در قسمت هشتم از فصل نهم دکترهو، سکانسی پخش شد که در آن، ترکیب اجرای بازیگران و متن قوی نوشته شده، شاید یکی از قوی ترین لحظات تاریخ دکترهو را آفرید. ولی آیا این نخستین باری بوده که دکترهو چنین عمیق شده و جایگاه حقیقی این سکانس در تاریخ دکترهو چه خواهد بود؟

دکتر با تمام خشمش رو به بانی و کیت فریاد می زند و تمام نفرتش از جنگ و بچه بودن سیاستمدار ها و گروه های رادیکال در اتخاذ تصمیم را داد می زند. بازی کاپالدی کاملا نمایانگر این است که دکتر خسته است، و این خشمش و سخنرانی پر حرارتش از خستگی تکرار مداوم این دور باطل است.
اما این نخستین باری نیست که دکترهو از مسیر همیشگی علمی-تخیلی-فانتزی خود خارج شده و تبدیل به آینه ای برای انعکاس امور حقیقی جهان شده است. در واقع هجو و کنایه های سیاسی در تمام ۵۰ سال اخیر همراه دکترهو بوده اند و در موقعیت هایی مثل همین اپیزود اخیر، مسئله از هجویه گذشته و تبدیل به یک بیانیه ی سیاسی-اخلاقی واضح شده است.
ابتدا بیایید نگاهی دیگر به سخنرانی بیندازیم :
حالا در این مقاله، به بررسی سیاست در سری کلاسیک دکترهو می پردازیم. پرداختن به مسائل سیاسی دکترهو در سری مدرن خود بحث مفصل تری است که در فرصتی دیگر به آن پرداخته خواهد شد.
در سال های پخش سری کلاسیک، بسیاری مانند بزیل براش(تحلیل گر سیاسی) ، دکترهو را متهم می کردند که تبدیل به یک ابزار سیاسی در دست چپ گرایان شده است و هر یک شنبه، خانواده های انگلستان را شست و شوی مغزی می دهد. بسیاری تا آنجا پیش رفتند که دکترهو و بی بی سی را در اوج سال های جنگ سرد، تسخیر شده توسط کمونیست ها می پنداشتند و پیام های سیاسی بسیاری از داستان های آن را نقشه های شیطانی اتحاد شوروی سابق برای نفوذ به میان مردم انگلستان می دانستند . موضوع البته به هیچ عنوان انقدر ساده نیست. با قبول این امر که بعضی از داستان های دکترهو پیام های چپی و حتی کمونیستی داشته اند، باید تاکید کرد شمار بسیار زیاد دیگری از داستان ها نیز راست گرا بودند و به واقع، از تمام طیف های سیاسی در جای خود در دکترهو، هم دفاع شد هم انتقاد . دکترهو در سال های اوج شکوفاییش (دوران دکتر های سوم تا پنجم) تبدیل به مجال و عرصه ای شده بود برای بیان عقاید سیاسی نویسندگان مختلف. تا زمانی که یک ایده ی سای فای مناسب داشتید، می توانستید در دکترهو قلم بزنید و هر عقیده ی سیاسی که داشته باشید، هر قدر هم که نا معمول باشد، درون داستانتان جا دهید. این امر به خصوص در دوران دکتر سوم نمود عینی بزرگی داشت. در دوران جان پرت وی ، به نظر می رسید تک تک داستان ها مستقیما از درون سر خط های خبر های روز در آمده اند و به خصوص اشخاصی مثل بری لتس(نویسنده و سیاست مدار) و رابرت هولمز ، در آن دوران تقریبا تمام عقاید سیاسی خود را از دریچه ی دکترهو به مخاطبین انتقال دادند.
در دوران دکتر اول، آشکار ترین عنصری که نمود عینی یک واقعیت بیرونی از جهان واقعی ما بود ، دالک ها بودند. در آن دوران که تازه جنگ جهانی دوم و بازسازی تخریب های حاصل از آن تمام شده بود و هنوز خاطره ی جنگ در ذهن مردم تازه بود، دالک ها نمادی بارز از نازی ها بودند (اشخاصی مثل مارک گتیس(آن طور که در فیلم ماجرایی درون فضا و زمان بیان کرد) وجود دارند که معتقدند دالک ها نماد تروریست های سیاسی آن دوره بودند، ولی نگارنده به دلایلی که بیان خواهد شد، با آن ها مخالف است.) در داستان “تهاجم دالک ها به زمین”، حتی یکی از دالک ها به احترام یک دالک مافوق دیگر، میله ی حامل چشمش را بالا می گیرد که عینا تداعی کننده ی احترام نظامی نازی ها به یکدیگر با بیان لفظ “درود بر هیتلر” بود. همچنین دالک ها، خود را “گونه و نژاد برتر” در سراسر کیهان می دانند که باید گونه های دیگر را “نابود سازی” کنند و جهان را “یک دست” و “خالص” کنند. در یکی از داستان های دالک دار همان دوران (طرح عظیم دالک ها)، یکی از دالک ها، دیگری را عملا “پیشوا” خطاب می کند. مطابقت جزء به جزء و عینی دالک ها با نازی ها و منعکس شدن ترس از روی کار آمدن یک گروه نظامی فاشیسم دیگر درون اروپا از دریچه ی این داستان، کاملا غیر قابل انکار است. البته دکترهو بعد ها تصمیم گرفت که می توان بدون هجو و کنایه نازی ها را نقد کرد و حتی کار را تا جایی پیش برد که روری ویلیامز به صورت شخص هیتلر مشت بکوبد!
در عین حال، تری نیشن، خالق دالک ها ، موضوع را صرفا به ابراز انزجاری از نازی ها محدود نکرد. در دهه ی ۶۰ که داستان های دالک ها در دوران دکتر اول پخش می شدند – و همچنین بعد تر در دهه ی هفتاد که داستان “پیدایش دالک ها” پخش شد- جنگ سرد و هراس از جنگ تمام عیار هسته ای و ویرانی های گسترده ی ناشی از انفجار های اتمی، هر دو بلوک شرق و غرب را فرا گرفته بود. دالک ها نیز به صورت موجوداتی که جهش یافته های ژنتیکی یک نبرد بزرگ و طولانی مدت شیمیایی-هسته ای هستند تصویر شده اند. جهش یافته هایی که خالقشان دوروس، برای محافظت از آن ها در برابر تشعشعات مخرب ، همه را درون قوطی های حلبی قرار داد و نفرت از تمام موجودات عالم را به بهانه ی “تنها راه در امان ماندن خودشان” تبدیل به یگانه فکر و ایدئولوژی موجودات جدید کرد . دید دوروس که برای نجات یافتن در جهان ، باید همه را نابود کرد و سیاست تضمین متقابل و استراتژی داشتن دست بالا را پیش گرفت، دقیقا دید سیاه و سفید دوران جنگ سرد انگلستان است که هرچه روس و کمونیست بود را بد و شر مطلق می پنداشتند و گروه های روبروی آن ها – حتی افراط گرایان افغانستان مانند افرادی مثل بن لادن که در آن زمان در القاعده ی تازه پا گرفته علیه شورووی می جنگیدند- را متحد خود می پنداشتند. البته این مسئله ای است که در بررسی دوران دکتر چهارم بیشتر به آن پرداخته خواهد شد!
دوران دکتر دوم، دوران فانتزی و افسانه پردازی های محض بود و سوار شدن دکترهو بر بال خیال! دکتری که پاتریک تراوتون تصویر کرد، به همه نوع قلمروی جادویی خاصی می رفت و حتی با راپونزل هم ملاقات کرد. دوران او البته خالی از عناصر سای فای هم نبودند، ولی شاید اوج دوران فانتزی بودن دکترهو را به نمایش می گذاشتند. در هر حال، این دوران چندان خبری از اعلامیه ها و بیانیه های سیاسی در قالب حرف های دکتر نبود. ولی چند نمونه ی خاص قابل ذکر هستند. بیش از همه، داستان Enemy of the world (دشمن جهان) که به وضوح تمثیلی بود از استالین و نوع خاص حکومت او در شورووی! در این داستان، دکتر وارد یک جهان موازی می شود که یک دیکتاتور ، دقیقا به شکل و شمایل خود دکتر دوم، جهان را در چنگال آهنین خود گرفته و آن را اداره می کند. مردم این دیکتاتور را به چشم یک خدا و موجود الهی و فراتر از انسان می بینند و به نظر می رسد هیچ راهی به جز مرگ او برای رهایی این مردم وجود نداشته باشد. و وقتی با توجه به شباهت چهره ی دکتر، از او درخواست می شود که این ترور را انجام دهد، به نظر می رسد تمام قطب های اخلاقی دکتر به خطر افتاده باشند.
داستان دیگر از این دست، داستان Web of fear بود که در آن، “آگاهی برتر” که یکی از ویلین های کلاسیک دکترهو بود معرفی شد. این داستان نیز تمثیلی بود از نوع تاثیر رسانه های جمعی و به خصوص تلویزیون بر مردم و به طور عمومی تر موجودات هوشمند و اینکه چطور “اطلاعات محض” می تواند جاینشین عقاید پایه ای یک فرد شود. جان کریستوفر، نویسنده ی معروف ژانر سای فای پساآخر الزمانی که از طرفداران سری کلاسیک بود ، بعد تر در آفرینش داستان “وقتی سه پایه ها به زمین آمدند” ، از همین ایده استفاده ی مستقیم کرد و تلویزیون را وسیله ی هیپنوتیزم جمعی سه پایه ها برای به بردگی گرفتن انسان ها معرفی کرد. بعد تر مارک گتیس تلاش کرد با اپیزود “فانوسی برای احمق ها ” این ایده را تکرار کند که چندان موفق نبود (هرچند بعد تر موفات آگاهی برتر را نه به شکل تمثیلی سنتیش، بلکه به عنوان یک ویلین مستقل کلاسیک به سریال برگرداند.)
اما شاید بهترین نمونه برای جای دادن سیاست در داستان های دوران دکتر دوم، آخرین داستان او با نام بازی های جنگ (war games) باشد. در این داستان، تایم لرد ها که با توجه به وابستگی دکتر به آنان ، طرف خوب ماجرا معرفی می شدند، خود تبدیل به قطب منفی داستان می شوند. اشاره های زیادی به فساد های مرسوم دولتی در این داستان دیده می شود و به خصوص، دوباره نقش رسانه ها در این داستان به غلظت فراوان به چشم می خورد. در واقع همان مفاهیمی که امروزه مجموعه ای مثل “Hunger games” درباره ی رسانه ها، پروپاگاندا و ساختار های سیاسی دیکتاتوری در بابشان بحث می کند، مدت ها قبل در بازی های جنگ مطرح شده بودند (و شباهت اسمی این دو هم قابل توجه است.) حتی دیانا گابالدون، نویسنده ی مجموعه ی سای فای- فانتزی Outlander نیز اخیرا گفته در خلق مجموعه ی خودش، تاثیر مستقیمی از این داستان سری کلاسیک و حتی یکی از کاراکترهایش (جیمی-همراه دکتر که منجر به خلق کاراکتری به همین نام در مجموعه ی مذکور شد) گرفته است. بازی های جنگ تاثیرات زیادی روی آثار علمی تخیلی و فانتزی پس از خود در آفرینش نظام های سیاسی تک قطبی با تاکید روی اختلاف طبقاتی و با تم شورش مردم داشته است و یکی از بهترین داستان های سری کلاسیک محسوب می شود. این داستان با پایان تاریکی مثل وادار شدن دکتر به ریجنریت و تبعید او به زمین به پایان رسید و تم سریال دکترهو را تا سال ها تغییر داد.

دوران دکتر سوم، دوران انفجار انعکاس تم های سیاسی مختلف در دکترهو بود و در کنار داستان های مهیج و سای فای، داستان های زیادی هم به بررسی مسائل روز می پرداختند. به خصوص تبعید شدن دکتر به زمین و تبدیل شدن او به مشاور علمی یونیت و یک جا نشین شدنش، مجالی شد برای آنکه سریال زمینی تر شود و به جای سفر به اقصی نقاط دور کهکشان ها، روی زمین و مسائل سیاسی روزمره ی آن تمرکز کند.
مثال های زیادی از انعکاس تم های سیاسی در دوران دکتر سوم قابل ذکر هستند. برای مثال، دکترِ جان پرت وی دو بار از سیاره ی “پلادون” بازدید می کند. در نوبت اول، همه جلوی ورودی اتحادیه ی بین کهکشانی هستند و در تلاش برای پیوستن به اتحادیه و دلایلی که برای موضوع بیان می شود و طرز پیشرفت داستان، هر بیننده ی تیزبینی را به سرعت به یاد تلاش های بریتانیا در همان زمان برای پیوستن به EEC (معاهده ی اقتصادی جوامع اروپایی) می اندازد . در نوبت دوم که یک سال بعد رخ داد، دکتر وسط یک نزاع بین معدنچیان و حکمرانان سیاره گیر می کند که به وضوح یاد آور نزاع میان حزب حاکم کارگر و اتحادیه ی ملی معدنچیان در همان زمان بود که کار را تا اعتصاب و تعطیلی سراسری معادن کشور هم پیش برد.
نویسنده ای مثل بری لتس در آن زمان اصرار زیادی بر تاکید روی مسائل زیست محیطی داشت. اپیزود “مرگ سبز” به طور خلاصه، درباره ی سازمان های بزرگ و مولتی میلیاردی بود و تلاش های آن ها برای آلوده کردن زمین و لزوم جلوگیری از آنان .ولی همانطور که گفته شد، دکترهو همیشه محل تضارب آرا بوده است و یک سال بعد، اپیزود “تهاجم دایناسور ها” درباره ی محیط زیست گرایانی افراطی بود که طبیعت زمین را از جان انسان ها مهم تر به شمار می آورند و خطراتی که آن ها می توانند برای زمین داشته باشند.
دکترهو ، سال ها قبل از آنکه خانم مارگرت تاچر وارد دفتر نخست وزیری شود، یک لحظه ی مهم فمنیستی در جهان جنسیت زده ی آن زمان داشت. وقتی که برگیدیر لثبریج استوارت از نخست وزیری که یک زن بود تماسی تلفنی دریافت کرد و او را “قربان” خطاب کرد، جامعه ی مرد سالار آن زمان انگلستان را حقیقتا شوکه کرد. اما ترویج فمنیسم و برابری مردان و زنان چیزی نبود که همانجا متوقف شود. در حالی که قبل تر همراهانی مثل ویکتوریا، زمانی که در خطر بودند فقط به طرز رقت انگیزی جیغ می کشیدند، همراهان بعدی عملگرا تر شدند . لیلا در دوران دکتر چهارم خودش روی دشمنان خنجر می کشید و دکتر را از بسیاری از موقعیت های خطرناک نجات داد. رومانا خودش یک تایم لرد بود و در بسیاری از لحظات به اندازه ی خود دکتر کارآمد. “ایس” ، همراه دکتر هفتم، معروف است به کتک زدن یک دالک با چوب بیسبال. این ها همه همراهان مونثی بودند که به هیچ عنوان دید سنتی جامعه نسبت به زنان را بر نتافتند و قدمی رو به جلو نه تنها برای دکترهو یا بی بی سی یا علمی تخیلی، بلکه برای کلیت کارهای فیکشن محسوب می شدند. وجود داستان های فمنیسم قوی ای در علمی تخیلی و فانتزی – از همان Hunger games گرفته تا نغمه ی آتش و یخ – بی تردید مرهون قدم های اولیه ی فرانچایز هایی مثل دکترهو، پیشتازان فضا یا به طور خیلی مشخص، جنگ ستارگان در معرفی پرنسس لیا به عنوان یک قطب اصلی و عملگرا و مهم ماجرا هست! وجود کاراکتری مثل ریور سانگ در سری مدرن دکترهو، نتیجه ی مستقیم وجود کاراکترهایی مثل لیلا و رومانا در سری کلاسیک است و تسلیم نشدن نویسندگانی مثل رابرت هولمز و ریچارد مک گریو به عرفیات مرد سالار جامعه ی وقت و پناه نبردن آنان به سایه ی امنیت مقبولیت عام است.
در دوران دکتر سوم برای نخستین بار موضع دکتر را درباره ی جنگ دیدیم و خوشبختانه، با ظرافت و تیزبینی نویسندگان وقت، این موضع به هیچ عنوان سیاسی نبود، بلکه مطلقا اخلاقی بود. دکتر در داستان “دکترهو و سلورین ها” مخالف بی چون و چرای جنگ بود و تمام تلاشش را کرد تا صلح بین انسان ها و سلورین ها را حفظ کند، و اگرچه داستان با بمباران شدن سلورین ها توسط انسان ها و نابودی آن ها و نا امیدی دکتر از نژاد انسان به شیوه ای تاریک تر از تمام داستان های پیشین به پایان رسید، ولی موضع دکتر درباره ی جنگ و خشونت روشن بود. موضعی که در تمام این پنجاه سال همیشه ثابت ماند و آخرین نمود آن را در اپیزود Zygon inversion دیدیم.

دوران دکتر چهارم، دورانی بود که بار دیگر تاردیس دکتر اجازه ی پرواز یافت و دکترهو غیر زمینی تر شد. ولی حتی این موضوع هم سبب نشد که سریال همچنان مشحون از استعاره های سیاسی نباشد. در حالی که دکترهو بار ها به چپ گرا بودن متهم شد، در داستان “خورشید سازان” ( Sun makers ) از دوران تام بیکر، استعاره ای سیاسی و راستی را می بینیم. این داستان، داستانی بود درباره ی یک مستعمره نشین پلوتو که در حال زجر کشیدن و نابود شدن تحت تاثیر مالیات های سیاره ی مادر بود. نویسنده ی این داستان ، رابرت هولمز، خودش در آن زمان از مالیات بر ارزش افزوده ی سرسام آوری که دولت به تازگی وضع کرده بود و حتی نویسندگان علمی تخیلی را هم در امان نمی گذاشت رنج می برد و حرص و عصبانیتش از وضع موجود را به روشنی در قالب دیالوگ های دکتر چهارم در این داستان منعکس کرد.
همان طور که پیش تر گفته شد، کاربری استعاره ی وجودی دالک ها بارها در دکترهو تغییر کرد. در حالی که ابتدا به عنوان نمادی از نازی ها در دکترهو حضور یافتند، بعدتر و در داستان “پیدایش دالک ها” از تری نیشن، تبدیل به وحشت مجسم بشریت از نتیجه ی یک جنگ هسته ای شدند که پیش تر از آن سخن رفت. بعد تر و در داستان “سرنوشت دالک ها” ، فریاد های دوروس بر سر مخلوقاتش که ” منحرف نشوید! نابود کنید! ” ، ارجاعی روشن به گرایشات جنگ طلبانه ی مجلس عوام وقت انگلستان تلقی می شد و سخنرانی های باب آن روز مجلس که دقیقا از همین “منحرف نشدن از مسیر” به فریاد سخن می گفتند. سایبرمن ها ولی در تمام این دوران ها، نمودی بودند از حزب کارگران سوسیالیست! منطق خشک آن ها، عملگرایی آن ها (تکیه کلام سایبرمن ها مبنی بر اینکه : “تو حالا دیگر کاربردی نداری” را به یاد داشته باشید. این تکیه کلام در سری مدرن متاسفانه حذف شده . ولی در سری کلاسیک به کرّات توسط آن ها تکرار می شود و عینا بازتاب کننده ی عقاید کارگران سوسیالیست بود که معتقد بودند تا زمان کاربرد عملی داشتن فرد برای جامعه، رسیدگی به وضع او الزامی است) ، همچنین عزم راسخ سایبرمن ها و گسترش روز افزونشان با چیزی تحت عنوان “آپگرید کردن” بیان می شد، همه اشاره ی مستقیمی داشتند به همین حزب و وضع آن روز آن ها در انگلستان .
در دوران دکتر پنجم، داستان ها جدی تر و حتی سیاسی تر از پیش شدند. داستان Kinda و دنباله ی آن ، Snake dance از این دوران، به وضوح درباره ی امپریالیسم بود و اعتراضی روشن و واضح به استعمارگری های پیشین انگلستان در هند و استرالیا و آفریقا و آمریکا. داستان درباره ی یک سفینه ی فضایی بریتانیایی است که وارد یک سیاره ی جنگلی می شود و تصمیم می گیرد آن را مستعمره ی خود کند .

غارهای آندرزونی از دوران دکتر پنجم که در لیست خیلی از منتقدین، بهترین داستان تاریخ دکترهو (مدرن و کلاسیک) محسوب می شود، هیچ ایده ی سای فای خاصی ندارد. داستان صرفا درباره ی نبرد دو طرف است. یک طرف دولتی که در تلاش است از معدن های آندرزونی مواد کمیابی را استخراج کند و در طرف مقابل، دانشمندی که با ساخت اندروید هایی شیطانی ، همین قصد را دارد. پیچش شگفت آور داستان آنجاست که دکتر و خود داستان، طرف دانشمند دیوانه رو می گیرند و نه دولت فاسد را که این موضوع، پیامی واضح است که خصوصی سازی و دوری هرچه بیشتر از کمونیسم به هر وجهی، تنها راه حل شدن مشکلات تملک اراضی عمومی است.
از دوران افول دکترهو در زمان دکتر ششم که بگذریم، به دو نمونه ی شگفت انگیز در دوران دکتر هفتم می رسیم. اولی، داستان The Happiness Patrol از دوران دکتر هفتم است که باز هم یک جواب محکم دیگر به کسانی است که ادعا می کنند دکترهو چپ گراست. در این داستان، یک پارودی واضح از مارگرت تاچر را می بینیم که به عنوان کارکتری به نام “هلن ای” تصویر شده و حتی تلاش شده صدای او نیز شبیه به تاچر باشد و از همان زمان، مسئله ی حساس حقوق همجنسگرایان در لفافه درون دکترهو مطرح می شود. نمونه ی دیگر، اپیزود “Battlefield” است که در پایان آن، یک سخنرانی بسیار مشابه با چیزی که از دکتر دوازدهم در اپیزود اخیر دیدیم، می بینیم و با این سخنرانی، این مقاله را به پایان می بریم.
دکتر : اگر این موشک ها منفجر بشن، میلیون ها نفر می میرن. تو می میری
مورگان: من با افتخار خواهم مرد.
دکتر : همه جای جهان، احمق ها در تعادل قرار گرفتند. آماده ن که بذارن مرگ پرواز کنه. ماشین های مرگ، مورگان، بالای سر ما فریاد می کشند. نوری روشن تر از خورشید. نه جنگی بین ارتش ها، نه جنگی بین ملت ها! بلکه فقط مرگ . مرگ دیوانه ی لجام گسیخته. یک بچه به آسمان نگاه می کنه و چشمانش تبدیل به زغال نیمسوز می شن.خبری از اشک نیست. فقط خاکستر. این افتخاره؟ این جنگه؟























































































