نام مرسی-هزارتوی خدا) تنها بر روی فضاسازی خاص و منحصر به فرد، بلکه بیشتر روی ایده اش گذاشته و می توان گفت واقعا یک ایده و داستان سای فای خوب و تمیز – فارغ از هرچیزی که در اپیزود بعدی رخ دهد- تحویل داده است.

دکتر با تجربه ی کار کردن با ارواح بیگانه نیست.از داستان کلاسیک “چنگال های ونگ چیانگ” بگیرید تا اپیزود هایی همچون “The Unquiet dead” و “Hide” .طبعا دکترهو یک سریال فانتزی نیست و همواره باید توضیحی -لااقل به ظاهر- علمی در توجیه وقایع رخ داده و حضور ارواح داده شود.در هر حضور یک روح در دکترهو نیز همواره حفره ای کوچک برای امکان ارائه ی یک نظریه یا توضیح علمی -از بیگانه بودن گرفته تا مسافر زمانی در یک جهان جیبی- باز گذاشته می شود.این بار اما ما انگار حقیقتا با ارواح روبرو هستیم.کاراکتری می میرد، و بعد هیبتی به شکل او ظاهر می شود.هیبتی که محو است، می تواند از دیوار ها بگذرد، فقط شب ها بیرون می آید و در پی قتل بقیه است.شواهد آنچنان قانع کننده هستند که حتی دکتر هم قبول می کند این ها روح هستند.ولی نبوغ ویتهاوس شاید این بود که به جای آنکه در توضیحی به اصطلاح علمی ثابت کند این ها روح نبوده اند، برای خود پدیده ی روح توضیحی علمی ارائه داد.در خلال داستان از زبان دکتر می فهمیم که روح در واقع چیزی نیست جز تمام تجربیات و وقایع و خاطرات و رخ داده بر ما، و اگر کسی بتواند به مجموعه ی این وقایع یک هیبت ببخشد، واقعا یک روح ساخته.ولی اگر کسی بتواند پیش از مرگ، آن تجربیات را در راستای اهداف خودش بازنویسی کند، آنگاه یک روح قاتل ساخته.ایده ی اساسی زیر دریاچه همین است و شاید از بهترین ایده های یکی دو فصل اخیر دکترهو باشد.

فضای اپیزود شدیدا اتمسفریک و خاص است.ما دویدن در راهرو ها – که انگار تبدیل به یکی از مشخصه های دکترهو شده اند و در هر فصل باید اپیزودی با این سکانس ها را شاهد باشیم- می بینیم.اما این بار زیر آب و با سایه ی تهدید ارواح.موسیقی ماری گولد با ضرب آهنگ های تند الکتریکی انرژی خاصی به اپیزود بخشیده و فیلمبرداری و برش های اپیزود نیز یادآور فیلم های ترسناک کلاسیک با کنتراست و رنگ پردازی مدرن است.برگ برنده های اصلی این اپیزود اما دو چیز هستند : پیترکاپالدی و خدمه ی پایگاه درام!

در بازی پیتر کاپالدی در نقش دکتر حالا دیگر نوعی آرامش و راحتی خاص به چشم می خورد.او تلاش نمی کند که دکتر باشد و برای نیل به این مقصود به خودش فشاری نمی آورد.او حالا به طرزی طبیعی دکتر است و هنگام بازی کردن بارها و بارها بیننده را با کاری غیر منتظره و عملی به دور از پیش بینی ها غافلگیر می کند.تحول بازی کاپالدی در این اپیزود نه فقط نسبت به فصل قبل، بلکه حتی نسبت به دو اپیزود پیشین همین فصل نیز مشهود است.بالاخره کاپالدی دکتر خودش را پیدا کرده.شاید دیرتر از دکترهای پیشین، ولی بی تردید پخته تر و جا افتاده تر.

بازیگران مهمان در این گونه اپیزود ها سرنوشت ساز هستند و این بار نیز  مانند اپیزود “The Gods complex” بخت با توبی ویتهاوس یار بوده و بازیگران خوبی در نقش های تکمیلی اپیزودش قرار گرفته اند.ما اولین کاراکتر ناشنوای تاریخ دکترهو را می بینیم و شاید نکته ی جالب این باشد که این کاراکتر نه تنها یک زن است، بلکه یک زن باهوش و قوی و مستقل و عملگراست و بیش از تمام کاراکترهای دیگر اپیزود احترام دکتر را بر می انگیزد.به جز آن، دیگر کاراکتر های مهمان نیز به خوبی در نقش خود قرار گرفته اند و در واقع می توان گفت حیات و نجات آنان حقیقتا برای بیننده مهم است و همین نشان دهنده ی پیروزی تیم نویسندگی و اجرا در این بخش داستان است.

پایان اپیزود نوید بخش قسمت دومی پر تنش و پیچیده است.شوک پایانی شاید بزرگترین شوک دکترهو نباشد، ولی نحوه ی اجرای آن و البته مقدمات چیده شده برای آن، موجب شدند مخاطب آن را بخرد و در نتیجه از جا بپرد.زیر دریاچه به طور کلی ادامه ی قدرتمندی برای فصل نهم محسوب می شود و شاید بتواند تبدیل به بهترین داستان توبی ویتهاوس پرسابقه در دکترهو شود.

فرنوش

@farnoush

اپیزود Under the Lake از خیلی جهات عناصر یک اپیزود خوب دکتر هویی را دارد. یک مکان ناشناخته و خطرناک، تسخیر شده توسط ارواح، فضاپیمایی با نوشته های عجیب، با گروهی از آدم های باهوش و کاردان که به دکتر اعتماد دارند، همراهی که سعی نمی کند خود را دکتر جا بزند و دکتری که واقعا دکتر است .
اگر در ۲ اپیزود اول دیدیم که پیتر کاپالدی دکتر خودش را بلاخره پیدا کرده، در این اپیزود، شاهد تبدیل شدن کامل او به خودِ دکتر بودیم. مثل این بود که بلاخره هم دکتر جایگاه و اعتماد بنفس خود را پیدا کرده و هم کلارا فهمیده است یک همراه است و نباید سعی کند پا در کفش بزرگتر بکند.
دکتر حالا بیشتر به خودش تبدیل شده است، حوصله ی افراد نادان و کوته اندیش را ندارد و با خلق و خوی جدیدش، مثل قبل حاضر نیست با این طور افراد مدارا کند. مثل همیشه سعی می کند در هنگام خطر فرار کند، ولی در عین حال، می شود این را نیز در چهره اش دید که دوست دارد همانجا بایستدو با این خطر رو در رو شود تا جواب سوال هایش را بگیرد.
گروهی که دکتر را همراهی می کند، متشکل از آدم هایی هستند که در کارشان مهارت دارند. چیزی که در فصل قبل خبری از آن نبود و همه انتظار داشتند دکتر به تنهایی همه ی تصمیم ها را بگیرد و اقدامات را انجام دهد.
ولی این گروه از محققین در زیر دریاچه، یک گوشه نمی ایستند تا دکتر همه ی تصمیم ها را بگیرد و همه ی کار ها را بکند. بلکه داوطلبانه و با خوشحالی او را همراهی می کنند، پا به پایش در نظریه پردازی شرکت می کنندو حتی سوال ها و جواب های درست مطرح می کنند.
داستان این اپیزود به اندازه ی کافی خوب و کامل و رضایت بخش بود. ولی وقتی بهتر می شود که می بینیم دکتر می خواهد به گذشته برگردد و ماجرا را از سرآغازش، هنگام فرو ریختن سد بررسی کند. چه کسی می داند در گذشته ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد؟ آیا همین حضور دکتر باعث فرو ریختن سد شده بود؟ یا دکتر فقط نظاره گر حوادث بود؟
در هر صورت صحنه ی پایانی این اپیزود، گواه حوادث شومی بود که در گذشته افتاده و تا آینده هم عواقبش ادامه دارد.

حمیدرضا راشد سعیدی :

@hamidreza

توبی ویتهاوس پس از یک فصل استراحت، به سریال بازگشت. او همیشه جزو کم حاشیه ترین نویسنده های سریال بوده، در حالی که قسمت هایی که توسّط او نوشته شدند، در بدترین حالت کماکان قابل قبول و دیدنی بودند. داستان هایش همیشه در تلاشند مفهوم خاصی را با چاشنی علمی-تخیلی به مخاطب انتقال دهند. ویتهاوس این بار بازگشتی طوفانی داشت. او با به عهده گرفتن وظیفه ی نوشتن اوّلین داستان دو-بخشی اش برای دکتر هو، بسیاری را شگفت زده کرد.
این اپیزود ویتهاوس، علمی-تخیلی خالص است. او ثابت کرد که به قواعد نوشتاری در این ژانر به خوبی واقف است و شاید بتوان گفت، علمی-تخیلی ترین داستان دوران دکتر دوزادهم تا این لحظه بوده. از طرفی، ویتهاوس اجازه نداده که جنبه ی رعایت قواعد این ژانر، او را از کار کردن بر روی نکاتی دیگر باز دارد. اپیزود بسیار لذت بخش است و خوشایند و از نظری دیگر، اپیزود میتواند در دسته ی اپیزودهای ترسناک سریال قرار گیرد. اپیزود برای تمامی گروه های مخاطبین سریال است. با ارجاع هایی زیرکانه به سری کلاسیک از هووین های کلاسیک دلبری می کند و با داشتن عناصر پر زرق و برق جذّاب سری مدرن، سعی در راضی نگه داشتنشان دارد. اپیزود هم هیجان و فرار و تعقیب گریز دلنشین سری کلاسیک را داراست و هم وام دار تم داستانی حاکم بر سری مدرن است.
ویتهاوس همیشه در یک مورد طرفداران خود را نا امید نکرده و آن هم، شخصیت پردازی کامل کارکترهاست. هر کسی جایگاه ویژه ی خود را در اپیزودهای ویتهاوس دارد. در اکثر اپیزودهای او، ما با یک گروه طرف هستیم – همچون بسیاری از اپیزودها – اما این گروه صرفاً سیاه لشکری به دور دکتر نیست، بلکه هر یک، نقش به خصوص و مهمی را در پیشرفت داستان دارند. هر کارکتر، خصوصیات خاصی را به همراه دارد که از آن شخصیتی کاملاً مستقل به تصویر می کشد. حتّی کارکترهای پای ثابت سریال همچون همراهان و دکتر نیز به مرحله ی خاصی از پیشرفت و مقبولیت می رسند. این ها عواملی هستند که نوشته های ویتهاوس را هر چه بیشتر برای مخاطب ملموس  می کند و راه هایی برای ایجاد حس علاقه به آن را نشان می دهد.
گروه بازیگری – چه بازیگران اصلی و چه میهمان – بی نظیر بودند. جنا کولمن توانست جذابیت کارکتر را بار دیگر پس از اتفاقات ناخوشایند فصل هشتم بازگرداند. پیتر کاپالدی دوباره ثابت کرد که به خوبی به نقش دکتر نزدیک شده و آن را به طور کامل درک کرده، همچون اپیزودهای آغازین فصل نهم. او پس از مدّت ها، گرمی رابطه ی دکتر و تاردیس را فقط با بیان چند جمله بر دل مخاطبین نشاند. تک تک اعضای خدمه نیز به شناخت کاملی از نقش خود رسیده بودند و به شکلی عالی آن را اجرا کردند.
جلوه های ویژه در راستای پیشرفت چشمگیر امکانات سریال، بسیار دیدنی شده اند. نشان دادن ارواح به شکلی مخوف کاری بود که تیم جلوه های ویژه با موفقیت آن را انجام دادند. کارگردانی در حدّی قابل قبول بود و حس صحنه های پایگاه زیر آبی را به شکلی کامل انتقال داده بود. هدایت تیم در لوکیشنی سر بسته و محدود کاری است که به نحوی احسن انجام شده. شاید تنها اشکالی که بتوان گرفت، به تدوین بود. اشکالات بسیار ریز همچون نگه نداشتن راکورد تصویر به هنگام در کنار هم قرار گرفتن دو نما و یا عدم رعایت خط فرضی، کمی باعث آزار می شد امّا در نهایت با وجود نکات مثبت داخل اپیزود، این ایراد ریز آنچنان به چشم نمی آید.
داستان ویتهاوس، صرفاً در مورد روح ها در پایگاه زیرآب نیست. او مفاهیمی چون در کنار هم بودن، فداکاری و حس مسئولیت پذیری را ماهرانه در اپیزود خود جای داد و از طرفی دیگر، می دانیم که راز حل معمای داستان در اپیزود بعدی نهفته است. اپیزود با یک کلیف هنگر عظیم به پایان می رسد که صبر کردن برای اپیزود بعدی را هر چه بیشتر سخت تر می کند. ویتهاوس کاری دیدنی خلق کرد. اثری که از استانداردهای بالایی برخوردار است. ویتهاوس با این اپیزود، اعتباری بیش از پیش برای خود به دست آورد. او بار دیگر توانست اپیزودی مفرّح و دیدنی را به کلکسیون اپیزودهای سریال اضافه کند، اپیزودی که گرچه عالی و بی نقص نبود، امّا مخاطبان خود را بسیار راضی نگه داشت.

کامیاب قربان پور

@kamiab

دیوید بائویی جایی گفت: «برایم عجیب است که گاهی حتی انسان‌های هوشمند نیز صرفاً با شناختن استراکچر کلی و استنتاج استقرایی، قضاوت می‌کنند. »
از زمانی که تیزر اپیزود سوم فصل نهم را دیدم چنین چیزی در ذهنم تداعی شد «یک ماجرای سوپرنچرال دیگر که در نهایت با یک سری توضیح علمی پاسخ‌شان بدست خواهد آمد. » و… حدسم درست بود. البته نه در تمام اپیزود بلکه سه دقیقه پایانی آن توانست کاری کند که کاملاً پیش قضاوت خود را کنار بگذارم.
داستان اپیزود یک ماجرای کلیشه است که اگر دکترهو دیده باشید حتماً با مسیر و کلیت آن آشنایی پیدا می‌کنید. گروهی از یک خدمه درحال انجام پروژه‌ای هستند که با روح سرگردان و قاتلی روبرو می‌شوند! روحی که با کشتن اعضای گروه برای ارتش خون خوار خود نفر جمع می‌کند. نمی‌دانم آیا قصد نویسنده این بوده که کمی نیز ترس و وحشت چاشنی ماجرا بشود یا نه ولی بنظرم در این راه به موفقیت نرسیده. استفاده از استایل‌های فیلم‌های ترسناک مثل پشت کردن و برگشتن ناگهانی کرکتر در کالبد شیطانی و… کمی آزار دهنده هستند.
اما از سوی دیگر دلیل بوجود آمدن این ارواح و یا چگونگی حل پرونده بسیار جذاب و مهیج می‌باشد و تا حد زیادی به هوش مخاطب احترام می‌گذارد. اما واقعیت مطلب این است که نمی‌توان درمورد این اپیزود قضاوت کرد! کار خوبی است؟ کار بدی است؟ هنوز مشخص نیست. از عناصر مهم دکتر توئیست‌های داستانی هستند که شبیه به داستان‌های پلیسی در وسعت کهکشان‌ می‌باشند. و بدون دیدن پارت دوم نمی‌توان درموردش قضاوت قطعی کرد همانطور نمی‌توان در میانه‌ی کتاب‌های ژرژ سیمنون درمورد آن نظری داد.

علیرضا تیزرو:

@tenthdoctor

به دلایل زیادی رفتن سراغ کلیشه ها همیشه ریسک بزرگی به حساب می آید و نتیجه ی کار معمولا بین یک شاهکار یا تکرار و تقلید شناور است.
خالقان اپیزود “زیر دریاچه” علاوه بر انتخاب این ریسک یعنی استفاده از کلیشه های کلی این ژانر، شجاعت بزرگتری به خرج دادند و از پرتکرار ترین مولفه های خود سریال استفاده کردند. این مشابهj در تم اصلی داستان، کاراکتر ها، فضای داستان و … به چشم می خورد.
تیم تحقیقاتی (با هدف های علمی یا نظامی یا اقتصادی و …) جایی دور از سطح زمین یا اجتماع انسانی، هیولایی به دنبال دکتر و همراهان در محیطی محدود شده، معمای ماهیت هیولا، چالش اخلاقی بین فرار و مقاومت برای شکست دادن چیزی که ممکن است در آینده برای نسل بشر خطرناک باشد و بسیار موارد دیگر که در اپیزودهایی مثل :
سیاره ی ناممکن و گودال شیطان–(فصل دو) ، ۴۲(فصل سه) ، سکوت در کتابخانه و جنگل مرگ(فصل چهار) ، زمین گرسنه و خون سرد(فصل پنج) ، گوشت شورشی (فصل شش) ، جنگ سرد(فصل هفت) مشابه آن را می بینیم.
این تشابهات حتی در مواردی بسیار عمیق تر مشاهده می شود. برای من و برای کسان دیگری هم شاید کاراکتر “کَس” یادآورد کاراکتر “کاپتان آدلاید بروک” در اپیزود (آب های مریخ) باشد. و یا همین تشابه بین “پریچارد” و “لاکس”ِ اپیزود “سکوت در کتابخانه” هم صدق کند. لوکیشن زیر آب هم یادآورد اپیزود “جنگ سرد”ِ فصل هفتم بود و هیولا ها در دالان های ایستگاه هم به نوعی مومیایی واگن های قطار “مومیایی در قطار سریع السیر شرق” فصل هشتم را یادآور شد.
و شاید به طور خلاصه بتوان گفت که این اپیزود پر کلیشه ترین اپیزود سری مدرن سریال بوده باشد. ولی آیا از این همه تکرار می توان انتظار نتیجه ی خوبی داشت؟ آیا نتیجه موفقیت بوده یا شکست؟
قضاوت قبل از پخش اپیزود دوم شاید کمی زود باشد ولی اپیزود سوم فصل ۹ یکی از موفق ترین اپیزودهای سری مدرن (موفقیت نسبت به چیزی به باید باشد) هست. و این موفقیت نتیجه ی شجاعت و اعتماد به نفس خالقانش است.آنها بی شک بدون ذره ای ترس از تکراری شدن و اعتماد کامل به طرح، داستان، بازیگران و سایر و عوامل و از همه مهم تر آگاهی کامل به پتانسیل پیتر کاپالدی تصمیم به ساخت این اپیزود برای فصل نه کردند. قدمی جسورانه که علاوه بر هدیه ی یک اپیزود (به احتمال زیاد دو اپیزود) عالی برای این فصل، امید را برای اوج گرفتن دوباره ی سریال و اوج گرفتن دوباره ی دکتر در خود سریال بالا می برد.
لازم به ذکر است اپیزود خوش ساخت “زیر دریاچه” از بسیاری جهات قابل بررسی هست. از جمله شخصیت پردازی عالی بازیگران اصلی و مهمان، آغاز و پایان بندی بسیار بسیار عالی، ایده ی سای فای مناسب، تدوین و کارگردانی خوب و … که امید هست دوستان به این جنبه ها نیز بپردازند.
این نوشته فقط ستایشی بود از شجاعت خالقانش برای تصمیم ساخت و پذیرفتن ریسک گنجاندن این قصه در فصل نه -فصلی سرنوشت ساز برای دکتر دوازدهم که شکست این فصل می تواند شکست دکتر دوازدهم باشد و پتانسیل بالقوه ی پیتر کاپالدی هرگز بالفعل نشود.

برای درج نقد ها و نوشته های خود در هووین ، با ایمیل hyperspaceiran@gmail.com مکاتبه کنید.

تحلیل تریلر اپیزود کریسمس شرلوک(به همراه زیرنویس اختصاصی تریلر)

$
0
0

تحلیل فریم به فریم تریلر اپیزود ویژه ی کریسمس شرلوک را از هووین بخوانید.

تریلر اپیزود ویژه ی کریسمس شرلوک پخش شد.یکی از لذت های تماشای تریلر ، تحلیل آن ها و حدس و گمانه زنی درباره ی وقایعی که می توانند در خود داستان رخ بدهند هست.هرچند این تحلیل ها همواره در مرحله ی گمانه زنی باقی می مانند و ممکن است بسیاری از آن ها اشتباه باشند (برای مثال به چندین اشتباه ما در تحلیل تریلر دکترهو که با پخش همین ۳ اپیزود تا اینجا، اشتباه بودنشان مشخص شده توجه کنید) ولی گمانه زنی فقط با مجموعه ای از تصاویر و دیالوگ های انتخاب شده توسط خود شبکه، واقعا کار دشواری است و طبیعی است خطاهایی در کار رخ دهند.به هر حال، با توجه به چیزهایی که در اختیار داریم، تلاش می کنیم تریلر اپیزود کریسمس شرلوک را بررسی کنیم.

اگر هنوز این تریلر را ندیده اید، آن را از اینجا تماشا کنید :

 

یا آن را از اینجا دانلود کنید.

زیرنویس اختصاصی تریلر را از اینجا دریافت کنید.

نکات پیش زمینه :

قبل از شروع تحلیل، باید به چند نکته توجه داشت :

  1. این اپیزود ویژه ، در لندن دوران ویکتوریایی رخ می دهد و قرار نیست هیچ پیوستگی خاصی با ۳ فصل قبلی و فصل های پیش روی سریال داشته باشد.موفات در توضیح آن گفته : “فرض را بر این گرفته ایم که کل ۳ فصل قبلی را اشتباه کرده باشیم و حالا ناگهان بخواهیم کار درست را بکنیم.در واقع از خود پرسیدیم اگر شرلوک با همین کاراکتر ها، در لندن قرن ۱۹ و در دوران کلاسیک کانن دویلی رخ می داد چه می شد، و بنابراین جواب همین سوال را در اپیزود داده ایم.این اپیزود همانطور که از نامش برمی آید یک اپیزود ویژه است و بنابراین در آن باید کار ویژه ای هم انجام داد.ممکن است هرگز دوباره چنین فرصتی برای ما ایجاد نشود و بنابراین باید نهایت استفاده را از آن بکنیم.”
  2. اپیزود کریسمس نوشته ی مشترک “استیون موفات” و “مارک گتیس” است.هر دوی این نویسندگان سابقه ی ده ساله ی نویسندگی در دکترهو را داشته اند و در عین حال، خالقین اصلی سریال شرلوک نیز محسوب می شوند.آن ها قبلا فقط یک بار(به همراه استیو تامپسون) در اپیزود “نشانه ی ۳” یک فیلمنامه را به طور مشترک نوشته اند و این اولین بار است که خودشان تنهایی و به همراه هم ، یک فیلمنامه را می نویسند.غیراز نشانه ی ۳، این دو هرکدام در فصل های پیشین شرلوک ۳ اپیزود دیگر نیز نوشته اند.موفات اپیزود های “پرونده ی صورتی” ، “رسوایی در بلگراویا” و “آخرین تعظیمش” و گتیس اپیزود های “بازی بزرگ” ، “درنده ی بسکرویل” و “نعش کش خالی” را نوشته است.
  3. این طور که از شواهد و اخبار پشت صحنه بر می آید، اندرو اسکات در نقش پروفسور موریارتی( و نه جیم موریارتی سریال) در این اپیزود حضور خواهد داشت.همچنین از میان بازیگران مکمل، حضور دوباره ی روپرت گریوز(لستراد) ، لوییز بریلی(مالی) ، جاناتان اریس(اندرسون) ، اونا استابز (خانم هادسون)، آماندا آبینگتون (مری واتسون) و دیوید نلیست(مایک استمفورد) قطعی است.بین این اسامی به خصوص حضور مایک استمفورد مشکوک به نظر می رسد.چرا که او طبیعتا نقش خاصی به جز آشنا کردن شرلوک هولمز و جان واتسون به عنوان یک دوست مشترک نداشته.
  4. اپیزود توسط داگلاس مکینون کارگردانی شده (او کارگردان اپیزود ویژه ی کریسمس امسال دکترهو نیز خواهد بود) و مدت زمان آن ۹۰ دقیقه خواهد بود.بودجه ی ساخت اپیزود سه میلیون و پانصد هزار یورو برآورد شده که با توجه به همکاری کمپانی هایی مثل هارتزوود فیلم و مستر پیس در کار ساخت آن با بی بی سی و بین المللی شدن شرلوک، طبیعی به نظر می رسد.اپیزود روز کریسمس(۲۵ دسامبر) از شبکه های بی بی سی ۱ و بی بی سی آمریکا پخش خواهد شد.

تحلیل تریلر

 تریلر با تصویر زیر در منزل هولمز در پلاک ۲۲۱ بی خیابان بیکر استریت آغاز می شود و مونولوگی که هولمز بیان می کند : “صحنه آماده شده.پرده کنار می رود! ما آماده ایم که شروع کنیم.”

از آن جایی که مری واتسون در این اپیزود حضور دارد، بنابراین داستان آن بعد از “نشانه ی ۴” کانن دویل رخ می دهد و همچنین ، جزء آن دسته داستان هایی نیست که واتسون ماجراهای پیش از عروسیش را روایت می کند.بنابراین واتسون دیگر در این خانه ساکن نیست و تنها به عنوان دوست و همراه و شاید از روی کنجکاوی – که انگیزه ی محرک واتسون برای همکاری با هولمز در بسیاری از پرونده ها بود- با کارآگاه همراه شده است.مری نیز با لباس عزا در سکانس دیده می شود که بعدا درباره ی او بیشتر بحث خواهد شد.لوکیشن، همان لوکیشن منزل هولمز در سریال اصلی است که البته برای این اپیزود خاص بازچینش شده است.

1

سکانس بعد، نمایی کلی از لندن قرن ۱۹ را نمایش می دهد.همانطور که گفته شد با توجه به همکاری هارتزوود فیلم و مسترپیس با بی بی سی در ساخت شرلوک و تبدیل شدن آن به اثری بین المللی در حد و اندازه های سینمایی، کیفیت بالای تولید و دکوپاژ امری طبیعی است.

2

در سکانس بعد، هولمز را به همراه روپرت گریوز در نقش لستراد می بینیم.باید تا پخش اپیزود صبر کرد و دید که آیا لستراد در این اپیزود خاص و ویژه، به کاراکترش در داستان های کلاسیک کانن دویل نزدیک تر شده یا همچنان مانند سریال یار شفیق و دوست نزدیک هولمز محسوب می شود؟ با توجه به اینکه موفات تاکید کرده این اپیزود شامل همان کاراکترهای سریال اصلی و تنها در لوکیشن و عصری قرن نوزدهمی خواهد بود، مورد متاخر محتمل تر به نظر می رسد.

3

در سکانس بعد می بینیم که احتمالا عکسی از هولمز و لستراد گرفته می شود.

4

نکته ی عجیب درباره ی این سکانس، شباهت خاص آن به سکانس ابتدایی فیلم “َشرلوک هولمز” ساخته ی گای ریچی در سال ۲۰۰۹ است.این شباهت ها میان این تریلر و آن فیلم، به همین جا ختم نمی شوند و وجود یک فرقه ی عجیب و حضورشان در دخمه ها و عناصر ماوراءالطبیعه ی تکرار شونده در تریلر، عینا به خاطر آورنده ی عناصر زیادی از فیلم نخست شرلوک هولمز گای ریچی هستند.در آن فیلم، کاراکتری به نام “لرد بلک وود” معرفی شد که موسس یک فرقه ی فراماسونری بود و با به اصطلاح جادو ولی در حقیقت حقه هایی علمی، افراد خود را در ترس و وحشت از خود فرمانبردار نگاه می داشت و از قضا هدف او نیز همانطور که در این تریلر می بینیم، ترور و عملیات هایی متخاصمانه بود.لرد بلک وود در واقع اقتباس شده از هیچکدام از کاراکترهای کانن دویل نبود و داستانی مشابه این داستان نیز در ماجراهای اصلی شرلوک هولمز به چشم نمی خورد (هرچند شاید بتوان از نظر شخصیتی و نقشه کشی تا اندازه ای او را با گریمزبی رویلات از داستان “نوار خال خال” مقایسه کرد).به نظر می رسد هدف گای ریچی از گنجاندن یک فرقه ی فراماسون و عناصر ماوراءالطبیعه در آن فیلم، به جز چالش خاص و منحصر به فرد تقابل شرلوک هولمز با جادو ( که در درنده ی بسکرویل از کارهای کانن دویل نمونه اش را شاهد بودیم) ، ارجاعی باشد به سال های پایانی زندگی دویل و علاقه و کشش او به ماوراءالطبیعه(دویل حتی کتابی مشتمل بر ۱۸ داستان ماورایی کوتاه نیز منتشر کرده است و در انجمن های احضار روح فراوانی نیز حضور داشته و از آن ها حمایت مالی می کرده). باید دید آیا هدف موفات و گتیس از جای دادن سکانس های فروانی که حضور جادو و انجمن های سری را به ذهن متبادر می سازد، همین ارجاع به سال های پایانی کانن دویل بوده یا تکرار چالش تقابل هولمز با جادو و ترس و وحشت مانند درنده ی بسکرویل یا ماجرای دیگری در جریان است.

بگذریم…سکانس بعد دکتر واتسون را نمایش می دهد که ظاهرا در حال بازرسی وسیله ای خاص است و از آن نمی توان چیز زیادی دریافت :

5

سکانس بعدی اما حائز اهمیت است.زنی به هولمز چنین می گوید : “تو قول دادی ازش محافظت کنی.تو قول دادی”

6

و بعد چهره ی متحیر و هراسان هولمز را می بینیم :

7

به نظر می رسد هولمز قول محافظت از شخص مذکری را داده و در این امر شکست خورده.

داستان های زیادی وجود دارند که هولمز متضمن محافظت از کسی می شود.ولی در اکثریت آن ها این شخص مونث است و در اکثریت آن ها نیز هولمز پیروز می شود.به عنوان نمونه می توان از “نوار خال خال” یا “آلش های سرخ” نام برد که در هر دو، شخص مونثی از هولمز استمداد می کند و در هر دو، هولمز سر بلند از پرونده بیرون می آید.از این میان اما به طور خاص می توان به “پنج هسته ی پرتقال” اشاره کرد که شخص مذکری برای طلب کمک نزد هولمز می آید و موضوع حیرت آوری از وقایع رخ داده برای عمویش و سپس پدرش مبنی بر فرستاده شدن پیامی مرموز با پنج هسته ی پرتقال و سپس قتل آنان به شیوه ای که به نظر یک تصادف باشد را تعریف می کند.هولمز قول امنیت و محافظت را به این مرد جوان می دهد و او را برای نجات جانش راهنمایی می کند.ولی در همان شب او نیز کشته می شود و این موضوع سبب برانگیخته شدن خشم هولمز می شود و تصمیم به گرفتن انتقام از این انجمن خاص و سری می گیرد.با این حال، دست تقدیر خود انتقام آنان را با غرق کردن کشتیشان در دریا می گیرد.البته باید توجه کرد ناهماهنگی هایی در این قضیه وجود دارد – که بزرگ ترین آن ها این است که شخص مذکور خانواده ی خاصی نداشته که این چنین زبان به شکوا از هولمز باز کنند و او را متهم به خلف وعده کنند! اما باید توجه کرد شرلوک همیشه کاملا وفادار به داستان های کانن دویل نبوده و اینطور که به نظر می رسد، این داستان، یک داستان تلفیقی از چندین و چند داستان کانن دویل باشد و بنابراین کاملا محتمل است که لااقل بخشی از این داستان حاوی عناصری از داستان “پنج هسته ی پرتقال” باشد.

 سکانس های بعدی ، همان زن را به نظر در حال دویدن در یک هزارتوی پرچینی از  خطر نشان می دهد :

8

11

و همچنین هولمز و واتسون را در حال دویدن به سمت یک عمارت :

9

10

از این سکانس ها می توان اینطور استنباط کرد که قاتل یا انجمن سری یا هرچیزی که پشت پرده ی قضایاست، در تلاش برای انجام قتل یا قتل های دیگری هم هست و هولمز و واتسون نیز در تلاش برای جلوگیری از آن.چنین پیرنگی بیش از هر چیز، رمان “دره ی وحشت” را به یاد می آورد که چهارمین و آخرین رمان کانن دویل از ماجراهای شرلوک هولمز بود.نکته ی حائز اهمیت این است که در این رمان، موریارتی نیز حضور داشت (البته این داستان، پیش از داستان “مساله ی نهایی” که داستان معرفی پروفسور موریارتی است رخ می دهد ولی بعد از آن نوشته شده و این موضوع موجب ناهماهنگی هایی غیر منطقی در کار کانن دویل شده.به طور مثال، از داستان “مساله ی نهایی” اینطور بر می آمد که واتسون نخستین بار است نام موریارتی را می شنود، در حالی که او می بایست در داستان دره ی وحشت نام موریارتی را شنیده باشد و با او آشنا شده باشد).در عین حال، همین تکرار تم های تاریک داستان “حلقه ی سرخ” را به یاد آدم می آورد.درنده ی بسکرویل اگر قبلا و در فصل ۲ در سریال ساخته نشده بود، گزینه ی بسیار مناسبی برای تطبیقش با این داستان بود، ولی کسی هرگز نگفته با ساخته شدن یک داستان در فصل های پیشین سریال، نمی توان از عناصری از آن در اپیزود های آینده استفاده کرد.می توان احتمال استفاده از عناصری از داستان “پای شیطان” را هم البته در این اپیزود و با توجه به همین تم های تاریک مطرح کرد.

در سکانس بعد، یک جمله ی پر تکرار کلاسیک توسط واتسون ادا می شود : “خب هولمز، مطمئنا باید یک تئوری داشته باشی”

12

و سکانس بعدی، نمایی با رنگ پردازی خیره کننده از یک عمارت روستایی دیده می شود :

13

داستان های شرلوک هولمزی زیادی در روستا رخ می دهند.از سیمای زرد و درنده ی بسکرویل بگیرید تا برق نقره ای و انگشت شست مهندس.هولمز در آلش های سرخ به واتسون خاطرنشان می کند که برای او، خانه ها و محیط های روستایی بسیار ترسناک تر و منزجر کننده تر از کثیف ترین و خطرناک ترین محلات شهری لندن هستند، چرا که در آن ها آدم های اغلب بی فرهنگ و بی سوادی درون یک محوطه ی محصور و اختصاصی زندگی می کنند و جنایت های فراوانی در این محیط های به ظاهر شاد می توانند رخ دهند که هیچ کس هرگز متوجه آن ها نشود.به نظر می رسد اپیزود سعی در تصویر کردن دید تاریک هولمز از محیط های روستایی داشته باشد و نه دید شاد عوامانه.

در سکانس بعد، هولمز چنین دیالوگی را به واتسون می گوید : “ما همه گذشته ای داریم واتسون.ارواح، اون ها سایه هایی هستند که هر روز آفتابی ما رو تعریف می کنند”

14

داستان خاصی مرتبط به باج گیری که روحی از گذشته کسی را تسخیر می کند، “ماجرای کشتی گلوریا اسکات” است که از قضا، نخستین پرونده ی زندگی هولمز نیز بوده و مرتبط به گذشته ی او.البته باید تاکید کرد که به هیچ عنوان نمی توان گفت که این اپیزود بر اساس آن داستان ساخته می شود.ولی می توان احتمالاتی را مطرح کرد که عناصری از آن داستان در این اپیزود به چشم بخورند.البته، بسیاری از داستان های کانن دویل، از همان رمان نخستین “اتود در قرمز لاکی” بگیرید تا داستان هایی مانند “اشراف زاده ی مجرد” ، روح هایی از گذشته به تسخیر شخصیت های داستان برخاسته اند و وقایعی در گذشته ی کاراکترها موجب پیشروی داستان و انگیزه ی انجام بسیاری از اعمال می شود.

سکانس بعدی البته سکانسی طبیعی در ماجراهای شرلوک هولمز است : هفت تیر کشیدن واتسون! هرچند که خود هولمز قهرمان مشت زنی است و در شمشیر بازی هم خبره است، ولی او کم تر از سلاح استفاده می کند و واتسون که سابقه ی حضور در ارتش را هم داشته، اغلب بازوی نظامی گروه دو نفره ی آنان به حساب می آید.

15

از ۲ شات بعدی چیز زیادی نمی توان برداشت کرد : شرلوک هولمز در یک کتابخانه و هولمز در حال دویدن درون راه پله ی احتمالا منزل خودش ( که در قصر ذهنی شرلوک اصلی سریال نیز وجود دارد)

16

17

ولی شات بعدی حائز اهمیت است.همانطور که قبلا پیرامون ارجاع به خرافاتی شدن کانن دویل در اواخر عمر و علاقه اش به ماجراهای ماورایی و همچنین تکرار تم تقابل هولمز و جادو از درنده ی بسکرویل و فیلم شرلوک هولمز گای ریچی صحبت شد، در اینجا نیز ظاهرا یک انجمن مخفی یا سری (یا شاید هم مجموعه ای از مجسمه ها که به این شکل خاص آراسته شده اند) را درون یک دخمه ی زیرزمینی می بینیم.

18

سکانس بعدی یک مامور پلیس را که سوت می زند :

19

بعد زنی سیاهپوش درون مه

20

و سپس زنی سفیدپوش که ظاهرا مرده و سلاحی نیز در دستش به چشم می خورد

21

سکانس اخیر به خصوص تا حد زیادی بحث بر انگیز است و دوباره بر وجود یک پرونده ی ترور یا قتل های زنجیره ای درون اپیزود صحه می گذارد.همچنین دیالوگ که هولمز ادا می کند : “هر هدفی، فداییانی داره.هر جنگی عملیات هایی انتحاری داره و اشتباه نکن…این یک جنگه”

این دیالوگ به وجود یک پرونده ی عظیم در سطح لندن اشاره می کند و البته وجود دخمه هایی و سکانس هایی با محیط های بسته در تریلر که هولمز و واتسون و گاهی لستراد در آن حضور دارند، بیش از همه داستان “انجمن مو سرخ ها” را به ذهن می آورد.ماجرایی که یک کلاهبرداری عظیم، تجمعات گسترده ی مردم و یک سرقت بزرگ بانکی را در بر می گرفت.

در سکانس بعد مری و جان واتسون را در کنار یکدیگر می بینیم و مری به دلیلی رخت عزا بر تن دارد :

 22

در سکانس بعد ، مردی را می بینیم که رو به کسی فریاد می زند : “بهم بگو چرا داری این کار رو می کنی؟ بگو کی هستی”

با حفظ این احتمال که ممکن است او این حرف را رو به شرلوک هولمز زده باشد، اما احتمال بیشتر را اینگونه باید در نظر گرفت که او این حرف را رو به تبهکاری- خواه پروفسور موریارتی یا هر ویلین اصلی داستان یا حتی یکی از فداییان و انتحاری هایی که هولمز پیش از این از آن ها سخن گفت – زده باشد.

23

سکانس بعدی دوباره دخمه هایی زیرزمینی را نمایش می دهد که یا ممکن است به همان داستان ساخته و پرداخته ی ذهن گتیس و موفات مرتبط به موضوعات ماورایی مرتبط باشد و یا اینکه به پایان داستان انجمن موسرخ ها زیر زمین

24

و در سکانس بعد، هولمز را می بینیم که از یک پنجره، بیرون را نگاه می کند .

25

پنجره به طرز عجیبی در داستان های مختلف هولمز نقشی اساسی و تعیین کننده داشته.از داستان “سیمای زرد” بگیرید که ماجرا با یک چهره ی کریه از یک پنجره آغاز می شود تا داستان “مرد لب کج” که با تصادفی دیده شدن یک مرد توسط یک زن از درون پنجره آغاز می شود.

درباره ی مرد لب کج باید گفت با وجود اینکه ماجرای عظیم و بزرگ و یک جنگ تمام عیار درون لندن نیست، شباهت هایی به حرف های زنی که رو به هولمز گفت  : “تو قول دادی اون رو نجات بدی ” دارد.در آن داستان  زنی شوهر محترم  خود را از درون یک پنجره در یک محله ی بدنام می بیند که به ظاهر تقاضای کمک می کند و وقتی بالا می رود، می بیند خبری از او نیست و فقط لباس هایش در رودخانه پیدا می شود و به این ترتیب از هولمز تقاضای کمک می کند.هرچند که وسعت این داستان – که در پایان مشخص می شود در آن خبری از هیچ جنایتی نبوده – برای ظواهر این اپیزود مناسب نیست، ولی دوباره می توان احتمال داد عناصری از آن در این داستان ویژه وجود داشته باشند.

در سکانس بعد، واتسون را می بینیم که از هولمز می پرسد: “چه چیزی تو را اینطور ساخته؟ “

26

و بعد پاسخ هولمز : “اوه واتسون، هیچ چیز من رو نساخته….

27

….من خودم رو ساختم . “

32

در این بین، چند سکانس بسیار مهم می بینیم.

اولی، که اهمیت چندانی ندارد، هولمز و واتسون را در حال پیاده شدن از درشکه نشان می دهد.این سکانس در کلیپ پریویویی که ۲ ماه قبل منتشر شد نیز وجود داشت.

28

ولی در سکانس بعد، یک جنازه را روی زمین می بینیم.حتی مرد یا زن بودن این شخص نیز مشخص نیست.ولی در این یک روز گذشته، بسیاری از شباهت مو ها و لباس ها تئوری پردازی کرده اند که این خانم هادسون باشد.

29

کشته شدن خانم هادسون قدم بزرگ و عجیبی است.اما در اپیزود ویژه ای که هیچ تاثیری در پیوستگی روتین داستان اصلی سریال ندارد، کاملا ممکن است.و البته چهره ی متحیر و در عین حال پر از وحشت هولمز نیز تئوری مرگ خانم هادسون را تقویت می کند.

30

البته همانطور که گفته شد، حتی جنسیت جنازه ای که روی زمین افتاده نیز مشخص نیست و کاملا ممکن است این شخص، هر کس دیگری باشد.در صورتی که این جنازه متعلق به یک قربانی دیگر باشد، چهره ی هراسان هولمز صحه بر وجود یک پرونده ی قتل های زنجیره ای یا یک پرونده ی ترور و ناکامی هولمز در جلوگیری از قتل می گذارد که به این ترتیب، دوباره تئوری وجود عناصری از “۵ هسته ی پرتقال” و “دره ی وحشت” تقویت می شود.

سکانس بعدی به طور خاصی حائز اهمیت است.هولمز اسلحه می کشد.31

همانطور که گفته شد، با وجود تبحر خاص شرلوک هولمز در مشت زنی و شمشیر بازی ( و در عین حال تنبلی زیادی او در ورزش) ، او کمتر اسلحه می کشیده.در واقع شاید بتوان گفت تنها باری که او اسلحه کشید، در داستان “مساله ی نهایی” و روی پروفسور موریارتی بود.البته باید تاکید کرد که داستان “مساله ی نهایی” در اپیزود سوم فصل دوم سریال ساخته شده است.ولی  حضور موریارتی ایجاب می کند که اگر نه تمام عناصر، لااقل بعضی از عناصر آن داستان در اینجا نیز ظاهر شوند.صحبت از تکرار صحنه ی معروف و تراژدیک سقوط از آبشار رایشن باخ نیست.بلکه تنها بعضی بخش های کوچک و بزرگی از آن داستان که هنوز در حضور های موریارتی در سریال انجام نشده اند.اگرچه شرلوک در اپیزود سوم فصل ۱ سری مدرن به روی موریارتی اسلحه کشید و سریال رسالتش در قبال این بخش از داستان کانن دویل را انجام داد، ولی این اسلحه کشیدن چنانکه توصیف شده بود درون خانه و به آن حالت خاص نبود و سکانس بالا بیش از هر چیز یادآور آن برخورد دو دشمن قسم خورده است.

سکانس های بعدی نماهایی دور و نزدیک از منزل هولمز را نشان می دهند :

33

34

سکانس بعدی هولمز را درون یک گالری نقاشی نشان می دهد که مجددا نقاشی قیمتی رمان دره ی وحشت را به یاد می آورد :

35

سکانس بعدی مجددا مری را در لباس عزا به تصویر می کشد :

e

در شات بعدی ظاهرا با توجه به اطلاعات آی ام دی بی، کاراکتری به اسم “ریکولتی” را می بینیم.تنها جایی که به این نام در داستان های کانن دویل اشاره ای شده، در داستان “آیین ماسگریو” بوده است.باید دید که آیا میان آن داستان و این اپیزود هم ارتباط خاصی وجود دارد یا خیر؟

37

در سکانس های بعدی، در حینی که هولمز اسم و آدرس خود را بیان می کند، چندین سکانس فاقد اطلاعات خاص و ارزشمند را می بینیم :

لستراد و خانم هادسون در کنار هم (به نظر می رسد که این اپیزود نیز در ادامه ی مسیر سریال، سعی در مهم تر جلوه دادن خانم هادسون دارد.حتی در کلیپ پریویوی پخش شده از اپیزود، خانم هادسون از واتسون شکایت می کند که چرا او انقدر کم در داستان هایش حضور دارد و به نظر می آید تنها کاربرد او، چای آوردن باشد.در عین حال، به موهای خانم هادسون و شباهتش با جنازه ای که روی زمین افتاده بود توجه کنید.)

38

هولمز در حال پیپ کشیدن در خیابان بیکر .در پس زمینه ی این سکانس واتسون و مری عزادار را در کنار شخص ثالثی می بینیم و به نظر می آید شاید پرونده ای شخصی برای واتسون پیش آمده باشد.

39

شرلوک هولمز و ظاهرا یک زن – شاید مری- در حال دویدن درون همان دخمه های مرموز مورد اشاره :

40

و هولمز با ذره بین معروفش که در سه فصل شرلوک خبری از آن نبود، در حال معاینه کردن چیزی

41

سکانس بعدی مجددا هولمز را در میانه ی یک مراسم مذهبی عجیب -یا شاید بین تعدادی مجسمه- نشان می دهد

seg

و بعد هولمز چراغ در دست، ظاهرا در حال رو برگرداندن از پنجره ای که قبل تر در همین تریلر دیده شد

43

و یک نمای دیگر از لستراد، درون همان دخمه های زیر زمینیِ یاد آور سرقت از بانک انجمن موسرخ ها

44

و بعد بالاخره هولمز را می بینیم که کلاهش را روی سرش می گذارد تا نام بندیکت کامبربچ بر صفحه نقش ببندد

45

در سکانس بعدی، واتسون در دیالوگش، تاکیدی دوباره می کند بر رخ دادن این داستان خاص در قرن نوزدهم و یک کبریت را روشن می کند.

46

هولمز درون خانه تاکید می کند که باید این جریان را -چه قتل های زنجیره ای باشد و چه عملیاتی تروریستی یا مذهبی- به پایان برساند

47

و بالاخره سکانس پایانی و تاکید واتسون بر اینکه هولمز کلاهش را روی سرش بگذارد، تنها برای یادآوری این موضوع به مخاطب که شرلوک حتی در این اپیزود ویژه ی کلاسیک نیز نیمه ی طنزش را فراموش نکرده است.چنانکه خود موفات گفته : “طنز جزئی از شرلوک هولمز است و کسی که به جز این می گوید ، مطمئنا کتاب های هولمز را به درستی نشناخته است.”

48

سخن آخر :

با این تریلر، فضا و اتمسفر خاص و تاریک اپیزود ویژه ی کریسمس به دستمان آمد.ظاهرا بیشتر این داستان در شب رخ می دهد.فضاهای وهم آور و تاریک و بسته ی فراوان زیادی دارد.اشارات زیادی به آیین های خاص مذهبی دارد و به طور کلی یک داستان شبح وار است.در عین حال ماجرایی در سطح عظیم درون لندن را روایت می کند.ماجرایی که یا مربوط به یک سلسله قتل های سیاسی می شود و یا مرتبط به قتل هایی زنجیره ای.این اطلاعات، جستجوی ما را به داستان هایی مانند “پای شیطان”، “حلقه ی سرخ” ، “انجمن مو سرخ ها” ، “درنده ی بسکرویل” ، “دره ی وحشت” و چندین داستان دیگر محدود می کند .در عین حال باید تاکید کرد این داستان به احتمال زیاد، تلفیقی از چندین داستان مختلف کانن دویل است به اضافه ی داستان پردازی های خاص موفات و گتیس در تکمیل آن.

به هر حال باید تا روز ۲۵ دسامبر و پخش اپیزود صبر کرد و پاسخ سوالات را در آن زمان گرفت.بعد از پخش اپیزود کریسمس شرلوک، منتظر نقد ما بر آن و همچنین بررسی ارجاعات مختلف به داستان های کلاسیک کانن دویل درون این اپیزود باشید.

ویدیو : نخستین حضور سایبرمن ها

$
0
0

امروز، ۴۹ امین سالگرد نخستین حضور سایبرمن ها در دکترهو بود.ویدیویی از اولین حضور سایبرمن ها در دکترهو را در هووین ببینید.

سایبرمن ها شاید بعد از دالک ها خاص ترین هیولاهای دکترهو باشند.آن ها لزوما جزء اولین هیولاها نیستند و بسیاری از هیولاهای دیگر مانند زاربی ها پیش از آن ها در دکترهو معرفی شدند و فراموش شدند.ولی سایبرمن ها در کنار دالک ها، همچنان نماد و نشانی از سری کلاسیک مانده اند.بحث درباره ی دلایل ماندگاری عجیب آن ها در تاریخ دکترهو زیاد است.از چهره و منطق و حضور سرد آنان بگیرید تا این حقیقت که در واقع زیر این پوشش فولادین، یک انسان و یک مغز بشری وجود دارد.دلیلش هرچه که باشد، سایبرمن ها از خاص ترین و ماندگار ترین هیولاهای دکترهو هستند.

برای خواندن تاریخچه ی کامل سایبرمن ها، به این مقاله رجوع کنید.

۴۹ سال پیش در چنین روزی و با پخش داستان “سیاره ی دهم” بود که برای نخستین بار، سایبرمن ها در یک ایستگاه تحقیقاتی در قطب شمال بر صفحه ی تلویزیون نقش بستند.سردی لوکیشن قطبی اپیزود در کنار سرمای چهره ی سایبرمن ها و منطق یخ آن ها، گرما را از خانه های مردم انگلستان در اوایل پاییز برد و وحشتی با خود به همراه آورد که موجب محبوبیت فراوان سایبرمن ها شد و به این ترتیب موفقیت بی نظیر سیاره ی دهم به عنوان آخرین داستان دکتر اول، جای پای سایبرمن ها را در دکترهو ثابت کرد.سیاره ی دهم داستان مهمی بود.اولین داستان از یک پایگاه تحت محاصره(که هفته ی قبل با اپیزود”زیر دریاچه” آخرین نمونه اش را دیدیم) بود و همچنین اولین اپیزود حضور سایبرمن ها.اولین بار بود که داستانی از دکترهو در قطب رخ می داد و نخستین باری بود که ریجنریت و تعویض بازیگر دکتر با خداحافظی ویلیام هارتنل و معرفی پاتریک تراوتون درون سریال معرفی شد.

ویدیوی زیر، حاوی نخستین سکانس حضور جمعی از سایبرمن ها درون قطب و در اپیزود “سیاره ی دهم” است که ۴۹ سال پیش و در چنین شبی در بی بی سی پخش شد.

دانلود ویدیو 

زیرنویس اختصاصی اپیزود چهارم از فصل ۹

$
0
0

زیرنویس فارسی اختصاصی اپیزود چهارم از فصل ۹ (قبل از سیل) را از هووین دریافت کنید.

Before the flood

قبل از سیل

نویسنده : توبی ویتهاوس

دانلود زیرنویس 

پارادوکس خود راه انداز ها ( Bootstraps paradox) چیست ؟

$
0
0

دکتر در اپیزود “قبل از سیل”  از پارادوکس خود راه انداز ( Bootstraps paradox ) صحبت کرد و گفت آن را گوگل کنید.حالا و در این مقاله درباره ی این پارادوکس، معنای آن، تاریخچه ی آن و تلاش ها برای پاسخ های منطقی به آن بحث شده است.

 دکتر در اپیزود چهارم فصل ۹، از چنین تمثیلی استفاده می کند : “تصور کنید مسافر زمانی طرفدار بتهوون باشد و به گذشته برود و تمام قطعات موسیقی بتهوون را با خودش ببرد تا او برایش امضایشان کند.ولی او هیچ اثری از بتهوون پیدا نمی کند.در وحشت از جهانی بدون وجود موسیقی های بتهوون، مسافر زمان خودش قطعات را منتشر می کند و تبدیل به بتهوون می شود.سوال اینجاست که : چه کسی واقعا این قطعه ها را نوشته؟ چه کسی سمفونی شماره ی ۵ بتهوون را نوشته است؟ “

این پارادوکس یا متناقض نمایی است که در علمی تخیلی به اسم پارادوکس خود راه اندازی شناخته می شود که بر اساس داستانی از رابرت هاینلاین به اسم “با خود راه انداز های او” نامگذاری شده است.هاینلاین از نویسندگان کلاسیک سای فای است که در اکثر داستان هایش با همین پارادوکس ها و پیچیدگی های سفر در زمانی کار کرده و داستان های او از جمله “همه ی شما زامبی ها”  ، ” تپه های سبز زمین” ، “خط زندگی”  و ….. از جمله مشهور ترین نمونه های کلاسیک علمی تخیلی هستند.در داستان مذکور، مسافر زمانی یک کتاب را پیدا می کند و متوجه می شود که خود او نویسنده ی آن کتاب است! ولی چطور؟ این مسافر زمان، از روی کتابی که پیدا کرده خط به خط و کلمه به کلمه را بازنویسی می کند و در گذشته آن را منتشر می کند.سوال اینجاست که کلمات و جملات این کتاب از کجا آمدند؟ مشخصا از ذهن مسافر زمان نبوده اند چون او فقط از یک کتاب که پیدایش کرده آن را تقلید کرده و خود آن کتاب توسط او که از یک کتاب پیدایش کرده و تقلیدش کرده، نوشته شده است و الی آخر.این یک دور تسلسل بی نهایت است.تلاش برای پیدا کردن نویسنده ی واقعی کتاب مثل آن است که سعی کنید در حالی که روی صندلی نشسته اید، صندلی را با خودتان از زمین بلند کنید و در هوا معلق شوید یا اینکه با کشیدن بند های کفشتان، خودتان را از زمین بلند کنید.

این پارادوکس یک حقه ی قدیمی است که اغلب به عنوان یک شوخی در کارهای علمی تخیلی دیده می شود.برای مثال پیش از این و در دکترهو و در اپیزود “کد شکسپیر” مشابه این پارادوکس را دیده بودیم، جایی که دکتر جملات و کلماتی از شکسپیر را در مقابل شکسپیر بیان می کند که هنوز نوشته نشده اند و به نوعی منبع الهام شکسپیر برای نوشتن آن ها می شود.یا در اپیزود “The unicorn and the wasp” ، دونا ایده ی اصلی کتاب “قتل در قطار سریع السیر شرق” را به آگاتا کریستی به صورت تصادفی می گوید و در واقع خودش سبب پیدایش این ایده در ذهن آگاتا کریستی می شود.حال آنکه خود دونا این ایده را بعدا و با خواندن کتاب آگاتا کریستی فهمیده است.بنابراین این نخستین بار نیست که این پارادوکس در دکترهو استفاده می شود.هرچند اولین بار است که نکته ی اساسی یک داستان است.در کارهای دیگر فیکشن-از “پیشتازان فضا” بگیرید تا “هری پاتر و زندانی آزکابان” – نیز استفاده از این پارادوکس بی شمار بوده است.

بیایید برگردیم به سوال دکتر….چه کسی سمفونی شماره ی ۵ بتهوون را نوشته است؟ در آزمایش ذهنی که قبل تر از آن صحبت شد، یک مسافر زمان(ما برای راحتی کار او را دکتر صدا می زنیم) از سمفونی شماره ی ۵ بتهوون الهام می گیرد و در نهایت خودش سمفونی شماره ی ۵ را به نام بتهوون می نویسد.به نوعی، دکتر خودش از خودش الهام می گیرد.دکتر از بتهوون کپی برداری می کند که او از دکتر کپی کرده که او از بتهوون که او از دکتر که او…….ما یک چرخه ی بینهایت داریم بدون هیچ آغازی و ازلی.

88105

این یک دور تسلسل کاهشی است.برای توضیح یک وضعیت، ما مجبوریم به زنجیره ای طولانی از وقایع تکیه کنیم.هر پله از توضیحات ما، نیاز به یک پله ی پیشین دارد تا آن را توضیح دهد که خود آن پله هم نیاز به یک پله ی پیشین دارد و الی آخر.در تلاش برای توضیح دادن یک چیز-سمفونی شماره ی ۵ بتهوون- ما وادار شده ایم زنجیره ی بی نهایتی از وقایع و توضیحات را به عرصه ی وجود وارد کنیم.از آنجا که بی نهایت بی پایان است، ما هرگز نمی توانیم آغاز این فرآیند را پیدا کنیم.در واقع، تنها چیزی که ما با اطمینان می دانیم این است که سمفونی شماره ی  ۵ بتهوون وجود دارد.

در نظر داشته باشید عدم توانایی ما برای یافتن آغاز یک فرآیند دلیلی بر آن نیست که بگوییم نتیجه ی آن غلط است و باید از وجود محو شود.حتی خود ارسطو هم گفته نیاز نیست اصول اولیه ی هندسه را ثابت کرد و برایشان دلایل پیشین توضیح داد.به بیان دیگر، همین که دکتر سمفونی شماره ی ۵ بتهوون را در ابتدای اپیزود می نوازد، خود نشان دهنده ی این است که سمفونی شماره ی ۵ باید بالاخره جایی نوشته شده باشد و وجود داشته باشد.

مثال کلاسیک این قضیه، این است که تصور کنید روی یک ستون ایستاده اید که انقدر بلند است که انتهای آن در ابر ها گم می شود و بنابراین نمی توان فهمید ستون از کجا آغاز شده.ستون می تواند آغازی داشته باشد یا می تواند بی نهایت باشد و هرگز به تکیه گاهی نرسد.شما این را نمی دانید و ممکن است هرگز نفهمید.ولی موضوعی که  از آن مطمئن هستید این است که شما روی یک ستون ایستاده اید و در هوا معلق نیستید.به همین ترتیب ممکن است ما نتوانیم جواب بدهیم چه کسی سمفونی شماره ی ۵ بتهوون را نوشته.ولی می دانیم که این سمفونی نوشته شده است.

اگر کمی تیزبین باشید ، احتمالا متوجه شده اید که پارادوکس خود راه اندازی ، در واقع یک خط بینهایت را توصیف نمی کند.بلکه بیشتر یک دایره را توصیف می کند.موسیقی، خودش، خودش را به وجود آورده است، که تصویر آن چیزی شبیه این می شود :

88104

این چیزی است که در فلسفه ، به آن یک “چرخه ی عِلّی” یا “چرخه ی سببی” گفته می شود.این شیوه ی نمایش معقول تر از یک خط بی نهایت است.وقتی که شما در امتداد یک دایره سفر می کنید، نمی پرسید که این دایره کجا آغاز می شود و کجا به پایان می رسد؟ دایره هیچ آغاز و پایانی ندارد.ولی با این حال سفر از زاویه ی دید شما یک خط راست است.

سمفونی می تواند خودش را به وجود آورده باشد بدون آنکه اسیر قضیه ی بی نهایت شود.یک دایره، شیئی ریاضیاتی با اندازه ای محدود است.شما می توانید هزاران بار هم چرخ و فلک بازی کنید، ولی اسب ها هرگز شما را به جایی نمی رسانند.ممکن است با چرخ و فلک بازی در یک دایره، مسافتی معادل هزاران کیلومتر را طی کرده باشید، ولی در نهایت جابجایی شما صفر بوده است.به همین ترتیب، دکتر و بتهوون می توانند تا ابد هم جایشان را در مقام مولف سمفونی شماره ی ۵ عوض کنند.با میلیون ها بار تغییر جا نیز همچنان خبری از بینهایت نیست و فقط یک دایره طی می شود.

با این حال، این طرز پاسخ دادن نوعی تقلب محسوب می شود.یک جواب دایره محور به نوعی دور زدن سوال است.یک چرخه ی سببی به هیچ عنوان خودش را توضیح نمی دهد.بلکه صرفا هست و وجود دارد.ما سوال دکتر ” چه کسی در ابتدا سمفونی شماره ی ۵ را نوشت” را با عوض کردن مفهوم “ابتدا” دور زده ایم.ما یک نوع جواب کاملا متفاوت به آن سوال داده ایم، که چیزی مشابه اصلا جواب ندادن است.

بنابراین پاسخ کاملا منطقی است.ولی در عین حال قانع کننده نیست.

یک راه معقول دیگر برای پاسخ به این پرسش، استفاده از جهان ها و واقعیت های موازی است.بسیاری از پارادوکس های سفر در زمانی به کمک همین جهان های موازی پاسخ داده می شوند.برای مثال پارادوکس کلاسیک “پدربزرگ” که بیان می کند “اگر به گذشته برگردید و پدر بزرگ خودتان را قبل از آشنایی با مادربزرگتان بکشید و به این ترتیب هرگز وجود نداشته باشید، چه کسی پدربزرگ شما را کشته است” ، این پاسخ را دارد که “با رفتن به گذشته، شما یک جهان موازی ایجاد کرده اید که در آن، گذشته ی مذکور که پدربزرگتان در آن هنوز جوان است در واقع زمان حال محسوب می شود و کشتن پدر بزرگتان، هیچ تاثیری روی آینده ندارد جز اینکه در این جهان خاص، ورژن موازی شما وجود نداشته باشد.”

ما می دانیم جهان های موازی در هونیورس و جهان دکترهو وجود دارند.از اپیزود Inferno در سری کلاسیک بگیرید تا دو گانه ی سایبرمن ها در فصل دوم سری مدرن، ما جهان ها و واقعیت های موازی را در دکترهو داده ایم.پس پاسخ دادن به این سوال دکتر با استفاده از جهان های موازی، به هیچ عنوان تقلب محسوب نمی شود.هرچند که حالا بیشتر داریم وارد حوزه ی علمی-تخیلی می شویم تا فلسفه، ولی مشکلی نیست.چرا که دکترهو هم یک سریال علمی تخیلی است.

تئوری ما بر این پایه بیان می شود که در ابتدا واقعا لودویگ وان بتهوونی وجود داشته و خودش یک روز پشت میزش نشسته و سمفونی شماره ی ۵ را نوشته است.اما وقتی مسافر زمان به گذشته می رود، یک جهان و واقعیت موازی ایجاد می شود که در آن هرگز بتهوونی وجود نداشته که سمفونی شماره ی ۵ را بنویسد و بنابراین خود مسافر زمان، خودش را به جای بتهوون جا می زند و سمفونی شماره ی ۵ را منتشر می کند.چرا این جهان موازی ایجاد شده؟ مگر چه چیزی در گذشته تغییر کرده است؟ چطور است بگوییم رسیدن مسافر زمان چیزی مغایر تاریخ است که موجب ایجاد این واقعیت موازی شده است؟ به این ترتیب، در واقع مسافر زمان سمفونی شماره ی ۵ را از یک بتهوون در یک جهان دیگر که واقعا وجود داشته الهام گرفته و در یک جهان دیگر که بتهوونی نبوده است، آن را به اسم بتهوون منتشر کرده است.

88103

بنابراین می بینید که ما با دو خط زمانی و تایم لاین و جهان سر کار داریم.خط زمانی نخست که در آن بتهوون اصلی سمفونی شماره ی ۵ را از ذهن خودش بیرون کشیده و نوشته، و خط زمانی دوم که در آن مسافر زمان با الهام از بتهوون اصلی و در جهانی که در آن بتهوونی وجود ندارد(و به سبب سفر در زمان خود او ایجاد شده است) این سمفونی را منتشر کرده است.در هر دو جهان در آینده، سمفونی شماره ی ۵ وجود دارد و به اسم بتهوون هم منتشر شده.ولی فقط در یکی از آن ها بتهوون واقعا وجود داشته است.

حالا سوالی که پیش می آید این است که وقتی در آینده ی خط زمانی دوم، یک مسافر زمان تصمیم بگیرد به گذشته برگردد و با بتهوون ملاقات کند چه پیش می آید؟ مشخصا او هم سبب پیدایش یک جهان موازی بی بتهوون دیگر می شود و به این ترتیب خودش دوباره سمفونی شماره ی ۵ را-که این بار از روی کار های مسافر زمان اول که خود آن را از بتهوون الهام گرفته بود کپی کرده است- به نام بتهوون منتشر می کند.مسافر زمان سوم در خط زمانی چهارم با کپی از کار مسافر زمان دوم، یک بتهوون دیگر در خط زمانی خودش می سازد و مسافر زمان چهارم در خط زمانی پنجم نیز به همین صورت و تا بی نهایت.

88102

ما یک خط کاهشی تا بی نهایت را تبدیل کرده ایم به یک درخت افزایشی به سوی بی نهایت.ولی فرق این دو آن است که این درخت افزایشی، پایه و ابتدایی داشته است.حالا آن خط کاهشی و بی ابتدای عکس اول را در کنار این درخت افزایشی بی انتهای عکس بالا قرار دهید؛ مجموعه ی این دو، یک فرآیند معقول با ابتدا  و انتها را تشکیل می دهند.در واقع در جواب این سوال که “چه کسی سمفونی شماره ی ۵ بتهوون را نوشته است” با توجه به تایم لاین و خط زمانی که در آن قرار داریم، سه پاسخ می توان داد :

۱٫بتهوون در جهانی دیگر آن را نوشته است(پاسخی ویژه ی نخستین مسافر زمان در خط زمانی دوم)

۲٫یک مسافر زمان در جهانی دیگر با کپی برداری از بتهوون واقعی در جهانی دیگر آن را نوشته است(پاسخی ویژه ی دومین مسافر زمان در خط زمانی سوم)

۳٫یک مسافر زمان در جهانی دیگر آن را با کپی برداری از یک مسافر زمان در جهانی دیگر نوشته است(پاسخی ویژه ی بقیه ی مسافرین زمان تا بی نهایت)

موضوعی که باید به آن توجه داشته باشید این است که مهم نیست چند خط زمانی داشته باشید، تمام قضیه از یک خط زمانی شروع شده که در آن بتهوون وجود داشته و خودش شخصا سمفونی شماره ی ۵ را نوشته است.بنابراین با وارد کردن جهان های موازی به موضوع، پارادوکس حل می شود و دیگر یک پارادوکس نیست.

پس برای اپیزود “قبل از سیل” هم می توان این طور گفت که در یک خط زمانی، دکتر خودش شخصا به ذهنش رسیده یک روح هولوگرام بسازد و به کمک آن در آینده کلارا و بقیه را نجات دهد و روح هولوگرامی خودش را ندیده است-بگذارید به پای آنتن نداشتن گوشی کلارا! ولی جهان های موازی بعدی که ایجاد شدند، دکتری را در بر می گرفتند که روح خودش را دیده و بنابراین ایده ی ساختن روح هولوگرام و اینکه روح آن حرف های خاص را بزند را از وجود همین روح گرفته است.

مقایسه ی تطبیقی شرلوک : مایکرافت هولمز

$
0
0

از امروز تا روز پخش اپیزود کریسمس شرلوک، با بررسی تطبیقی بعضی کاراکترهای این سریال با کارهای آرتور کانن دویل با شما هستیم.در قسمت نخست این مقالات، به سراغ برادر شرلوک هولمز رفته ایم : مایکرافت هولمز.

Mycroft

مایکرافت هولمز سریال شرلوک اغلب متهم می شود به بیش از حد مهم و بیش از حد باهوش شدن به سبب آنکه یکی از شورانر ها و نویسنده های اصلی، مارک گتیس نقش او را بازی می کند.بسیاری به سکانس بازی ذهنی شرلوک و مایکرافت روی یک کلاه و این موضوع که به نحوی مایکرافت از شرلوک نیز باهوش تر بود اعتراض کرده اند.ولی آیا شخصیت خاص مایکرافت سریال شرلوک ریشه ای در کارهای سر آرتور کانن دویل ندارد و صرفا جاه طلبی مارک گتیس برای دیده شدن و شناخته شدن را باز می نمایاند؟ باید گفت بعضی تهمت هایی که به مارک گتیس در راستای بیش از حد مهم سازی مایکرافت هولمز می زنند مهم هستند.ولی بخش زیادی از شخصیت مایکرافت شرلوکِ بی بی سی مستقیما از صحفات کارهای کانن دویل و به خصوص داستان “مترجم یونانی” برخاسته است.

نقش و تاثیر در داستان

مایکرافت هولمز، برادر بزرگ تر شرلوک هولمز که هفت سال با او فاصله ی سنی دارد، نخستین بار در داستان کوتاه “مترجم یونانی” معرفی شد.هرچند که او در داستان های دیگری از قبیل “مساله ی نهایی” ، “خانه ی خالی” و “برنامه های بروس پارتینگتون” نیز حضور داشت یا لااقل به او اشاره شد.ولی داستان اصلی مایکرافت را باید همان “مترجم یونانی” به شمار آورد که همان وزن و تاثیر “رسوایی در بوهم” برای آیرین ادلر و یا “مساله ی نهایی” برای پروفسور موریارتی را دارد.بنابراین در پاسخ به این انتقاد عوام که در سریال شرلوک، مایکرافت هولمز تبدیل به چیزی مهم تر از آنچه که هست و بوده شده، باید گفت این انتقاد وارد و صحیح است.اما نکته ای که باید آن را مد نظر داشت، این است که این یک سریال دنباله دار است و طبیعتا تفاوت هایی با مجموعه ای از داستان های مستقل کوتاه دارد.یکی از نخستین ملزومات سریال سازی، معرفی کاراکترهای ثابت ( regular ) است و خوب یا بد، موفات یا گتیس تصمیم گرفته اند مایکرافت هولمز نیز مثل لستراد و اندرسون و خانم هادسون ، تبدیل به یکی از ثابت های شرلوک شود.ضمنا، هر چه باشد او برادر شرلوک هولمز و بسیار بیشتر از آنچه که به نظر می رسد جای کار و پردازش دارد.

هوش و توانایی ذهنی

واتسون : “ولی شما از کجا می دانید این استعداد(توانایی استنتاج شرلوک) ارثی است؟ “

هولمز: “برای اینکه برادرم مایکرافت، این استعداد را بیشتر از من دارد”

مترجم یونانی-سر آرتور کانن دویل

مایکرافت هولمز کانن دویل، دقیقا مانند مایکرافت هولمز بی بی سی، از شرلوک هولمز باهوش تر و با استعداد تر است.او مغزی تیز تر از هولمز دارد و در مشاهده ی پدیده های اطراف و استنتاج معکوس زنجیره ی وقایع که شعبده ی خاص هولمز است به اقرار خود هولمز از او سر است.هولمز کاملا و صریحا تبیین می کند این اعترافش ربطی به تواضع ندارد، چرا که به نظرش “برای یک آدم منطقی هرچیزی باید عینا همان طوری که هست دیده شود؛ خود کوچک بینی همان قدر انحراف از حقیقت است که خود بزرگ بینی.از این رو وقتی می گویم که مایکرافت در قدرتِ مشاهده توانایی بیشتری از من دارد تو می توانی قبول کنی که من دارم حقیقتِ دقیق و عینی را بیان می کنم.”

نکته ی جالب اینجاست که چیزی مشابه بازی استنتاج مایکرافت و شرلوک در سریال، عینا در بخشی از همین داستان مترجم یونانی دیده می شود.جایی که شرلوک و برادرش گویی به مثابه ی یک بازی، به استنتاج پیشینه و حرفه و اسرار خصوصی رهگذران خیابان می پردازند و نکته ی مهم اینجاست که در این بخش، مایکرافت از شرلوک بهتر استنتاج می کند و حتی غلط ها و اشتباهات او را اصلاح می کند.و یا مثلا در اولین برخورد مایکرافت و شرلوک در مترجم یونانی، چنین مکالمه ای دیده می شود :

“راستی شرلوک، هفته پیش فکر می کردم به دیدنم می آیی تا در مورد پرونده ی “می نر هاوس” با من مشورت کنی.فکر می کردم ممکن است موضوع قدری برایت پیچیده باشد.”

خود شرلوک اقرار می کند بارها برای مشورت در حل بسیاری از پرونده ها به برادرش رجوع کرده و به کمک او پرده از راز معما برداشته است.در واقع مایکرافت هولمز در کتاب های کانن دویل به نوعی در نقش مشاور شرلوک هولمز در پیچیده ترین معماها که حتی ذهن ممتاز شرلوک هولمز هم از پس آن ها بر نمی آید ظاهر می شود.

بنابراین باید گفت انتقاد مبنی بر بیش از حد باهوش نشان داده شدن مایکرافت هولمز در شرلوکِ بی بی سی به هیچ عنوان وارد نیست و در واقع این همان چیزی بوده که کانن دویل مد نظر داشته و کسانی که این انتقاد را مطرح می کنند، به وضوح ریشه های شرلوک هولمز را نمی شناسند.

شخصیت و پیشه

در این بخش راه شرلوک و کتاب های کانن دویل در عین توازی و یکی بودن مقصد، تا حدی از هم جدا می شود.در داستان های کانن دویل، شرلوک در پاسخ به این موضوع که چرا مایکرافت هولمز که از نظر هوش و استعداد استنتاج از برادر کوچکش برتر است، کارآگاه سرشناسی نشده است، این طور بیان می کند که مایکرافت “همت و حوصله ی دل دادن به یک پرونده را ندارد”.در واقع شرلوک می گوید مایکرافت هولمز انقدر کاهل و تنبل است که ترجیح می دهد حرف غلط فرد مقابلش را قبول کند تا اینکه تلاش کند و مثل شرلوک با توضیح زنجیره ی استنتاج، درست بودن حرف خودش را به کرسی بنشاند.ضمن اینکه او هرگز دوست ندارد از صندلی خود بلند شود و در میانه ی لندن – آن طور که خود هولمز انجامش می دهد- به تحقیق و پرس و جو و جمع آوری اطلاعات بپردازد و لازمه ی حل یک پرونده چنین کارهایی است.در واقع شرلوک این طور می گوید : “اگر هنر کارآگاهی با عمل استدلال از روی یک صندلی آغاز می شد و در همانجا به پایان می رسید، برادر من بزرگ ترین کارآگاه جنایی جهان می شد.ولی نه جاه طلبی او را وسوسه می کند و نه همت از جای برخاستن دارد.”

در نقطه ی مقابل اما مایکرافت سریال شرلوک تا حد زیادی پر جنب و جوش است.شاید او را به اندازه ی شرلوک در حال دویدن در خیابان های لندن نبینیم، ولی با این حال او مرد عمل است.بارها به منزل برادرش سر می زند.بارها شخصا وارد عمل می شود و در جایی که باید حضور شخصی پیدا می کند و به طور کلی کهالتی مبالغه آمیزی که دویل در توصیف مایکرافت به کار برده در نسخه ی مارک گتیس از او دیده نمی شود.هرچند همچنان شباهت های خاصی نیز میان این دو مایکرافت وجود دارد که بزرگ ترینشان، باشگاه دیوژن، مکانی برای روزنامه خواندن و مطالعه افراد متنفذ و بلندمقام بدون هراس از مورد مزاحمت قرار گرفتن ولو توسط یک سخن کوتاه است که هم در کتاب های دویل دیده شده و هم در سریال و در هر دو، مایکرافت عضوی از باشگاه است(در کتاب حتی خود از موسسین آنجاست.)

درباره ی شغل و پیشه ی مایکرافت نیز سریال به درستی عمل کرده است.در کتاب ها و در مترجم یونانی، شرلوک هولمز توضیح می دهد که برادرش به استنتاج و معماهای کارآگاهی به چشم یک تفنن و تفریح نگاه می کند و به سبب هوش و استعداد فوق العاده ای که در کار کردن با اعداد دارد، شغل اصلیش حسابرسی ادارات دولتی است.اما بعدا و در “برنامه های بروس پارتینگتون” ، شرلوک چنین فاش می کند که نقش برادرش در دولت بیش از این هاست و “به نوعی او خود دولت بریتانیاست.ضروری ترین مرد تمام کشور” (این جمله در سریال شرلوک نیز ادا می شود)

خصوصیات ظاهری

این شاید بزرگ ترین نقطه ی افتراق کارهای کانن دویل با سریال شرلوک باشد.در حالی که مایکرافت سریال با فیزیک خاص مارک گتیس متمایز می شود، شکل ظاهری مایکرافت کانن دویل یک سره متفاوت است.به توصیفات واتسون توجه کنید:

مایکرافت هولمز تنومند تر و درشت اندام تر از شرلوک بود.بدنی کاملا فربه داشت ولی صورتش هرچند پهن و بزرگ بود نشانه هایی از تند و تیزی و هشیاری برادرش در آن مشاهده می شد.چشمانش، که به رنگ خاکستریِ زلالِ روشن بود، آن نگاه دورنگر و درون بینی را داشتند که نظیرش را تنها در شرلوک به هنگام به کار گرفتن تمام قوای ذهنی اش دیده بودم.

برادر شرلوک به من گفت : “از ملاقات جناب عالی خوشوقتم” و دست پهن و تختش را که به بالچه ی یک شیر دریایی شبیه بود به سوی من پیش آورد.

در واقع شاید بتوان گفت مایکرافت هولمزِ “استفن فرای” در فیلم شرلوک هولمز گای ریچی از نظر ظاهری، بسیار شبیه تر به آن چیزی است که کانن دویل توصیفش کرده.ولی از این نظر نمی توان قصور چندان زیادی را متوجه سریال دانست.شرلوک سریالی است که نه موریارتی و نه واتسون و نه شرلوکش از نظر ظاهری و حتی سنی چندان شبیه به تصویر توصیف شده به قلم کانن دویل نیستند.بنابراین جای تعجب نخواهد بود که مایکرافت هولمز آن نیز متفاوت باشد.

رابطه با شرلوک

در آغاز سریال شرلوک، مایکرافت هولمز با نام “بزرگ ترین دشمن خونی شرلوک هولمز” به ما معرفی می شود و حتی بسیاری در نوبت اول تماشا به اشتباه تصور بردند که او موریارتی باشد.به نظر می رسد که مایکرافت مثل یک برادر بزرگ تر که هوای برادر کوچکش را دارد، مراقب شرلوک است و از سوی دیگر شرلوک از مایکرافت و موقعیت شغلی اش در دولت انگلستان و کارهایی که می کند نفرت دارد(که این بخش سریال بهانه ای می شود برای اظهار نظر سیاسی موفات.”تا وقتی من نیستیم یه جنگ دیگه شروع نکنی مایکرافت.می دونی جنگ ها چطوری ترافیک راه می ندازن”)

در کارهای کانن دویل ولی رابطه ی این دو برادر را چیزی حاکی از احترام متقابل به یکدیگر می بینیم.البته باید تاکید کرد رابطه ی شرلوک هولمز و مایکرافت در سریال شرلوک به تدریج رشد می کند و پیچیده تر می شود و گویی با داستان “برادر سوم” در فصل چهارم، قرار است به چیزی حتی پیچیده تر هم تبدیل شود.ولی به طور خلاصه ، هرگز به رابطه ی خاص و احترام آمیزی که آن ها نسبت به یکدیگر دارند نمی رسد.در واقع یک موقعیت در اپیزود “نشانه ی ۳” که مایکرافت هولمز در نقش مشاور ذهنی شرلوک حاضر شده است و می تواند به خوبی نمایانگر احترام بالای شرلوک برای برادرش در نقش یک مغز بزرگ داشته باشد، به سرعت فدای رابطه ی شرلوک و جان می شود و با جایگزینی جان به جای مایکرافت توسط شرلوک، موقعیت از دست می رود.

سخن آخر

مایکرافت هولمزِ سریال شرلوک به قطع یقین کاراکتر خاص و قابل توجهی است.هوش او و بسیاری از ویژگی های شخصتیش ریشه در کتاب های کلاسیک هولمز دارد.ولی در عین حال، جنبه های تازه و جدید و دیده نشده از این شخصیت به ما نمایانده شده که می تواند برای یک طرفدار کارهای دویل هم نا امید کننده باشد و هم جالب و بکر.بزرگ ترین تفاوت این مایکرافت با نمونه ی کلاسیکش شاید رابطه اش با شرلوک باشد که فرق های اساسی فراوانی دارد و باید دید موفات و گتیس آیا می توانند در فصل های آینده آن را به سرانجام قابل توجهی برسانند یا خیر؟

زیرنویس اپیزود پنجم فصل ۹ : دختری که مرد

$
0
0

زیرنویس فارسی اپیزود پنجم از فصل نهم دکترهو را از هووین دریافت کنید

نام اپیزود : دختری که مرد The girl who died

نویسندگان : جیمی متیسون(نویسنده ی اصلی) و استیون موفات (نویسنده ی همکار)

بازیگر مهمان : میزی ویلیامز

کارگردان : اد بازالاگته

دریافت زیرنویس 


بازیگرانی که میان دو جهان دکترهو و هری پاتر سفر کردند

$
0
0

بررسی ۱۸ بازیگری که هم در هری پاتر و هم در دکترهو ایفای نقش کردند و نقش آن ها

722840a5316209deea05d2413f4241e3

دکترهو فرانچایزی طولانی و گسترده است و طبیعی است با بسیاری از مجموعه های دیگر بازیگران مشترک زیادی داشته باشد.از بازی تاج و تخت بگیرید تا جنگ ستارگان و شرلوک و مرلین و ….، فرانچایز های زیادی از دکترهو بازیگر قرض گرفته اند یا به آن قرض داده اند.اما شاید هری پاتر در این میان خاص باشد.هری پاتر و دکترهو هر دو مجموعه ای انگلیسی هستند که از کودکی طرفداران را به خود جذب می کنند و بعد لحن و تمشان با خود مخاطبین به تدریج رشد می کند.هر دو مجموعه ای انگلیسی هستند و هر کدام یک نیمه از ادبیات و مدیای گمانه زن(فانتزی و علمی تخیلی) در انگلستان را به تسخیر خود در آورده اند.و دکترهو- هم در سریال اصلی و هم در کامیک هایش- رفرنس های زیادی به هری پاتر داده است.بنابراین طبیعی است که بررسی بازیگران مشترک دو مجموعه جالب باشد.

 دیوید تننت

69362

شخص دکتر دهم ، در قسمت چهارم هری پاتر (جام آتش) در نقش بارتی کراوچ پسر بازی کرد و نشان داد چطور می تواند در کنار دکتر بودن، یک مرگ خوار دیوانه هم باشد.

مارک ویلیامز

69325

او را بیش از هرچیز برای ایفای نقش آقای ویزلی، پدر رون و کارمند ماگل دوست وزارت سحر و جادو می شناسند.ولی ویلیامز نقش برایان، پدر روری را نیز در فصل هفتم دکترهو بازی کرد.

آدریان راولینز

69332

فقط پدر رون نبود که در دکترهو حاضر شد.راولینز، بازیگر نقش پدر هری (جیمز پاتر) ، در فصل چهارم دکترهو در اپیزود “سیاره ی اوود ها” در نقش دکتر رایدر بازی کرد.

هلن مک کروی

69335

نارسیسا، مادر مالفوی، باعث خراب شدن عیش روری و امی در ونیز شد.او نقش ملکه روزنا کالیوری، رهبر نژادی دریایی که ظاهری خون آشام گونه داشتند را در دکترهو و در اپیزود “خون آشام های ونیز” بازی کرد.

توبی جونز

69343

جن خانگی سابق مالفوی ها و دوست وفادار هری پاتر تا انتها، توسط توبی جونز صدا گذاری می شد.بازیگری که در فصل ۵ سری مدرن نقش دریم لرد، نیمه ی تاریک جان گرفته دکتر را بازی کرد.

سر مایکل گمبون

69349

آلبوس دامبلدور هم در دکترهو بوده است.او در اپیزود ویژه ی کریسمس “سرود کریسمس” نقش کازران را بازی کرد.

سر جان هارت

69351

جان هارت، اولیوندر چوب دستی ساز هری پاتر، نقش تاریک ترین چهره ی دکتر، دکترِ جنگ را در اپیزود ویژه ی پنجاه سالگی بر عهده داشت.

راجر للوید پک

69352

راجر للوید پک، بازیگر نقش بارتی کراوچ پدر هم در دکترهو بوده.او با بازی در نقش جان لومیک در دو گانه ی سایبرمن های فصل دوم، با خلق یک نسل جدید سایبرمن ها در جهانی موازی، کابوس نقره ای را به دنیا بازگرداند.

زویی وانامیکر

18_actors_who_have_travelled_between_the_universes_of_Harry_Potter_and_Doctor_Who

چهره ی او را شاید در نقش مادام هوچ، استاد کوییدیچ هاگوارتز به یاد داشته باشید.ولی هم چهره و هم صدای او برای خلق کاراکتر لیدی کاساندرا، آخرین انسان خالص زمین در دکترهو استفاده شد.

جف راول

69354

آموس، پدر سدریک دیگوری، واقعا برای دکترهو سنگ تمام گذاشته.او در سری کلاسیک در نقش Plantagenet ، در اسپین آف ماجراهای ساراجین در نقش موزه دار و در فیلم زندگینامه ای “ماجرایی در فضا و زمان” (با موضوع نحوه ی ساخت دکترهو) در نقش ماروین پینفلید(یکی از تهیه کنندگان اولیه ی دکترهو) ایفای نقش کرده است.

دیوید بردلی

69358

سرایدار منفور هاگوارتز، آرگوس فیلچ، در فصل هفتم سری کلاسیک و در اپیزود “دایناسور ها در سفینه” در نقش سلیمان بازرگان حضور یافت.او همچنین در فیلم زندگینامه ای “ماجرای در فضا و زمان” در نقش ویلیام هارتنل(دکتر اول) بازی کرد.

جولین گلاور

69359

او در هری پاتر صدای وحشت آور آراگوگ (به قول اسلاگهورن پادشاه عنکبوتیان) را ایفا می کرد.اما در سری کلاسیک دکترهو و در داستان “شهر مرگ” نقش بیگانه ای به اسم “سیکاروث” را بازی کرد.اما این اولین حضور او در دکترهو نبوده.او پیش تر و در سال ۱۹۶۵ نیز در دکترهو نقش “ریچارد شیر دل” را بازی کرد.

بیل نای

69336

او در هری پاتر روفوس اسکریم جیور، وزیر سحر و جادو در دوران پر التهاب و وحشت جهان جادوگران بود.اما در دکترهو، نقشی به شدت ملایم تر داشت: موزه داری که قرار بود جلوی شخص وینسنت ونگوگ از ارزش والای کارهای هنری او صحبت کند و به او روحیه دهد.جالب است بدانید بیل نای یکی از گزینه های مطرح شده برای بازی کردن نقش دکتر نیز بوده است و خودش این پیشنهاد را رد کرد چرا که “توانایی کافی برای جنب و جوش در حدی که مستلزم نقش دکتر است را ” نداشت.

جیم برودبنت

69338

او در هری پاتر و شاهزاده ی دورگه نقش پروفسور اسلاگهورن، استاد جدید معجون سازی هاگوارتز که خاطره ی بسیار مهمی در سرش دارد را بازی کرد.اما در جهان غیر رسمی دکترهو، او نقش خود دکتر را بازی کرد.برودبنت در پارودی کامیک ریلیف دکترهو به نویسندگی استیون موفات که در فاصله ی سال های کنسل بودن دکترهو ساخته شدن، در کنار روون آکینسون و چند بازیگر دیگر، خیلی کوتاه نقش دکتر را بر عهده داشت.

جان کلیزی

69360

نیک بی سر و روح سرگردان قلعه ی گریفیندور، در داستان “شهر مرگ” از سری کلاسیک دکترهو نیز بازی کرده است.

وارویک دیویس

69366

پروفسور فیلت ویک، استاد درس ورد های جادویی هاگوارتز، در فصل هفتم دکترهو ودر اپیزود “کابوس نقره ای” نقش کوتوله که مشخص شد امپراطور بزرگ بین کهکشانی است را بازی کرد.

شیرلی هندرسون

69350

مرتل گریان نیز در دکترهو بوده است.او در اپیزود “عشق و هیولاها” از فصل دوم سری مدرن، نقش اورسلا بلیک را بازی کرد.

جیمی گاردنر

69363

شاید او را پشت فرمان در “زندانی آزکابان” به یاد داشته باشید، ولی او در سری کلاسیک دکترهو نیز نقش ایدمون را بازی کرد.

زیرنویس فارسی قسمت هفتم فصل ۹ : تهاجم زایگان ها

$
0
0

دریافت زیرنویس فارسی اپیزود هفتم از فصل ۹ (تهاجم زایگان ها) به طور اختصاصی از هووین

WARNING: Embargoed for publication until 00:00:01 on 27/10/2015 - Programme Name: Doctor Who   - TX: 31/10/2015 - Episode: INVASION OF THE ZYGONS (By Peter Harness) (No. 7) - Picture Shows: ***EMBARGOED UNTIL 27th OCTOBER 2015*** Doctor Who (PETER CAPALDI), Osgood (INGRID OLIVER) - (C) BBC   - Photographer: Simon Ridgway

نام اپیزود : The Zygon Invasion (تهاجم زایگان ها)

نویسنده : پیتر هارنس

اپیزود هفتم از فصل نهم

دریافت زیرنویس

نسخه ی آزمایشی انجمن هووین افتتاح شد

$
0
0

انجمن هووین با نام “تاردیس فارسی” به صورت آزمایشی آغاز به کار کرد.

با ثبت نام در این انجمن می توانید در زمینه هایی مثل بحث درباره ی سریال، نگارش مقاله، نوشتن فن فیکشن، ارائه ی فن آرت و …. فعالیت کنید و مطالب برگزیده در سایت اصلی قرار خواهند گرفت.

منتظر فعالیت شما در انجمن هووین در این لینک  هستیم.

زیرنویس اپیزود هشتم فصل ۹ : بازگردانی زایگان ها

$
0
0

زیرنویس اپیزود هشتم از فصل نهم دکترهو را از اینجا و به طور اختصاصی از هووین دریافت کنید

aeg

بازگردانی زایگان ها

نویسندگان : پیتر هارنس و استیون موفات

بازیگران مهمان : اینگرید اولیور و جما رد گریو

دانلود زیرنویس اختصاصی از هووین

یادداشتی از تری پریچت فقید بر دکترهو

$
0
0

تری پریچت، از معروف ترین و بزرگ ترین نویسنده های علمی تخیلی و فانتزی است و تا قبل از رولینگ، محبوب ترین رمان نویس فانتزی انگلستان بود.او در کارنامه ی خود آثار بسیاری، از مجموعه ی “جهان تخت” گرفته تا رمان “فال نیک” (به طور مشترک با نیل گیمن) به جا گذاشته. نظرات او را درباره ی دکترهو بخوانید.

pratchett_2233925b

پریچت از جریان ساز ترین و تاثیرگذار ترین نویسنده های فانتزی و علمی-تخیلی است. جهان تخت او فراتر از یک مجموعه ی سای فای-فانتزی، انعکاسی حقیقی از اوضاع جامعه و هجویه ای بر بسیاری از مسائل روزمره ی اجتماعی و سیاسی و اخلاقی است.

پریچت در سال ۲۰۱۰ و در حالی که تازه فصل پنجم سری مدرن آغاز شده بود و هنوز یکی دو اپیزودی بیشتر از آن پخش نشده بود، یادداشت زیر را از دکترهو، سابقه اش با آن و مشکلاتش با دوران مدرن دکترهو منتشر کرد.او بعد تر عنوان کرد که در فصل های ۵ و ۶ و ۷ اکثر مشکلات مطرح شده در این یادداشت در سریال مرتفع شده اند و به طور خاص، به اپیزود دوست خودش، نیل گیمن اشاره کرد و آن را یکی از بهترین داستان های تاریخ دکترهو خواند. پریچت پارسال در گذشت و بنابراین هرگز اظهار نظری رسمی درباره ی دوران کاپالدی از او منتشر نشد.

یادداشت زیر، یادداشتی است که پریچت در سال ۲۰۱۰ و بعد از تماشای ۴ فصل نخست سری مدرن و بعد ۳ اپیزود اول فصل ۵ آن را منتشر کرد.


ای کاش می توانستم از دکترهو متنفر باشم.

من از همان آغاز آنجا بودم و رفیق صمیمی افسانه.از همان ابتدا. همان زمانی که جهان یک نقاشی یک دست بود و روی آن دانه های تک رنگ پاشیده شده بودند.به یاد دارم که در مدرسه درباره ی تم موسیقی سریال بحث می کردیم. به خصوص موضوع دعواهایمان این بود که چقدر باید گفت “دام دا دام…دام دا دام..دام دا دام” پیش از آنکه رسید به آن بخشی که می گوید “وووووییییی اوووووو”.

همه چیز در آن زمان ها تازه و نو بود. در واقع من هفته ای دو بار در دکترهو غرق می شد. آن زمان درباره ی هر اپیزود آن قدر در هفته ی پخشش بحث می شد که بی بی سی وادار می شد یک بار دیگر و در یک شنبه پیش از پخش اپیزود بعدی، اپیزود قبل را پخش کند. از همان ابتدا موج اشتیاق بزرگی نسبت به دکترهو همه را در بر گرفته بود – با این که حتی دالک ها هم هنوز معرفی نشده بودند.بعد تر، خیلی بعد تر دکترهو از سندرم زودرس “پیشتازان فضا” هم رنج می برد و در رقابت کم می آورد. پیشتازان فضا، جایی بود که یا خود را درون یک اتاق پر از نورهای چشمک زن میافتید یا درون یک چاله ی پر از شن.خارق العاده بود.ولی دکترهو همچنان سرخوشانه باقی بود. جهان ما به مرور با چیز های دیگری پر شد-از جمله تحصیلات، یک شغل و یک دوست دختر(به همین ترتیب). ولی باز هم گاه و بیگاه اپیزودی می دیدم. کلی بخواهم بگویم، اکثرا به جهان توسط قوری هایی حمله می شد(دالک ها)، دکترهای مختلف می آمدند و می رفتند و من مجبور بودم در جهان بزرگ تری زندگی کنم که آنقدر ها هیجان انگیز نبود، ولی دلایل خیلی بیشتری برای مخفی شدن پشت مبل داشت ( اشاره به سنت قدیمی مخفی شدن پشت مبل از ترس دالک ها که بین کودکان دهه ی ۶۰ مرسوم بود و حالا تبدیل به یک ضرب المثل شده است)

من کمابیش از سر رسیدن کا-۹ با خبر بودم -که به عنوان یک همراه روباتیک، یک بدعت وحشتناک و بی نظیر و خنده آور در  سنت های دکترهو بود و یک ابتکار فوق العاده که تبدیل به یک سنت جدید سای فای شد. و آن قدر می دیدم که متوجه باشم دکتر بیش از پیش به زمین علاقه مند شده و روی آن وقت می گذراند – شاید چون ارزان تر بود.

و بعد یک روز دکترهو محو شد و تا سال ها از آن خبری نشد. وقتی دوباره بازگشت، همه چیز تغییر کرده بود.ما یکی-دو دکتر دیدیم که خیلی “خیابانی” بودند -لااقل با توجه به استاندارد های بی بی سی- و سریال از دور خیلی خوب، خیلی فکر شده و با ساخت حرفه ای و قوی به نظر می رسید. با این حال، تجدید میثاق من با جهان دکترهو، از طریق تورچوود بود. تورچوود خیلی تلاش می کرد که در بهترین استاندارد های ممکن با توجه به چیزی که در اختیار دارد باشد و چندین اپیزود به یادماندنی هم داشت. از میان آن ها، Small Worlds (نوشته ی توبی ویتهاوس) -همانی که پریانی افسانه ای داشت، بیش از همه من را مجذوب کرد. طرح داستان هوشمندانه بود.

پس من یک بار دیگر به مکتب “هو” مومن شدم و تمام اپیزود های سری جدید تا جایی که پخش شده(اپیزود ۳ فصل ۵) را پشت سر هم تماشا کردم. با عرض تاسف، من مومن پیرتری هستم و بالطبع چیزی را متوجه شدم و این است: دکترهو فضاحت بار است و اکثر قوانین روایت داستان را زیر پا می گذارد.

در نمایش نامه نویسی یک قانون هست-یا لااقل یک رهنمود- که اگر در پرده ی سوم یک نفر قرار است با یک تبر کشته شود، پس تبر باید در پرده ی اول روی دیوار آویزان باشد. و برای کسانی که فکر کردن برایشان سخت است می گویم، خیلی راحت می توانید یک دیالوگ بگذارید که یک نفر می گوید: “نباید این تبرو اینجا آویزون می کردی. ممکنه بیفته رو سر کسی و مصیبت به پا کنه.” در زمینی که ما در آن زندگی می کنیم، این که در دقایق آخر راه حال تمام داستان از ناکجا آباد پیدا شود و همه چیز را حل کند، یک امر بد و ضعف داستان نویسی تلقی می شود. در فیلم های وسترن، لااقل بیننده از قبل می داند در این جهان چیزی به اسم اسب سوار وجود دارد و بنابراین وقتی اسب سوار پیدایش می شود، متعجب نمی گردد.

راه حل غیر منتظره و تشریح نشده ای که از ناکجا آباد سر می رسد و ناگهان همه چیز را حل می کند را deus ex machina  می گویند. به معنای واقعی کلمه “یک خدا از یک ماشین”. و یک خدا از یک ماشین، چیزی است که دکتر این روز ها به آن تبدیل شده.یک داستان کارآگاهی خوب – همانطور که سری کلاسیک دکترهو بود – به شما تمام سرنخ ها و اطلاعات مورد نیاز را می دهد و کاملا این فرصت را برای شما فراهم می کند که پیش از آنکه کارآگاه قصه کارش را برای حل معما شروع کند، لااقل برای رسیدن به راه حل تلاشی بکنید. دکترهوی مدرن، تم آرام و متین کلاسیکش و مجال پرداخته شدن یک داستان کارآگاهی خوب و حل قدم به قدم معما همراه با دکتر را با سرعت جایگزین کرده. با سریع حرف زدن دکتر و بی کله بودن او. شما را نمی دانم، ولی تصور نمی کنم که من هرگز یک سفینه را که شبیه تایتانیک است با راندنش درون اتمسفر کنترل کنم…..ولی مجبورم دکتر را بابت این کارش ببخشم. چون اوضاع به طرز مضحکی خنده دار بود.

دکترهو زمانی علمی تخیلی بود. حالا دیگر نیست و آرزو دارم که ای کاش آن را در این رده قرار نمی دادند.در یکی از اپیزود های فصل چهارم، تمام مردم تبدیل به تکه های چربی هوشمند زنده ای می شوند که یک سفینه ی فضایی که یک شیرخوارگاه است، تلاش می کند آن ها را جمع آوری کند. من نمی دانم یک آدم باید چند سال سن داشته باشد که چنین ایده ی احمقانه ای به ذهنش خطور کند. ولی امیدوارم یک کودک باشد و چیزی هم از پایه ای ترین مبانی علمی نداند.

….و با این حال، من باز هم اپیزود بعدی را تماشا خواهم کرد. چرا؟ چون در میان این ملغمه و آش در هم جوش مهملات محض، گاهی لحظاتی از نبوغ درخشنده پیدا می شود. و حتی آن مهملات هم به طرز عجیبی سرگرم کننده و جذابند. اپیزود هایی وجود دارند که از حرفه ای ترین کارهای سرگرم کننده ی نوشته شده ی تاریخ تلویزیون هستند و  مابقی اپیزود ها نیز، اگر مغزتان را آویزان کنید جای دیگر و بدون فکر کردن به عنوان یک علمی تخیلی به آن نگاه کنید، فوق العاده جذاب و سرگرم کننده هستند. و باید اقرار کنم من Family Of Blood را به یاد می آورم و حالت چهره ی دیوید تننت را وقتی که به دانش آموزان یک مدرسه ی شبانه روزی نگاه می کند که به مشتی مترسک تیراندازی می کنند – و در ذهن داشته باشید که از اینجا، فقط چند سال به شروع جنگ جهانی مانده. و من Empty child را به یاد می آورم! باید اقرار کنم دالک ها هرگز من را نترساندند. ولی این لعنتی ، بدجور مرا به وحشت انداخت و اگر کم سن و سال تر بودم، شاید به پشت مبل هم می رفتم. و من Blink را به یاد می آورم که یکی از تمیز ترین داستان هایی بود که به هر فرمی در سال های اخیر دیده ام، و به امید همین دل خوشی های کوچک، سریال را ادامه می دهم.

برای من خیلی دیر شده است. ممکن است باز هم بار ها و بارها رو به تلویزیون فریاد بکشم این درست نیست. ولی یکشنبه ی بعد پای تلویزیون خواهم بود تا اپیزود بعد را تماشا کنم – فارغ از اینکه حالا او یک بوسه گر را به عنوان همراهش دارد و خودش پاپیون می پوشد.

Viewing all 73 articles
Browse latest View live