Quantcast
Channel: محمد سوری –هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو
Viewing all 73 articles
Browse latest View live

درباره ی “آن سکانس”و سابقه ی نظریات سیاسی و اخلاقی در دکترهو

$
0
0

در قسمت هشتم از فصل نهم دکترهو، سکانسی پخش شد که در آن، ترکیب اجرای بازیگران و متن قوی نوشته شده، شاید یکی از قوی ترین لحظات تاریخ دکترهو را آفرید. ولی آیا این نخستین باری بوده که دکترهو چنین عمیق شده و جایگاه حقیقی این سکانس در تاریخ دکترهو چه خواهد بود؟

gallery_uktv-doctor-who-s09e08-the-zygon-inversion-07

دکتر با تمام خشمش رو به بانی و کیت فریاد می زند و تمام نفرتش از جنگ و بچه بودن سیاستمدار ها و گروه های رادیکال در اتخاذ تصمیم را داد می زند. بازی کاپالدی کاملا نمایانگر این است که دکتر خسته است، و این خشمش و سخنرانی پر حرارتش از خستگی تکرار مداوم این دور باطل است.

اما این نخستین باری نیست که دکترهو از مسیر همیشگی علمی-تخیلی-فانتزی خود خارج شده و تبدیل به آینه ای برای انعکاس امور حقیقی جهان شده است. در واقع هجو و کنایه های سیاسی در تمام ۵۰ سال اخیر همراه دکترهو بوده اند و در موقعیت هایی مثل همین اپیزود اخیر، مسئله از هجویه گذشته و تبدیل به یک بیانیه ی سیاسی-اخلاقی واضح شده است.

ابتدا بیایید نگاهی دیگر به سخنرانی بیندازیم :

حالا در این مقاله، به بررسی سیاست در سری کلاسیک دکترهو می پردازیم. پرداختن به مسائل سیاسی دکترهو در سری مدرن خود بحث مفصل تری است که در فرصتی دیگر به آن پرداخته خواهد شد.

در سال های پخش سری کلاسیک، بسیاری مانند بزیل براش(تحلیل گر سیاسی) ، دکترهو را متهم می کردند که تبدیل به یک ابزار سیاسی در دست چپ گرایان شده است و هر یک شنبه، خانواده های انگلستان را شست و شوی مغزی می دهد. بسیاری تا آنجا پیش رفتند که دکترهو و بی بی سی را در اوج سال های جنگ سرد، تسخیر شده توسط کمونیست ها می پنداشتند و پیام های سیاسی بسیاری از داستان های آن را نقشه های شیطانی اتحاد شوروی سابق برای نفوذ به میان مردم انگلستان می دانستند . موضوع البته به هیچ عنوان انقدر ساده نیست. با قبول این امر که بعضی از داستان های دکترهو پیام های چپی و حتی کمونیستی داشته اند، باید تاکید کرد شمار بسیار زیاد دیگری از داستان ها نیز راست گرا بودند و به واقع، از تمام طیف های سیاسی در جای خود در دکترهو، هم دفاع شد هم انتقاد . دکترهو در سال های اوج شکوفاییش (دوران دکتر های سوم تا پنجم) تبدیل به مجال و عرصه ای شده بود برای بیان عقاید سیاسی نویسندگان مختلف. تا زمانی که یک ایده ی سای فای مناسب داشتید، می توانستید در دکترهو قلم بزنید و هر عقیده ی سیاسی که داشته باشید، هر قدر هم که نا معمول باشد، درون داستانتان جا دهید. این امر به خصوص در دوران دکتر سوم نمود عینی بزرگی داشت. در دوران جان پرت وی ، به نظر می رسید تک تک داستان ها مستقیما از درون سر خط های خبر های روز در آمده اند و به خصوص اشخاصی مثل بری لتس(نویسنده و سیاست مدار) و رابرت هولمز ، در آن دوران تقریبا تمام عقاید سیاسی خود را از دریچه ی دکترهو به مخاطبین انتقال دادند.

در دوران دکتر اول، آشکار ترین عنصری که نمود عینی یک واقعیت بیرونی از جهان واقعی ما بود ، دالک ها بودند. در آن دوران که تازه جنگ جهانی دوم و بازسازی تخریب های حاصل از آن تمام شده بود و هنوز خاطره ی جنگ در ذهن مردم تازه بود، دالک ها نمادی بارز از نازی ها بودند (اشخاصی مثل مارک گتیس(آن طور که در فیلم ماجرایی درون فضا و زمان بیان کرد) وجود دارند که معتقدند دالک ها نماد تروریست های سیاسی آن دوره بودند، ولی نگارنده به دلایلی که بیان خواهد شد، با آن ها مخالف است.) در داستان “تهاجم دالک ها به زمین”، حتی یکی از دالک ها به احترام یک دالک مافوق دیگر، میله ی حامل چشمش را بالا می گیرد که عینا تداعی کننده ی احترام نظامی نازی ها به یکدیگر با بیان لفظ “درود بر هیتلر” بود. همچنین دالک ها، خود را “گونه و نژاد برتر” در سراسر کیهان می دانند که باید گونه های دیگر را “نابود سازی” کنند و جهان را “یک دست” و “خالص” کنند. در یکی از داستان های دالک دار همان دوران (طرح عظیم دالک ها)، یکی از دالک ها، دیگری را عملا “پیشوا” خطاب می کند. مطابقت جزء به جزء و عینی دالک ها با نازی ها و منعکس شدن ترس از روی کار آمدن یک گروه نظامی فاشیسم دیگر درون اروپا از دریچه ی این داستان، کاملا غیر قابل انکار است. البته دکترهو بعد ها تصمیم گرفت که می توان بدون هجو و کنایه نازی ها را نقد کرد و حتی کار را تا جایی پیش برد که روری ویلیامز به صورت شخص هیتلر مشت بکوبد!

در عین حال، تری نیشن، خالق دالک ها ، موضوع را صرفا به ابراز انزجاری از نازی ها محدود نکرد. در دهه ی ۶۰ که داستان های دالک ها در دوران دکتر اول پخش می شدند – و همچنین بعد تر در دهه ی هفتاد که داستان “پیدایش دالک ها” پخش شد- جنگ سرد و هراس از جنگ تمام عیار هسته ای و ویرانی های گسترده ی ناشی از انفجار های اتمی، هر دو بلوک شرق و غرب را فرا گرفته بود. دالک ها نیز به صورت موجوداتی که جهش یافته های ژنتیکی یک نبرد بزرگ و طولانی مدت شیمیایی-هسته ای هستند تصویر شده اند. جهش یافته هایی که خالقشان دوروس، برای محافظت از آن ها در برابر تشعشعات مخرب ، همه را درون قوطی های حلبی قرار داد و نفرت از تمام موجودات عالم را به بهانه ی “تنها راه در امان ماندن خودشان” تبدیل به یگانه فکر و ایدئولوژی موجودات جدید کرد . دید دوروس که برای نجات یافتن در جهان ، باید همه را نابود کرد و سیاست تضمین متقابل و استراتژی داشتن دست بالا را پیش گرفت، دقیقا دید سیاه و سفید دوران جنگ سرد انگلستان است که هرچه روس و کمونیست بود را بد و شر مطلق می پنداشتند و گروه های روبروی آن ها – حتی افراط گرایان افغانستان مانند افرادی مثل بن لادن که در آن زمان در القاعده ی تازه پا گرفته علیه شورووی می جنگیدند- را متحد خود می پنداشتند. البته این مسئله ای است که در بررسی دوران دکتر چهارم بیشتر به آن پرداخته خواهد شد!

دوران دکتر دوم، دوران فانتزی و افسانه پردازی های محض بود و سوار شدن دکترهو بر بال خیال! دکتری که پاتریک تراوتون تصویر کرد، به همه نوع قلمروی جادویی خاصی می رفت و حتی با راپونزل هم ملاقات کرد. دوران او البته خالی از عناصر سای فای هم نبودند، ولی شاید اوج دوران فانتزی بودن دکترهو را به نمایش می گذاشتند. در هر حال، این دوران چندان خبری از اعلامیه ها و بیانیه های سیاسی در قالب حرف های دکتر نبود. ولی چند نمونه ی خاص قابل ذکر هستند. بیش از همه، داستان Enemy of the world (دشمن جهان) که به وضوح تمثیلی بود از استالین و نوع خاص حکومت او در شورووی! در این داستان، دکتر وارد یک جهان موازی می شود که یک دیکتاتور ، دقیقا به شکل و شمایل خود دکتر دوم، جهان را در چنگال آهنین خود گرفته و آن را اداره می کند. مردم این دیکتاتور را به چشم یک خدا و موجود الهی و فراتر از انسان می بینند و به نظر می رسد هیچ راهی به جز مرگ او برای رهایی این مردم وجود نداشته باشد. و وقتی با توجه به شباهت چهره ی دکتر، از او درخواست می شود که این ترور را انجام دهد، به نظر می رسد تمام قطب های اخلاقی دکتر به خطر افتاده باشند.Enemy

داستان دیگر از این دست، داستان Web of fear بود که در آن، “آگاهی برتر” که یکی از ویلین های کلاسیک دکترهو بود معرفی شد. این داستان نیز تمثیلی بود از نوع تاثیر رسانه های جمعی و به خصوص تلویزیون بر مردم و به طور عمومی تر موجودات هوشمند و اینکه چطور “اطلاعات محض” می تواند جاینشین عقاید پایه ای یک فرد شود. جان کریستوفر، نویسنده ی معروف ژانر سای فای پساآخر الزمانی که از طرفداران سری کلاسیک بود ، بعد تر در آفرینش داستان “وقتی سه پایه ها به زمین آمدند” ، از همین ایده استفاده ی مستقیم کرد و تلویزیون را وسیله ی هیپنوتیزم جمعی سه پایه ها برای به بردگی گرفتن انسان ها معرفی کرد. بعد تر مارک گتیس تلاش کرد با اپیزود “فانوسی برای احمق ها ” این ایده را تکرار کند که چندان موفق نبود (هرچند بعد تر موفات آگاهی برتر را نه به شکل تمثیلی سنتیش، بلکه به عنوان یک ویلین مستقل کلاسیک به سریال برگرداند.)

اما شاید بهترین نمونه برای جای دادن سیاست در داستان های دوران دکتر دوم، آخرین داستان او با نام بازی های جنگ (war games) باشد. در این داستان، تایم لرد ها که با توجه به وابستگی دکتر به آنان ، طرف خوب ماجرا معرفی می شدند، خود تبدیل به قطب منفی داستان می شوند. اشاره های زیادی به فساد های مرسوم دولتی در این داستان دیده می شود و به خصوص، دوباره نقش رسانه ها در این داستان به غلظت فراوان به چشم می خورد. در واقع همان مفاهیمی که امروزه مجموعه ای مثل “Hunger games” درباره ی رسانه ها، پروپاگاندا و ساختار های سیاسی دیکتاتوری در بابشان بحث می کند، مدت ها قبل در بازی های جنگ مطرح شده بودند (و شباهت اسمی این دو هم قابل توجه است.) حتی دیانا گابالدون، نویسنده ی مجموعه ی سای فای- فانتزی Outlander   نیز اخیرا گفته در خلق مجموعه ی خودش، تاثیر مستقیمی از این داستان سری کلاسیک و حتی یکی از کاراکترهایش (جیمی-همراه دکتر که منجر به خلق کاراکتری به همین نام در مجموعه ی مذکور شد) گرفته است. بازی های جنگ تاثیرات زیادی روی آثار علمی تخیلی و فانتزی پس از خود در آفرینش نظام های سیاسی تک قطبی با تاکید روی اختلاف طبقاتی و با تم شورش مردم داشته است و یکی از بهترین داستان های سری کلاسیک محسوب می شود. این داستان با پایان تاریکی مثل وادار شدن دکتر به ریجنریت و تبعید او به زمین به پایان رسید و تم سریال دکترهو را تا سال ها تغییر داد.

The War Games 13

دوران دکتر سوم، دوران انفجار انعکاس تم های سیاسی مختلف در دکترهو بود و در کنار داستان های مهیج و سای فای، داستان های زیادی هم به بررسی مسائل روز می پرداختند. به خصوص تبعید شدن دکتر به زمین و تبدیل شدن او به مشاور علمی یونیت و یک جا نشین شدنش، مجالی شد برای آنکه سریال زمینی تر شود و به جای سفر به اقصی نقاط دور کهکشان ها، روی زمین و مسائل سیاسی روزمره ی آن تمرکز کند.

مثال های زیادی از انعکاس تم های سیاسی در دوران دکتر سوم قابل ذکر هستند. برای مثال، دکترِ جان پرت وی دو بار از سیاره ی “پلادون” بازدید می کند. در نوبت اول، همه جلوی ورودی اتحادیه ی بین کهکشانی هستند و در تلاش برای پیوستن به اتحادیه و دلایلی که برای موضوع بیان می شود و طرز پیشرفت داستان، هر بیننده ی تیزبینی را به سرعت به یاد تلاش های بریتانیا در همان زمان برای پیوستن به EEC (معاهده ی اقتصادی جوامع اروپایی) می اندازد . در نوبت دوم که یک سال بعد رخ داد، دکتر وسط یک نزاع بین معدنچیان و حکمرانان سیاره گیر می کند که به وضوح یاد آور نزاع میان حزب حاکم کارگر و اتحادیه ی ملی معدنچیان در همان زمان بود که کار را تا اعتصاب و تعطیلی سراسری معادن کشور هم پیش برد.

نویسنده ای مثل بری لتس در آن زمان اصرار زیادی بر تاکید روی مسائل زیست محیطی داشت. اپیزود “مرگ سبز” به طور خلاصه، درباره ی سازمان های بزرگ و مولتی میلیاردی بود و تلاش های آن ها برای آلوده کردن زمین و لزوم جلوگیری از آنان .ولی همانطور که گفته شد، دکترهو همیشه محل تضارب آرا بوده است و یک سال بعد، اپیزود “تهاجم دایناسور ها” درباره ی محیط زیست گرایانی افراطی بود که طبیعت زمین را از جان انسان ها مهم تر به شمار می آورند و خطراتی که آن ها می توانند برای زمین داشته باشند.

دکترهو ، سال ها قبل از آنکه خانم مارگرت تاچر وارد دفتر نخست وزیری شود، یک لحظه ی مهم فمنیستی در جهان جنسیت زده ی آن زمان داشت. وقتی که برگیدیر لثبریج استوارت از نخست وزیری که یک زن بود تماسی تلفنی دریافت کرد و او را “قربان” خطاب کرد، جامعه ی مرد سالار آن زمان انگلستان را حقیقتا شوکه کرد. اما ترویج فمنیسم و برابری مردان و زنان چیزی نبود که  همانجا متوقف شود. در حالی که قبل تر همراهانی مثل ویکتوریا، زمانی که در خطر بودند فقط به طرز رقت انگیزی جیغ می کشیدند، همراهان بعدی عملگرا تر شدند . لیلا در دوران دکتر چهارم خودش روی دشمنان خنجر می کشید و دکتر را از بسیاری از موقعیت های خطرناک نجات داد. رومانا خودش یک تایم لرد بود و در بسیاری از لحظات به اندازه ی خود دکتر کارآمد. “ایس” ، همراه دکتر هفتم، معروف است به کتک زدن یک دالک با چوب بیسبال. این ها همه همراهان مونثی بودند که به هیچ عنوان دید سنتی جامعه نسبت به زنان را بر نتافتند و قدمی رو به جلو نه تنها برای دکترهو یا بی بی سی یا علمی تخیلی، بلکه برای کلیت کارهای فیکشن محسوب می شدند. وجود داستان های فمنیسم قوی ای در علمی تخیلی و فانتزی – از همان Hunger games گرفته تا نغمه ی آتش و یخ – بی تردید مرهون قدم های اولیه ی فرانچایز هایی مثل دکترهو، پیشتازان فضا یا به طور خیلی مشخص، جنگ ستارگان در معرفی پرنسس لیا به عنوان یک قطب اصلی و عملگرا و مهم ماجرا هست! وجود کاراکتری مثل ریور سانگ در سری مدرن دکترهو، نتیجه ی مستقیم وجود کاراکترهایی مثل لیلا و رومانا در سری کلاسیک است و تسلیم نشدن نویسندگانی مثل رابرت هولمز و ریچارد مک گریو به عرفیات مرد سالار جامعه ی وقت و پناه نبردن آنان به سایه ی امنیت مقبولیت عام است.

در دوران دکتر سوم برای نخستین بار موضع دکتر را درباره ی جنگ دیدیم و خوشبختانه، با ظرافت و تیزبینی نویسندگان وقت، این موضع به هیچ عنوان سیاسی نبود، بلکه مطلقا اخلاقی بود. دکتر در داستان “دکترهو و سلورین ها” مخالف بی چون و چرای جنگ بود و تمام تلاشش را کرد تا صلح بین انسان ها و سلورین ها را حفظ کند، و اگرچه داستان با بمباران شدن سلورین ها توسط انسان ها و نابودی آن ها و نا امیدی دکتر از نژاد انسان به شیوه ای تاریک تر از تمام داستان های پیشین به پایان رسید، ولی موضع دکتر درباره ی جنگ و خشونت روشن بود. موضعی که در تمام این پنجاه سال همیشه ثابت ماند و آخرین نمود آن را در اپیزود Zygon inversion دیدیم.

Silurian_and_the_Doctor

دوران دکتر چهارم، دورانی بود که بار دیگر تاردیس دکتر اجازه ی پرواز یافت و دکترهو غیر زمینی تر شد. ولی حتی این موضوع هم سبب نشد که سریال همچنان مشحون از استعاره های سیاسی نباشد. در حالی که دکترهو بار ها به چپ گرا بودن متهم شد، در  داستان “خورشید سازان” ( Sun makers ) از دوران تام بیکر، استعاره ای سیاسی و راستی را می بینیم. این داستان،  داستانی بود درباره ی یک مستعمره نشین  پلوتو که در حال زجر کشیدن و نابود شدن تحت تاثیر مالیات های سیاره ی مادر بود. نویسنده ی این داستان ، رابرت هولمز، خودش در آن زمان از مالیات بر ارزش افزوده ی سرسام آوری که دولت به تازگی وضع کرده بود و حتی نویسندگان علمی تخیلی را هم در امان نمی گذاشت رنج می برد و حرص و عصبانیتش از وضع موجود را به روشنی در قالب دیالوگ های دکتر چهارم در این داستان منعکس کرد.

همان طور که پیش تر گفته شد، کاربری استعاره ی وجودی دالک ها بارها در دکترهو تغییر کرد. در حالی که ابتدا به عنوان نمادی از نازی ها در دکترهو حضور یافتند، بعدتر و در داستان “پیدایش دالک ها” از تری نیشن، تبدیل به وحشت مجسم بشریت از نتیجه ی یک جنگ هسته ای شدند که پیش تر از آن سخن رفت. بعد تر و در داستان “سرنوشت دالک ها” ، فریاد های دوروس بر سر مخلوقاتش که ” منحرف نشوید! نابود کنید! ” ، ارجاعی روشن به گرایشات جنگ طلبانه ی مجلس عوام وقت انگلستان تلقی می شد و سخنرانی های باب آن روز مجلس که دقیقا از همین “منحرف نشدن از مسیر” به فریاد سخن می گفتند. سایبرمن ها ولی در تمام این دوران ها، نمودی بودند از حزب کارگران سوسیالیست! منطق خشک آن ها، عملگرایی آن ها (تکیه کلام سایبرمن ها مبنی بر اینکه  : “تو حالا دیگر کاربردی نداری” را به یاد داشته باشید. این تکیه کلام در سری مدرن متاسفانه حذف شده . ولی در سری کلاسیک به کرّات توسط آن ها تکرار می شود و عینا بازتاب کننده ی عقاید کارگران سوسیالیست بود که معتقد بودند تا زمان کاربرد عملی داشتن فرد برای جامعه، رسیدگی به وضع او الزامی است) ، همچنین عزم راسخ سایبرمن ها و گسترش روز افزونشان با چیزی تحت عنوان “آپگرید کردن” بیان می شد، همه اشاره ی مستقیمی داشتند به همین حزب و وضع آن روز آن ها در انگلستان .

در دوران دکتر پنجم، داستان ها جدی تر و حتی سیاسی تر از پیش شدند. داستان Kinda و دنباله ی آن ، Snake dance  از این دوران، به وضوح درباره ی امپریالیسم بود و اعتراضی روشن و واضح به استعمارگری های پیشین انگلستان در هند و استرالیا و آفریقا و آمریکا. داستان درباره ی یک سفینه ی فضایی بریتانیایی است که وارد یک سیاره ی جنگلی می شود و تصمیم می گیرد آن را مستعمره ی خود کند .

Kinda_group

غارهای آندرزونی از دوران دکتر پنجم که در لیست خیلی از منتقدین، بهترین داستان تاریخ دکترهو (مدرن و کلاسیک) محسوب می شود، هیچ ایده ی سای فای خاصی ندارد. داستان صرفا درباره ی نبرد دو طرف است. یک طرف دولتی که در تلاش است از معدن های آندرزونی مواد کمیابی را استخراج کند و در طرف مقابل، دانشمندی که با ساخت اندروید هایی شیطانی ، همین قصد را دارد. پیچش شگفت آور داستان آنجاست که دکتر و خود داستان، طرف دانشمند دیوانه رو می گیرند و نه دولت فاسد را که این موضوع، پیامی واضح است که خصوصی سازی و دوری هرچه بیشتر از کمونیسم به هر وجهی، تنها راه حل شدن مشکلات تملک اراضی عمومی است.

از دوران افول دکترهو در زمان دکتر ششم که بگذریم، به دو نمونه ی شگفت انگیز در دوران دکتر هفتم می رسیم. اولی، داستان The Happiness Patrol از دوران دکتر هفتم است که باز هم یک جواب محکم دیگر به کسانی است که ادعا می کنند دکترهو چپ گراست. در این داستان، یک پارودی واضح از مارگرت تاچر را می بینیم که به عنوان کارکتری به نام “هلن ای” تصویر شده و حتی تلاش شده صدای او نیز شبیه به تاچر باشد و از همان زمان، مسئله ی حساس حقوق همجنسگرایان در لفافه درون دکترهو مطرح می شود. نمونه ی دیگر، اپیزود “Battlefield” است که در پایان آن، یک سخنرانی بسیار مشابه با چیزی که از دکتر دوازدهم در اپیزود اخیر دیدیم، می بینیم و با این سخنرانی، این مقاله را به پایان می بریم.

دکتر : اگر این موشک ها منفجر بشن، میلیون ها نفر می میرن. تو می میری

مورگان: من با افتخار خواهم مرد.

دکتر : همه جای جهان، احمق ها در تعادل قرار گرفتند. آماده ن که بذارن مرگ پرواز کنه. ماشین های مرگ، مورگان، بالای سر ما فریاد می کشند. نوری روشن تر از خورشید. نه جنگی بین ارتش ها، نه جنگی بین ملت ها! بلکه فقط مرگ . مرگ دیوانه ی لجام گسیخته. یک بچه به آسمان نگاه می کنه و چشمانش تبدیل به زغال نیمسوز می شن.خبری از اشک نیست. فقط خاکستر. این افتخاره؟ این جنگه؟

Battlefield___


زیرنویس اپیزود کریسمس ۲۰۱۵ “شوهر های ریور سانگ”

$
0
0

دانلود زیرنویس فارسی اختصاصی اپیزود ویژه ی کریسمس “شوهر های ریور سانگ” از هووین

شوهر های ریور سانگ

بازیگران : پیتر کاپالدی – الکس کینگستون

نویسنده : استیون موفات

دانلود زیرنویس

چطور ریور سانگ دکتر را به عنوان یک “شخصیت”نجات داد؟

$
0
0

ریور سانگ را یکی از مهم ترین مقاطع زندگی دکتر به شمار می آورند. رابطه ی او با دکتر، چیز منحصر به فردی است که موضوع اصلی فصل ششم سریال بود. این مقاله در تلاش است نشان دهد ریور چطور فراتر از ابزار داستان پردازی بودن برای یک فصل، کاراکتر دکتر را از به پایان رسیدن نجات داد.

دوران بحرانی

سال ۲۰۰۸ است و دکترهو در اوج موفقیت خود در انگلستان. دیوید تننت دل همه را در نقش دکتر ربوده و توانسته خود را به عنوان چهره ی دکتر، همان قدر منحصر به فرد که سلفش تام بیکر این کار را کرده بود ، جا بیندازد. با این حال صدای ترک برداشتن شیشه ی امنیت سریال از حالا به گوش می رسد. تننت در آستانه ی جدایی از سریال است. این مشکلی است که برای مسئولین بی بی سی بسیار مخاطره آمیز است. البته آن ها با اعتماد به استیون موفاتی که بهترین اپیزود های سریال در ۴ فصل نخست را نوشت، تصمیم به ادامه ی سریال دارند و او نیز ایده های فوق العاده ای – از ترک های روی دیوار تا سایلنس ها – برای آینده دارد.

ولی سریال از مشکل مخفی تری رنج می برد. مشکلی بزرگ تر از جدایی دیوید تننت. مشکل، خود کاراکتر دکتر است.

یک دکتر تکراری

راسل تی دیویس، در ۲ فصل نخست و به خصوص در فصل دوم تلاش داشت رابطه ای عاشقانه بین دکتر و همراهش، رز ، ترتیب دهد. این رابطه برای بسیاری از طرفداران جواب داد . ولی به چشم یک مخاطب بی طرف، چندان جذاب و باورپذیر نبود. دلیلش هم ساده بود: بیش از حد عادی بودن رز! رز یک دختر عادی بود از یک خانواده ی عادی از یک سیاره ی عادی به اسم زمین و یک شهر عادی به اسم لندن. هیچ چیز خاصی درباره ی او وجود نداشت و کاراکترش ویژگی برجسته و متمایزی نداشت که مخاطب را به این باور برساند که دکتر حق دارد عاشقش شود. به همین خاطر بود که عشق دکتر دهم و رز، نوعی رابطه ی اجباری از نوع رابطه ی پدمه و آناکین اسکای واکر در “جنگ ستارگان” به نظر می رسید. در هر صورت، بعد از فصل ۲ و جدایی رز، همین عشق نیم بند نیز از دکتر گرفته شد.

حالا در اواسط فصل چهارم، دکتر تنها بود. شاید به ظاهر دونا را داشت ولی دونا در واقع یک رفیق و رقیب برای او بود و نه چیزی خاص. حالا دکتر آنچنان تنها شده بود و آنچنان درباره ی زندگی خود بی پروا بود که سریال نمی دانست  باید در قدم بعد به کجا برود؟ کاراکتری اینقدر بدون ریشه ی زمینی که دلبستگی اش به چیزی را متضمن شود، کاراکتری که حاضر است در چشم به هم زدنی خودش را برای هر هدف بزرگ تری فدا کند را به کجا می توان برد؟ چنین کاراکتری در اوج پختگی اش به نظر می رسد. آیا دیگر مجال و جایی برای شخصیت پردازی بیشتر روی دکتر باقی مانده است ؟ آیا چیزی هست که بتوان به کاراکتر دکتر اضافه کرد؟ اینطور به نظر می رسید که سریال یک بار دیگر به پایانش نزدیک می شود.

tumblr_inline_o04cftYLjt1rjits9_500

راه نجات

ولی بعد ریور آمد، و او طوری دکتر را به چالش کشید که پیش از این مشابهش دیده نشده بود. پیچ گوشتی سانیک او بهتر از مال دکتر بود، دانش او از آینده و زندگی دکتر وسیع تر بود، و ریور به هیچ عنوان نا امیدی خود را از اینکه دکتر هنوز “کامل نشده” و هنوز “دکترِ او” نشده است را پنهان نکرد. ریور دکتر را وادار کرد با خودش و از آن مهم تر، با آینده ی خودش رقابت کند. درست زمانی که دکتر تصور می کرد همه چیز را در جهان دیده، که بیش از حدی که هرکس باید بداند درباره ی جهان می داند، زمانی که دکتر بیش از حد تحمل هرکسی ، دوستانش را از دست داده بود و از فقدانی عظیم تر از هر موجودی در جهان رنج می برد، وقتی فکر می کرد باستانی است و پیر تر از هر موجود دیگری در سراسر جهان، ریور به او – و به ما – نشان داد که دکتر هنوز حتی سفرش را شروع هم نکرده و چشم در چشم او گفت :

به خودت نگاه کن! تو جوونی

tumblr_inline_o04ds3njr21rjits9_500

درست در زمانی که بیننده کمتر از همیشه انتظارش را دارد، زمانی که ما فکر می کنیم همه چیز را درباره ی دکتر می دانیم و به نوعی حس کمال درباره ی او رسیده ایم، ریور در زندگی او ظاهر می شود، و او را نه به یک پایان، بلکه به آینده از ماجراهایشان با هم ملزم می کند، هویت او را تا هسته می لرزاند و نوید آینده ای را می دهد که دکتر مطمئن نیست آن را می خواهد یا نه؟ با این حال، ریور به دکتر تاکید می کند که “من قراره کسی بشم که تو بهش کاملا اعتماد می کنی”

و برای اثبات این اعتماد، ریور راز بزرگی را با دکتر در میان می گذارد. او به دکتر نشان می دهد این آینده، هر آینده ی معمولی ای نیست. دکتر قرار است دوباره عشق بورزد. شخص آینده ی او قرار است چنان به فردی که مقابلش ایستاده اعتماد کند که حتی نامش را هم به او می گوید. چیزی که دکتر مشخصا هرگز به هیچکس دیگری در زندگی اش نگفته است.بهت و حیرت چهره ی دکتر وقتی ریور در گوشش کلمه ای را زمزمه می کند که بعد تر مشخص می شود نام اوست، گواهیست بر اینکه دکتر هرگز در زندگی اش به کسی چنین اعتمادی نداشته است.

tumblr_inline_o01dkoBjRp1rjits9_500

به این ترتیب، ریور یک بار و برای آخرین – و اولین – بار، دکتر را نجات می دهد. نه به واسطه ی نجات تمام کتابخانه و شکست واشتانراداها، بلکه به وسیله ی نمایش این آگاهی به دکتر که زن آینده اش در مقابلش ایستاده و قرار است ماجراهای فراوان در آینده با او داشته باشد. ریور امید به آینده و لذت ندانستن چیزی که زمان تدارک دیده را به زندگی دکتر بازمی گرداند و دکتر را در حالی ترک می کند که او می داند قرار است مردی زن مرده شود و این حقیقت قرار است در تمام ملاقات های آتی اش با ریور او را تسخیر کند.با این حال، ریور به دکتر دستور می دهد که داستانشان با هم را زندگی کند و از او درخواست می کند چیزی از آن داستان را بازنویسی نکند، چرا که بهترین داستان است.

+زمان می تونه دوباره نوشته بشه

– نه اون زمان ها! نه حتی یک خط. جراتش رو نداری

tumblr_inline_o04fe1Mk9a1rjits9_500

و به این ترتیب در اوج پختگی، چیزی به کاراکتر دکتر اضافه می شود. مردی که یک تاردیس را دزدید و فرار کرد، مردی که نوه ی خودش را ترک کرد ، مردی که بیش از هر کس دیگری عزیزانش را از دست داده و باید قلبش از سنگ شده باشد ، مردی که سخت تر از هر شیطانی می تواند عاشق شود، دوباره عاشق می شود و یاد می گیرد دوست داشته باشد، اعتماد کند و به کسی به جز خودش تکیه کند و فصل جدیدی از زندگی و داستانش را آغاز می کند. فصلی که به نظر می رسد در اپیزود کریسمس “شوهر های ریور سانگ” به پایان رسید. ولی مشکلی نیست. کاراکتر دکتر هنوز به پایان نرسیده چون او حالا جایگزینی برای ریور به سوی آینده اش دارد: گلفری!

ده نویسنده ی مشهوری که برای دکترهو قلم زدند

$
0
0

شاید آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک و رابرت هاینلاین در دکترهو داستانی ننوشته باشند، ولی کم نبودند نویسندگان مشهور و بزرگی که برای دکترهو نویسندگی کردند.در این لیست، شما را با ده نفر از این نویسندگان آشنا می کنیم و البته معیارمان، میزان شناخته شده بودن نویسندگان مورد اشاره خارج از دکترهو است. نکته ی دیگر آن است که برای این لیست، فقط به سراغ نویسندگانی رفته ایم که در خود سریال اصلی اپیزود نوشته اند و نویسندگانی که قلم زنیشان محدود به بیگ فینیش یا رمان های دکترهویی بوده است، در لیست دیگری مورد بحث قرار می گیرند.

۱۰- پاول کورنل

شناخته شده برای : نویسندگی در دی سی کامیکز و مارول

اپیزود های معروف تر دکترهویی : طبیعت انسان – خانواده ی همخون – روز پدر

paulcornell

در دکترهو :

با وجود اینکه پاول کورنل فقط ۳ اپیزود برای دکترهو نوشته است، ولی از افراد با سابقه و شناخته شده در فیکشن دکترهو است. کورنل شمار زیادی کامیک، رمان، داستان کوتاه و نمایش نامه ی رادیویی برای دکترهو نوشته و به نوعی در جمع رکورد داران در این زمینه است. رمان “طبیعت انسان” از او(که بعدا توسط خودش به دو اپیزود تلویزیونی در فصل ۳ تبدیل شد)، در لیست ۵۰ رمان مجموعه ی “ماجراهای جدید” که در فاصله ی ده ساله ی بین کنسل شدن سریال چاپ شده بودند، عنوان “محبوب ترین رمان از دیدگاه هواداران” را کسب کرد(این رمان در ابتدا درباره ی دکتر هفتم بود و کورنل در فصل سوم سری مدرن آن را برای دکتر دهم بازنویسی کرد).همچنین او نویسنده ی مجموعه ی انیمیشن “دکترهو: فریاد شالکا” بود که در آن ریچارد ای گرنت به جای دکتر صداپیشگی می کرد(دیوید تننت هم قبل از دکتر شدن در این مجموعه صدا پیشگی کرده بود.) کورنل تنها نویسنده ای است که در تمام مدیوم های کامیک ، داستان کوتاه، رمان ، اپیزود تلویزیونی، نمایش رادیویی و انیمیشن برای دکترهو نویسندگی کرده است.

خارج از دکترهو :

ولی کورنل خارج از دکترهو نیز نویسنده ی شناخته شده ای است، به خصوص برای نویسندگی در دو انتشارات شناخته شده ی کامیک، دی سی و مارول. او در دی سی بعد از آرک “جنگ سوپرمن” نویسنده ی اصلی و ارشد “اکشن کامیکز” شد و تا ۲ سال نیز در این سمت باقی ماند. همچنین یکی از آرک های “بتمن و رابین” سری نیو ۵۲ دی سی نیز نوشته ی اوست. به جز این، کورنل برای انتشارات دی سی شمار زیادی مینی سری مستقل و اورجینال نوشته است که تحسین منتقدین را بر انگیختند و از میان آن ها می توان به Knight and Squire ،Stormwatch و … اشاره کرد. کورنل به همراه دیگانس نیوز ، سری دنباله دار “ شوالیه های شیطان“(با حضور لوسیفر مورنینگ استار )  را خلق کرده و نوشته که همچنان ادامه دارد و  سری دنباله دار ” کشور نعلبکی ” را هم برای ورتیگو، واحد بزرگسال انتشارات دی سی خلق کرده است .

اما نویسندگی کورنل به دی سی محدود نمی شود. او برای مارول نیز کامیک های زیادی نوشته و از مینی سری تحسین شده ی ” wisdom ” گرفته تا نوشتن چندین ولیوم از ولوورین، سری “دارک اکس من” ، نویسندگی برای بلک ویدو و ۴ شگفت انگیز و …. در کارنامه ی مارولی این نویسنده به چشم می خورد.

میراث و آخرین کار دکترهویی :

مهم ترین میراث کورنل در دکترهو، سخنرانی “خشم دکتر” از پسر خانواده ی همخون در فصل سوم سری مدرن بود که تا امروز ، یکی از ماندگار ترین مونولوگ های دکترهو است. آخرین کار دکترهویی پاول کورنل، نویسندگی برای ایونت “۴ دکتر” (در دست ترجمه توسط هووین) برای انتشارات تایتان کامیکز در سال گذشته بود.


۹ – رابرت شرمن

شناخته شده برای : نمایش نامه نویسی و کار در تئاتر

اپیزود های معروف دکترهویی : دالک

Robert-shearman

در دکترهو:

نمایش نامه نویس شهیر انگلیسی در فصل اول سری مدرن مجبور شد یک اپیزود سفارشی با مشخص شدن نقاط پیرنگ خاص توسط شورانر (راسل تی دیویس) بنویسد و به همین سبب نتوانست تمام استعداد خود را به کار گیرد. شرمن پیش از بازگردانده شدن دکترهو در سال ۲۰۰۵، در سری بیگ فینیش نویسندگی کرده بود و دو داستان تحسین شده ی The Chimes of Midnight و Scherzo  را از خود به جای گذاشت که هر دو نمایانگر اوج نبوغ و خلاقیت او در داستان پردازی بودند. در سال ۲۰۰۵ که سری مدرن بازگردانده شد، شورانر، راسل تی دیویس، وظیفه ی خطیر بازگرداندن دالک ها را به شرمن سپرد. در عین حال در فیلمنامه ی شرمن هم دخالت های زیادی شد و این سفارشی نویسی سبب شد او نتواند داستان خلاقانه ای مثل شرزو را روایت کند(مشابه این اتفاق بعدا و در فصل هفتم برای نیل گیمن و سایبرمن ها افتاد). با این حال، شرمن در همین اپیزود بار دیگر خلاقیتش را نشان داد و به جای یک تهاجم سراسری و بزرگ دالک ها که هر ذهن عادی کلاسیک پسندی اقتضا می کند، یک دالک مجروح در حال مرگ که آخرین بازمانده ی دالک ها بود و می توانست با دکتر همدردی کند را به تصویر کشید و دیالوگ های بدیعی بین این دو آخرین بازمانده از دو نژاد دشمن و باستانی به تصویر کشید.

خارج از دکترهو:

شرمن اما خارج از دکترهو به خاطر نویسندگی در تئاتر مشهور است و بسیاری از نمایش نامه هایش در تئاتر های بزرگ انگلستان روی صحنه رفته اند و تحسین منتقدین را بر انگیخته اند و جوایز زیادی برده اند. کارنامه ی تئاتری شرمن از این قرار است :

  • Dented Crowns ۱۹۹۱
  • Couplings ۱۹۹۱
  • Easy Laughter ۱۹۹۲
  • Breaking Bread Together ۱۹۹۳
  • The Mayor of Casterbridge  ۱۹۹۳
  • The Magical Tales of the Brothers Grimm ۱۹۹۳
  • White Lies ۱۹۹۴
  • Great Expectations ۱۹۹۴
  • Fool to Yourself ۱۹۹۵
  • Binary Dreamers ۱۹۹۶
  • Mercy Killings ۱۹۹۷
  • About Colin ۱۹۹۸
  • Desperate Remedies ۱۹۹۸
  • Jekyll and Hyde ۱۹۹۸
  • Knights in Plastic Armour ۱۹۹۹
  • Inappropriate Behaviour ۲۰۰۰
  • Pride and Prejudice ۲۰۰۰
  • Shaw Cornered ۲۰۰۱

میراث و آخرین کار دکترهویی:

میراث بر جای مانده از شرمن در دکترهو ، داستان ” chimes of the midnight” برای سری رادیویی بیگ فینیش است. به عقیده ی اکثر طرفداران و منتقدین، این نمایش ۲ ساعته ی رادیویی یک قطعه ی هنری است و در تمام نظر سنجی ها، بهترین و قوی ترین کار تمام تاریخ بیگ فینیش شناخته شده است. نحوه ی بسته شدن داستانی پر از بازی های زمانی و فضاسازی و جو سورئال و عجیب حاکم بر اثر، تجربه ای نو و دیده نشده را به شنوندگان می دهد. آخرین کار دکترهویی شرمن تا به امروز، نوشتن نمایش رادیویی ” گله گرگ های شخصی من” برای بیگ فینیش بوده است.


۸ – کریس چیبنال

شناخته شده برای : برادچرچ

اپیزود های معروف دکترهویی : ۴۲ – زمین گرسنه – خون سرد – قدرت سه گانه

BroadchurchBTSChrisChibnallP1

در دکترهو:

کریس چیبنال نخستین بار برای فصل ۳ سری مدرن اپیزود “۴۲” را نوشت. اپیزودی که در آن با یک ستاره ی بزرگ در حال انفجار که تماما یک موجود زنده است روبرو می شدیم. بعد تر چیبنال در دو گانه ی سلورین ها در فصل پنجم، یکی از بهترین و مهم ترین هیولاهای سری کلاسیک را با استعاره های فراوانی از محیط زیست، جنگ و صلح بازگرداند و در فصل هفت نیز در یک اپیزود نا داستان گو، دایناسورهایی روی یک سفینه ی فضایی را به نمایش گذاشت و در اپیزودی دیگر، یکی از کابوس های بچگی تایم لرد ها را بهانه ای کرد برای نشان دادن قدرت اتحاد سه گانه ی روری-امی-دکتر (که بنا بود در اپیزود بعد از آن از هم پاشیده شود). سبک نویسندگی چیبنال در دکترهو پیچیده نبوده است و او همیشه بیشتر از داستان، روی کاراکترهایش تمرکز داشته است. چیبنال برای تورچوود هم نویسندگی کرده و از جمله یکی از بهترین اپیزود های تورچوود با اسم “kiss kiss-bang bang” (اپیزود نخست از فصل ۲ با معرفی دوست و دشمن قدیمی کاپیتان جک) نوشته ی او بوده است.

خارج از دکترهو:

جدا از نویسندگی در ۶ اپیزود از law and order ، عمده ی شهرت چیبنال مدیون سریال Broadchurch است، سریال تحسین شده ی شبکه ی آی تی وی که هر دو فصلش در لیست بسیاری از منتقدین عنوان بهترین سریال سال انگلستان و یکی از بهترین سریال های سال جهان را کسب کردند. چیبنال صرفا یکی از نویسندگان برادچرچ نیست. او شورانر ، خالق و نویسنده ی اصلی این سریال است که سنگ بنای آن را از صفر چید و حتی خودش ایده های فراوانی برای کارگردانی و فیلمبرداری اپیزود (از جمله نوع مستند گونه ی فیلمبرداری به صورت دوربین ثابت و واید شات از نماهای باز و بعد دوربین روی دست و سیال نماهای بسته) ارائه داد. برادچرچ یک سریال جنایی است که بیشتر از آنکه پرونده ی اصلی در آن مهم باشد، نحوه ی برخورد مردم یک منطقه با فاجعه ای که رخ داده اهمیت دارد. چیزی که در زندگی واقعی در درجه ی اول اهمیت است ولی در تمام کارهای جنایی کلاسیک در سایه ی خود پرونده به دست فراموشی سپرده می شود. فضا و شخصیت پردازی های برادچرچ در کنار پیچش های ماهرانه ی داستانی آن را تبدیل به یکی از بهترین سریال های دهه ی اخیر انگلستان کرده است، تا جایی که نسخه ی آمریکایی آن با اسم “گریس پوینت” نیز ساخته شد(ولی نتوانست اقبال سریال اصلی را کسب کند). نکته ی جالب درباره ی برادچرچ این است که دیوید تننت، بازیگر نقش دکتر دهم، در این سریال نقش اصلی را ایفا می کند.

میراث و آخرین کار دکترهویی:

مهم ترین میراث چیبنال برای دکترهو، زندگی شخصی پاند ها بود. چیبنال مینی سریال “زندگی پاند ها” را نوشت و گوشه هایی از زندگی شخصی پاند ها را به ما نشان داد. بعد تر او در اپیزود “دایناسور ها روی یک سفینه ی فضایی” ، کاراکتر مارک ویلیامز، پدر روری را معرفی کرد و در اپیزود بعدی اش(قدرت سه گانه) این کاراکتر را بازگرداند و ضمنا، در خلاقیتی معکوس، به جای اینکه امی و روری را همراه دکتر کند، دکتر را وارد متن زندگی عادی پاند ها کرد. او بعد تر مینی اپیزود ساخته نشده ی PS را نیز نوشت (که به صورت قرائت تصویری با استوری برد در اکسترا های دی وی دی فصل هفتم قرار گرفته بود) و در این مینی اپیزود، پسر امی و روری را می بینیم که با نامه ای از سمت آن ها، پیش پدر روری می آید و آن ها در این نامه توضیح می دهند چطور توسط فرشتگان گریان به گذشته پرت شده اند و زندگی کرده اند. چیبنال شیفته ی زندگی خانوادگی پاند ها بوده و شاید اگر امی و روری دیرتر از این سریال را ترک می کردند، می توانست در اپیزود هایی دیگر نقاط نامکشوف دیگری از این زندگی را به ما نمایش بدهد. به عقیده ی بسیاری امی فصل هفتم با امی دو فصل پیشین فرق داشت و از یک دختر به یک زن تبدیل شد. باید اقرار کرد این تکامل شخصیتی امی به طور ویژه مدیون چیبنال بوده است. ماندگار ترین مونولوگ برجای مانده از او ، مونولوگ دکتر به امی در “قدرت سه گانه” است که در آن، برای امی از بزرگ و شگفت انگیز بودن و فانی و کوتاه بودن دنیا می گوید و اینکه چطور همه چیز به سرعت محو می شود و دکتر از چیزی فرار نمی کند، بلکه به سمت همه چیز فرار می کند تا قبل از محو شدنشان آن ها را ببیند و برای همین است که دائما به امی و روری سر می زند :

من به سمت تو و روری فرار می کنم…قبل از اینکه شماها برای من محو بشید

آخرین کار دکترهویی چیبنال، مینی اپیزود ساخته نشده ی “پی نوشت” بود.


۷ – تری نیشن

شناخته شده برای : سریال های تلویزیونی دیگر

اپیزود های معروف دکترهویی : ۴۲ – دالک ها – کلید مارینوس- ماموریت به ناشناخته ها – پیدایش دالک ها

TerryNation

در دکترهو :

تمام طرفداران دکترهو می دانند نابغه ای که دالک ها را ساخت، دوروس بود. ولی این پندار غلط است. تری نیشن نابغه ای بود که هم دالک ها و هم دوروس را ساخت. تمام اپیزود های ماندگار دالک دار سری کلاسیک، از نخستین حضورشان در داستان “دالک ها” گرفته تا داستان های دیگر مثل “نقشه ی بزرگ دالک ها” ، “تهاجم دالک ها به زمین” ، “مرگ بر دالک ها” و “پیدایش دالک ها” همگی نوشته ی تری نیشن بوده اند.تمام ویژگی های شخصیتی آن ها، دلیل پیدایششان و حتی شخصیت خاص خالقشان دوروس، همه از ذهن این مرد بیرون جسته اند. نیشن تلاش های زیادی برای ساخت یک اسپین آف ویژه ی دالک ها بدون حضور دکتر کرد، ولی بی بی سی هرگز اجازه نداد و همین موضوع باعث شروع دعوایی حقوقی شد که نتیجه اش این بود که تا سال ها و تا زمان رضایت مجدد نیشن، دالکی در دکترهو حضور نداشت.

خارج از دکترهو :

بسیاری از نویسندگان سری کلاسیک مانند رابرت هولمز ، تمام زندگیشان در عرصه ی نویسندگی را به پای دکترهو ریخته بودند. نیشن اما اینگونه نبود و خارج از دکترهو هم با سریال های دیگرش شناخته شده بود. معروف ترین سریال نیشن ، Blake’s 7  بود، سریال علمی تخیلی جدی و بزرگسالانه ی بی بی سی که در طول ۴ فصلش، نفس در سینه ی بسیاری از بینندگان حبس می کرد و داستان های خارق العاده ای روایت می کرد. هفت بلیک تا سال ها از محبوب ترین سریال های علمی تخیلی انگلستان بود و حتی مدتی گوی سبقت را از دکترهو نیز ربود. کار نیشن اما به این سریال محدود نمی شد و بسیاری از کارهای دیگر تلویزیونی انگلستان از جمله سریال های “نجات یافتگان” و “انتقام جویان” و فیلم “خانه ای در پارک وحشت” از موفقیت های بی شمار او بودند.

میراث و آخرین کار دکترهویی:

مهم ترین میراث تری نیشن بی شک دالک ها بودند. دالک ها تبدیل به نمادی از دکترهو شده اند و حتی نامشان نیز در دیکشنری های آکسفورد، کمبریج و اوربن وارد شده است. دالک ها در طی سال های متمادی دکترهو نماد چیزهای زیادی بوده اند، از نازی ها گرفته تا حزب کارگر و محافظه کاران و حتی شخص مارگرت تاچر. تری نیشن در سال ۱۹۹۷ در سن ۶۶ سالگی در گذشت، ولی مخلوقاتش همچنان در دکترهو زنده اند. آخرین کار دکترهویی او “سرنوشت دالک ها” در سال ۱۹۷۹ بود.


۶ – استیون موفات

شناخته شده برای : شرلوک

اپیزود های معروف دکترهویی : بلینک – دختری در شومینه – سکوت در کتابخانه – یک مرد خوب به جنگ می رود- روز دکتر و ….

 

85708

در دکترهو :

استیون موفات اگر بهترین نباشد، بی شک یکی از بهترین نویسندگان تاریخ دکترهو است و بعضی از بهترین و ماندگارترین اپیزودهای متولوژی را برای ما به ارمغان آورده. تنها دلیل آنکه جایگاه او در این لیست بالاتر نیست، این است که معیار اصلی چینش ، شناخته شده بودن نویسندگان خارج از دکترهو بوده است و عمده ی معروفیت موفات به خاطر خود دکترهو است.

موفات ذهن نابغه ای است که پیچیده ترین و بهترین داستان های سری مدرن را پرداخته است. همین امسال بود که بعد ازدو سال رکود نسبی و نبودن داستان خاص و پیچیده ای در دکترهو، بار دیگر با heaven sent تمام طرفداران به وجد آمدند و یک شاهکار بی نظیر به گنجینه ی داستان های دکترهو افزوده شد. از blink و فرشتگان گریان تا کودک خالی و زامبی های ماسک پوشش و واشتانرداها و سایلنس ها و veil ، همه نشان از تمام نشدنی بودن موفات در خلق داستان ها و هیولاهای جدید دارند. گذشته از این ها، موفات شاید تنها کسی در تمام تاریخ پنجاه ساله ی دکترهو بود که با خلق کاراکتر ریور سانگ، توانست یک قطب مونث و همراه عشقی مناسب و باورپذیر برای دکتر خلق کند (به این مقاله مراجعه کنید) . موفات از شروع فصل پنجم سری مدرن تا کنون، شورانر و نویسنده ی ارشد سریال است.

خارج از دکترهو

عمده ی معروفیت موفات خارج از دکترهو به خاطر سریال های شرلوک، کاپلینگ و جکیل است. قبلا  در اینجا درباره ی کارهای غیر دکترهویی موفات نوشته ایم.

میراث و آخرین کار دکترهویی:

انتخاب میراث استیون موفات سخت است. یکی از هیولاهای بی شمار او، یا اپیزود ویژه ی پنجاه سالگی، یا یکی از آرک های داستانی؟ کدام یک از همه ماندگار تر خواهند بود. با این حال با بررسی دقیق به این نتیجه می رسیم که مهم ترین میراثی که موفات از خود به جا گذاشت ، “ریور سانگ ” بود. قبلا هم تلاش شده بود دوست دختر یا نامزد یا همراهی رمانتیک برای دکتر ساخته شود. هم در سری کلاسیک، و هم در سری مدرن( در مورد رز تایلر) ، اما تمام این تلاش ها شکست خورده بودند. ریور سانگ اما آنقدر خاص و غیر زمینی بود و آن قدر به دکتر نزدیک بود که نه تنها لاس زدنش با دکتر فریاد اعتراض هواداران را در نیاورد، بلکه حتی ازدواج رسمی اش با دکتر باعث تشویق آنان هم شد.

آخرین کاری که موفات تا  لحظه ی نگارش این مقاله برای دکترهو نوشته، اپیزود “شوهرهای ریور سانگ” بوده است. با این حال، با توجه به این حقیقت که او شورانر فصل دهم هم هست، قطعا باید منتظر داستان های موفاتی بیشتری در دکترهو باشیم.


۵ – باب بیکر

شناخته شده برای : والاس و گرومیت

اپیزود های معروف دکترهویی : پنجه های آکسوس – جهش یافته ها – سه دکتر(اپیزود ویژه ی ده سالگی)

Bob-Baker

در دکترهو :

باب بیکر از ذهن های هیولاساز سری کلاسیک بود. در حالی که بسیاری از نویسندگان دیگر به گزینه ی مطمئن تر استفاده ی مجدد از دالک ها و سایبرمن ها متوسل می شدند، بیکر ترجیح می داد هیولاهای جدید بسازد و هر بار تلاش هایش برای ساخت مخلوق جدیدی در متولوژی دکترهو، تبدیل به موجودی ماندگار می شد که از این بین، “آکسون ها” و “سانتاران ها” مثال زدنی هستند. بیکر در داستان های “جهان زیرین ” و ” دشمن نامرئی” ، بیننده را وارد جهان های نامکشوف و غریب می کند و در داستان ” سه دکتر” ، برای نخستین بار ، آرزوی دیرینه ی ملاقات دکترها با هم را رقم می زند.

خارج از دکترهو :

باب بیکر، خالق دو کاراکتر “والاس” و “گرومیت” ، کارآگاه انسان ابله و دستیار باهوش سگی اش است. کارتون های استاپ موشن والاس و گرومیت از محبوبیت بسیاری زیادی در انگلستان و جهان برخوردارند و برای مثال فیلم ” نفرین خرگوش نما” جوایز زیادی در جشنواره های بزرگ جهانی از جمله جشنواره ی ملی انگلستان کسب کرد. به جز این، بیکر کارهای تلویزیونی زیاد دیگری مانند “کارآگاه جاز” ، “جنگل ها” و …. را در کارنامه ی خود دارد و از سریال ساز های بزرگ شبکه ی آی تی وی محسوب می شود.

میراث و آخرین کار دکترهویی:

بیکر هیولاهای زیادی در دکترهو ساخت. ولی شاید ماندگار ترینشان سانتاران ها باشند. جنگجویان کلون ابله خشونت طلبی که این روز ها یکی از اعضای نژادشان، استرکس، از دوستان صمیمی دکتر است. آخرین باری که بیکر فقید برای دکترهو قلم زد ، در اپیزود “کابوس ادن” بود.


۴ – نیل کراس

شناخته شده برای : لوثر

اپیزود های معروف دکترهویی : قایم شو – حلقه های آکهاتان

timthumb

در دکترهو :

نیل کراس که از طرفداران قدیمی دکترهو بود، در فصل هفتم بالاخره موفق شد دو اپیزود در سریال بنویسد. در اولی، حلقه های آکهاتان، یکی از حماسی ترین و بهترین سخنرانی های دکتر را برای مت اسمیت نوشت و در دومی با نام hide ، یک داستان ارواح با توجیه سای فای مناسب و منسجم را به تصویر کشید. کراس اخیرا گفته همچنان دلش می خواهد دوباره به دکترهو بازگردد.

خارج از دکترهو :

کراس در سینما و تلویزیون فعالیت های زیادی داشته است. او که از نزدیکان گیلرمو دل تورو است، در نوشتن فیلمنامه ی هر دو فیلم “ماما” و “حاشیه ی اقیانوس آرام” با دل تورو همکاری داشته. ضمنا در سریال های زیادی از جمله “تعمیرکار” و “اشباح” نیز مشارکت داشته. ولی تاج زرین فعالیت های تلویزیونی نیل کراس، سریال ” لوثر / Luther ” است. کراس، نویسنده ی ارشد و خالق اصلی این سریال است که یکی از بهترین سریال های سال های اخیر انگلستان به شمار می آید و در رده ی بهترین جنایی های دهه ی اخیر قرار می گیرد. بسیاری از منتقدین بین المللی ، لوثر را در کنار سریال های برادچرچ و شرلوک، فخر تلویزیون جنایی انگلستان در جهان قرن ۲۱ به شمار می آورند. لوثر موفقیت های بسیاری هم در جشنواره ها، هم نزد مردم و هم از دیدگاه منتقدین کسب کرده و شاید محبوب ترین سریال جنایی حال حاضر انگلستان باشد.

میراث و آخرین کار دکترهویی:

بزرگ ترین میراث نیل کراس شاید سخنرانی “حلقه های آکهاتان” باشد که با بازی حیرت آور مت اسمیت، جزئی ثابت از میتولوژی دکترهو شد و در کنار بسیاری از سخنرانی های دیگر – که شروع کننده شان سخنرانی خداحافظی دکتر اول بود – در خاطره ی تاریخی سریال نقش بست. آخرین کاری که کراس تا این روز برای دکترهو نوشته، اپیزود hide بوده است.


۳ – ریچارد کورتیس

شناخته شده برای : مستر بین

اپیزود های معروف دکترهویی : وینسنت و دکتر

richard-curtis_567757

در دکتر هو :

 اکثر طرفداران دکترهو با تمام اختلاف نظر هایشان، در یک مورد توافق دارند : وینسنت و دکتر بهترین اپیزود دکترهو بود که شامل ملاقات دکتر با یک شخصیت مشهور می شد. پرداختی که ریچارد کورتیس در این اپیزود نسبت به ونسان ونگوک، نقاش قدر نشناخته ی هلندی داشت، باعث تحسین یک صدای منتقدین و هواداران شد. او در این اپیزود احساساتی، در عین نوشتن یک داستان علمی تخیلی محترم، موفق شد با حفظ تعادل مناسب، کاراکتری فراموش نشدنی از ونگوک به تصویر بکشد که با سکانس تاثیرگذار پایانی به اوج خود رسید.

خارج از دکترهو :

شناخته شده ترین کار کورتیس، خلق کاراکتر مستر بین با بازی روون آکتینستون است. کورتیس هم پشت سریال اصلی و هم بسیاری از موقعیت های مناسبتی دیگر بوده است. اما این تنها همکاری این دو نیست. پیش از این نیز کورتیس و آکتینستون با هم سریال کمدی تاریخی “افعی سیاه” (black adder ) را خلق کرده بودند که طی ۴ فصل، نوع متفاوتی از سیتکام را به نمایش گذاشت. کورتیس اما در سینما هم موفقیت های زیادی داشته . معروف ترین کار سینمایی او ، نویسندگی و کارگردانی فیلم Love Actually بوده ، و آخرین دستاورد بزرگ سینماییش، نویسندگی فیلمنامه ی فیلم “اسب جنگی” استیون اسپیلبرگ بود. به طور کلی، کورتیس یکی از بزرگ ترین چهره هایی تا همین امروز است که با دکترهو همکاری داشته .

میراث و آخرین کار دکترهویی:

اولین و تا امروز آخرین کار دکترهویی کورتیس، وینسنت و دکتر بوده که همین نیز، میراث ماندگار او به عنوان عمیق ترین پرداخت به یک کاراکتر مشهور درسریال است.


۲ – نیل گیمن

شناخته شده برای : کامیک ها و رمان های گوناگون

اپیزود های معروف دکترهویی : همسر دکتر – کابوس نقره ای

Neil Gaiman

در دکترهو :

نخستین اپیزودی که نیل گیمن برای دکترهو نوشت، همسر دکتر بود. اپیزودی که به عقیده ی بسیاری بهترین یا از بهترین اپیزود های تاریخ دکتر هو است. در این اپیزود، گیمن در یک جهان کوچک خارج از جهان خود ما بر سطح سیاره ای که خودش دشمن اصلی داستان است، به کاوش در رابطه ی غریب و عمیق دکتر و ماشین زمان هوشمند و خودآگاهش، تاردیس پرداخت. اپیزود بعدی گیمن، یک اپیزود سفارشی درباره ی سایبرمن ها بود و در این اپیزود، گیمن به همان بلایی دچار شد که رابرت شرمن نمایش نامه نویس دچارش شده بود. با این حال ، باز هم اپیزود مملو از خلاقیت ها و فضاسازی های خاص یخ زده ی گیمنی بود.

خارج از دکترهو :

نیل گیمن به خاطر زنجیره ی پایان ناپذیری از کامیک ها ، رمان ها و داستان های اعجاب آور و فوق العاده شناخته شده است. مجموعه کامیک ۷۵ شماره ای سندمن در کنار اسپین آف ها و تای این هایش، در لیست گودریدز بعد از واچمن عنوان بهترین کامیک تاریخ را از آن خود کرده است. در این مجموعه، گیمن دنیای غریبی از نامیرایانی که جنبه های گوناگون زندگی ما را کنترل می کنند را به تصویر می کشد. رمان های گیمن مانند “خدایان آمریکایی” و “هیچستان ” نیز از جمله محبوب ترین و بهترین رمان های فانتزی سال های اخیر به شمار می روند . گیمن برای کودکان و نوجوانان نیز کارهای زیادی از جمله “کورالین” ، “کتاب گورستان” و ” جیم مثل جادو ” را نوشته و تعداد بی شماری داستان کوتاه نیز در کارنامه اش به چشم می خورد. استیفن کینگ ، پرفروش ترین رمان نویس آمریکا، گیمن را “ذهنی که داشتنش مایه ی خرسندی است” توصیف می کند.

میراث و آخرین کار دکترهویی :

گیمن میراث بزرگی از خود در دکترهو به جای گذاشت : شخصیت بخشی تام و کامل به تاردیس. با اینکه پیش از این و در سری کلاسیک و حتی همین مدرن هم به شخصیت داشتن تاردیس اشاره های زیادی شده بود، ولی هرگز شخصیت خاص او را در تقابل با دکتر ندیده بودیم. در همسر دکتر، گیمن این شخصیت ویژه را به زیبایی به تصویر کشید و عمق عشق دکتر و همسرش را نمایش داد، و این کار در همان فصلی صورت گرفت که قرار بود آرک داستانی همسر دیگر دکتر(ریور سانگ) به سرانجام برسد.

آخرین کاری که تا به لحظه ی نگارش مقاله از گیمن به دکترهو رسیده است، داستان کوتاه ساعت هیچ بوده که می توانید ترجمه ی اختصاصی آن را از هووین از اینجا بخوانید.  البته گیمن گفته دلش می خواهد هرطور شده برای پیتر کاپالدی هم یک اپیزود بنویسد.


پیش از معرفی نفر اول، نگاهی به چند گزینه ی قابل ذکر دیگر خواهیم داشت :

۱- فرانک کورتل بویس، نویسنده ی رمان پرفروش “میلیون ها” و نویسنده ی مراسم افتتاحیه ی المپیک ۲۰۱۲ لندن که در دکترهو اپیزود “در جنگل شب” را نوشت.

۲ – توبی ویتهاوس، شورانر و خالق سریال being human که کارهای زیادی در دکترهو داشته و آخرین آن ها، دو گانه ی “زیر دریاچه – قبل از سیل” در فصل نهم بود.

۳ – پیتر هارنس، شورانر و نویسنده ی سریال “جاناتان استرنج و آقای نورل” بی بی سی که در فصل نهم، دو گانه ی زایگان ها را نوشت.

۴ – نویسندگان زیادی که اپیزود نداشته اند و فقط در فیکشن دکترهو بوده اند ولی بی تردید شناخته شده هستند. از جمله اوین کالفر، خالق آرتمیس فاول برای برای نوشتن این داستان  ، پاتریک نس برای نوشتن داستانی برای دکتر پنجم (در کنار شورانری اسپین آف پیش روی کلاس) ، مایکل اسکات برای نوشتن داستانی برای دکتر سوم و ….

۵ – مت جونز، نویسنده ی دو اپیزود “سیاره ی غیر ممکن” و “چاله ی شیطان” که در سریال “بی حیا ” (shameless) شبکه ی ۴ انگلستان نویسندگی می کند.

۶ – آنتونی رید، از نویسندگان فیلمنامه های سری گرانادای کلاسیک شرلوک هولمز که اپیزود “تهاجم زمان ” را در سری کلاسیک نوشت.

و …….


۱ – داگلاس آدامز

شناخته شده برای : رمان ها و فعالیت های در طول زندگی

اپیزود های معروف دکترهویی : سیاره ی دزدان – شهر مرگ – شادا

Douglas_adams_portrait_cropped

در دکترهو :

آتئیست شناخته شده ، رمان نویس و فعال بزرگ زیست محیطی که در طول ۴۹ سال اندک زندگی اش تا سال ۲۰۰۱، خدمات زیادی به جامعه ی بشری کرد، در دکترهو سه اپیزود نوشت. او در دومین سریال از آرک داستانی “کلید زمان” که مداخله ی مستقیم نگهبانان زمان در سطحی گسترده را شامل بود، داستان حیرت آور “سیاره ی دزدان” را نوشت. بعد تر با کمک گراهام ویلیامز و دیوید فیشر، هر سه با هم تحت نام مستعار “دیوید اگنیو” داستان “شهر مرگ” را نوشتند که به عقیده ی بسیاری ، از بهترین داستان های سری کلاسیک است و یک روایت علمی تخیلی منسجم است برای پاسخ به دلیل و منشا حیات! این داستان در فرانسه فیلمبرداری شد. او همچنین داستان “شادا” را نیز نوشت که به دلیل کمبود بودجه، فیلمبرداری اش کامل نشد (تا سال ها بعد که تام بیکر با هزینه ی شخصی اش بخش های فیلمبرداری نشده ی آن را کامل کرد و روی یک دی وی دی منتشرش کرد )

خارج از دکترهو :

داگلاس آدامز را به خاطر فعالیت های فلسفی، زیست محیطی ، انسان دوستانه و بسیاری از اعمال دیگرش در طول عمرش می شناسند. ولی شاید معروف ترین چیزی که از او به جا مانده ، کتاب “راهنمای مجانی مسافرین به کهکشان” بوده باشد. رمانی علمی تخیلی در باب فلسفه، فمنیسم، روانشناسی، جهان و علم که تاثیرات زیادی بر روی جریان های علمی تخیلی داشته است.آدامز رمان های زیاد دیگری نیز در کارنامه اش داشته است. در عین حال مشارکت آدامز در سریال های تلویزیونی، برنامه های رادیویی و فعالیت های علمی مختلف آن قدر زیاد بوده است که ذکرش در این مقاله نمی گنجد.

میراث و آخرین کار در دکترهو :

مهم ترین میراث داگلاس آدامز در دکترهو، شهر مرگ بود. داستانی متفاوت با تمامی داستان های کلاسیک که همچون یک اثر هنری در سراسر داستان های کلاسیک دکترهو می درخشد و کاری که موفات امروزه در جمع کردن داستان های “تایمی وایمی” اش می کند را آن زمان با مهارتی وصف ناپذیر به انجام رساند. آخرین کاری که داگلاس آدامز فقید در دکترهو نوشت، اپیزود “شادا” بود.


و آینده؟ ….

همین امسال بود که نویسنده ی آینده داری به نام “سارا دلارد” که به نویسندگی رمان های فانتزی مشغول است، اپیزودی در دکترهو نوشت. مشخص نیست دلارد تا ۲۰ سال دیگر نویسنده ی بزرگی بشود که لیاقت آمدن در این لیست را داشته باشد یا خیر، ولی مسئله ی اساسی درباره ی دکترهو همین است. همیشه امکان دارد نویسنده یا بازیگر عادی امروز دکترهو، تبدیل به ستاره ی فردای جهان شود.

در عین حال ، استیون موفات همین چند هفته پیش گفت در حال صحبت کردن با دو نویسنده ی جدید است که “ذکر اسم آن ها مغزتان را منفجر می کند” . کسی چه می داند؟ شاید با اعلام آن اسامی ما وادار به به روزرسانی این لیست شویم. دکترهو تمام نشدنی است و در حال تبدیل شدن به یک “ژانر” نویسندگی ! به همین دلیل است که هرگز نمی توان مطمئن بود نویسنده ی بعدی که به خانواده ی آن ملحق می شود چه کسی است؟ فیلیپ پولمن؟ جی کی رولینگ؟ سوزانا کلارک؟ باید منتظر ماند و دید!

رابرت بنکز استوارت، خالق زایگان ها درگذشت

$
0
0

رابرت بنکز استوارت، خالق زایگان ها و نویسنده ی اپیزود های “وحشت زایگان ها” و “دانه های وحشت” درگذشت. درباره ی زایگان ها و نوشته های او بیشتر بخوانید.

هیچکس دقیقا نمی داند چرا زایگان ها تا این حد محبوب هستند؟ زایگان ها مثل دالک ها و سایبرمن ها چندین و چند باره در اپیزود های مختلف استفاده نشدند . آن ها از هیولاهای تکرارشونده ی سری کلاسیک نبودند و تنها در داستان ۴ اپیزودی “وحشت زایگان ها” حضور داشتند. ولی در تمام دوران کلاسیک در رده ی محبوب ترین هیولاهای سریال محسوب می شدند. زایگان ها در کنار جنگجویان یخی، سلورین ها، سانتاران ها، سی دویل ها و بسیاری از موجودات دیگر کلاسیک، از جمله چهره های متمایز کننده ی خط باریک میان کلاسیک و مدرن محسوب می شدند. محبوبیت تغییر شکل دهنده های حبابی شکل تا آنجا پیش رفت که یک مینی سریال اسپین آف ویژه ی آن ها ساخته شد و در رمان ها و کامیک ها نیز یک میتولوژی کامل پشت آن ها شکل گرفت. از سیاره شان ، زایگور که در طول وحشت جنگ زمان نابود شده بود تا نژاد های مختلفشان و تلاششان برای در صلح زندگی کردن در سیارات مختلف و جنگ افروزی های گاه و بیگاهشان همه در داستان های بیشمار پس زمینه ای زایگان ها ذکر شده اند.

p01mynkc

استیون موفات در اپیزود ویژه ی پنجاه سالگی از میان تمام هیولاهای جذاب و هزارشکل کلاسیک که در صف انتظار احیا مانده بودند، از میان دیمن ها و آکسون ها، سی دویل ها و مارا و ….، زایگان ها را برای بازگشت و تبدیل شدن به دشمن فرعی اپیزود انتخاب کرد. بعد تر و در فصل نهم، زایگان ها دستمایه ای سیاسی شدند برای ادای یکی از بهترین سخنرانی های تاریخ دکترهو . اما زایگان ها در نوبت اول حضورشان هم خالی از استعاره های سیاسی نبودند و انتقادی آشکار بودند به محافظه کاران و سیاست های آنان.

حالا رابرت بنکز استوارت، خالق هیولاهای زمزمه گر سرخ درگذشته و هرگز نمی تواند راز محبوبیت عجیب هیولاهایش را به ما بگوید. وحشت زایگان ها تا همین امروز با جو و فضای بی اعتمادی اش، هیولاهای اورجینال و جذابش و استفاده ی هوشمندانه اش از هیولای لاخ نس ، از محبوب ترین داستان های کلاسیک است. این داستان در دوران پخشش هم حائز اهمیت فراوان بود، چراکه اولین ملاقات برگیدیر لثبریج استوارت با دکتر چهارم ( تام بیکر) محسوب می شد.

zygons_3776

بنکز علاوه بر وحشت زایگان ها، داستان “دانه های وحشت” را نیز در سری کلاسیک نوشت، داستانی که هرچند به اندازه ی وحشت زایگان ها پرطرفدار نبود، ولی به دلایل مختلفی از جمله طعنه های تند و تیز سیاسیش و تصاویر خشن و غیر مناسب برای سن کودکان در آن، محل مناقشات فراوان شد.

کریس چیبنال رسما به عنوان شورانر جدید دکترهو انتخاب شد

$
0
0

استیون موفات بعد از فصل دهم سری مدرن، دکترهو را ترک خواهد کرد و کریس چیبنال، خالق سریال برادچرچ و از نویسندگان پیشین دکترهو، رسما به عنوان شورانر جدید انتخاب شد.

رادیو تایمز ساعاتی پیش اعلام کرد پس از پایان فصل دهم دکترهو، استیون موفات، شورانر و نویسنده ی ارشد که در ۶ سال اخیر سکاندار سریال بوده، از صندلی ریاست کناره گیری خواهد کرد و از آغاز فصل ۱۱، کریس چیبنال، خالق و شورانر سریال برادچرچ ، جای او را خواهد گرفت.

بی بی سی ۱ تصمیم گرفته فصل دهم سری مدرن و آخرین فصل موفات را در بهار سال ۲۰۱۷ ( ۱۳۹۶) پخش کند. شروع دوران کریس چیبنال از سال ۲۰۱۸ خواهد بود. این به معنای آن است که سریال وقفه ای یک سال و نیمه خواهد داشت و در این مدت، فقط اسپین آف کلاس در پاییز سال جاری را خواهیم داشت. البته اعلام شده که در این فاصله، یک اپیزود ویژه ی کریسمس هم به نویسندگی استیون موفات پخش خواهد شد. مشخص نیست همراه جدید دکتر در این اپیزود کریسمس معرفی شود یا خیر، ولی قطعی است که دکتر از شروع فصل دهم همراه جدیدی خواهد داشت.

شارلوت مور، مدیر برنامه ریزی بی بی سی درباره ی تعویق پخش فصل دهم تا سال ۲۰۱۷ چنین گفته :

من تصمیم گرفتم فصل پایانی و عظیم استیون را به بهار سال ۲۰۱۷ موکول کنم تا تمام مردم را برای اتفاق بزرگی برای شبکه است که قرار است رخ دهد آماده کنم. سال ۲۰۱۶ سال پرواقعه ای است و از کمترین چیزهایی که در آن رخ خواهد داد، المپیک و یورو است. بنابراین فکر خوبی است که اتفاق بزرگی مثل جدایی موفات را در زمانی شایسته ی خودش اجرایی کنیم. همچنین به این ترتیب نویسنده ها وقت بیشتری برای پردازش داستان هایشان خواهند داشت.

خود موفات درباره ی تصمیم جداییش چنین گفته :

حس عجیبیه که درباره ی جدایی صحبت کنم اونم وقتی تازه شروع به کارکردن روی فیلمنامه های فصل دهم کردم. ولی حقیقت امر اینه که تایمی-وایمی من رو به اتمامه. در حالی که کریس مشغول بستن برادچرچ در فصل سوم خواهد بود، من هم کارم رو در بهترین شغل جهان به پایان خواهم رسوند و تاردیس رو برای کریس گرم نگه خواهم داشت. تلاش سخت و زیادی لازم بود که کریس رو به پذیرش این وظیفه ی سخت راضی کنیم، ولی من فوق العاده خوشحالم که یکی از بهترین ستارگان درام تلویزیون، تایم لرد رو حتی بیش از پیش به سمت آینده خواهد برد. با شروع فصل ۱۱ ام دکترهو، کریس چیبنال شورانر جدید دکترهو خواهد شد و من از کار کناره گیری می کنم.

Doctor_Who_showrunner_Steven_Moffat_quits_to_be_replaced_by_Broadchurch_creator_Chris_Chibnall

مثل موفات، چیبنال هم از بچگی از طرفداران دکترهو بوده. او قبلا ۵ اپیزود در سری مدرن نوشته : ۴۲ از فصل سوم، The hungry earth و Cold blood از فصل پنجم و Dinasaurs on a spaceship و The power of three از فصل هفتم. او همچنین در کنار راسل تی دیویس، تهیه کننده ی  سریال اسپین آف تورچوود بود و هشت اپیزود در سریال نوشت که از میان آن ها می توان به اپیزود بسیار موفق Kiss kiss bang bang اشاره کرد. چیبنال امسال برای سومین بار برای سریال برادچرچ جایزه ی بفتا را برد و به جز برادچرچ و تورچوود و دکترهو، می توان به نویسندگی در “زندگی بر مریخ” و Law and order نیز اشاره کرد.

کریس چیبنال هم در این باره چنین گفت :

دکترهو بهترین و نهایی ترین برنامه ی بی بی سی است : جسور، منحصر به فرد، به شدت سرگرم کننده و ستایش شده در سراسر جهان. پس اینکه من به عنوان متصدی بعدی این درام خانوادگی خنده دار، ترسناک و احساساتی شده ام مایه ی افتخار و سربلندی است. من از وقتی ۴ ساله بودم دکترهو را دوست داشتم و حالا از فکر کار کردن با تیم استثنایی بی بی سی ۱ در ولز برای ساختن کاراکترها و هیولاهای جدید و جهان های نامکشوف جدید برای دکتر به وجد آمده ام. استیون(موفات) با ادامه دادن خلاقیت جسورانه ی دکترهو و در عین حال گسترش محبوبیت آن در جهان، غیر ممکن را ممکن کرد. او شورانری خیره کننده و متهور بوده است، و بعد از شنیدن برنامه هایش برای سال ۲۰۱۷ و فصل آخرش، فهمیدم قرار است با یک انفجار بزرگ از سریال جدا شود و زندگی را برای من که جانشینش هستم سخت تر کند.

نگاه دوم : ویل

$
0
0

در این سلسله مطالب جدید به سراغ موضوعات مختلف دکترهو، از هیولاها و کاراکترها بگیرید تا وقایع و اشیا خواهیم رفت و به دیدی تحلیلی و زاویه دار به آن ها نگاهی خواهیم انداخت. در واقع در هر کدام از این مقالات، نکته یا رابطه یا دریافت تازه ای را از موضوع مورد بحث تحلیل می کنیم و مورد واکاوی قرار می دهیم که شاید در نگاه اول آنچنان بارز و آشکار به نظر نرسند. اگر دوست دارید در این بخش با سایت همکاری کنید از طریق کامنت ها یا ایمیل مدیریت با ما تماس بگیرید!

در قسمت اول از این سلسله مقالات به سراغ ویل ( Veil ) ، هیولا و ویلن اصلی اپیزود هون سنت در فصل نهم رفته ایم.

هون سنت : بهترین اپیزود سال های اخیر دکترهو

DW-620461

اگر هووین درست و حسابی باشید حتما تا حالا “هون سنت” (Heaven sent ) را دیده‌اید. اپیزود یازدهم از فصل نهم سری مدرن که در اغلب نظرسنجی‌های هواداری عنوان یکی از بهترین داستان‌های دکترهو را کسب کرد و الان تاج زرین دوران خدمت پیتر کاپالدی درون تاردیس  شده و موجب رستگاری موفات بعد از گندهایی که در فصل هشت و نه کاشت (بله، بیایید صادق باشیم. خیلی جاها گند کاشت! )

اگر هون سنت ندیده اید خب طبعا هووین درست و حسابی نیستید و اینکه حالا در این صفحه‌اید و مشغول خواندن این مقاله چندان محلی از اعراب ندارد جز اینکه شاید بخواهید به سبب خواندنش به دکترهو علاقه‌مند شوید و پی‌اش را بگیرید که بگذارید داد و قال راه بیاندازم که این کار را نکنید و حیف است این داستان بدون تماشای اپیزودش برایتان لو برود و امثال این حرف‌ها. مخلص کلام آنکه بروید Blink  ببینید یا Midnight  ببینید یا خیلی اپیزودهای جالب علاقه و توجه دیگر یا اصلا این مقاله  را بخوانید بلکه به راه فضا و زمان هدایت شوید.

به هر روی با این فرض که هووینید و هون سنت هم دیده‌اید حتما می‌دانید آن‌چه باعث شد این اپیزود یکی از ماندگارترین‌های تاریخ “هو” بشود داستانش بود و پلات معمایی‌اش و موسیقی ماری گولدش و بازی کاپالدی‌اش و کارگردانی هنری ریچل تالالی‌اش و به بیان ساده آنکه هر کسی کار خودش را کرد و به بهترین نحوی هم که می‌توانست این کار را کرد و سر و تهش را به هم نیاورد. طرفداران سطحی‌تر شاید عاشق این اپیزود باشند به خاطر مثلا آن کلیف هنگر پایانی‌اش که دکتر زیر آفتاب سوزان گلفری به سیتادل چشم می‌دوزد و تهدید می‌کند که زمین و زمان را به هم خواهد دوخت. راستش این قطعه‌ی ناهم‌ساز و ناکوک با مابقی اپیزود به نظرم نه تنها پشیزی به ارزش‌هایش نیافزود، بلکه اعتبارش به عنوان یک کار هنری یک تکه و مستقل را ذره‌ای خدشه دار کرد و اگر به خودم باشد نرم افزار آدیوس‌ام را باز می‌کنم و آن سکانس آخر را از هون سنت خودم در‌ می‌آورم. ولی باور بفرمایید این اپیزود تا قبل از آن سکانس هم جای آن دارد که بیشتر از این حرف‌ها حفرش کرد و به چیزهای دیگری در پس پرده‌ی آرک داستانی فصل و هایپ شدن به سبب بازگشت دکتر به گلفری رسید.

ویل : ملک الموت دکترهو و لوایتان قلعه ی اعترافات

DW911_Extras_Behind_the_Veil_YouTube_Preset_1920x1080_575957571659

در هر صورت آن‌چه کم‌تر به آن توجه شد و می‌شود ویلن این داستان است. ویلن که چه عرض کنم. عنصری محیطی که وحشت را نه به سبب “جامپ اسکر” یا به قول خودمانی “پخ کردن” مخاطب بلکه عنوان یک رویکرد تماتیک جاری در تمامیت ساختار به بیننده عرضه می‌کند و به همین دلیل است که به عقیده‌ی نگارنده یک داستان ژانری و گوتیک ایجاد می‌کند که مشابهش در دکترهو که هیچ، در تلویزیون این دوره و زمانه هم کمتر پیدا می‌شود یا اصلا پیدا نمی‌شود .

اپیزود با این مونولوگ دکتر آغاز می‌شود که :

وقتی به این دنیا پا می‌گذاری، چیز دیگری هم زاده می‌شود. تو زندگی‌ات را شروع می‌کنی و آن چیز سفرش را به سمت تو می‌آغازد. نرم نرمک به سمتت می‌آید ولی هرگز بازایستادن نمی‌شناسد. هرجا بروی و هر مسیری که برگزینی دنبالت روانه می‌شود؛ نه سریع‌تر از قبل و نه آهسته‌تر، ولی همواره به راه و در حال آمدن! تو خواهی دوید و او قدم می‌زند. تو استراحت می‌کنی و او نخواهد کرد. یک روز بالاخره زیادی جایی دست دست می‌کنی، خیلی بی‌حرکت می‌شینی یا خیلی عمیق می‌خوابی، و وقتی که خیلی دیر شده و برمی‌خیزی ، سایه‌ی دومی کنار مال خودت می‌بینی و بعد از آن است که زندگی‌ات تمام شده

فکر می‌کنم کلمات خودشان گویا باشند و دوزاری هر بیننده‌ای بیفتند که منظور یاروی موصوف در مونولوگ کاپالدی همان مرگ است . جناب عزرائیل یا خواهر مورفیوس یا حضرت ملک الموت یا هرجور بخواهید صدایش کنید. ویل ( Veil ) مرگ است که همزمان با انسان زاده شده (وقتی به وجود می‌آید که دکتر تلپورت می‌شود) و هر ساعت با سرعتی یکسان و ریتمی بی تغییر به دنبال آن کسی که نشانش رفته می‌آید. وقتی بالاخره قربانی‌اش را در دستانش می‌گیرد و کارش را تمام می‌کند، خودش هم زوال می‌پذیرد و به مشتی چرخ دنده و غبار بر باد تقلیل می‌یابد و در واقع تکرار این اندیشه است که مرگ تنها در آینه‌ی زندگی معنا می‌پذیرد (اصلِ اندیشه البته معکوس این اسلوب بود)

The_Veil

ویل ولی فقط مرگ نیست. ویل شیطان هم هست. نه فقط به خاطر آن تأکیدات موکد دکتر که “شاید من در جهنمم که بهشتی برای آدم‌ بدهاست” یا شکل و شمایل هراس انگیزش و مذاکره پذیر بودنش و این‌که قبول می‌کند معامله کند و اعتراف بگیرد و جان ببخشد، بلکه به خاطر نشانه‌های ساده‌ای که نویسنده گنجانده از جمله مگس‌هایی که همیشه اطرافش وول می‌خورند (که اگر بخواهید تعبیرش کنید به نماد فساد و پوسیدگی و مرگ هم حرفتان درست است؛ ولی نمی‌توانید انکار کنید که یکی از القاب لوسیفر هم “بعولزباب” است به معنی “ارباب مگس‌ها” و تم وجود شیطان در مقاربت دکتر در سراسر اپیزود مکررا دیده می‌شود).

معنای هیولا در پیوستگی با وحشت محیط

265191_xaltotun_cosmic-horror

اما آیا ویل اساسا هیولا است و می‌شود در همان قفسه‌ای چیدش که فرشتگان گریان را قرار می‌دهیم و سایلنس‌ها را و دالک و سایبرمن‌ها را؟ بیایید ابتدائا به این پرسش به ظاهر ساده و سهل بپردازیم که کلا هیولا چیست؟ اگر فیلیپ کی دیک خوانده باشید و کتاب‌هایی از قبیل “مردی بر قله‌ی رفیع” یا داستان کوتاه‌هایش مثل “غریبه‌ای بر دار” یا “مسئله‌ی حباب‌ها” را به این دریافت می‌رسید که هیولا می‌تواند محیط باشد و خود جهان، ویلن داستانتان باشد. اصلا دلیل اینکه امروز دیک کی برای خودش پرستندگانی دارد و سری در سرها پیدا کرده که ارتفاعش بعضا غول‌هایی مثل سی کلارک و هاینلاین را هم جا می‌گذارد همین بداعتش در صنعت ساخت هیولاست و نه صرفا اید‌ه‌های علمی محیر العقولش. در همان داستان “غریبه‌ای بر دار”  می‌خوانیم تمام بشریت با بیگانگانی حشره شکل و زشت و منزجر کننده جایگزین شده که خودشان در حالت عادی خبر هم ندارند حشراتی کیهانی‌اند و زندگی‌شان را می‌کنند ولی به محض ضرورت (که ضرورت یعنی نیاز به دستگیر کردن کسی که حین جایگزینی دم دست نبوده و هنوز انسان خالص مانده ) همه‌شان بال در می‌آورند و حشره‌وار پر می‌زنند و به قصد کشت به سمت آدم واقعی بخت برگشته می‌آیند و پرداخت این تم که تمام محیط اجتماعی و هرآنچه می‌شناسی و دوستش می‌پنداری و حتی همسر و دو پسرت می‌توانند علیهت باشند و زشت‌ترین وجودهای عالم باشند، تعلیق و نقطه‌ی شگفتی داستان را رقم می‌زند. یا مثلا در همان “مسئله‌ی حباب‌ها” می‌بینیم چطور انسان‌ها جهان‌هایی مصنوع درون حباب‌هایی شیشه‌ای می‌سازند که درونشان موجوداتی هوشمند و زنده تکامل می‌یابند و زندگی می‌کنند بدون اطلاع از خدایان سازنده‌ی بالای سرشان، و بعد انسان‌ها برای تفریح یا به دلایل سادیسمی سیل و زلزله و نابودی درون این جهان‌ها به راه می‌اندازند و اوج داستان جایی است که خواننده می‌فهمد خود جهانِ محل وقوع داستان هم چیزی نیست جز یک حباب که سازندگان بالاسری‌اش بالاخره از دستش خسته شده‌اند و به کار نابودی‌اش مشغول شده‌اند و این‌بار هم هرآن‌چیز که درون جهان وجود دارد عامل وحشت می‌شود (فکر می‌کنم تا الان فهمیده باشید چقدر فرهنگ عامه‌ و حتی خرده فرهنگ‌های گیکی عصر جدید، از فیلم‌های ماتریکس بگیرید تا همین سریال ریک و مورتی، مرهون و مدیون دیک کی است و از داستان‌های او گرته‌برداری کرده ) .

Age_of_Chaos_by_Nick_Keller

اچ پی لاوکرفت هم مسئله‌ی هیولا را به سطحی بالاتر می‌برد و به اصطلاح “وحشت کیهانی” ایجاد می‌کند که شاید برای گشایش بحثش به تنهایی لازم باشد چند جلسه‌ای سمینار برگزار کنیم. ولی اصل موضوعش خیلی هم ساده است : ترسیدن از هرآنچه در عقل نگنجد و مختصاتش از حد فهم خارج باشد! یعنی اصولا هر طرفِ غیر متخصصی هم می‌داند عامل وحشت در فیلم‌های ترسناک وقتی وحشت آورتر است که دیده نشود و شناخته نشود و در پرده‌ای از راز و رمز باشد. هرآن‌چه بیشتر شناخته شود، کم‌تر وحشت آور می‌شود و بیشتر یک موتیف عادی درون داستان و یک پلات دیوایسِ صرف برای پیش‌برد پیرنگ می‌شود. ولی پدربزرگ این درک عامی لاوکرفت بود که با سمفونی کلمات گنگش و توصیفات مه گرفته‌ی نامشخصش و هیولاهای ترسناک وصف ناپذیرش و لحن شاعرانه‌ی ادگار آلن پویی‌اش (که منتور و مرشد لاوکرفت بوده ) وحشتی در دل خواننده ایجاد می‌کند که صرفا یک مورمور شدن عمومی است از تصور مواجهه با هیولایی که نمی شناسدش در محیطی که بعد از چندین و چند صفحه توصیف هنوز شناختی از آن ندارد و به این ترتیب محیط و هیولا در همکاری شومی که موجب یکی شدنشان می‌شود، به وظیفه‌ای که نویسنده از ابتدا برایشان در نظر داشته که همان ایجاد عنصر تعلیق و وحشت است می‌پردازند. در واقع در وحشت کیهانی، محیط از هیولا مهم تر است چراکه محیط خودش هیولاست چه به شکل موجود زنده ای باشد که آن قدر عظیم است که در وصف نمی گنجد (مثال تینیجری اش آن شیاطین عظیم الجثه ی سیاره پیکر می شود در کتاب های “نبرد با شیاطین” دارن شان ) چه محیطی کوچک تر که به هر حال قهرمان را در بر می گیرد و خودش به خودی خود زنده است یا حدی از فهم و شعور دارد ( انیمیشن خانه ی هیولا یا اصلا “خانه” در اپیزود “همسر دکتر” از نیل گیمن در فصل ششم دکترهو)

ویل و قلعه : وحشت کیهانی در دکترهو

WARNING: Embargoed for publication until 00:00:01 on 17/11/2015 - Programme Name: Doctor Who - TX: 28/11/2015 - Episode: HEAVEN SENT (By Steven Moffat) (No. 11) - Picture Shows: ***EMBARGOED UNTIL 17th NOV 2015*** episode 11 monster - (C) BBC - Photographer: Simon Ridgway

برگردیم به دکترهو و هون سنت….هیولا و ویلن اصلی این اپیزود به عقیده‌ی من ویل نیست. تمامیت قلعه است. ویلن صفحه‌ی اعتراف دکتر است که میلیاردها سال شکنجه‌اش می‌کند بلکه جواب یک سوال را از زیر زبانش بیرون بکشد و به هر حربه‌ای دست می‌زند، ولی در عین حال عنصری اتوماتیک و ناهوشمند است و به همین دلیل در هر دور اعتراف جدید، به اعتراف‌های نخ نما و کهنه‌ شده‌ی قدیمی رضایت می‌دهد و از قضا همین ماشین‌وار بودنش و این تجلی تم سایبرپانک درون قلعه‌ی فئودالی رویاگون جادویی داستان، این هیولا را ترسناک‌تر می‌کند. قلعه نوعی بازی موش و گربه با دکتر به راه می‌اندازد که به صورت سلسله معماهای نهفته در معماری‌اش و چرخیدن چرخ دنده‌هایش برای تغییر دائمی نقشه‌ی ساختمانی‌اش بعد از هر دور اعتراف دکتر و به این ترتیب از میان برداشته شدن دیوارهای قدیمی یا ایجاد دیوارهای جدید در اماکن دیگر معنا می‌شود. در سراسر قلعه مانیتورهایی دیده می‌شود که در هر لحظه، هرچیزی که ویل می‌بیند را نمایش می‌دهد و به این ترتیب نه تنها جای دقیق ویل و فاصله‌اش با دکتر، بلکه این حقیقت که این موجود هراس‌آور هرلحظه در حال حرکت است و استراحت حالی‌اش نمی‌شود را به دکتر یادآوری می‌کند. شکل و شمایل ویل هم عین خود قلعه در ساختار و ساختمانی مهندسی شده که موجب وحشت دکتر بشود. یعنی همان‌طور که در قلعه قبر داریم و بیلی که باید با آن این گور را نبش کرد و در قلعه نقاشی کلارا ازولد تازه در گذشته را داریم (حالا درباره‌ی اینکه منشاء آن واقعا از خود قلعه است یا نه بحث زیاد است که بگذریم) و خلاصه عناصر ریز و درشتی داریم برای ترساندن دکتر، خود ویل هم در ساختار طراحی شده‌اش برای ترساندن دکتر آفریده شده و شکلش تصادفی نیست. این‌طور که خود دکتر روایت میکند صورت فیزیکی ویل به شکل پیرزنی از اهالی گلفری است که می‌میرد و رویش چادری انداخته می‌شود، ولی در طول مراسم تدفین به خاطر آفتاب خیلی تند ، جنازه می‌گندد و مگس‌ها دورش جمع می‌شود و همین منظره باعث وحشت و کابوس بچه تایم لردی که آن‌جا حاضر بوده و بعدا نامش دکتر خواهد شد می‌شود. به این ترتیب ویل ملک عذاب شخصی و اختصاصی دکتر است به همان صورت که قلعه طبق تعبیر خود دکتر، جهنم و شکنجه‌گاه اختصاصی اوست! یعنی در واقع ویل و قلعه در پیوستگی خاصی که با هم دارند، شیطان درون دکتر هستند و برخاسته از اعماق وجود خود او و نه تاریک‌ترین، بلکه ترسوترین و بی‌پناه ترین نقاط فراموش شده‌ی مغزش! اگر حضور متافیکشن را درون این داستان جایز بدانیم، می‌شود گفت موسیقی ماری گلد که نوعی مرثیه‌ی عزاردارانه – چه برای دکتر یا کلارا – است و تک‌تک نت‌هایش زجر سال‌های پیاپی را متبادر می‌سازند هم جزئی از هیولای اصلی داستان است و کارگردانی ریچل تالالی در نماهای هوشمندانه‌اش و رنگ پردازی‌هایش که به استفاده از رنگ‌های سرخ و طلایی با کنتراست نور بالا گرایش دارد نیز همین‌طور.

20150701-DW-S9B6-203542A

پس قلعه‌ و ویل در هون سنت دکترهو و در قرن ۲۱ و در تلویزیون کم بیننده‌ی انگلستان، به شکلی دست به دست هم می‌دهند و وحشت محیطی و کیهانی را بازسازی می‌کنند که بی تردید می‌توانستند باعث افتخار لاوکرفت و کی دیک باشند. ویل قلعه است و جزئی از قلعه است و عنصری محیطی از قلعه است به همان شکل که مثلا آن یاروی چشم بر کف دست در فیلم “هزارتوی پن” دل‌تورو جزئی از میز شام بود و عنصری از آن ستینگ رنگارنگ بود. ویل در عین حال مرگ است و تا زمانی هست که زندگی درون قلعه باشد و هرگز فراغی نمی‌گزیند و پیوسته و بی‌خستگی در حرکت به سمت قربانی‌اش است و حتی اگر لازم باشد می‌تواند یک اقیانوس جمجمه از یک قربانی منفردش بسازد (چنان‌که ساخت) و ویل شیطان است و حیله‌گر مکار و محل تجمع شر است که به هدف دستیابی به تمام اسرار عزیزی که آدم از روی شرم یا وفاداری یا غیرت یا هر دلیل دیگری که “انسان”ش می‌سازد در دلش مخفی کرده به ارعاب قربانی‌‌اش می‌پردازد و در واقع حالا در دوزخ و در حضور شخص عزازیل وقت اعتراف دکتر فرا رسیده. به همین خاطر است که جا دارد در آینده ی خیلی دور در کنار نام‌هایی مثل لوسیفر و بافومت و ماستما و بلیال و ….، نام “ویل” را هم برای شیطان در نظر بگیریم و خواستگاهش را میتولوژی دکترهو معرفی کنیم. کلام آخر اینکه با وجود آن‌که قبلا در دکترهو خود شیطان را داشته‌ایم ( beast  ) ولی ویل از او هم شیطان‌تر است، چرا که شیطانی را متصور می‌شود که از وجود خود قربانی شر برخاسته و مشخصا به شیطان حقیقی که صرفا نیمه‌ای از یکی از لب‌های مغز انسان است نزدیک‌تر است تا موجودی اساطیری و افسانه‌ای. ویل و قلعه و صفحه‌ی اعتراف دکتر شیطان دکتر هستند و حتی بعد از خلاصی هم با دکتر خواهند ماند!

طبیعت آلودگی : یادداشتی از نیل گیمن درباره دکترهو

$
0
0

نیل گیمن در یادداشتی که نخستین بار در سال ۲۰۰۳ آن را نوشت و حالا اخیرا در کتاب تازه منتشرشده‌اش‌ ،  The view from the cheap seats بازنشر شده است، به ذکر افکار و نظراتش درباره‌ی دکترهو و از آن فراتر اهمیت و ارزش میتولوژی گمانه‌زن در آینه‌ی برداشت شخصی و شکل‌گیری ضمنی شخصیت‌ها می‌پردازد. گیمن در این یادداشت، با لحنی استهزا آمیز، کسانی را که ادبیات گمانه‌زن را به آلودن ذهن فرزندانشان متهم می‌کنند، به سخره می‌گیرد و نشان می‌دهد در مورد شخص خودش، این آلودگی کذایی که از سمت دکترهو ناشی شده، چیزی جز موفقیت برایش نداشته است. اهمیت تاریخی این یادداشت از این نظر بالاست که دقیقا مطابق پیش‌بینی گیمن دکترهو نمی‌میرد و تنها دوسال پس از این یادداشت، در قامت سری مدرن باز‌می‌گردد.

سال‌ها از پی هم می‌گذرند و بحث و جدل بر سر این سوال قدیمی همچنان ادامه دارد که آیا داستان فیکشنالی که تماشا می‌شود یا خوانده می‌شود، حقیقتا اثری ملموس بر بیننده یا خواننده‌اش دارد؟ آیا داستان خشونت بار، خواننده‌ای خشن می‌سازد؟ آیا داستانی دلهره‌آور، بیننده‌اش را ترسو بار می‌آورد یا آنکه به عکس، از ترس حساسیت زدایی می‌کند؟

جواب نه بله است و نه خیر. جواب این است : بله، اما….

از دوران کودکی‌ام به یاد دارم که شکایت همه‌ی بزرگ‌ترها درباره‌ی دکترهو این بود که زیادی برای بچه‌ها ترسناک است. این شاکیان هرگز متوجه خطر به مراتب بزرگ‌تر دکترهو نشدند. این حقیقت که به واقع سریال یک ویروس است!

البته سریال واقعا ترسناک هم بود، یا لااقل کمابیش اینطور بود. به یاد دارم ساعات قابل توجهی از آن را از پشت مبل خانه‌مان تماشا می‌کردم، و همیشه از آن کلیف‌هنگر‌های تعلیق‌بار پایان اپیزود عصبانی می‌شدم، احساس مورد خیانت واقع شدن می‌کردم و در عین حال مفتون‌شان می‌شدم. ولی تا آن‌جا که خودم می‌توانم بگویم، آن وحشت کذایی با بزرگ شدن تدریجی‌ام نهایتا کم‌ترین اثری روی من نداشت. مجادله‌ی حقیقی، چیزی که بزرگ‌ترها واقعا می‌بایست از آن می‌ترسیدند و درباره‌اش غرغر می‌کردند، کاری بود که داستان‌های سریال درون سرم در تدارکش بودند. این‌که سریال چطور چشم‌اندازهای درون مغزم را نقش می‌کرد. وقتی سه سالم بود و در مهد کودک خانم پپر با بقیه‌ی بچه ها از بطری‌های شیر دالک‌های کوچک درست می‌کردم، در دردسر بودم و خودم از این دردسر مطلع نبودم. ویروس از همان زمان مشغول کار بود.

بله، من از دالک‌ها و زاربی‌ها و بقیه‌ی موجودات می‌ترسیدم. ولی در عین حال داشتم درس‌های به مراتب عجیب‌تر و مهم‌تری از سریال یک‌شنبه‌ عصرهایم که همزمان با صرف چای به تماشایش می‌نشستم، می‌گرفتم.

برای شروع، من با این فکر و ایده آلوده شده بودم که بی‌شمار دنیا فقط چندقدم آن‌سوتر از ما وجود دارد. بخش دیگری از این الگوی رفتاری از این قرار بود : بعضی چیزها از داخل بزرگ‌تر از بیرون هستند! و شاید این‌طور باشد که برخی مردم هم از داخل بزرگ‌تر از خارج باشند.

و این تازه شروع ماجرا بود. کتاب‌ها هم به این آلودگی کمک کردند. کتاب “جهان دالک‌ها” و مجلدهای مختلفی از سال‌نامه‌های دکترهو در شمار این کتاب‌ها بودند. این‌ها مشتمل بر نخستین داستان‌های علمی تخیلی مکتوبی بودند که من به عمرم خواندم، و مرا به این اندیشه آلودند که آیا چیز دیگری هم مثل این داستان‌ها جایی پیدا می‌شود یا خیر….

ولی بزرگ‌ترین آسیب هنوز وارد نیامده بود.

و این آسیب این بود : شکل و شمایل واقعیت – طوری که من جهان را درک می‌کنم و تصور می‌کنم – فقط و فقط به خاطر دکترهو وجود دارد. علی‌الخصوص به خاطر داستان “بازی‌های مرگ” در سال ۱۹۶۹. داستانی چند قسمتی که آواز قوی پاتریک تراوتون در سریال به حساب می‌آمد.

این چیزی است که پس از گذر ۳ دهه از تماشای بازی‌های مرگ، وقتی به گذشته فکر می‌کنم از آن به یاد می‌آورم: دکتر و همراهش وارد مکانی می‌شوند که در آن ارتش‌هایی مشغول مبارزه‌اند. میدان نبردی پایان ناپذیر شبیه به جنگ جهانی اول که در آن ارتش‌هایی از تمامی گستره‌ی زمان از مختصات فضا-زمانی خود دزدیده شده‌اند و وادار شده‌اند که با هم بجنگند. مِه عجیبی ارتش‌ها و مناطق زمانی را از یکدیگر جدا می‌کند. سفر در میان مناطق زمانی ممکن است، ولی فقط به کمک سازواره‌هایی جعبه‌ای شکل که تقریبا به اندازه و شکل یک آسانسور کوچک یا حتی یک توالت عمومی هستند. فی‌المثل در سال ۱۹۷۰ وارد یکی از این جعبه‌ها می‌شوید، و بعد سر از تروی یا مانس یا واترلو در می‌آورید. ولی به واقع شما حقیقتا وارد خود واترلو نشده‌اید، چراکه در تمام این مدت روی یک صفحه‌ی بازی جاویدان هستید. و پشت تمام این‌ها یا شاید ورای تمام این‌ها، نابغه‌ای شیطان صفت وجود دارد که تمام ارتش‌ها را گرفته، این‌جا قرارشان داده و از جعبه‌ها استفاده می‌کند تا نگهبانان و مامورها را از جایی به مکانی دیگر و از میان مه‌های زمان عبور دهد.

اسم جعبه‌ها SIDRAT است. من حتی در همان سن و سال  هشت سالگی هم فهمیدم منظور از این اسم‌گذاری چیست.

در پایان، وقتی هیچ راه چاره‌ای نمانده و داستان به هیچ نحو دیگری جمع نمی‌شود، دکتر – که در این داستان فهمیده‌ایم در واقع یک فراری است- مردمش، تایم‌لردها را احضار می‌کند تا ترتیب همه چیز را بدهند؛ و خودش دست‌گیر می‌شود و مجازات می‌گردد.

برای یک کودک هشت‌ساله این پایانی بی‌نظیر بود. داستان پر از هجویاتی بود که از آن‌ها لذت می‌بردم. شکی ندارم که اگر حالا برگردم و دوباره بازی‌های مرگ را تماشا کنم، به همان خوبی آن زمان نباشد. ولی به هر حال دیگر کار از کار گذشته بود. آسیب وارد شده بود. حقیقت بازتعریف شده بود. ویروس سرجایش قرار گرفته بود و داشت کارش را می‌کرد.

doctor-who-cliffhanger-3

این روزها که دیگر یک نویسنده‌ی میان‌سال محترم شده‌ام، هنوز هم حسی مبهم ولی بی‌انتها از این احتمال را در سر دارم که وارد آسانسوری بشوم، که مخصوصا آسانسور کوچکی با دیوارهای خالی و لخت باشد، و تاریخی که شماره طبقات آسانسور نشان می‌دهد تاریخ همان روز در جهان واقعی باشد، و حتی ساختمانی که در آن ماجرایم شروع می‌شود خیلی متفاوت باشد و بودنش در آن‌جا تصادفی بنماید، که مدرکی باشد دال بر فقدان خلاقیت از سوی مابقی جهان!‌

من چیزی که رخ نداده‌است را با چیزی که نمی‌تواند رخ بدهد اشتباه نمی‌گیرم. و ته قلبم، فضا و زمان به طرزی لایتناهی انعطاف‌پذیر، نفوذپذیر و شکننده‌اند.

اجازه بدهید چند اعتراف دیگر خدمتتان عرض کنم.

در ذهن من، ویلیام هارتنل دکتر بود، و پاتریک تراوتون نیز دکتر بود. تمام دکترهای دیگر بازیگر بودند، گرچه جان پرت‌وی و تام بیکر بازیگرانی بودند که نقش دکترهای واقعی را بازی می‌کردند. مابقی‌شان، حتی پیتر کوشینگ، داشتند جعلش می‌کردند.

در ذهن من تایم‌لردها وجود دارند، و نشناختنی هستند – نیروهایی باستانی و بدوی‌اند که نمی‌توان نامی رویشان گذاشت. تنها می‌توان کیفیت وجودشان را با کلمه‌ای توصیف کرد: دکتر، مستر، و الی آخر!‌ تمام تصویرات و تصورات احتمالی از خانه‌ی تایم‌لردها در ذهن من مطلقا مجعول و غیرشرعی‌اند. مکانی که اربابان زمان در آن زیست می‌کنند غیرقابل تصویر شدن است چراکه ورای تصورات است. مکانی سرد است که تنها به صورت سیاه و سفید وجود دارد.

فکر می‌کنم این موضوع که هرگز واقعا دکتر را پیدا نکردم تا همراهش باشم امر مبارک و خوبی باشد، چراکه در آن صورت خیلی از نظمیات ذهنم را ویران می‌ساختم.

یک ارتباط دکترهویی دیگر – مجددا از دوران تراوتون فقید با آن تنبان شل و وارفته‌اش،  دورانی که بعضی چیزها برای من واقعی‌تر از حقیقت بودند- خودش را در یک پس‌نگری ناخودآگاه در سریال تلویزیونی بی‌بی‌سی ام، هیچستان( Neverwhere) که بعدا رمانش را هم نوشتم نشان داد.

و این اثر در جاهای مشخص و واضح نبود. مثلا در تصمیم بی‌بی‌سی برای اینکه سریال مثل دکترهو روی نوار ویدیویی و در اپیزودهای نیم ساعته فیلمبرداری شود نمود پیدا نکرد. حتی قضیه مرتبط به “مارکوییز دکاراباس” هم نمی‌شد، کاراکتری که من نوشتمش و پترسون جوزف نقشش را ایفا کرد، چنان‌که گویی بخواهم از میان چرک‌نویس‌هایم یک دکتر برای خودم خلق کنم و خواسته باشم که او را به اندازه‌ی تجسم ویلیام هارتنل از دکتر، مرموز، غیرقابل اعتماد و دمدمی مزاج بسازم. بلکه منظورم ایده‌ی آن است که جهان‌هایی زیر این جهان وجود داشته باشند. که خود لندن می‌تواند جادویی و خطرناک باشد و اینکه تونل‌های زیرزمینی لندن می‌توانند به اندازه‌ی کوه‌های هیمالیا مرموز و دوردست باشند و به اندازه‌ی همان کوهستان‌ها محتمل است موجودی افسانه‌ای مثل یی-تی را درون خود مخفی کرده باشند. زمانی که Neverwhere پخش می‌شد، منتقد و نویسنده‌ای به اسم کیم نیومن این نکته را به من گفت که احتمالا این ایده را از یکی از اپیزودهای دکترهو در دوران تراوتون به اسم “تار وحشت” (The web of fear) برداشته‌ام. و همان لحظه که داشت صحبت می‌کرد، فهمیده بودم که صاف زده به هدف!‌ از دوران کودکی‌ام آدم‌هایی را به یاد آوردم که با فانوس‌هایشان زیر زمین را می‌کاوند، اشعه‌های نوری را به خاطر آوردم که دل تاریکی را می‌شکافند، و این آگاهی که جهانی زیر جهان ما وجود دارد…. بله. از همین‌جا بود که ایده را گرفته بودم، خیلی خب!‌ حالا که ویروس را گرفته بودم، با وحشت متوجه شدم که مشغول آلوده کردن بقیه شده‌ام.

The_Web_of_Fear______

که این شاید یکی از نمودهای شکوه دکترهو باشد. دکترهو هرگز نمی‌میرد. مهم نیست چه رخ دهد. دکترهو هنوز جدی است، و هنوز خطرناک است. ویروس پخش شده و آن بیرون است، فقط حالا مخفی شده و مدفون شده، مثل طاعونی درون چاله به کمین نشسته.

مجبور نیستید حرفم را باور کنید . امروز نه. ولی این را به‌تان می‌گویم: دفعه‌ی بعد که وارد یک آسانسور در یک ساختمان اداری قدیمی شدید و دکمه‌ی چندین طبقه را متوالیا فشردید، آن زمان، درست لمحه‌ای پیش از آنکه در آسانسور باز بشود، به این فکر می‌کنید، حتی اگر برای یک ثانیه، که آیا درها به سمت جنگل‌های ژوراسیک باز خواهند شد؟ یا شاید قمرهای پلوتون؟ یا یک گنبد خدماتی اتوماتیک ارضاکننده در مرکز کهکشان….

و آن زمان است که متوجه می‌شوید شما هم آلوده شدید.

و بعد درها به دشواری و با صدای جهانی که گویا زجر می‌کشد باز می‌شوند، و شما چشمانتان را به سبب تابش نور خورشید‌های دوردست تنگ می‌کنید، و می‌فهمید…..


برگرفته از مقدمه‌ی رمان دکترهویی پاول مک کالی به اسم “Eye of the Tyger” منتشر شده به سال ۲۰۰۳ ، زمانی که رمان‌ها و داستان‌ها کمابیش تنها راه تامین کردن نیاز مبرم بدن‌تان به دکترهو بودند.


شورانر آینده‌ی دکترهو از سوابق دکترهویی‌اش می‌گوید

$
0
0

آنچه که کریس چیبنال، شورانر آینده‌ی دکترهو از اپیزودهای دکترهویی پیشینش برای گفتن دارد….

پارسال بود که اعلام شد کریس چیبنال، خالق و نویسنده‌ی سریال برادچرچ، بعد از استیون موفات شورانر آینده‌ی دکترهو خواهد بود و نخستین فصلش را در سال ۲۰۱۸ خواهیم دید. چیبنال پیش از این نیز ۵ اپیزود در دکترهو نوشته بود که طی سال‌های اخیر و در خلال مصاحبه‌هایش با سایت‌های گیمز رادار و رادیو تایمز و مجله‌ی استارباست،‌ درباره‌ی این اپیزود ها صحبت کرده بود. در این پست گزیده‌ای از این صحبت‌ها را به ترتیب اپیزودها مرتب کرده‌ایم تا دید بهتری از شیوه‌ی نویسندگی چیبنال و دیدش به دکترهو و محدودیت‌هایش در اپیزود‌های قبلی‌اش داشته باشید. از آن مهم‌تر اینکه این مجموعه مصاحبه‌ها، تصویری حدودی از نحوه‌ی ساخت دکترهو و تعاملات میان شورانر و نویسنده‌ها و چهره‌ی احتمالی آینده‌ی دکترهو تحت رهبری چیبنال به خواننده می‌دهند.

۴۲- اپیزود ۷ از فصل ۳

(از مصاحبه با استارباست)

اولین فیلمنامه‌ی دکترهویی شما ۴۲ بود. نوشتن در دکترهو برای اولین بار چه حسی داشت؟

فوق العاده بود. البته من همزمان با ۴۲ مشغول نویسندگی در تورچوود هم بودم و اصلا در خلال کار روی تورچوود بود که راسل (تی دیویس) از من خواست دکترهو بنویسم. به نظرم کار گریم هارپر (کارگردان) در اجرای اپیزود فوق العاده بود. ۴۲ فیلمنامه‌ی خیلی هوشمندانه‌ای نیست. به نظرم آن زمان هنوز داشتم نویسندگی یاد می‌گرفتم، ولی کار هارپر به اپیزود انرژی و سرعت زیادی می‌دهد و نتیجه برایم بسیار رضایت بخش بود.

چه چیز اپیزود برایتان خاص و ویژه بود؟

اوه، این حقیقت که اپیزود در به اصطلاح “زمان واقعی” رخ می‌دهد. یعنی هیچ پرش زمانی کوتاه یا بلند یا هیچ فلش بک یا فلش فورورادی در اپیزود نیست. اپیزود ۴۲ دقیقه طول می‌کشد و به واقع بیننده آنچه که در ۴۲ دقیقه از یک سفر بر سر دکتر و مارتا می‌گذرد را لحظه به لحظه تماشا می‌کند. من دلم می‌خواست اپیزود در یک شات بدون کات فیلمبرداری شود، ولی البته با بودجه‌ای که ما داشتیم چنین کاری امکان پذیر نبود و فکر نمی‌کنم هرگز هم امکان پذیر باشد.

به نظر من این متمایز بودن برای هر اپیزود امر بسیار مهمی است. این چیزی است که راسل و استیون(موفات) به خوبی آن را درک می‌کنند. اینکه هر اپیزود باید نکته‌ی خاص و بارز و متمایز کننده‌ای داشته باشد. بیننده باید هر هفته دلیل تازه‌ای برای تماشا داشته باشد، خواه این دلیل کلیف هنگر اپیزود قبلی باشد، یا یک بازیگر مهمان معروف، یا یک هیولای جدید، یا هیولای کلاسیکی که برگردد، یا بازی فرمی از نوع اپیزودی بدون دکتر یا اپیزود بدون همراه یا اپیزودی که فقط دکتر یا فقط همراه در آن باشد و خلاصه از اینجور کارها. بزرگ‌ترین خطر برای سریالی مثل دکترهو، تکراری شدن است.

3-07-32-killcolor-4

با توجه به اینکه اولین تجربه‌ی دکترهویی‌تان بود، فشار خاصی روی خودتان حس می‌کردید؟

مطمئنا. موضوع این بود که نویسنده‌ی دیگری که اسمش را نمی‌برم برای فصل قول یک اپیزود را داده بود و نتوانسته بود اپیزودش را تحویل دهد و راسل از من خواست جای او را بگیرم و من هم قاعدتا با کله پذیرفتم . به محض اینکه موافقت کردم فهمیدم توی چه دردسر بزرگی افتاده‌ام. کم‌تر از شش هفته وقت داشتم که فیلمنامه را تحویل دهم،‌ و این زمان معمولا صرفا برای درفت اولیه طول می‌کشد و نه فیلمنامه‌ی نهایی. به علاوه، همزمان تورچوود را هم داشتم که باید به آن می‌رسیدم. اوضاع واقعا پر استرس بود.

نکته‌ی جالب اینجاست که اپیزود نهایی یک‌سره متفاوت از طرح اولیه‌ای بود که به راسل تحویل دادم. اپیزود ابتدائا یک داستان با حضور اوود ها بود و با حضور دوباره‌ی کاراکترهای زک و ایدا از داستان دو قسمتی “سیاره‌ی غیرممکن” / “چاله‌ی شیطان”. ستینگ داستان هم در یک سیاره‌ی بیگانه بود. قرار بود به سراغ این کاراکترها برویم و ببینیم بعد از روبرویی با خود شیطان،‌ چطور زندگی‌شان را می‌گذرانند و یک هیولای ارجینال هم برای اپیزود ساخته بودم. راسل طرح را دید و گفت آن را دوست دارد. چند روز بعد هم زنگ زد و گفت بازیگران آن کاراکترها موافقت کرده‌اند به سریال برگردند و به نوعی به من چراغ سبز نشان داد. پس ظرف دو هفته تمام وظایف نویسندگی‌ام در تورچوود را تمام کردم تا فیلمنامه‌ی دکترهو را شروع کنم، ولی در ملاقاتی که داشتیم، راسل توضیح داد چون اپیزود من آخرین اپیزود فصل است که فیلمبرداری می‌شود،  بودجه‌ی کافی برای ساخت هیولا و سیاره‌ی بیگانه و غیره وجود ندارد.در واقع اپیزود من و استیون(بلینک)‌ بلاک آخر فیلمبرداری آن فصل بودند و استیون مجبور شد یکی از داستان‌های قبلی خودش در کتاب داستان سالانه‌ی دکترهو را که بدون دکتر بود و فکر می‌کرد کم خرج است فیلمنامه کند.

بنابراین باید اپیزودی ‌می‌نوشتم که کاملا در راهروهای معروف کاردیف فیلمبرداری شود و هیولایی هم نداشته باشد (لااقل نه هیولایی که دنبال دکتر و همراهانش بیفتد). پس لازم شد که هیولایی بنویسم که خدمه‌ی سفینه را تسخیر می‌کند و به طرز عجیبی اپیزود نهایی، شبیه سیاره‌ی غیرممکن مت جونز شد که قرار بود دنباله‌اش باشد.

المان‌هایی از طرح اولیه‌ام بعدا در فصل چهارم و در اپیزود “سیاره‌ی اوودها” استفاده شد. ولی این همان داستان نبود. صرفا این ایده که گوی‌هایی که به اوودها وصل می‌شوند مصنوعی هستند و یک نوع ارگانیک و طبیعی از آن‌ها هم وجود دارد از من بود. با وجود اینکه نتیجه‌ی نهایی را دوست داشتم، گاهی دلم برای اپیزودی که هرگز ساخته نشد تنگ می‌شود.

The Hungry Earth/Cold Blood – اپیزودهای ۸و۹ از فصل ۵

(از مصاحبه با استارباست)

به نظر می‌رسد این داستان یکی از آن داستان‌های محبوب دهه هفتادی دکترهو باشد که به قرن ۲۱ آورده باشندش. نیت و فکر شما موقع نوشتنش همین بوده؟

نه نبوده. راستش همه چیز برمی‌گردد به طرح اولیه‌ای که استیون از من خواست بنویسمش: سلورین‌ها را برگردان! و لازم است یک معدن و یک دستگاه حفاری هم داشته باشیم. فکر می‌کنم هرکسی این طرح را بشنود پیش خودش فکر می‌کند “اوه…پس قرار است یکی از آن داستان‌های دوران جان پرت‌وی باشد”. قصد من این بود که اینطور نشود.

جواب من به طرح اولیه‌ی استیون این بود که : “خیلی خب…من یک روستای کوچیک روی سطح میخوام و یک شهر بزرگ زیر سطح زمین”. چیزی که بیش از هرچیز دلم می‌خواست این بود که این تم و فضاسازی روستایی و یک خانواده‌ی کوچک که در مرکز یک تهدید جهانی قراره گرفته‌اند محوریت اپیزود باشد. در اپیزودهایی که موضوعشان تهاجم به زمین است،‌ باید خیلی مراقب مقیاس کارتان باشید. داستانتان می‌تواند به سادگی بدل به یک تهاجم خسته کننده‌ی پیش بینی پذیر شود. من می‌خواستم بیش از این باشد. می‌خواستم شخصیت‌ها واقعا شخصیت داشته باشند و هیولاها هم واقعا هیولا نباشند. می‌خواستم بیننده کاراکتری از میان سلورین‌ها را دوست داشته باشد و به عکس از کاراکتری میان انسان‌ها بدش بیاید، ولی نمی‌خواستم هیچکدام از آن‌ها تک بعدی باشد و هدفم این بود که همه انگیزه‌ی واضح و شفافی داشته باشند. ویلین‌های داستان نهایتا شامل یک مادر که صرفا می‌خواهد پسرش را نجات بدهد و سلورین ماده‌ای که می‌خواهد انتقام خواهرش را بگیرد می‌شوند.

960

چیزی هم از اپیزود حذف شد؟

خیلی چیزها. اپیزود قرار بود شروعی طوفانی داشته باشد. یک موجود شبه دایناسور نوشته بودم که به نوعی حیوان خانگی و نگهبان سلورین‌ها محسوب می‌شد و تمرکز ۱۵ دقیقه‌ی اول اپیزود نه روی حمله‌ی یک سلورین به سطح، بلکه بیدار شدن دایناسور توسط مته‌ی حفاری و حمله‌اش به روستا بود. قرار بود سکانس قبل از تیتراژ با بیدار شدن موجود دایناسور مانند شروع شود و  بعدش دکتر و امی و روری درست در میانه‌ی حمله سر برسند و بیننده تا ۱۰ دقیقه خبر نداشته باشد چه خبر است و صرفا تقلای دکتر و همراهانش و خانواده‌ی روستا برای زنده ماندن را تماشا کند. روز بعد که طرحم را فرستادم یک ایمیل از استیون دریافت کردم. خیلی هیجان زده بود. میگفت دایناسور بهترین بخش اپیزود می‌شود. برایش یک عکس از چیزی که در ذهنم داشتم فرستادم و جواب داد ” این قراره عالی بشه پسر”.

سه یا چهار هفته بعد بود که قرار ملاقات اپیزود سر رسید. استیون خیلی ناراحت به نظر می‌رسید. تا جایی که یادم است پیرز(تهیه کننده اجرایی) بود که از استیون خواست شرایط را به من توضیح دهد و استیون اعتراض کرد که “ولی این تصمیم من نیست!” . پس خودشان مجبور به توضیح دادن شدند و گفتند ” نمیشه دایناسور رو حذف کنیم؟ پولمون بهش نمی‌رسه”. واقعا بودجه‌ی سریال حتی در فصل پنجم هم کم بود. من در فیلمنامه‌ی اولیه ۴ شخصیت اصلی سلورین نوشته بودم، ولی به من توضیح دادند که هزینه‌ی گریم و چهره پردازی هم زیاد می‌شود و فقط سه بازیگر می‌توانند به عنوان سلورین‌ها گریم بشوند و بنابراین یکی از کاراکترهای سلورین باید حذف شوند. بابت سلورین‌های سیاهی لشگر مشکلی نبود. ولی سلورین‌های شخصیت‌دار که قرار بود چهره‌شان با هم متفاوت باشد گران بودند و نهایتا مجبور شدم یکی‌شان را حذف کنم. باورنکردنی است که فقط ۳ سال بعد، سریال آنقدر بودجه داشت که مادام وسترا کاراکتر ثابتی از سریال شد.

واقعا شرایط سختی بود. البته باید انتظارش را می‌داشتم. وقتی اپیزود هشتم و نهم را می‌نویسی چنین شرایطی پیش می‌آیند. این یک تیم جدید و یک دکتر جدید بود و طبعا دلشان می‌خواست در اپیزود‌های اول تا جایی که می‌توانند کار با کیفیت تحویل دهند. بنابراین طبیعی بود که وقتی نوبت به اپیزود من رسید،‌ اکثر بودجه تمام شده بود و لازم بود بخش زیادی از چیزی که باقی مانده بود برای فینالی فصل کنار گذاشته شود. شرایط را درک می‌کردم. پس دوباره پشت کامپیوترم نشستم و فیلمنامه‌ی قبلی را دور ریختم و از نو شروع کردم. نمی‌خواهم از حرفم برداشت اشتباهی کنید. هرچه باشد تیم ساخت شهر سلورین‌ها را ساختند که خیره کننده بود و بازیگرها هم محشر بودند، و مطمئنم خیلی از نویسنده‌های دیگر هم در جای خود تحت فشار اینچنینی بوده‌اند. طبیعی بود که دلشان می‌خواست نیمه‌ی اول فصل را فوق‌العاده و بی‌نقص بسازند و می‌خواستند فصل را – به معنای واقعی کلمه- با یک انفجار بزرگ (Big Bang) تمام کنند. پس کمی از خودگذشتگی لازم بود و مطمئنم خیلی‌های دیگر هم مشابه چنین کاری را برای سریال کرده‌اند.

chris-chibnall

از قسمت دوم چطور؟‌چیزی حذف شد؟

متاسفانه بله و چیز مهمی هم حذف شد. و از آن بدتر اینکه فیلمبرداری هم شده بود و در اتاق تدوین حذف شد. موقع تدوین Cold blood بخش حیاتی تقابل بین کاراکترهای “مو” و “مالوهکه” را حذف کردند که واقعا نگرانش بودم و گفتم که با این کار مخالفم. ولی اشلی وی(کارگردان) توضیح داد که حجم اپیزود به ۵۳ دقیقه رسیده و بی بی سی در جدول پخشش بیشتر از ۴۵ دقیقه به ما زمان نمی‌دهد و حذف هر بخش دیگری از اپیزود، به ریتم و ضربآهنگ آن ضربه می‌زند. آن بخش که نهایتا حذف شد در فیلمنامه برای من خیلی مهم بود. بخش مهمی از شخصیت پردازی آن دو کاراکتر و انگیزه‌شان برای کاری که می‌کنند در دیالوگ‌های آن سکانس خلاصه می‌شد. بدبختانه فیلمبرداری اپیزود هم تمام شده بود و نمی‌شد این دیالوگ‌ها را جای دیگری گنجاند یا سکانسی را دوباره فیلمبرداری کرد. پس ناچار به حذف آن شدیم و فقط دعا کردم بیننده‌ها خودشان آن انگیزه‌های پنهانی را از جاهای دیگر داستان حدس بزنند.

یک نکته‌ی دیگر که خیلی ناراحتم کرد هم شیوه‌ی روایی Cold Blood بود. اپیزود قرار بود با وارد شدن امی و دکتر به تاردیس شروع شود و دکتر به امی بگوید که روری را فراموش نکند و او را به خاطر داشته باشد و بعد تمام اپیزود در واقع تلاش امی برای به خاطر داشتن روری و ماجرایی که آن روز بر سرش گذشته و نهایتا کشته شدنش باشد، تلاشی که نهایتا ناموفق می‌ماند و روری فراموش می‌شود. فیلمنامه‌ی اپیزود دوم را طوری نوشته بودم که امی در تک تک سکانس‌هایش حاضر باشد و به این ترتیب تمام اپیزود فلش بکی در ذهن امی به نظر برسد. می‌خواستم تمرکز روی امی باشد و نه یک مذاکره‌ی صلح بین دو نژاد و داستان خیلی شخصی‌تر باشد. ولی اشلی بلافاصله بعد از خواندن آن و پیش از شروع تولید گفت چنین چیزی هم در اتاق تدوین بیش از حد وقت می‌گیرد و هم چالش‌های خاص خودش در کارگردانی و روایت را به وجود می‌آورد که با بودجه و زمان کمی که داریم برایمان امکان‌پذیر نیست. پس یک‌بار دیگر مجبور شدم پشت کامپیوتر بنشینم و اپیزود دوم را هم در قالب یک روایت استاندارد بازنویسی کنم. با این وجود باز هم تاکید می‌کنم که گلایه نمی‌کنم. کمابیش اکثر نویسندگان آن فصل با چنین مشکلی روبرو بودند. سریال می‌خواست عظیم‌تر و متفاوت‌تر از ۴ فصل قبلی‌اش باشد و به عقیده‌ی بعضی لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهانش برداشته بود. بودجه‌ی فصل ۵ خیلی بیشتر از فصل ۴ نبود و حوالی همان عدد قبلی بود، ولی وقتی نگاه می‌کنید انگار افزایش انفجاری داشت. هنوز به فصل ۶ نرسیده بودیم که بودجه‌ی بی بی سی آمریکا به سریال وارد شود، بنابراین به نظرم همین مقداری که گروه ساخت توانستند بسازند و تفاوت بصری واضح سریال با فصل‌های پیشینش واقعا دستاوردی خیره کننده بود.

به نظر من فصل اولی که موفات ساخت اصلا به خوبی فصل بعدی‌اش نبود. داستان‌های خود موفات هم در فصل ۵ به خوبی فصل ۶ نبودند.

مطمئن نیستم که موافق باشم. فکر می‌کنم این‌ چیزها را بیننده نهایتا با کیفیت تولید سریال می‌سنجد و نه با داستانی که نویسنده روی کاغذ نوشته. به عقیده‌ی من The Beast Below یکی از بهترین فیلمنامه‌های استیون در تمام دوران کاری‌اش بود، ولی اپیزودی که نهایتا تولید شد شاید یکی از بدترین کارهایش باشد و نتیجه به هیچ عنوان آن چیزی نبود که من قبل‌ترش روی کاغذ خواندم. یادم می‌آید که وقتی اپیزود را تماشا کردم با خود گفتم “اوه!”. چون فیلمنامه یک قطعه‌ی بی‌نظیر بصری اپرایی زیبا بود. چیزی بود با حس و حال اپیزود The End of the World از راسل،  ولی عظیم‌تر و هوشمندانه‌تر از آن و نوعی شاعرانگی در فیلمنامه‌ی استیون به چشم می‌خورد. ولی وقتی فیلمنامه به تصویر ترجمه شد، انگار چیزی درست نبود. لحن اپیزود خیلی عجیب بود. لحنش اصلا لحن فیلمنامه نبود، و لحن معمولا چیزی است که در پروسه‌ی تولید نادیده گرفته می‌شود. واقعا خیلی ناراحت کننده و در عین حال حیرت‌انگیز بود. یادم است که فیلمنامه‌ی The Eleventh Hour را خواندم و به خودم گفتم چه شروع خوبی برای یک دکتر جدید، ولی دیوانه‌اش نشده بودم. و بعد The Beast Below را خواندم و سرجایم میخکوب شده بودم و به خودم گفتم نمیتوانم صبر کنم تا اپیزود تولید شده از این فیلمنامه را ببینم. وقتی محصول نهایی را دیدم، عملا شبیه یک هوادار عصبانی شده بودم که اقتباس غیر وفادارانه‌ای از کتاب مورد علاقه‌اش ساخته‌اند. مرتب رو به صفحه‌ی تلویزیون هوار می‌کشیدم که این درست نیست. فکر نمی‌کنم خود استیون خیلی آن فیلمنامه را دوست داشته باشد، ولی به نظرم اگر فیلمنامه را، آن نسخه‌ی اولیه‌اش را و نه نسخه‌ای که بابت بودجه تغییر کرد، همانطور که بود منتشر می‌کرد، طرفدارها واقعا عاشقش می‌شدند. این مشکل گاهی برای نویسندگان دکترهو پیش می‌آید که دیگر نویسندگان بی بی سی دچارش نیستند، چون اغلب لازم نیست نگران جلوه‌های ویژه‌ی گران قیمت و زمان محدود و امثالهم باشند. به نظرم بارزترین نمونه‌هایش دو داستان باشند که از قضا هر دو سایبرمن داشتند. یکی اپیزود نیل گیمن در فصل هفتم و دیگری هم دو اپیزود تام مک ری در فصل دوم. من فیلمنامه‌ی هردوی آن‌ها را خوانده‌ام و حرفم را باور کنید وقتی می‌گویم چیزی که نوشته شده بود، به مراتب از چیزی که دیده شد بهتر بود!

 Dinosaurs On A Spaceship- اپیزود ۲ از فصل ۷

(از مصاحبه با گیمز رادار)

اصلا ماجرای اپیزود چطور شروع شد؟

استیون من را به شام دعوت کرده بود. می‌دانستم می‌خواهد یک داستان دکترهویی دیگر پیشنهاد بدهد که بنویسم. در واقع می‌خواست سه تا پیشنهاد بدهد. سومی قرار بود در نیمه‌ی دوم فصل هفت و بعد از اضافه شدن کلارا ساخته شود. ولی درگیری‌ام با برادچرچ باعث شد هرگز نتوانم سومی را بنویسم و افتاد گردن مارک گتیس.

به هر حال منتظر بودم که ببینم این بار چه ایده‌ای در سر دارد که ناگهان گفت: “فقط ۴ کلمه برات دارم: دایناسورها در یک سفینه”. همانطور بدون پلک زدن بهش خیره شدم. پیش خودم فکر کردم بالاخره عقلش را از دست داد. ولی توضیح داد که خیلی جدی چنین چیزی را می‌خواهد. گفت یک بلاک باستر مفرح و پرانرژی می‌خواهد که بعد از آن فصل سنگین ششم، طرفداران کمی به مغزشان استراحت بدهند. گفتم چطور می‌خواهیم دایناسور بسازیم؟ ۲ سال قبل قرار بود در یکی دیگر از اپیزودهایم یک دایناسور داشته باشیم و بودجه‌مان نرسید، و واقعا برایم سوال بود که حالا چطور میخواهیم ۴۵ دقیقه‌ی تمام دایناسور داشته باشیم؟ ولی استیون اطمینان خاطر داد که نگران بودجه نباشم و چون سریال در پنجاهمین سالگردش است، امسال بی‌بی‌سی هوایمان را دارد.

doctor-who-dinosaurs-on-a-spaceship

کار کردن با یک ایده‌ی ۴ کلمه‌ای سخت بود؟

واقعا کار چندان سختی نبود. در واقع شاید آسان‌ترین اپیزودی بود که در دکترهو کار کرده بودم. مهم‌ترین مسئله‌ این بود که دایناسورها در سفینه جا بشوند. پس لازم بود سفینه واقعا عظیم باشد. به خودم گفتم چطور است یک سفینه‌ی غول آسا در ابعاد یک کشور بسازم؟ و بعد فکر کردم چطور است غار داشته باشد و ساحل و حتی دریا داشته باشد و موتور انرژی زایش توربین‌های آبی‌اش باشند؟‌ لوکیشن‌های ساحلی را واقعا دوست دارم، فکر می‌کنم از برادچرچ مشخص باشد. به این ترتیب سفینه‌مان را داشتیم. بعد باید نوع دایناسورهایی که می‌خواستم را انتخاب می‌کردم و بنابراین با یکی از دوستانم که عاشق دایناسورها بود صحبت کردم و نهایتا ۳ گونه را انتخاب کردیم. تی‌-رکس البته انتخاب مشخص بود. انتخاب بعدی پتروداکتیل‌ها بودند. حتی تصور منظره‌ی دایناسور‌های پرنده در یک ساحل مصنوعی که در تعقیب دکتر و دوستانش باشند به هیجانم می‌آورد. انتخاب سوم دایناسور مورد علاقه‌ی خودم بود:‌ تریسراتوپ! جایی وسط نوشتن بود که به خودم گفتم : “به درک…بذار کاری کنیم دکتر تریسراتوپ سواری کنه! “! اوج احساسی اپیزود هم قرار بود مرگ همین دایناسور باشد.

سوال بعدی که از خودم کردم این بود که سفینه مال چه کسانی است و چه شده که دایناسورها سر از آن در آورده‌اند…و وقتی سعی کردم صاحب دایناسورها را تصور کنم، اولین تصویری که در مقابلم ظاهر شد سلورین‌ها بودند. پس سفینه‌ هم نوعی کشتی نوح بوده برای نجات دایناسورها از انقراض. تنها کاری که مانده بود این بود که یک تیم خوب همراه امی و روری و دکتر کنم. بیش از هرچیز تصور پدر روری و واکنشش به دکتر به وجدم آورد و از استیون خواستم اجازه بدهد برای روری پدر بسازم و او هم موافقت کرد!

یک ویلن هم برای داستان ساختید…

راستش سولومون محل تمرکزم در اپیزود نبوده. هدفم این بود که کاری کنم تیم روی سفینه تا جایی که می‌توانند خوش بگذرانند و بیننده هم با تماشایشان خوش بگذراند. سولومون صرفا آنجا بود چون اپیزود می‌بایست تهدیدی می‌داشت. هرچند استیون گفت که می‌خواهد دکتر را در آینده تاریک‌تر کند و بهتر است سرنخی از این تاریکی درونی بگنجانم. از توبی(ویتهاوس) هم چنین چیزی خواسته بود و او هم در اپیزود وسترنش لحظه‌ی تاریکی برای دکتر ساخت. من خودم کاری کردم دکتر اجازه بدهد سولومون بمیرد. نمی‌دانستم قرار است دیوید بردلی نقشش را بازی کند، وگرنه خیلی بیشتر روی شخصیتش تمرکز می‌کردم. چیزی که بیشتر رویش تمرکز کردم روبات‌هایش بودند، چون با آن‌ها بیشتر می‌شد خوش‌ گذراند و چیزی که اپیزود قرار بود تحویل بدهد هم همین حس تفریح بی قید و بند بود.

The Power Of Three- اپیزود ۴ از فصل ۷

(از مصاحبه با رادیوتایمز)

چه چیز این اپیزود برایتان خاص است؟

وقتی با استیون درباره‌ی اپیزود صحبت کردیم کاملا مشخص بود چه چیزی می‌خواهیم: دکترهو از زاویه‌ی دید پاندها!‌ امی و روری در فصل هفت نسبت به دو فصل قبل خیلی متفاوت بودند. در فصل‌های قبل آن‌ها در تاردیس زندگی می‌کردند و اصلا همانجا بچه دار شدند. در فصل هفت اما در زمین مستقر شده بودند. نمی‌شد گفت همراه ثابت دکتر هستند. بیشتر مسافر بین جاده‌ای دکتر بودند. دکتر می‌رفت و ماجرای جالبی پیدا می‌کرد و به سراغشان می‌آمد که آن‌ها هم تجربه‌اش کنند. پس سوال مهمی که ایجاد می‌شد این بود که وقتی دکتر نیست زندگی‌شان را چطور می‌گذرانند. تنها تفاوت این بود که دکتر را هم انداختم وسط زندگی عادی‌شان و یک تهدید متفاوت هم برایشان ساختم که از نوع تهاجم فضایی بود، ولی شبیه تهاجم‌های کلیشه‌ای دالک‌ها و سایبرمن‌ها نبود.

سخت‌ترین چالشتان در اپیزود چه بود؟

معرفی یونیت و کیت استوارت. وقتی داشتم صحنه‌ی ورود یونیت و کیت را می‌نوشتم دست‌هایم واقعا می‌لرزیدند. می‌دانستم این کاراکتر قرار است چقدر برای استیون مهم باشد و می‌خواهد در اپیزود پنجاه سالگی از او استفاده کند و می‌دانستم نباید خرابش کنم. به علاوه، داشتم یونیت را رسما به سریال بازمی‌گرداندم. عملا هر لحظه منتظر بودم برگیدیر پشت سرم هوار بکشد که گند کاشتی!

cubed_power_of_three

ایده‌ی مکعب‌ها و شکری از کجا آمدند؟

مکعب ها صرفا اشاره‌ای بودند به وسواس شدیدی که همه‌مان به جمع کردن هر چیز مفتی داریم. به علاوه همانطور که گفتم می‌خواستم یک تهاجم متفاوت بنویسم که طرف متخاصم به زور وارد نمی‌شود، بلکه خود انسان‌ها با اختیار خود آن را قبول می‌کنند.یعنی نوعی اسب تروای فضایی بودند.

درباره‌ی ویلن ولی مساله متفاوت است. در اپیزود قبلی‌ام در آن فصل ویلن خوبی ننوشته بودم و می‌خواستم در این یکی جبرانش کنم. تمرکز زیادی روی خلق یک ویلن خوب گذاشته بودم. ولی در میانه‌ی کارم بودم که با خبر شدم اپیزودم آخرین اپیزودی است که بین آن ۵ اپیزود فیلمبرداری می‌شود و آخرین روزهای کارن و آرتور قرار است در اپیزود من باشد و نه اپیزود استیون. پس به خودم گفتم “گور پدر ویلن!‌ این یکی برای پاند هاست” . ویلن شاید کمتر از ۵ دقیقه در اپیزود باشد و هدف بودنش چیزی نیست جز اثبات قدرتمند بودن اتحاد سه‌گانه‌ی روری/امی/دکتر با شکست خوردنش توسط آن‌ها. در عوض ویلن تلاش کردم یک جور مرثیه‌ی خداحافظی از زبان خودم برای امی بنویسم که نتیجه‌اش شد آن مکالمه‌ی امی و دکتر درباره‌ی محو شدن و اینکه دکتر از چیزی فرار نمی‌کند، بلکه به سمتشان فرار می‌کند.

از نتیجه‌ی نهایی اپیزود راضی بودم. اپیزود هرگز قول یک هیولا و ویلن درگیرکننده نداده بود. قول زندگی با پاندها روی زمین را داده بود و به نظرم به قولش هم عمل کرد. اپیزود قبلی‌ام هم دقیقا همین‌طور بود. وعده‌ی اپیزود یک نمایش پرخرج و مفرح و غیرپیچیده‌ی تماشایی بود و دقیقا هم چنین چیزی شد. این دو اپیزود شاید اولین اپیزود‌هایم در دکترهو بودند که نسبت بهشان رضایت نزدیک به صد در صد داشتم.

به نظر می‌رسد به زندگی پاندها کلا علاقه مندید!‌حتی یک سری مینی اپیزود به همین نام نوشتید!

به نظرم پاندها بهترین همراه‌های دکتر در سری مدرن هستند. تکرار همان دینامیکی بین همراه‌ها هستند که در سری کلاسیک دوستشان داشتم. همراه‌های کلاسیک مورد علاقه‌ی من سارا جین و هری سالیوان بودند که خودشان با هم یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی واقعی داشتند و دکترِ تام بیکر نقش پدر و پدربزرگ و منتور و راهنمای عجیب و غریب گردشگری‌شان را ایجاد می‌کرد. بعد از بازگشت سریال در سال ۲۰۰۵ تا قبل از امی و روری هرگز چنین دینامیکی نداشتیم. رز هیچوقت میکی را جدی نمی‌گرفت و رابطه‌ی عاشقانه‌اش با دکتر بود. مارتا و دونا هم کسی را نداشتند. امی و روری اولین خانواده‌ی واقعی بودند که با دکتر همراه شدند. در فصل‌های قبلی خانواده‌ی همراه‌ها به نوعی مایه‌ی دردسرشان بود و روی زمین نگهشان می‌داشت- شاید به جز ویلفرد که همراه مکمل مورد علاقه‌م است. ولی اینجا اولین بار بود که خانواده‌ی همراه نه تنها از او نمی‌خواست که سفر نکند، بلکه خودش هم همراه دکتر می‌شود و رابطه‌ی ویژه‌ی خودش با دکتر را می‌سازد. این ایده به نظرم نبوغ‌آمیز بود.

 

 

زیرنویس فارسی اختصاصی دو اپیزود اول سریال کلاس

تحلیلی مختصر بر جدال همیشگی ژانر در دکترهو

$
0
0

این که اصلا و اصولا ژانر یعنی چه بحثی است که هنوز بر سرش مناقشه است. تازه واردینی مثل ایشی گورو به زمین بازی ژانر وجود دارند که قویا معتقدند ژانر اصولا چیزی جز مفهومی تجاری و توهمی بصری نیست و باید که مرزهای ساختارگرایانه در آن شکسته شوند. در سوی دیگر اما ساختارگرایان سفت و سختی مثل لگویین را داریم که هنوز به آن آرامش ذهنی ناشی از انداختن هر اثر در کمد ژانری مخصوص خودش پایبندند. بحث همچنان ادامه دارد و بنا به خصلت و ویژگی پرسپکتیو آثار ادبی شاید هرگز هم تمام نشود، ولی تا ابد خواهند بود کسانی که سعی کنند هر اثر را دقیقا در ژانر خاصی طبقه‌بندی کنند. دکترهو اما شاید در این میان بیش از همه هدف بیغاره و نیش و کنایه‌ی دعوا بوده-چه، این سریالی است که گویی مقید به هیچ طبقه بندی حرفه‌ای ژانری نیست. این مقاله تلاشی برای تشریح مختصر تئوری‌های گزیده و مطرح ژانر و تطبیق مثالی و عینی دکترهو با آن تعاریف است، شاید که نهایتا منجر به رسیدن به دریافت درست‌تری از سریالی باشد که همه دوستش داریم و خودمان هم مطمئن نیستیم دقیقا چرا دوستش داریم؟ 

نخستین تحلیل‌های ساختارگرایانه بر ژانر

اولین بار در فرانسه و افرادی نظیر نورتروپ فرای و تزدان تودوروف بودند که به فکر رسیدن به تئوری جامع و فراگیری برای مطالعه‌ی ژانر افتادند. نظر فرای شاید از نظر علمی معتبرتر باشد، ولی کلی‌گویی‌اش در طبقه بندی ژانری و فاصله‌اش با ادبیات فانتزی و علمی‌تخیلی و نیز ساختار خسته‌کننده‌ی جزمیت‌گرای آماری‌‌اش چندان سودمند مطالعه نمی‌سازدش. تئوری تودوروف از طرف دیگر مستقیما به فانتزی و علمی-تخیلی می‌پردازد. تودوروف که بیشتر به خاطر نظریات و آرای سیاسی‌اش شناخته شده است، شاید یکی از نخستین تحلیل‌گران ادبی بود که فانتزی را به عنوان پدیده‌ای قابل بررسی علمی شناخت و در صدد برآمد که در چارچوب یک تئوری ساختارگرایانه‌ی علمی به آن بپردازد و نتیجه‌اش شد رساله‌ای با عنوان زیر:
‹ فانتاستیک: پرداختی ساختارگرایانه به ادبیات ژانری ›

تودوروف در رساله‌اش، نقطه‌ی انشقاق طبقه‌بندی ژانر را رابطه‌ی مخاطب با اثر قرار می‌دهد. به این ترتیب اگر شما از کاری ترسیدید، اثر جزئی از ادبیات وحشت است و اگر متنی شما را خنداند، یک متن کمدی است. شاید این منظر خیلی بدیهی به نظر برسد، ولی در واقع تلاش تودوروف برای ساختار دادن به این زاویه‌ی دید واضح، به شدت مغتنم بود. از سوی دیگر، خود این زاویه‌ی دید هم برخلاف تصور بسیار بدیع است، چراکه به جای تمرکز بر خود اثر، به یک خواننده‌ی آرمانی آزمایشی توجه می‌کند و رابطه‌ی شخصی او با اثر را به عنوان کلید طبقه بندی ژانر می‌سنجد.

تودوروف رابطه‌ی مخاطب آرمانی‌اش با یک اثر را روی یک محور قرار می‌دهد که ذیلا طرح خامی از آن را می‌بینید:

todorov

در محور تودوروف، رابطه‌ی مخاطب با کتاب از امر واقع شروع می‌شود. ادبیات عادی یا معمولی یا رئال تماما زیرشاخه‌ای از امر واقع قرار می‌گیرد. امر واقع آن‌چیزی است که بر تمامی تصورات و تجربیات ما از دنیا منطبق است و از آن مهم‌تر، انتظار رخ دادنش را هم داریم.

تحلیل واقعی تودوروف از جایی شروع می‌شود که دوگانه‌ی متضاد امر غریب و امر شگرف را معرفی می‌کند. امر غریب( uncanny)، آن‌چیزی است که با منطق و قوانین و دانسته‌های اساسی جهان ما می‌خواند، ولی رخ دادنش بعید و عجیب است و مخاطب را دفعتا به گمان می‌اندازد. مثلا آنکه اغلب آثار کارآگاهی(به خصوص کتاب‌های آگاتا کریستی و کانن دویل) در این دسته قرار می‌گیرند، به این دلیل ساده که گرچه وجود کارآگاهی نابغه مثل شرلوک هولمز از نظر عقلی و منطقی غیرممکن نیست، ولی شدیدا بعید است و نتیجتا امری غریب است. مثال دیگری که از این دسته که قصد داریم مشابهات آن را در دسته‌های دیگر نیز دنبال کنیم، از این قرار است که فرض کنید سوارکاری در یک شب تابستانی در باریک‌راهی در حال تاختن است که ناگهان پرندگان به او حمله می‌کنند و تکه‌تکه‌اش می‌کنند. در این مثال پرندگان از فضا نیامده‌اند. تحت تسخیر موجودی ماورایی هم نیستند. اصلا هم بعید نیست که دسته‌ی بزرگی از پرندگان بتوانند یک انسان را به قتل برسانند. ولی وقوع چنین اتفاقی چنان خلاف دانسته‌ها و پیش‌فرض‌های ماست که از جا می‌پراندمان و امری غریب را متصور می‌شود(حالا که بحثش شد بد نیست اشاره کنیم که فیلم پرندگان هیچکاک هم زیردسته‌ای از امر غریب محسوب می‌شود).

در طرف دیگر طیف تودوروف، امر شگرف(marvelous) را داریم. در اینجا اتفاقی رخ می‌دهد که کاملا خلاف منطق جهان ما و پیش‌دانسته‌های ماست(لازم است اشاره شود که از نظر تودورف. موضوعاتی نظیر سفر در زمان و سفر بین ستاره‌ای هم مانند جادو اموری شگرف به شمار می‌روند، هرچند که خارج از حیطه‌ی امکان پذیری‌های علمی نباشند. استدلال تودوروف این است که در تمام کارهای علمی‌تخیلی. مکانیزمی که برای تشریح سفر در زمان ارائه می‌شود هرگز کاملا و دقیقا علمی نیست که آزمایش‌پذیر باشد و بنابراین تخیلی بوده و جزئی از امور شگرف به حساب می‌آید). خود این امر شگرف بر ۴ قسم است که جلوتر مفصل‌تر درباره‌اش صحبت خواهد شد. برای درک بهتر امر شگرف، شاید ارائه‌ی مثال مشابه امر غریب راهگشا باشد، به این ترتیب که اگر تصور کنید سوارکار مثال قبل نه توسط پرندگان، بلکه به چنگال یک اژدها یا گریفین دریده شود، حالا وارد حیطه‌ی شگرف شده‌ایم.

تودوروف در دایره‌ی میانی طیفش امر فانتاستیک یا گمانه‌زن را قرار می‌دهد. آنجا که خواننده نمی‌داند چیزی که مقابلش قرار گرفته در حیطه‌ی منطقیات جهان ماست یا کاملا خلاف عرف و قوانین این دنیاست. به نظر تودوروف این رفت و برگشت مالیخولیایی که قابل بحث‌ترین جبهه‌ی ادبیات ژانری است، در میانه‌ی طیف قرار می‌گیرد. در مثال پیشین، اگر سوارکارمان قبل از شروع تاخت و تاز شبانه‌اش نوشیدنی‌هایی سکرآور مصرف کرده باشد و از سویی دیگر به مشتی داستان ترسناک عوامانه هم گوش کرده باشد و حالا که با سری مست و پر از افکار خوف‌انگیز مشغول تاختن است، سوارکار بی‌سری با اسبی آتشین نفس تعقیبش کند و تهش هم مشخص نشود این سوارکار بی‌سر واقعا وجود داشته یا که حاصل توهمات و تصورات قهرمان داستان بوده، امری فانتاستیک داشته‌ایم(داستان اسلیپی هالو از واشینگتن اروینگ دقیقا چنین پلاتی دارد. اصلا داستان‌های اروینگ اکثرا جزئی از ادبیات فانتاستیک به شمار می‌روند). تودورف برای امر فانتاستایک حد چپ و راستی هم تعریف می‌کند. یعنی فانتاستیک غریب داریم که داستانی است که با این پیش‌فرض شروع می‌شود که داستانمان جن دارد یا جادو دارد و خلاصه شگرف است و خواننده در تمام داستان در این گمان است که آیا جادو حقیقی است یا خیر، و داستان در پایان حکم می‌دهد که حقیقی نیست و همه چیز یک حقه بوده(سینمای ترسناک ایران گویی مفتون این نوع داستان‌گویی است)، و در سوی دیگر فانتاستیک شگرف را داریم که با این پیشفرض آغاز می‌شود که همه‌ی جهان مطابق قوانین عادی جهان است و بعد ناگهان طی توئیستی درمی‌یابیم که در این جهان جادو و امور شگرف دیگر هم وجود دارند(اکثر داستان‌های فانتزی که از زندگی عادی قهرمان در یک شهر عادی مدرن شروع می‌شوند اینجا قرار می‌گیرند. زندگی همراه دکتر قبل از آشنایی‌اش با دکتر تماما فانتاستیک شگرف محسوب می‌شود).

اما سوال این است که دکترهو به عنوان یک تمامیت داستانی کجای  طیف تودوروف را اشغال می‌کند؟ از نظر تودوروف، دکترهو امر شگرف است. مشخص است که در دکترهو هیولاها، قوانین و رفتاری از اشیا بروز دارد که اصلا و مطلقا منطبق بر دانسته‌ها و منطق ما نیست. ولی خود امر شگرف از دیدگاه تودوروف ۴ دسته می‌شود: ۱) امر شگرف هایپبربولیک یا اغراق آمیز که در آن اتفاقی غیرمنطقی به مدد اغراق صورت می‌گیرد. مثالش خیلی از فیلم‌هندی‌ها هستند که قهرمان سیبیلو کارهایی می‌کند که کاملا غیر ممکن است و نشان از این دارد که منطق این جهان به نفع او کار می‌کند. ۲) امر شگرف اگزوتیک یا ناآشنا که در آن اشیا و موجوداتی می‌بینیم که مطلقا در جهان ما مشابهش نیست و تماما زاییده‌ی تخیلات نویسنده‌ است. مثلا غولی سه سر و دم دار با منقار اردک و پای فیل. ۳) امر شگرف وابسته به وسیله که در آن امور غیرمنطقی به کمک یک وسیله و شیء محقق می‌شوند. از حلقه‌ی قدرت ارباب حلقه‌ها تا چوب جادوی هری‌پاتر و تاردیس دکتر، همه در این دسته‌بندی هستند. ۴) امر شگرف علمی که در آن قوانین واضح و روشنی متفاوت از جهان ما، برای جهان داستان چیده می‌شود و جهان طبق آن قوانین عمل می‌کند. فانتزی‌های برندون سندرسونی در این دسته هستند. از طرفی علمی‌تخیلی‌ها هم از نظر تودوروف امر شگرف علمی هستند، چون علم و فیزیک جهان آن‌ها مشابهت کامل با جهان ما ندارد و بالاخره جایی از منطق جهان ما تخطی کرده که خیال‌پردازی و بازیگوشی کند و داستانش را روایت کند.

پس تودوروف در پایان حکم می‌دهد که بیهوده است ژانر را با اسم‌هایی مثل سای فای یا فانتزی طبقه بندی کرد، بلکه صرفا باید گفت دکترهو فلان‌جا که بیننده می‌خندد کمدی است و بیسار جا که گریه می‌کند رمنس عاشقانه و در نهایت تماما زیرشاخه‌ای از امر شگرف است که به خصوص از امور شگرف علمی(علمی‌تخیلی) و وابسته به وسیله استفاده می‌کند و در مواجهه با هیولاها نیز گهگاهی نمودی از امر شگرف اگزوتیک را در آن می‌بینیم.

پست مدرنیست‌ها وارد می‌شوند…

خیلی‌ها با نظرات تودوروف مخالفت کردند. ولی شاید هیچکدام از این ضربه‌های محکمی که به تئوری تودوروف وارد شد به قدر مقاله‌‌ی استوینسلاو لم درد نداشت. لم که خود از نویسندگان شهیر علمی‌تخیلی است و کتاب‌هایی مثل سولاریس و شکست‌ناپذیر را در کارنامه‌اش دارد، با لحنی تند تیشه به ریشه‌ی نظریه‌ی تودوروف زد. ایرادات لم به تئوری ژانری تودوروف شامل سه دسته ایراد اساسی می‌شدند که بعد از پرداختن به آن‌ها، آلترناتیو همفکران لم و طبقه بندی دکترهو طبق آن را نشان خواهیم داد.

اولین ایرادی که لم به تودوروف گرفت، ایده‌ی مخاطب آرمانی بود. از نظر لم، امکان دارد خواننده‌ای به متنی بخندد که خواننده‌ی دیگری با خواندنش زارزار گریه می‌کند. جواب تودوروف به این موضوع، این بود که چنین خواننده‌ای حتما از شعور ادبی کافی برخوردار نیست و درک نمی‌کند که چه چیزی را می‌خواند. ولی لم جدل می‌کند که برعکس، ممکن است خواننده‌ی فرضی ما انقدر کار عاشقانه خوانده باشد و انقدر این کلیشه‌ها را دیده باشد که دیگر برایش احمقانه شده باشند و خنده‌اش نه از بی‌سوادی و بی‌شعوری، بلکه از بینش ژرف و مطالعات عمیقش در ژانر مورد بحث نشات می‌گیرد. لم جدل می‌کند که خوانندگان در طول زمان ثابت نیستند که بتوان با رابطه‌ی آن‌ها با متن، ژانر را طبقه‌بندی کرد. خواننده‌ی قرن نوزدهمی با خواندن داستان ادگار آلن پو می‌ترسید. ولی برای خواننده‌ی امروزی که انقدر فیلم ترسناک دیده و کتاب وحشتناک خوانده دیگر گربه‌ی سیاهی که داخل دیوار بتن گرفته شده میو میو می‌کند تا راز قتلی را برملا کند وحشت‌آور نیست. آیا به حساب اینکه خواننده‌ی امروزی دیگر از متن آلن پو نمی‌ترسد،‌نباید آثار پو را زیرشاخه‌ی ادبیات وحشت قرار داد؟ یا اینکه باید به تمام خوانندگان امروزی که از پو نمی‌ترسند گفت بی‌شعور و فقط آن‌هایی که خودشان را گول می‌زنند که بترسند را آدم حساب کرد؟

full_stanislaw_lem_fot-_aleksander_jalosinski_forum_770

راستش حق با لم است و اینجا او به نکته‌ی بسیار مهمی اشاره می‌کند. هیچکداممان شک نداریم که داستان‌های شرلوک هولمز جنایی و کارآگاهی هستند. حالا طبق نظر تودوروف، هولمز باید امر غریب محسوب بشود چون خیلی نابغه است. ولی خواننده‌ی امروزی که مشت مشت سریال جنایی دیده باشد و کتاب کارآگاهی خوانده باشد، می‌تواند جواب معماهای داستان‌های دویل را قبل از هولمز حدس بزند و بنابراین دیگر هولمز آنقدر نابغه نیست که امر غریب محسوب بشود و باید جزء امور واقع و ادبیات رئال به حسابش آورد. اینکه به خواننده‌های امروزی که گوششان از این داستان‌های کلیشه‌ای که مثلا تهش معلوم بشود سگ جهنمی یک سگ معمولی بود با فسفر، انگ بی‌سوادی بزنیم هم راستش فرار به جلو است و جاخالی دادن از بحث. البته شکی نیست که داستان‌های شرلوک‌هولمز همچنان هم جزئی از ادبیات جنایی به حساب می‌آیند، ولی طبق طبقه بندی خاص لم و پست مدرنیست‌ها که جلوتر درباره‌اش بحث خواهد شد.

ایراد دوم لم به تودوروف اما این بود که تئوری تودوروف تمام کارهایی ژانری را پوشش نمی‌دهد. به نظر لم آثار علمی-تخیلی‌ای پیدا می‌شوند که اصلا هم قوانین علمی‌شان ساختگی نیست و طبق طبقه بندی تودوروف باید امر واقع شمرده شوند(که باز هم اینجا لم راست می‌گوید. نمونه‌اش مثلا کتاب مریخی اندی وییر که اخیرا منتشر شد). از طرف دیگر بعضی از ژانرها هستند که هیچ‌جایی در طیف تودوروف قرار نمی‌گیرند. یک نمونه‌ی معروفش ژانر تاریخ بدیل است. ژانری که در آن، یک تاریخ دگرگون و متفاوت از تاریخ جهان ما تصور می‌شود. مثلا چه می‌شد اگر نازی‌ها برنده‌ی جنگ جهانی دوم می‌شدند یا چه می‌شد اگر روسیه و آمریکا وارد جنگی هسته‌ای می‌شدند؟‌ چنین داستانی از نظر منطقی غریب نیست و در برهه‌ای تاریخی هردو کاملا ممکن بودند. به هیچ وجه شگرف یا فانتاستیک هم نیست. ولی از سویی امر واقع هم نیست،‌ چراکه چنین چیزهایی در جهان ما اصلا واقعیت ندارند. پس طیف تودوروف از تحلیل تمام ساب‌ژانرهای علمی‌تخیلی و فانتزی عاجز می‌ماند.

ایراد ریز سوم لم هم اساسا به کل بدنه‌ی ساختارگرایی است که یعنی شما اگر سعی کنید یک تئوری طیفی ساختارگرایانه برای ژانر ارائه کنید‌، نتیجه‌اش می‌شود اینکه سر و کله‌ی نویسندگانی پیدا شود که صرفا برای زبان‌درازی به طبقه‌بندی شما داستانی بنویسند که در هیچ دسته‌ای نگنجد. یعنی ذات طبقه‌بندی ساختارگرایانه، کاتالیزوری می‌شود برای فروریختن خود آن طبقه‌بندی.

آلترناتیو لم و همفکرانش این بود که اصلا ژانر اثر با قیافه و شکل و شمایل کلی‌اش تعیین می‌شود. اگر منطق پشت جهانتان جادویی بود پس داستانتان فانتزی است و خلاص. اگر منطقش علمی یا حتی مشابه علمی بود داستان علمی تخیلی است. اگر روحی داشت که زیاد ورور می‌کند داستان پارودی و کمدی است و اگر روحی داشت که آدم می‌کشد داستان وحشت است. اگر سفینه‌ی فضایی داشتید بهش بگویید اپرای فضایی و اگر سفر در زمان داشتید بهش بگویید ژانر سفر در زمانی. نظر لم و امثال لم این است که شکل و شمایل، عناصر سازنده‌ی جهان و منطق پشت کارکرد جهان، ژانر آن جهان را معین می‌کنند. بنابراین به نظر مشخص است که از دید لم،‌ دکترهو علمی‌تخیلی است،‌ چراکه لااقل همه جا تلاش می‌شود که توضیحی علمی برای وقایع داستانی داده شود. هیچ‌جای دکترهو نمی‌بینید که بگویند این قضیه واقعا جادو بوده است. اگر روح داریم قطعا یک بیگانه‌ی فضایی است. اگر اتفاق عجیبی رخ می‌دهد حتما پشتش یک دلیل شبه علمی است که با ۴ تا کلمه‌ی علمی سر و تهش هم آورده شود. گاهی این توضیحات علمی قانع کننده هستند(مثلا اپیزود هون سنت و آن ایده‌ی درخشان تلپورت و بازسازی دکترها) و گاهی از نظر علمی کاملا خزعبل هستند(مثلا اپیزود گادز کامپلکس که در آن هیولایمان از ایمان تغذیه می‌کند و توجیه دکتر این است که ایمان نوعی انرژی است که خب راستش نیست). ولی به هر حال مهم نیست. مهم شکل و شمایل و تلاش پشت قضیه است که دکترهو را می‌برد زیر بیرق علمی‌تخیلی.

ظهور ری بردبری و داگلاس آدامز

شاید لم فکر نمی‌کرد تله‌ی پارادوکس کاتالیزوریستی ساختارگرایی که برای تودوروف چیده بود، عاقبت گریبان‌گیر خودش و لگویین و دیگرانی شود که با وجود مخالفت با ساختارگرایی، به وجود حریم‌های مشخص ژانری معتقد بودند و برای این حریم‌ها صورتی از تقدس را قائل بودند. ولی وضع با داستان‌های ری بردبری به هم ریخت. نویسنده‌ای که بنا به شیوه‌ی شمایل‌شناسی پست مدرنیستی لم باید علمی‌تخیلی‌نویس خواندش و با این حال، خودش معتقد است به جز کتاب فارنهایت ۴۵۱اش، هرگز هیچ یک از داستان‌های دیگرش حقیقتا علمی‌تخیلی نبوده‌اند. آدم‌هایی که به چارچوب‌های بسته‌ی ژانری معتقدند با خواندن کتاب‌های بردبری گیج می‌شوند، که مثلا در ‹حکایت‌های مریخی‌›اش، مریخ را تصویر می‌کند. ولی نه مریخی که مریخ واقعی باشد و فضایی‌ها را تصویر می‌کند، ولی نه فضایی‌هایی که اصلا بر اساس هیچ تئوری علمی قابل تصوری قابل توجیه باشند و مکانیزم‌ها و پدیده‌هایی بورخس‌وار را به تصویر می‌کشاند که هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند لقب علمی‌تخیلی به آن بدهد، ولی در عین حال فانتزی هم نیستند، چراکه از تمام تروپ‌های سای‌فای استفاده می‌کنند. بعدتر وضع با آمدن داگلاس آدامز هم خراب‌تر شد که ایده‌های مطلقا دیوانه‌وار مانتی‌پایتونی‌اش را با سر و شکل و آرایش و ظاهری علمی‌تخیلی به منصه‌ی ظهور رساند و ترکیب غریبی آفرید که نباید و نشاید به آن نام علمی‌تخیلی داد و در عین حال به جز علمی‌تخیلی اسم دیگری نمی‌توان برایش قائل شد. مرزهای میان ژانرها بعد از آن بود که یکسره محو شدند. با این وجود همچنان ساختارشکنان پیشین که ساختارگرایان جدید شده بودند غر می‌زدند که چرا داستان‌های جدید از اسلوب‌های مورد پسند و عادتشان پیروی نمی‌کند.

ray-bradbury-zen

اینجاست که دکترهو وارد می‌شود که به نظر می‌توان حکما به آن فرزند خلف  بردبری و آدامز لقب داد. دکترهو عملا و علنا محل میعاد تمام ژانرهاست. ترکیبی ناهمگون و معجونی غلیظ است از تروپ‌های هر ژانری. از وحشت و رومنس تا علمی‌تخیلی و فانتزی و کمدی و تاریخی و قس علی هذا. اصلا این تضارب ژانرها در دکترهو محل تفاخر آدم‌های پشت پرده‌اش است که این تنها سریالی است که هرچیزی می‌شود در آن دید و افسار به گرده‌ی تخیل چموش سازندگانش نمی‌نشیند. اینطور می‌شود که بعضی مثل تری پرچت فقید گیج می‌شوند که آخر این چه علمی تخیلی‌ای است که احمقانه‌ترین موقعیت‌های ناعلمی ممکن از آن در می‌آیند و اصلا در کنه وجودش چه پلات جنایی‌ای است که خود کاراکتر اصلی‌اش شده دئوس اکس ماشینایش. جواب کوتاه شاید این باشد که برای دکترهو مهم نیست. دکترهو محل عصیان است. عصیان ژنده و عنان‌گسیخته‌ای که به هر کس و ناکسی اجازه می‌دهد هرچه به ذهنش می‌رسد را پیاده کند، چه چربی‌های بدن انسان باشند که فضایی‌های شیرخواره شده‌اند یا چه هیولایی که از صوت محض تشکیل شده یا مجسمه‌هایی سنگی که به وقت نادیده شدن زنده می‌شوند یا مورچه‌های عظیم یا ….

داستان پریانی ژانری

جواب مفصل‌تر و رضایت‌بخش‌تر به پرسش «ژانر دکترهو چیست» اما. در توضیح نیل گیمن است. گیمن به نظرم تنها پژوهش‌گر ژانری است که توانست به درستی ریشه‌ی عمقی دکترهو را پیدا کند و تبیینش کند. آنطور که گیمن توضیح می‌دهد، دکترهو علمی‌تخیلی نیست، و فانتزی هم نیست، و حتی وحشت و گوتیک هم نیست. گیمن مدعی است ریشه‌ی رفتارشناسی کاراکترها و چینش موقعیت‌ها در دکترهو به جایی حتی پیش‌تر از ادبیات ماندین(mundane) بازمی‌گردد و به بازتعریف عوامانه از اساطیر می‌رسد، یعنی همان چیزی که اهل تشرف به آن می‌گویند “داستان پریان” (fairy tale). دکترهو داستان پریانی ژانری است و شاید تنها نمونه در نوع خودش باشد(البته بگذارید اعتراف کنم شاید فرانچایز ویچر هم نمونه‌ی فانتزی‌ای از داستان پریان ژانری باشد، به همان شکل که دکترهو نمونه‌ی علمی‌تخیلی‌اش است). دکترهو در نقطه‌ی مقابل کمیکی مثل فیبلز یا سریالی مثل “روزی روزگاری” (once upon a time) قرار می‌گیرد که تلاش می‌کنند داستان ژانری فانتزی از عناصر داستان پریانی در بیاورند. دکترهو اما در خلاف جهت این رودخانه شنا می‌کند. تلاشش دقیقا برعکس آن کارهای متاخر، این است که از دل موقعیت‌های ژانریِ علمی‌تخیلی که بارها و بارها در داستان‌ها و فیلم‌ها و سریال‌ها دیده‌ایم، یک داستان پریان بیرون می‌کشد. گاهی موفق می‌شود و موقعیت‌های ژرف شگفت‌انگیزی می‌سازد و گاهی هم مثل بسیاری از داستان‌های راسل تی‌دیویس با فضاحت به زمین می‌خورد. البته نباید این مسئله را انکار کرد که برخی اپیزودهای دکترهو یک‌سره اپیزودهای ژانری هستند(مثال معروفش همان اپیزود معروف بلینک است)، ولی به هر صورت تنه‌ی اصلی شجره‌ی سریال را تلاش نامتعارفی برای ساختن فیری تیلی مدرن تشکیل می‌دهد.

neil-gaiman-3-sm

و اینجاست که دکترهو طرفداران ژانر را دیوانه می‌کند. ذهن ساختارگرای ژانرپرستی که جزمیت و تحجرش در طبقه‌بندی بدل به برنامه‌نویسی پس‌زمینه‌ای مغزش شده باشد، البته که با دیدن سر هم شدن یک تاردیس از ورقه آهن‌ها و بوق و مقوا به دست دکتر و ایدریس در اپیزود doctor’s wife(نوشته‌ی همین نیل گیمن) به ستوه می‌آید و واکنشی که نشان می‌دهد طبیعتا تمسخر و استهزای دکترهو خواهد بود. ولی نکته اینجاست که منطق دکترهو همان منطق داستان پریانی است.اینجا تاردیس در واقع همان  کالسکه‌ی سیندرلاست که از یک کدو ساخته می‌شود و در اوج نا امیدی سر می‌رسد تا قهرمانمان را نجات بدهد. آقای تری پرچت اشتباه می‌کند. دکتر دئوس اکس ماشینایی وسط یک داستان سای فای جدی نیست. بلکه پرنس سوار بر اسبی سفید است که سفیدبرفی را در آخرین لحظات با بوسه‌ای بیدار می‌کند و منطقا ذهن مخاطب هم مطلقا به تردید نمی‌افتد که پس منطق پشت این قضیه چه بوده است؟ دکترهو به زعم نیل گیمن:

در بهترین حالتش یک داستان پریان است. با منطقی داستان پریانی. درباره‌ی مرد فوق‌العاده‌ای در جعبه‌ای آبی که در ابتدای هر داستان. جایی فرود می‌آید که دردسر آنجا باشد.

quote-doctor-who-has-never-pretended-to-be-hard-science-fiction-at-best-doctor-who-is-a-fairytale-neil-gaiman-230869

بیخود نیست که بهترین فصل‌های دکترهو، فصل‌های پنجم و ششم سری مدرن آن هستند. این دو فصل جایی هستند که استیون موفات با زیرکی فهمید ریشه‌ی اصلی سریال کجاست و داستان همراهش را منطبق بر همان ریشه چید. داستان امیلیا پاند، داستان پریانی است درباره‌ی دختری که با دوست خیالی دوران بچگی‌اش به ماجراجویی می‌رود. پایان هردوی این فصل‌ها هم دقیقا با منطقی داستان پریانی سر هم می‌شود. در پایان فصل پنجم، دکتر برمی‌گردد صرفا چون امی او را یادش مانده( که نه منطق علمی‌تخیلی است و نه منطق فانتزی. صرفا از جنس همان منطق اندازه شدن کفش سیندرلا به پای یک نفر که خودش باشد در کل مملکت است) و فصل ششم هم با بوسه‌ی دکتر و ریور به پایان می‌رسد، بوسه‌ای که ارجاعی به همان بوسه‌های بیشمار فیری‌تیل‌ها، از سفیدبرفی تا زیبای خفته دارد و اینکه گاهی باید قاب‌اندیشی‌های تنگ‌نظرانه را رها کرد و صرفا دل را به داستان داد که تکرار آیینی اساطیری است که از ازل موجب دلبستگی همه‌مان بوده و حالا با تکرارش در دکترهو، سریالی ساخته شده که بدل به پدیده‌ای شده که دوستش داریم. بدون آنکه بدانیم چرا دوستش داریم.

todorov

آغاز گمانه‌زنی‌ها در مورد دکتر سیزدهم و ۵ دکتری که ما پیشنهاد می‌کنیم

$
0
0

حوالی دو-سه هفته پیش بود که خبر رسید پیتر کاپالدی، بازیگر نقش دکتر دوازدهم، قرار است بعد از اپیزود کریسمس سال آینده از دکترهو جدا شود. این بدان معناست که ۲۰۱۷ آخرین سالی خواهد بود که کاپالدی را در قامت دکتر خواهیم دید و بعد از فصل دهم سری مدرن در آوریل امسال(از ۲۶ فروردین ۹۶) و بعد اپیزود کریسمس در ۲۵ دسامبر ۲۰۱۷، کاپالدی به قول دکترهو بازها «ریجنریت» می‌کند و بازیگر جدیدی را در نقش دکتر سیزدهم خواهیم دید. جدایی کاپالدی قرار است مقارن با جدایی استیون موفات(خالق سریال شرلوک و شورانر فعلی دکترهو) از کرسی هدایت دکترهو باشد و از ۲۰۱۸، کریس چیبنال به عنوان شورانر جدید کنترل سریال را به دست می‌گیرد و دکتر جدید را هم خودش انتخاب می‌کند.

یک چیز حقیقت مسلم این وسط وجود دارد: پیدا کردن بازیگر دکتر سیزدهم سخت‌ترین چالش شورانر جدید خواهد بود. دکترهو سریالی است که به دلیل مشکلات بودجه‌اش، بخش بزرگی از بار اجرایی‌اش را نه تیم ساخت و جلوه‌های ویژه، که بازیگران و علی‌الخصوص بازیگر شخص دکتر به دوش می‌کشند.

۴-۵ نفری که اخیراً نقش دکتر را ایفا کرده‌اند، از مت اسمیت تا پیتر کاپالدی و از کریستوفر اکلستون تا دیوید تننت، به اذعان اکثر هواداران و منتقدین و به شهادت کارنامه‌ی کاری‌شان از برترین استعدادهای بازیگری تلویزیون بریتانیا بوده‌اند که یا از قبل مثل کاپالدی شناخته شده بوده‌اند یا بعدها در سریال‌های دیگر برای خودشان موفقیتی دست و پا کرده‌اند(آخرین نمونه مت اسمیت است که سریال اخیرش، crown، سر و صدای زیادی به پا کرده و کلی جایزه برده). در این لیست کوتاه قصد داریم ۵ بازیگری را معرفی کنیم که به نظر ما خوب است نقش دکتر بعدی را برعهده بگیرند.

می‌گویم خوب است چون فعلاً چیزی مشخص نیست و حتی خود چیبنال اعلام کرده تا پاییز حتی به فکر پروسه‌ی انتخاب دکتر بعدی هم نخواهد بود و راه زیادی در پیش است تا سیمای مجهول دکتر سیزدهم بر همه معلوم و عیان بشود. پس این لیست نه گمانه‌زنی بر اساس مدارک و اخبار، که یک‌جور خیال‌پردازی درباره‌ی آن آدمِ فعلاً ناشناسی است که انتظار نقش دکتر بعدی را می‌کشد. ضمناً سعی شده در این لیست به جای سوار شدن بر قطار هایپ(یا بخوانید بوق و کرنا) که مثلاً موریارتی یا ایرین ادلر از «شرلوک» یا تام هیدلستون باید دکتر بشوند، استعدادهای بازیگری و تناسب کمدی با جذبه‌ی بیگانگی و کاریزمای لازم هر بازیگر در نظر گرفته شود.


۵- جیمز نزبیت

photo_2017-02-11_16-34-59

پیش از هرچیز اجازه بدهید بهتان توصیه‌ی اکید کنم که اگر سریال جکیل بی‌بی‌سی را تا الان ندیده‌اید، فی‌الفور بروید تماشایش کنید. جکیل یک مینی سریال ۶ اپیزودی از استیون موفات است که در آن کمابیش همان فرمول شرلوکِ موفات، این بار روی دکتر جکیل و آقای هاید اعمال شده و روایتی مدرن از رمان رابرت لویی استیونسن را می‌بینیم که پر است از آن پیچش‌های داستانی معروف شرلوکی و دکترهویی.

به نظرم دلیل کار کردن جکیل که به عنوان یک مینی سریال جمع و جور، چندان ساخت و فیلمبرداری درخشانی ندارد، بازی نزبیت است که نقش دکتر جکیل و آقای هاید را بر عهده داشته و هر دو طیف پتانسیل‌های مورد نیاز برای اینکه نقش دکتر را بازی کند را آنجا نشان داده. یعنی هم از طرف نقش دکتر جکیلش، یک چهره‌ی ترحم‌برانگیز و با قابلیت همذات‌پنداری از او می‌بینیم و هم از سوی دیگر در آقای هایدش، استعداد غریب این بازیگر در بازی با فیزیک و چهره و صدایش و کاریزمایش را می‌بینیم و به این ترتیب، نزبیت را شایسته‌ی دکتر شدن می‌بینیم.


۴- جک دونپورت

photo_2017-02-11_16-35-04

احتمالاً این بیچاره را از سری «دزدان دریایی کارائیب» بشناسید که آنجا نقش کاپیتان انگلیسی، جان نورینگتون را بازی می‌کرد. راستش حق دونپورت خیلی بیشتر از آن چیزی است که در هالیوود بهش رسید. دونپورت در تلویزیون انگلستان با سریال کاپلینگ بود که اوج گرفت و نقش «استیو»اش در همان سریال است که قرار است دلیل اصلی جدل من بر سر دکتر شدنش باشد. کاپلینگ را اگر ندیده‌اید بد نیست بدانید که یک نوع فرندز بریتانیایی است با شوخی‌‌های بی‌پرده‌تر و هوشمندانه‌تر و بازی‌های فرمی و روایی شجاعانه‌تر. «راس گلر» کاپلینگ همین استیو است که با بازی دونپورت همزمان یکی از رقت‌انگیزترین و جذاب‌ترین کاراکترهای تمام سیتکام‌ها شده. اگر در لیاقت جک دونپورت برای گرفتن نقش دکتر شک دارید، فقط بروید کاپلینگ و سخنرانی‌های غرای استیو را در باب احقاق حقوق مردان در استفاده از حریم امن توالت یا مثلاً بی‌فایده بودن کوسن مبل تماشا کنید.


۳- کریگ فرگوسن

photo_2017-02-11_16-35-09

اولاً که به نظرم بعد از کاپالدی، فرگوسن احتمالاً یکی از سرسخت‌ترین طرفداران دکترهو باشد که همزمان استعداد دکتر شدن را هم دارد. در تمام سال‌های اجرای فرگوسن در تاک‌شوی لیت‌لیت نایتش. یک ماکت کوچک از تاردیس روی میز کار او بود که نشان از علاقه‌ی زیادش به سریال داشت (بگذریم از اینکه هروقت یکی از بازیگرهای دکترهو را دعوت می‌کرد برایشان سنگ تمام می‌گذاشت و گاهی ترتیب اجرای ویژه‌ی ترانه هم برایشان می‌داد).

ولی موضوع فقط این نیست. فرگوسن ثابت کرده کمدین بی‌نظیری است، استعداد غریبی در بداهه‌گویی دارد، ابزوردیسم عنان‌گسیخته‌ی مانتی‌پایتونی را که پایه‌ی لحن و تم اساسی دکترهو است،‌ درک می‌کند و خوب می‌تواند روی این لحن سوار بشود، با اکثر آدم‌ها شیمی خوبی دارد و اصلاً دیده شده از دل یک مصاحبه‌ی معمولی یا مثلا یک پاریس‌گردی با کریستن بل، یک‌جور دینامیک دکتر/همراه بیرون بیاورد. همه‌ی این‌ها با هم مؤید این موضوع هستند که فرگوسن احتمالاً یکی از بهترین انتخاب‌ها برای دکتر سیزدهم و بالا نگه داشتن پرچم اسکاتلند بعد از کاپالدی است.


۲- هیو لاری

photo_2017-02-11_16-35-14

چرا دکتر هاوس، دکترهو نشود؟ هیو لاری در سریال هاوس خوب ثابت کرده که هم جذبه‌ی یک قهرمان مرموز و حراف و طاعن را دارد و هم می‌تواند به خوبی بیننده را در سفری احساسی برای کاویدن اعماق کاراکتر با خود همراه کند. از بلک ادر به یاد داریم که هیو لاری چه کمدین خوبی است و چقدر به جایش می‌تواند آدم را بخنداند و از آن طرف از دکترهاوس می‌دانیم که چطور در جای خود می‌تواند چاشنی‌های متنوعی از قبیل جدیت، درام، تعلیق، خوددرگیری و کهذا را به نقشش اضافه کند. هیو لاری از بعد از سریال هاوس به نسبت کم‌کار بوده؛ شاید دکترهو بازگشت پرشکوهی برای لاری باشد که بعد از ۶ سال که از پایان هاوس می‌گذرد لیاقتش را دارد.


۱- تیلدا سوئینتون

سال‌هاست که بحث دکتر مؤنث مطرح است. اینکه چرا هنوز زنی دکتر نشده را خیلی‌ها مثلاً به سکسیست بودن بی‌بی‌سی می‌چسبانند که به نظرم چندان ادعای درستی هم نیست. از یک طرف عده‌ای هستند که معتقدند اصلاً و ابداً نباید زنی را در نقش دکتر انتخاب کرد و تقدس تعلق دکتر به ذکور را ادعا می‌کنند و از آن طرف عده‌ای باور دارند که برعکس، باید خیلی فعالانه فقط دنبال بازیگر زن برای دکتر بود و اصلاً مدتی مردها را زیر نظر هم نیاورد. بحث تا جایی بالا گرفته که جاس ویدن که از طرفداران دکترهو است، گفته فقط در صورتی در سریال نویسندگی می‌کند که دکتر زن بشود.

وسط این قیل و قال به نظرم تیلدا سوئینتون گزینه‌ی امن و مناسبی است و نه تنها می‌تواند راه میانه‌ای برای آشتی دادن دو گروه باشد تا راه برای خانم‌ها باز بشود، بلکه حتی می‌تواند یکی از بهترین دکترها باشد و فارغ از جنسیتش، بیش از همه‌ی آدم‌هایی که خود من بهشان فکر کرده‌ام لایق نقش دکتر است. سوئیتتون در حالت عادی‌اش گویی یک موجود فضایی و بیگانه است و در بسیاری از نقش‌هایش اصلاً به آدم بودن این بشر شک می‌کنیم. در عین حال سوئینتون سابقه‌ای طویل و تجربیات ارزشمندی را با خودش به دکترهو می‌آورد و قطعاً‌ آنقدر مسئولانه نقشش را بازی می‌کند که اولین دکتر زن خراب نشود.

photo_2017-02-11_16-35-19


در پایان ولی البته باید گفت دکترهو کلاً به لذت کشف بسته است و به تجربه‌ی رابطه‌ای شخصی با اثر. اصولاً برای همین دکترهو می‌بینیم؛ چون هیچ خبر نداریم که اپیزود بعدی قرار است یکی از چرندترین و عذاب‌آورترین چیزهایی باشد که به عمر می‌بینیم یا یک شاهکار بی‌بدیل که مشابهش را جایی ندیده‌ایم و نخواهیم دید و سریال طی پنجاه و اندی سال گذشته بارها ثابت کرده که هنوز هم می‌تواند غافلگیرمان کند. پس چه بهتر که با دکتر بعدی هم غافلگیر شویم. یا همانطور که نیل گیمن، مدتی قبل در هیاهوی انتخاب دکتر دوازدهم در وبلاگش نوشت:

“من فکر می‌کنم اگر ۵ سال پیش از من می‌پرسیدید که دکتر یازدهم باید چه کسی باشد، اصلاً مت اسمیت را در لیستم قرار نمی‌دادم، چون نمی‌دانستم که او چه کسی هست و چه کارهایی از دستش بر‌می‌آید؛ و اگر همان حوالی از من می‌پرسیدید چه کسی باید نقش شرلوک هولمز را در یک اقتباس مدرن بازی کند، به هیچ وجه اسم بندیکت کامبربچ را بهتان نمی‌گفتم، چون او را هم نمی‌شناختم.

…….

من دوست دارم دکتری را ببینم که خود دکتر است، و نه بازیگری که کلی بار و بندیل با خودش می‌آورد که به نقش اضافه کند. ستاره‌ای می‌خواهم که در انتظار درخشیدن باشد. پس من دوست ندارم هلن میرن یا ایان مک کلن یا چیوتل اجیوفور یا هیچ‌یک از اسامی معروفی که اخیراً پیشنهاد می‌شوند، دکتر باشند.

من دوست دارم دکتر را ببینم. دلم می‌خواهد غافلگیر شوم. می‌خواهم عکس طرف را در اینترنت ببینم و به خودم بگویم ‘آخه این چطور می‌تونه دکتر باشه؟’، و بعد دوست دارم به طرز فوق‌العاده لذت‌بخشی بفهمم که اشتباه کرده‌ام. و بعد از ۶ اپیزود، دلم می‌خواهد به خودم بگویم چطور می‌توانستم انقدر کور باشم، چراکه این خودِ دکتر است. البته که هست.

این مطلب نخستین بار در مجله‌ی اینترنتی سفید منتشر شده بود.

برای خواندنی‌های بیشتر از این قبیل به سایت سفید مراجعه کنید.

نوشته آغاز گمانه‌زنی‌ها در مورد دکتر سیزدهم و ۵ دکتری که ما پیشنهاد می‌کنیم اولین بار در مرجع فارسی زبان دکترهو(هووین). پدیدار شد.

قالب جدید و تغییرات اخیر سایت

$
0
0

سایت هووین اخیرا تغییراتی در سر و شکلش داشته که در این پست، مشروح این تغییرات را به اطلاع مخاطبین سایت خواهیم رساند.

قالب جدید سایت

قالب سایت، از قالب سنگین و ناسازگار به زبان فارسی قبلی به قالب فعلی که مشاهده می‌کنید تغییر کرد. قالب جدید ضمن سازگاری با فونت‌های فارسی و امکانات راست‌چین، سبک‌تر است و بلاک‌بندی سازگارتری با اهداف هووین دارد. بخش‌هایی مثل ترجمه‌های هووین، بخش شرلوک، بخش کلاسیک و …. به سایت افزوده شده‌اند. خبرهای اخیر و مهم بالای هدر گزارش می‌شوند. اسلایدری برای نمایش آخرین مقالات سایت اضافه شده و بخش جدیدی به عنوان «پیشنهاد سردبیر» به سایت اضافه شده که بهترین و توصیه‌شده‌ترین مطالب اخیر را شامل می‌شود.

آدرس سایت

سایت هووین از این پس به جز آدرس قبلی( www.whovian.ir)، با دامنه‌ی جدیدی به آدرس www.doctorwho.ir هم قابل دسترس است.

لوگوی رسمی هووین

همچنین از لوگوی جدید و رسمی هووین هم رونمایی شده که ذیل بخش تبلیغات سایت می‌توانید آن را مشاهده کنید. فایل کامل لوگو رو می‌توانید ذیلا دریافت کنید و اگر مایل به حمایت از ما و شناسانده شده هرچه بهتر دکترهو به مخاطبین ایرانی هستید، با لینک کردن این لوگو به سایت ما و درج آن در وبلاگ یا سایتتان، می‌توانید از هووین حمایت کنید.

نوشته قالب جدید و تغییرات اخیر سایت اولین بار در مرجع فارسی زبان دکترهو(هووین). پدیدار شد.

گزارش و پیش‌نمایش ویژه‌ی فصل ۱۰

$
0
0

دیروز، استیون موفات در فستیوال ویژه‌ی رادیو تایمز، عنوان تمام ۱۲ اپیزود فصل ۱۰ دکترهو به همراه توضیحاتی درباره‌ی آن‌ها را برای همه فاش کرد. در عین حال، هفته قبل، موفات در شماره‌ی اخیر مجله‌ی دکترهو، اطلاعاتی درباره‌ی نویسنده‌ها و داستان‌های فصل پیش رو ارائه داده. هووین با جمع کردن تمام اطلاعات موجود از فصل پیش رو، یک پیش نمایش ویژه از فصل دهم برایتان آماده کرده و قصد داریم تک تک اپیزودهای آخرین فصل پیتر کاپالدی و استیون موفات را قبل از شروع فصل، بررسی کنیم.

اپیزود اول: Pilot/پایلوت

نویسنده: استیون موفات- کارگردان: لاورنس گاوث

دیالوگ برگزیده‌ی موفات: 

اون چیزی که موقع تماشای انعکاس تصویر خودت نمی‌بینی، چیه؟

معرفی نویسنده:

استیون موفات، شورانر سریال از سال ۲۰۱۰(فصل پنجم) به این سو است که بعضی از بهترین اپیزودهای تاریخ دکترهو را نوشته. این فصل، قرار است آخرین فصل شورانری موفات باشد و از فصل یازدهم، کریس چیبنال، کرسی هدایت سریال را از موفات تحویل می‌گیرد.

لیست سوابق دکترهویی او عبارت است از: 

“The Empty Child” / “The Doctor Dances”
“The Girl in the Fireplace”
“Blink”
“Time Crash”
“Silence in the Library” / “Forest of the Dead”
“The Eleventh Hour”
“The Beast Below”
“The Time of Angels” / “Flesh and Stone”
“The Pandorica Opens” / “The Big Bang”
“A Christmas Carol”
“Space” / “Time”
“The Impossible Astronaut” / “Day of the Moon”
“A Good Man Goes to War”
“Let’s Kill Hitler”
“The Wedding of River Song”
“The Doctor, the Widow and the Wardrobe”
“Asylum of the Daleks”
“The Angels Take Manhattan”
“The Snowmen”
“The Bells of Saint John”
“The Name of the Doctor”
“The Night of the Doctor”
“The Day of the Doctor”
“The Time of the Doctor”
“Deep Breath”
“Into the Dalek”
“Listen”
“Time Heist”
“The Caretaker”
“Dark Water” / “Death in Heaven”
“Last Christmas”
“The Magician’s Apprentice” / “The Witch’s Familiar”
“The Girl Who Died”
“The Zygon Inversion”
“Heaven Sent”
“Hell Bent”
“The Husbands of River Song”
“The Return of Doctor Mysterio”

 

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

با بیل پاتس آشنا شوید. او در دانشگاه سینت لوک کار می‌کند، برای دانشجوها سیب‌زمینی سرخ کرده سرو می‌کند و هرگز، هرگز اتفاق خاصی برایش نمی‌افتد. بعد، یک روز،‌ می‌فهمد که جهان دیگری زیر جهانی که می‌شناسد وجود دارد. دو چیز زندگی او را تا ابد تغییر می‌دهد: چهره‌ی آشنایی در یک استخر پر از آب، و عشقی که پیش از شروع شدن تمام می‌شود؛ چراکه این روز، روزی است که او با دکتر آشنا می‌شود.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله دکترهو: 

  • من دلم می‌خواست که این اپیزود، به مثابه‌ نوعی ریبوت و شروع دوباره‌ی سریال باشه. چیزی مثل اپیزود رز. چیزی مثل اپیزود ساعت یازدهم. اپیزودی که تمام اطلاعات اساسی سریال رو دوباره توضیح بده و هر بیننده‌ی تازه‌کاری بتونه با خیال راحت از اینجا، سریال رو شروع کنه.
  • بیل از جنبه‌ای شبیه کلاراست و از جنبه‌ای هم نیست. بیل مثل کلارا، سرش برای خطر درد می‌کنه و با دکتر رابطه‌ی بسیار شخصی و نزدیکی داره. با این حال برعکس کلارا که عملا خود دکتر شده بود، بیل خیلی به ما نزدیک‌تره. اون زندگی خودش رو داره. بلاتکلیف نیست. خوب می‌دونه که سفر کردن با دکتر قرار نیست براش همیشگی باشه و بلکه قراره مجموعه‌ای از تفریحات مقطعی باشه. از این نظر، بیل شاید بیشتر به دونا یا مارتا شبیه باشه تا به رز و کلارا و امی. 
  • تلاش من این بوده که رابطه‌ی بین دکتر و بیل، یک نوع رابطه‌ی معلم و شاگردی باشه. ولی این رابطه در آینده و در خلال فصل رشد می‌کنه و تبدیل به چیز دیگه‌ای میشه.
  • دکتر در ابتدای این اپیزود، مدتی میشه که توی دانشگاه تدریس میکنه. من از این زندگی‌های کوچیک دکتر خوشم میاد. دوست دارم فکر کنم دکتر زندگی‌های کامل و چند ده ساله‌ای کرده که مای بیننده، اصلا اون ها رو ندیدیم. چیزی مثل ۲۴ سالی که با ریور گذروند، یا مثلا اون سال‌های زیادی که مابین اپیزود God’s complex و پایان فصل ۶ و رفتنش به آمریکا گذروند و هرگز ندیدیمش. دوست دارم فکر کنم که دکتر گاهی تصمیم می‌گیره که من قصد دارم ۳۰ سال تمام روی فلان سیاره یه زندگی آروم و عادی داشته باشم، یا مثلا چند سالی برم راننده تاکسی بشم، یا استاد دانشگاه بشم، و بعد دوباره برگرده سراغ ماجراهاش. به نظر من، ما توی سریال، حتی کسر کوچکی از زندگی دکتر رو هم ندیدیم. البته مهم‌ترین وقایع زندگیش رو دیدیم، ولی توی ذهن من، دکتر خیلی بیشتر از این‌ها زندگی کرده. اون ۲۰۰۰ سالشه. معقوله که فکر کنیم لااقل ۲۰-۳۰ تایی زندگی انسانی معمولی رو توی این فاصله پشت سر گذاشته.

 

اپیزود دوم: Smile/لبخند

نویسنده: فرانک کوترل بویس- کارگردان: لاورنس گاوث

دیالوگ برگزیده‌ی موفات: 

جایی بین اینجا و دفتر کار من، درست قبل از اینکه کتری جوش بیاد، تمام چیزهایی که

تا به حال رخ داده یا رخ خواهد داد قرار داره. تصمیمت رو بگیر!

معرفی نویسنده:

فرانک کوترل بویس، رمان‌نویس موفقی است که رمان «میلیون‌ها» از او، به زبان فارسی هم ترجمه شده و فیلمی نیز از روی آن اقتباس شده است. سناریوی مراسم افتتاحیه‌ی المپیک ۲۰۱۲ لندن نیز که دنی بویل کارگردانی‌اش کرد، توسط او نوشته شده بود. 

سوابق دکترهویی او تنها شامل یک اپیزود از فصل هشتم است: 

in the forest of the night

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز

در آینده‌ای دور، جایی بر لبه‌ی کهکشان، شهری درخشان و بی‌نقص قرار دارد. گفته می‌شود که این تأسیسات انسانی نوساز، دربردارنده‌ی راز ابدی شادی بشری‌اند؛ ولی تنها لبخندی که دکتر و بیل می‌یابند، روی صورت خندان انبوهی از جمجمه‌های انسان‌هاست. چیزی بین دیوارها مخفی شده، و اموجی-بات‌ها از درون سایه‌ها، دکتر و بیل را نظاره می‌کنند که در تلاشند پرده از رازی وحشتناک بردارند.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • می‌دونید چه چیزی رو از فرانک دوست دارم؟ اون عاشق دکترهوست. فرانک واقعا یک هواداره، و منظورم البته صرفا مثل بقیه‌ی ما نیست که طرفدار سری کلاسیک بودیم و بعد سری مدرن رو احیا کردیم؛ نه! فرانک به جز سری کلاسیک، طرفدار سری مدرن هم هست. تایم لاین ریور سانگ رو حفظه، درباره‌ی اسم واقعی دکتر تئوری داره،‌ می‌دونه وقتی تاردیس منفجر بشه چه بلایی سر جهان میاد یا وقتی پنل تاردیس رو باز کنیم و روح تاردیس عریان بشه، چه «گرگ‌های بدی» به وجود میان. وجود چنین آدمی در تیم نویسندگی واقعا مایه‌ی تسلی خاطر آدمه. وقتی اولین بار با فرانک برای فصل هشتم تماس گرفتم، توقع داشتم بهم جواب بده فکر میکنم و بعدا جوابتون رو می‌دم. ولی می‌دونید چی بهم گفت؟ گفت من ده ساله منتظر همچین تماسی‌ام!
  • اپیزود قبلی فرانک، نوعی داستان پریان بود. وقتی برایان مینچین باهاش برای فصل ده تماس گرفت، گفت دلش می‌خواد این بار علمی‌تخیلی بنویسه.وقتی ازش پرسیدم درباره‌ی چی، خیلی ساده گفت روبات‌ها. این حرفش راستش کمی نگرانم کرد؛ می‌دونید….دکترهو پر از روباته و ایده‌ی اپیزودی درباره روبات‌ها میتونه به شدت کلیشه‌ای باشه. ولی بعد فرانک کاری کرد که بهم اعتماد به نفس زیادی داد، اون رفت سراغ دانشمند‌های واقعی. هم دانشمندهای زبان‌شناسی که باهاشون درباره‌ی روند تبدیل شدن اموجی‌ها به نوعی زبان بین‌المللی غیرآوایی صحبت کنه، و هم دانشمندهای روباتیک. اپیزود البته یه علمی تخیلی سخت نیست و کاملا داستانی دکترهوییه،‌ولی آدمی اون رو نوشته که خوب درباره‌‌ی ایده‌ش تحقیق کرده، و این کاریه که من براش احترام زیادی قائلم.

چکیده‌ی توضیحات فرانک کوترل بویس در مجله‌ی دکترهو:

  • توی صحبت‌های که با اساتید دانشگاهی داشتم،‌ بهم توضیح دادن که اگر روزی ما سیارات دیگه رو کولونی خودمون کنیم، مدت‌ها قبل از اینکه خودمون به سیاره‌ی جدید بریم، روبات‌ها رو می‌فرستیم تا شهرهایی برای ما بسازن و شرایط رو برای اومدن انسان‌ها آماده کنن. این موضوع خیلی بدیهیه، ولی نمی‌دونم چرا قبلا به فکرم نرسیده بود، و وقتی درباره‌ش فکر  کردم،‌ یک دفعه به سرم زد که وضعیت توی اون مدتی که انسان‌ها هنوز نرسیدن چطوره؟‌ لابد باید شبیه یه جور شهر ارواح باشه. یه مشت روبات که دارن یه اتوپیای تمام‌عیار برای اربابانشون می‌سازن و صدایی ازشون درنمیاد. یک آرمانشهر که کسی نیست که ازش لذتی ببره. این اتمسفر واقعا من رو مسحور خودش کرد و سعی کردم توی اپیزودم پیاده‌ش کنم.
  • من دلم می‌خواد درباره‌ی اتوپیا بنویسم و بخونم. به نظرم به قدر کافی دیستوپیا داشتیم. به قدر کافی شهرهای کثیف و سیاه و پر از مصیبت و فلاکت و بدبختی داشتیم. دلم می‌خواد در این باره خیال‌پردازی کنم که سعادت نهایی بشری در چه چیزیه،‌و چه چیزی می‌تونه این سعادت رو خراب کنه؟

اپیزود سوم: Thin ice/ یخ نازک

نویسنده: سارا دولارد- کارگردان: بیل اندرسون

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

پس داری میگی تاردیس یه جور لباس پوشیده و خودش عاشق دردسره؟ فکر کنم کم‌کم دارم عاشقش می‌شم.

معرفی نویسنده:

سارا دولارد، نویسنده‌ی رمان‌های فانتزی کودکانه و نوجوانانه است که قبلا در سریال مرلین هم نویسندگی کرده. اولین اپیزود دکترهویی او، در فصل نهم بود که اپیزود مرگ کلارا ازوین ازوالد نیز بود:

face the raven

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

در انگلستان قرن نوزدهم، زیر رودخانه‌ی یخ زده‌ی تیمز، چیزی مشغول تحرک است.دکتر و بیل به دوران آخرین یخ‌بندان عظیم انگلستان می‌روند و وادار به انجام تحقیقاتی درباره‌ی یک رشته وقایع مشکوک می‌شوند:‌ شمار زیادی از مردم، روی یخ ناپدید شده‌اند و دیگر دیده نشده‌اند. بیل قرار است دریابد گذشته، بیش از آنکه تصورش را می‌کرد شبیه به جهان خودش است، و اینکه تمام بیگانه‌ها لزوما از فضا نمی‌آیند.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • هنوز هم قیافه‌ی سارا رو وقتی بهش گفتم باید کلارا رو بکشه به یاد دارم. چهره‌ش مخلوطی بود از هیجان برای درام بزرگی که تو اپیزودش در راه بود و البته ترس از طرفدارایی که احتمالا نقشه‌ی قتلش رو می‌ریختن. این بار ولی فقط خوشحال بود. وقتی که توی فستیوال نوامبر دکترهو دیدمش و ازش پرسیدم ایده‌ای داره یا نه، عین برق از جاش پرید و سریع جواب داد «یخبندان بزرگ، انگلستان دوران نیابت سلطنت، تیمز یخ‌زده و احتمالا یک فیل». ازش پرسیدم هیولا چی؟ و بهم گفت تا حالا تیتراژ سریال ایست اندرز رو دیدی؟ به نظرت رودخانه شبیه یه مار بزرگ نیست؟

چکیده‌ی توضیحات سارا دولارد در مجله‌ی دکترهو: 

  • تا قبل از سال ۱۸۴۰، رودخانه‌ی تیمز مرتبا یخ می‌زد. بعد از اون سال ولی رود دیگه هرگز یخ نزد. این اپیزود، تلاش منه که سعی کنم یک توضیح دکترهویی درباره‌ی علت این پدیده‌ی تاریخی و اقلیمی پیدا کنم.

اپیزود چهارم: Knock Knock/تق تق

نویسنده: مایک بارتلت- کارگردان: بیل اندرسون

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

+وقتی که رسیدیم صدای درختا رو اون بیرون شنیدی؟ 

آره، صدای باد بود.

+به هیچ وجه باد نبود.

معرفی نویسنده:

مایک بارتلت، شورانر و خالق سریال موفق دکتر فاستر است. این اپیزود، اولین تجربه‌ی دکترهویی بارتلت است. دیوید سوشت، بازیگر معروف نقش هرکول پوآرو، در اپیزود او بازی می‌کند و نقش کاراکتری به اسم لندلورد(صاحب‌خانه) را دارد.

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

بیل مشغول اسباب‌کشی است و می‌خواهد با چندتا از دوست‌هایش یک خانه‌ی جدید اجاره کند و خانه‌ای که پیدا کرده‌اند عالی است. حالا اینکه اجاره خانه به طرز عجیبی ارزان است و صاحبخانه هم آدم مرموز و ترسناکی است چه اهمیتی دارد؟ باد می‌وزد، کف خانه صدا می‌دهد و دکتر فکر می‌کند چیزی در اینجا درست نیست. چه چیزی در برج عجیب مرکزی عمارت در کمین نشسته- و چرا هیچ‌کس نمی‌تواند ورودی آن برج را پیدا کند؟

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • تا به حال دکتر فاستر رو دیده‌اید؟‌ اگر ندیده‌اید، فورا بروید تماشایش کنید. سریال رو بازی بی‌نظیری از سوران جونز(خانم تاردیس در اپیزود نیل گیمن) انقدر قوی کرده و البته فیلمنامه‌ی عالی مایک بارتلت، اسمی که برای من جدید بود. پس طبعا مثل تمام نویسنده‌های حسود، به خودم دروغ گفتم که کار این آقا قطعا از من بهتر نیست. بعدش، خبر فوق‌العاده‌ای بهم رسید: مثل تمام آدم‌های باهوش و خوش‌تیپ و جذاب و با استعداد دیگه‌ی جهان، مایک بارتلت هم هوادار دکترهوست و دلش میخواد یک اپیزود بنویسه. من گفتم: «مگه سرش با دکتر فاستر خودش شلوغ نیست؟» و برایان مینچین بهم جواب داد: «چرا! خیلی هم شلوغه. ولی در هر حال دلش میخواد دکترهو بنویسه». چند هفته بعد، مایک داشت با من درباره‌ی سر و صدایی که کف پوش چوبی خونه‌ها از خودشون درمیارن صحبت می‌کرد، چونکه اون، حقیقت ترسناک رو کشف کرده بود.
  • اون سوسک رو توی تریلر دیدید؟ هنوز هیچی ندیدید. وقتی که داشتم محصول نهایی رو تماشا می‌کردم، واقعا چندشم شده بود و وحشت کرده بودم. به برایان گفتم مطمئنیم می‌خوایم همچین چیزی رو توی سریالی که بچه‌ها هم تماشا می‌کننش پخش کنیم؟ و بعد خودم جواب خودم رو دادم که البته! این دکترهوئه. بچه‌هایی که دکترهو می‌بینن، بچه‌های عادی نیستن.

اپیزود پنجم: Oxygen/اکسیژن

نویسنده: جیمی متیسون- کارگردان: چارلز پالمر

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

فقط وقتی چهره‌ی حقیقی جهان رو می‌بینی که ازت درخواست کمک کنه

 

 معرفی نویسنده:

جیمی متیسون، کشف استیون موفات در فصل هشتم بود. او البته در سریال‌های «بیینگ هیومن» و «بیکامینگ هیومن» از توبی ویتهاوس و نیز سریال «درک جنتلی» از مکس لاندیس هم نویسندگی کرده است. سوابق دکترهویی او شامل سه اپیزود است:

mummy in the orient express

flat line

the girl who died

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

دکتر و بیل، یک پیام کمک اضطراری از اعماق فضا دریافت می‌کنند. پس می‌روند به نجات ارسال کنندگان این پیام، ولی روی یک ایستگاه فضایی به اسم «چاسم فورج» گیر می‌افتند. تمام خدمه‌ی ایستگاه به جز ۴ نفر کشته شده‌اند، و مقتولین همچنان راه می‌روند! در آینده‌ای که اکسیژن به ازای هر دم و بازدم فروخته می‌شود و لباس‌های فضایی از پوشندگان آن لباس‌ها قیمتی‌ترند، گروه تاردیس برای بقایشان ناچارند با یکی از تاریک‌ترین شیاطین جهان مبارزه کنند.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • اگر قرار باشه من توی دکترهو برای یک چیز ماندگار بشم، اون یک چیز اوردن جیمی متیسون به دکترهوئه. توی ملاقاتی که با جیمی داشتم، اون ایده‌ی هیولایی رو به من گفت که انقدر خوب بود که تا آخر هفته نمیتونستم از سرم بیرونش کنم. بهش گفتم جیمی، با این ایده‌ت، فکر کنم بالاخره وقتش رسیده فرشته‌های گریان بازنشسته بشن. ولی می‌دونید چی شد؟ ملاقات بعد از ملاقات، ایمیل بعد از ایمیل، و بعد از چند هفته دیدیم نمی‌تونیم این ایده رو توی داستانی جا بدیم. هرکاری کردیم نمی‌شد. ولی نکته‌ی جالب درباره‌ی این آدم اینه که توی کامپیوترش، فولدری داره پر از ایده‌های بکر دکترهویی، و بعد خیلی راحت رفت و یکی دیگه از ایده‌هاش رو بیرون کشید. میزان خلاقیت جیمی انقدر زیاده که ایده‌ی جایگزینش، تبدیل شد به یکی از اپیزودهای مورد علاقه‌ی من. فکر می‌کنم قراره این یکی رو خیلی دوست داشته باشید. هوشمندانه و ترسناک، کلاسیک و در عین حال جدید، این یکی تمام پکیج کامل رو داره. ولی یک چیزی بهتون می‌گم: یک روز قراره من توی یه سالن سینما بشینم و فیلم بلاک‌باستر ترسناک و پرفروش جدید جیمی رو ببینم، و بالاخره اون روز می‌فهمم که چطوری میشه اون هیولای لعنتی رو توی یه داستان دراورد.
  • واقعا خوشحالم که چارلز[پالمر] بالاخره به دکترهو برگشت. چارلز یکی از بهترین کارگردان‌هاییه که توی سریال کار کردن، و الان ده سالی میشه که توی اپیزود کار نکرده. آخرین اپیزودهاش، دوگانه‌ی family of blood/human nature بود و به نظرم کارش اونجا هم بی‌نظیر بود. اینجا ولی حتی کارش بهتره.

اپیزود ششم: Extremis/افراطی

نویسنده: استیون موفات- کارگردان: دنیل نتهایم

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

آن‌ها “وریتاس” را خوانده‌اند و دوزخ را گزیده‌اند.

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

در هایراتیکوم، کتابخانه‌ی مخفی الحادی واتیکان، کتابی باستانی به اسم «وریتاس» وجود دارد. در طول تاریخ، هرکسی که این کتاب را خوانده، بلافاصله جان خودش را گرفته. حالا ترجمه‌ی جدیدی از کتاب روی اینترنت منتشر شده، و خطر در حال گسترش در جهان است. واتیکان برای کمک به دکتر رجوع می‌کند. آیا دکتر وریتاس را خواهد خواند؟ و آیا حتی دکتر هم می‌تواند از «حقیقت» نهایی جان سالم به در ببرد؟

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • این اپیزود بخش اول یک داستان سه قسمتیه. اولی رو من نوشتم. دومی رو پیتر هارنس نوشته(البته به کمک من) و آخری رو توبی ویتهاوس. داستان اصلی فصل از این اپیزود سر و شکلی به خودش می‌گیره و میسی هم در این داستان حضور خواهد داشت.
  • بعد از پخش تریلرها، همه به ویلن‌های این اپیزود گفتند راهب‌ها. این‌ها راهب نیستند. چیز دیگری هستند. ولی اگر دوست دارید، می‌تونید علی‌الحساب راهب صداشون کنید
  • موقع فیلمبرداری، عکس‌هایی منتشر شدند که کلمه‌ی truth رو در دیوارنوشته‌های خیابان‌ها نمایش می‌دادن. فقط در همین حد می‌گم که اصل داستان این اپیزود در همین یک کلمه نهفته‌ست، ولی دوست ندارم بیشتر از این از این داستان صحبت کنم.

اپیزود هفتم: The Pyramid at the End of the World/هرم پایان جهان

نویسندگان: پیتر هارنس و استیون موفات- کارگردان: دنیل نتهایم

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

ترس ناکارآمد است. ما را باید دوست داشت.

معرفی نویسنده:

پیتر هارنس، شورانر سریال «جاناتان استرنج و آقای نورل» بر اساس کتابی از سوزانا کلارک است. هارنس از فصل هشتم به تیم دکترهو ملحق شد و تا به حال اپیزودهای زیر را برای سریال نوشته است: 

Kill the moon

Zygon invasion/Zygon inversion

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز: 

یک هرم ۵۰۰۰ ساله درست وسط یک منطقه‌ی جنگی قرار دارد، جایی که قرار است ارتش‌های آمریکا، چین و روسیه. جنگی جهانی را آغاز کنند. این وضعیت مشکلات زیادی دارد، ولی چیزی که بیش از هرچیز دکتر را شگفت‌زده کرده این است:‌ تا همین دیروز هرمی اینجا قرار نداشت. دکتر،بیل و ناردول با تهاجم بیگانگانی متفاوت از تمام تهاجمات دیگر روبرو می‌شوند: قبل از اینکه حمله شروع شود، این بیگانگان رضایت گونه‌ی بشری از تهاجم را نیاز دارند.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • پیتر نویسنده‌ی خارق‌العاده‌ایه. دیالوگ‌های هوشمندانه می‌نویسه و جهان رو به شکلی تاریک و در عین حال فانتزی می‌بینه. برای این داستان اما اون مجبور شد بره یکم تحقیق کنه. خلاصه و مفید اینکه پیتر می‌خواست بدونه سریع‌ترین و کارآمدترین راه ممکن برای انقراض کامل بشریت و پاک کردنش از روی زمین چیه؟ اون توی ملاقاتی که داشتیم، چندتایی از این راه‌ها رو با خونسردی تمام به من گفت، و من هم بلافاصله رفتم توی پناهگاه زیرزمینی‌ای که اجاره کردم تا خودم رو برای پایان جهان آماده کنم و البته تا اون موقع، این معرفی رو بنویسم. دکترهو سریالیه که می‌تونه هرجایی در فضا و زمان بره، ولی شیفتگی پیتر به آینده‌ی نزدیک و خطرهای همین شرایط فعلی سیاسی جهان  چیزیه که بن‌مایه‌ی این اپیزوده.

اپیزود هشتم: The Lie of The Land/پستی‌ها و بلندی‌ها (یا «همین است که هست». در این معنا یک اصطلاح است)

نویسنده: توبی ویتهاوس- کارگردان: وین ییپ

دیالوگ برگزیده‌ی موفات: 

+متاسفم بیل! واقعا می‌خواستم کاری کنم که خودت بفهمی.

ـخدای من!این واقعیه. تو واقعا داری این کارو میکنی!

معرفی نویسنده:

توبی ویتهاوس، از پرسابقه‌ترین نویسندگان دکترهو است که البته به جز دکترهو، سریال‌هایی مثل «being human» و «becoming human» را هم خلق کرده است. ویتهاوس یکی از کسانی بود که تا قبل از اعلام اسم کریس چیبنال، به عنوان یکی از گزینه‌های احتمالی شورانر آینده‌ی دکترهو اسمش مطرح شده بود. سوابق دکترهویی او عبارت است از: 

“School Reunion”
“The Vampires of Venice”
“The God Complex”
“A Town Called Mercy”
“Under the Lake” / “Before the Flood”

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز: 

دنیا درگیر یک توهم جمعی شده و فقط بیل پاتس است که می‌تواند «حقیقت» را ببیند. وقتی که حتی دکتر هم در طرف اشتباه مشغول جنگیدن است، این وظیفه‌ی مهم بر دوش بیل می‌افتد که تایم لرد را قانع کند که بشریت در خطری عظیم است، و اگر نتواند این کار را بکند، شاید مجبور باشد برای نجات جهان بهترین دوستش را بکشد.

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو: 

  • توبی ویتهاوس محشر و فوق‌العاده در تمام فصل‌هایی که من شورانر دکترهو بوده‌ام نویسندگی کرده به جز فصل هشت(البته نگران نباشید. سال بعد مجبورش کردم دو اپیزود بنویسه که غیبت سال قبلش رو جبران کنه). من تمام اپیزود‌های توبی رو دوست دارم، ولی به شرافتم قسم که این بهترین اپیزودش تا امروزه، و این رو فقط به خاطر اینکه پایان بخش یک داستان سه بخشی حماسیه نمی‌گم. توبی این بار واقعا جادو کرده. چیز زیادی از داستان نمی‌گم، فقط ببینید و منتظر غافلگیریهای بسیار باشید.

اپیزود نهم: The Empress of Mars/امپراطریس مریخ

نویسنده: مارک گتیس- کارگردان: وین ییپ

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

یک انتخاب ساده‌ست، ایراکسژا. قدیمی‌ترین انتخاب جهان: یا باید با هم زندگی کنیم و یا با هم بمیریم

معرفی نویسنده:

مارک گتیس هم یکی دیگر از نویسندگان کهنه‌کار دکترهو است که البته به جز دکترهو، در سریال شرلوک هم با استیون موفات همکاری می‌کند. گتیس به جز شرلوک و دکترهو، روی سریال «لیگ جنتلمن‌ها» هم کار کرده و فیلم تلویزیونی «ماجرایی در فضا و زمان» درباره ی نحوه‌ی ساخت دکترهو را هم نوشته است و بازیگر کمابیش موفقی هم هست. سوابق دکترهویی گتیس عبارتند از: 

“The Unquiet Dead”
“The Idiot’s Lantern”
“Victory of the Daleks”
“Night Terrors”
“Cold War”
“The Crimson Horror”
“Robot of Sherwood”
“Sleep No More”

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

دکتر، بیل و ناردول به مریخ می‌روند و خودشان را وسط یک درگیری غیرممکن میان «جنگجویان یخی» و….سربازان ویکتوریایی می‌یابند. در حینی که کندوی مریخی‌ها کم‌کم بیدار می‌شود، دکتر با یک معمای اخلاقی پیچیده روبروست: این بار، این انسان‌ها هستند که مهاجمند و نه جنگجویان یخی. وقتی که زمین به مریخ حمله می‌کند، دکتر باید طرف چه کسی باشد؟

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • من و مارک داشتیم روی آخرین اپیزود فصل چهارم شرلوک توی هتل موروکو کار می‌کردیم که یک‌دفعه فهمیدم هنوز درباره‌ی فصل بعدی دکترهو چیزی بهش نگفتم. پس همونجا بهش فشار اوردم : «این آخرین فصل منه. تو باید باهام باشی». مارک گفت: «می‌تونم درباره‌ی جنگجوهای‌ یخی بنویسم؟» و من گفتم: «از خودت پذیرایی کن.» جواب داد: «روی مریخ؟». گفتم: «مریخ. چرا که نه؟». گفت: «با یک کندو از جنگجوها؟» گفتم: «آره. کندو خوبه. یه کندو هم برات کنار می‌ذارم.». گفت: «و کلی جنگجوی یخی». گفتم:‌ « صدها و صدها جنگجوی یخی». گفت:‌«و چندتا سرباز ویکتوریایی؟». و من جواب دادم که: «عقلت رو از دست دادی روانی؟». اخیرا بالاخره تدوین اپیزود تموم شد و من تونستم آخرین اپیزود مارک توی دوران خودم(و اینطور که خودش میگه آخرین اپیزودش توی دکترهو) رو ببینم. و بله! مارک گتیس واقعا عقلش رو از دست داده، به زیباترین و باشکوه‌ترین شکل ممکن!

اپیزود دهم: Eaters of the light/نورخواران

نویسنده: رونا مونرو- کارگردان: چارلز پالمر

دیالوگ برگزیده‌ی موفات

حالا شماها یک حق انتخاب دارید: می‌تونید همدیگه‌ رو سلاخی کنید تا اینکه

هیچ‌کدومتون زنده نمونه، یا اینکه می‌تونید بتمرگید و بزرگ شید.

معرفی نویسنده: 

رونا مونرو، در سال ۱۹۸۹، آخرین داستان سری کلاسیک را نوشت و سریال بعد از آن تعطیل شد تا ۱۶ سال بعد که راسل تی دیویس آن را برگرداند. مونرو در طی این سال‌ها، بیشتر در تئاتر کار کرده، هرچند که چند رمان و فیلم تلویزیونی هم در کارنامه‌اش دیده می‌شود. او اولین نویسنده‌ی سری کلاسیک است که برای سری مدرن به سریال برگشته. سوابق دکترهویی او،‌همان تک داستان کلاسیکش است: 

Survival -1989

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز:

مدت‌ها قبل، لژیون نهم رومی‌ها در مه‌های اسکاتلند ناپدید شد. بیل درباره‌ی اتفاقی که افتاده یک تئوری دارد، و دکتر هم یک ماشین زمان دارد. ولی وقتی که آن‌ها به ابردین‌شایر باستان می‌رسند، چیزی که می‌یابند تهدیدی به مراتب بزرگ‌تر از یک ارتش است. روی یک سنگ قبر، بالای یک تپه، دروازه‌ای قرار دارد که آن سویش به پایان جهان می‌رسد. 

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو:

  • رونا مونرو رو می‌شناسید؟‌ اکثر کسانی که اون رو می‌‌شناسند، به عنوان یک نمایش‌نامه‌نویس تئاتر جدی و حرفه‌ای می‌شناسندش. نمایش‌نامه‌نویسی با شهرت بین‌المللی، مطالعات فرهنگی عمیق درباره‌ی افسانه‌های اسکاتلند و یک آکادمیک به تمام معنا. و بله، اگر در رزومه‌اش دقیق بشید، یک دکترهوی کوچک هم آن‌جاها پیدا می‌کنید و شاید بدونید که این، آخرین داستان دکتر هفتم و آخرین داستان سری کلاسیک بوده و عجیب بود و شاعرانه بود و بهتره همین حالا بروید تماشایش کنید. من همیشه تصورم این بوده که دکترهو یک چیز عجیب در کارنامه‌ی روناست و احتمالا فراموشش کرده یا ترجیح می‌ده فراموشش کنه. ولی وقتی فهمیدم که آماده‌ست برای یک اپیزود دیگه ملاقات کنه فوق‌العاده غافلگیر شدم، و از فیلمنامه‌ای که نهایتا داد فوق‌العاده راضی بودم. اما تازه زمان فیلمبرداری بود که فهمیدم چقدر درباره‌ی رونا اشتباه قضاوت کردم. وقتی که دیدم چطور مثل یک دختربچه با پنل تاردیس بازی می‌کنه، با دالک‌ها و فرشته‌های گریان سلفی می‌گیره و چقدر از بودن دوباره توی دکترهو ذوق کرده. می‌بینید؟ این رونا مونرو، «نمایش‌نامه‌نویس با شهرت بین‌المللی»، یک هوادار دکترهوئه! و واقعا چرا انقدر طول کشید که من احمق این رو بفهمم؟

اپیزود یازدهم: World enough and time/ جهان کافیست و زمان هم

نویسنده: استیون موفات- کارگردان:‌ ریچل تالالی

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

اسم من دکترهوئه

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز: 

رفاقت ، دکتر را به بی‌پرواترین تصمیم زندگی‌اش می‌کشاند. دکتر در یک سفینه‌ی عظیم گیر کرده و روی افق رویداد یک سیاهچاله قرار گرفته و مجبور است مرگ کسی را که عهد کرده از او محافظت کند، نظاره‌گر باشد. آیا راهی هست که دکتر بتواند خودش و وجدانش را آسوده کند؟ آیا وقایع از کنترل خارج شده‌اند؟ برای نخستین بار، خود زمان دشمن تایم لرد شده است….

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو: 

  • قسمت اول فینالی امسال چیز عجیبیه. من مثل فصل قبل، دوباره خودم رو به چالش کشیدم و واقعا نمی‌دونم از پسش براومدم یا نه. قضاوت با شماست.

اپیزود دوازدهم: The Doctor Falls/دکتر سقوط می‌کند

نویسنده: استیون موفات – کارگردان:‌ ریچل تالالی

دیالوگ برگزیده‌ی موفات:

بدون امید، بدون شاهد، بدون پاداش

معرفی رسمی موفات در فستیوال رادیوتایمز: 

سایبرمن‌های مانداسی برمی‌خیزند. زمان نبرد نهایی دکتر فرارسیده….

چکیده‌ی توضیحات موفات در مجله‌ی دکترهو: 

دلیل اصلی حضور سایبرمن‌های مانداسی توی این داستان پیترکاپالدی نبوده. من داستانی داشتم که حضور اون‌ها لازم بوده. ولی در عین حال اعتراف می‌کنم من به مردم چیزی رو میدم که می‌خوان. دیوید زایگان‌ها رو دوست داشت و اون‌ها رو به اپیزود پنجاه سالگی اضافه کردم. کارن دلش می‌خواست توسط فرشته‌های گریان کشته بشه و این کارو براش کردم. پیتر هم ۳ سالی میشه داره یک‌سره توی گوش من می‌خونه که سایبرمن‌های مانداسی چقدر خوبن. شخصا فکر نمی‌کنم طراحیشون انقدر خوب باشه و خوشحالم که توی اپیزود‌های بعدی به روز رسانی شدن، ولی برای فینالی این فصل، داستانی به ذهنم رسید که وجود اون‌ها براش کاملا لازم و ضروری بود و پیش خودم گفتم پس با یک تیر، دو نشون می‌زنم. از داستان چیز زیادی نمی‌تونم بگم،‌جز اینکه سایبرمن‌های مانداسی توش هستند. میسی توش هست و پیتر یکی از بهترین بازی‌های عمرش رو به رخ می‌‌کشه.


پخش فصل دهم دکترهو، از شنبه ۱۵ آوریل(۲۶ فروردین) آغاز خواهد شد. با زیرنویس‌های اپیزودها و نقد‌های هفتگی هر اپیزود با هووین همراه باشید.

نوشته گزارش و پیش‌نمایش ویژه‌ی فصل ۱۰ اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

زیرنویس اپیزود ۴ فصل ۱۰: knock knock

$
0
0

زیرنویس فارسی اختصاصی اپیزود چهارم از فصل دهم نوشته‌ی مایک بارتلت با عنوان «تق تق» ( knock knock ) را میتوانید از این پست دریافت کنید.

 

دریافت زیرنویس از لینک مستقیم

همچنین تیزر اپیزود بعدی را از اینجا میتوانید تماشا کنید:

 

همچنین ذیلا میتوانید ویدیوی مصاحبه‌ی دیوید سوشه، بازیگر مهمان این اپیزود(که به بازی در نقش پوآرو معروف است) و همچنین مایک بارتلت، نویسنده‌ی اپیزود را ببینید:

 

 

نوشته زیرنویس اپیزود ۴ فصل ۱۰: knock knock اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.


نقد و بررسی اپیزود ۶ فصل ۱۰: Extremis

$
0
0

و گیمرها وارثین زمین خواهند بود….

شماره اپیزود: سری ۱۰ مدرن(فصل ۳۶ از کل)- قسمت ۶

عنوان اپیزود:‌ Extremis

نویسنده: استیون موفات

کارگردان: دنیل نتهایم

بازیگران: پیتر کاپالدی- پرل مکی- مت لوکاس- میشل گومز- جنیفر هنسی-کورادو اینورنیزی-جوزف لانگ

موسیقی: مورای گلد

مدت زمان: ۵۰ دقیقه

خلاصه داستان: وریتاس، متنی باستانی‌ست که حاوی رازی است که هرکس آن را می‌خواند، بلافاصله خودکشی می‌کند. اخیراً متن دوباره ترجمه شده، و حالا واتیکان برای کمک، دست به دامان دکتر شده….

منتقد: محمد سوری


۱: حدود چهارصد سال قبل از میلاد، یک فیلسوف چینی به اسم چواتگنسی زندگی می‌کرد که البته توی خانه چوآنگ چو صدایش می‌زدند. یک روز این آقای چو خواب می‌بیند که پروانه شده. که تمام منویات و درونیاتش هم بدل به ذهنیات یک پروانه شده. چو، در خوابش فراموش می‌کند که اصلاً انسان بوده است. مغزش به او انشا می‌کند که همیشه پروانه بوده و حیاتی در بدن فردی به اسم چواتگنسی نداشته. بالاخره پروانه‌ای که آقای چو باشد، روی گلی می‌نشیند و به خواب می‌رود، و بعد به عنوان چواتگنسی بیدار می‌شود و همان لحظه درجا برایش سوالی مطرح می‌شود: که آیا حالا او چواتگنسی است که خواب پروانه بودن می‌دیده، یا یک پروانه است که خواب می‌بیند بدل به انسانی به اسم چوآنگ چو شده؟ فردایش، چو، این سوال را برای شاگردهایش مطرح می‌کند و در نتیجه، بساطی در فلسفه درست می‌کند که ته رشته‌اش به دکارت رسید؛ که پرسشگر این سوال بزرگ است: آیا اصلاً ما هستیم و وجود داریم یا نه؟

۲. بیش از هزار و ششصد سال بعد از چو، آدم دیگری به اسم دانته آلگیری متولد می‌شود که  سه کتاب مهم به اسم «کمدی الهی‌» می‌نویسد و زبان و ادبیات ایتالیا و حتی اروپا را تا ابد دگرگون می‌کند. حدود هفتصد سال بعد از دانته، مردی به اسم اومبرتو اکو در همان ایتالیا متولد می‌شود. اکو محقق، نشانه‌شناس و رمان‌نویس می‌شود. رمان معروفش، «نام گل رز»، جریانی ادبی را شروع می‌کند که نمونه‌ی بلاک باستر و پرفروش آن جریان ادبی مثلاً می‌شود «کد داوینچی» از دن براون که به گفته‌ی استیون موفات، تم و لحن این اپیزود اکسترمیس، ملهم از آن بوده است. اکو اما به جز رمان و نشانه‌شناسی و غیره، یک مشغولیت دیگر هم دارد:‌ او دلبسته‌ی کارهای دانته است، و برخلاف همه، بیش از دو جلد برزخ و دوزخ که هیجان انگیزترند، کتاب اول دانته، بهشت یا «پارادیزو» را دوست دارد. اکو بعدها در مقاله‌ای با عنوان «خوانشی بر پارادیزو» درباره‌‌ی اثر دانته می‌نویسد که: 

در اینجا مایلم اشاره‌ی دیگری بکنم بلکه قوه‌ی تخیل خوانندگان جوان را تحریک کنم که ممکن است چندان علاقه‌ای به خدا یا بهشت و امثال این‌ها نداشته باشند. «بهشت دانته» به واقع مدحیه‌ای اغراق‌آمیز است بر جهان مجازی، و بر اشیای غیرمادی، و بر نرم‌افزار خالص که بری و عاری از وزن سخت‌افزارهای دوزخی باشد که ردشان در برزج به جا می‌ماند. بهشت دانته یک جهان مجازی است. یک شبیه‌‌سازی کامپیوتری مسجم است که پیش از ساخته شدن هر کامپیوتری، نوشته شده است.

۳: این آخری را هم داشته باشید بد نیست: قریب به ۱۶ سال پس از تولد اومبرتو اکو،‌ نویسنده‌ی دیگری به اسم ویلیام گیبسون در آمریکا متولد می‌شود. گیبسون در سال ۱۹۸۴ رمانی می‌نویسد به اسم «نورومنسر»، و با این کتاب،‌ ژانری را پایه می‌گذارد که بعداً، با فیلم «بلیدرانر» از ریدلی اسکات و انیمه‌ی «گوست این د شل»، به بلوغ و کمال می‌رسد. سایبرپانک، نام این ژانر نوپاست که ویژگی‌های خاصش را دارد. نقطه ثقل اساسی‌اش ترکیب تکنولوژی بالا با زندگی پست است. تمرکز روی محیط‌های چندفرهنگی و تلفیق نژادها و حتی جنسیت‌ها دارد. پر است از آدم‌هایی که در جهان‌های مجازی پرسه می‌زنند. در جهان‌های سایبرپانکی،‌دولتی وجود ندارد و دنیا توسط شرکت‌های خصوصی مولتی‌نشنال اداره می‌شود. با این حال، مهم‌ترین خصیصه‌ی سایبرپانک، سوال مهمی است که مطرح می‌کند: که ما واقعاً چه هستیم؟ آیا روحی وجود دارد یا ما صرفاً اطلاعات محضیم؟ اگر تمام اطلاعات مغز ما روی یک هارد درایو ذخیره بشود، آن هارد درایو یک کپی از ما خواهد بود؟ یا خود ماست؟ یا شاید انعکاسی از ما؟ آیا هویت ما یکتا و یگانه است یا انعکاس‌پذیر و مکرر است؟ 


قضیه احتمالاً از آنجایی شروع شد که استیون موفات تصمیم گرفت عوض آنکه شاعر یا ادبیاتی بشود، نویسنده‌ی ژانری باشد و تصمیم گرفت جای آنکه رمان بنویسد، در تلویزیون کار کند و در کنار تمام این‌ها، هرازچندگاهی، در بعضی اپیزودهایش، مثل بلینک، یا هون سنت، یا در آخرین نمونه همین اکسترمیس، کارهایی بکند که فراتر از میانگین قدرت درک و پردازش ذهنی بخشی از مخاطبین سر راست‌طلب‌تر و ساده‌انگارتر هدفش است. این خود شاید توجیه‌کننده‌ی برخی نقدها و نظرات کمابیش منفی اکسترمیس باشد که طی این چند روز اخیر بین مخاطبین انگلیسی زبان دکترهو دیده‌ام؛ و راستش نقد کردن چنین اپیزودی کار راحتی نیست. این اپیزود یک آزمایش است. در مناسبات مرسوم و چارچوب‌های مألوف نمی‌گنجد که طبق قواعد ریاضی‌وار سنجش کیفیت آثار بصری، به جزء به جزئش نمره داد و الگوریتم‌وار، کیفیت خالصش را سنجید. اپیزود نوعی فراداستان(متافیکشن) است. داستان جرات می‌کند به فراتر از مرزهایی که برایش کشیده‌اند پا بگذارد، و طبعاً نقدش هم نباید و نشاید که آن را اسیر و مقید به آن مرزها کند و در عوض، تلاش باید بر این باشد که این مرزهای ذهنی را گسترش داد.

اول از همه، بیایید مطمئن شویم همه درست فهمیده‌ایم که چه خبر است: یک نژاد فضایی، نقشه‌ی تهاجم به زمین را کشیده. ولی خیلی منطقی، تصمیم گرفته قبل از شروع حمله، یک شبیه‌سازی کامپیوتری از تمام تاریخ زمین اجرا کند تا نقاط قوت و ضعف زمین را بسنجد و به قولی، تهاجمش به زمین را تمرین کند و بهترین شیوه‌ی تهاجم را پیدا کند. دکترِ داخل شبیه‌سازی اما بالاخره در یکی از مراحل اجرا، حقیقتاً دکتر می‌شود و برای دکترِ جهان واقعی، پیام هشداری حاوی اطلاعات درباره‌ی این نژاد متخاصم می‌فرستد. فرمت اپیزود هم به همین شکل است که سکانس قبل از تیتراژ، نمایش‌دهنده‌ی دکتر جهان واقعی است و تمام اپیزود تا قبل از سکانس پایانی، اطلاعاتی است که از داخل جهان هولوگرافیک برای دکتر واقعی ارسال شده. ما بخش اعظم اپیزود را با یک کپی از بیل و دکتر و ناردول جهان خودمان می‌گذرانیم، بدون آنکه خبر داشته باشیم که تمام این‌ها جعلی هستند و مشت بزرگ اپیزود به شکم مخاطب هم همین پرده‌برداری از این راز است که قهرمانی که ۴۰ دقیقه با او همراه بوده‌اید و باور کرده‌اید همان دکتر همیشگی است، واقعاً دکتر نبوده(یا شاید بوده؟ اصلا دکتر بودن یعنی چه؟). همین به تنهایی شاید کافی بود که خمیرمایه‌ی یکی از بهترین اپیزودهای دکترهو را داشته باشیم، ولی استیون موفات به این‌ها اکتفا نکرده و تصمیمات جسورانه‌ای گرفته که اپیزود را چند پله از یک داستان مستقل و ساده فراتر برده است.

پیش از هرچیز، باید به این تصمیم استیون موفات آفرین گفت که به مسیر سایبرپانک نرفته و ماتریکس نساخته(قیاس اشتباهی مطرح شده که جهان داستان مثل ماتریکس است. یک بار دیگر مرور کنید:‌در ماتریکس،‌ جسم زنده جایی دیگر وجود داشت و فقط جهان بود که شبیه سازی شده بود و نه ذهن‌های درون آن. اپیزود صرفاً یکی از دغدغه‌های سایبرپانکی را گرفته و با زاویه دید منحصر به فردی آن را بررسی کرده). موفات به جای ساختن یک داستان سایبرپانکی مرسوم که یک نویسنده‌ی عادی می‌ساخت، پا جای پای اکو و دانته گذاشته. افتتاح یک داستان درباره‌ی یک جهان هولوگرافیک شبیه‌‌سازی شده، با پاپ و واتیکان و مذهب، تصمیمی شدیداً هوشمندانه است که در گره‌گشایی نهایی داستان، جایی که دکتر از باور نداشتنش به چیز خاصی سخن می‌گوید و بعد، دفتر خاطرات ریور سانگ را مثل یک کتاب مذهبی در دست می‌گیرد و جملات ریور را به سان آیاتی نازل شده در شأن خود باز می‌خواند، ثمر می‌دهد و نتیجه‌ی این تصمیم در وحدت تم‌ها و ایده‌های اپیزود دیده می‌شود. این خود یکی از ایراداتی بود که بعضی به اپیزود گرفته‌اند:‌ که داستان بیش از حد ایده به سمت بیننده پرتاب می‌کند و این داستانک‌ها، از ماجرای بیل و ناردول در سرن تا بخش واتیکان و قضیه‌ی وریتاس و نهایتا موضوع راهب‌ها، هرکدام بن‌مایه‌ی یک اپیزود کامل مستقل هستند که اینجا بی‌ربط، در کنار هم بدل به کلاف سردرگم و بی‌نتیجه‌ای شده‌اند. حقیقتش را بخواهید جواب خیلی ساده این است که عجز شمای نوعی از درک وحدت تماتیک اپیزود، دلیل بر فقدان وجود این وحدت نمی‌شود. بخش واتیکان و سرن همانقدر برای داستان لازم هستند که هر جزء دیگر آن. موضوع اپیزود، پرسش درباره‌ی ماهیت و ذات واقعیت است و لازم است که فروپاشی تمام ابزارهای درک واقعیت، علم و مذهب و سیاست، هر سه نمایش داده شود. پس این که هرسه این‌ها، از شتاب‌دهنده‌ی ذرات سرن سوئیس که کعبه‌ی علم است تا واتیکان که مرکز مذهب است و کاخ سفید که منتهی‌الآمال اصحاب سیاست است، یک به یک از هم بپاشند و پوچ بودنشان با خودکشی‌های دسته جمعی و حمله‌ی راهب‌ها ثابت شود، برای این داستان واجب و حیاتیست و این وجوب در گره‌گشایی به وضوح دیده می‌شود.

دومین ایراد عمده‌ی وارد شده بر اپیزود این است که برخلاف داستان‌های قبلی، اینجا شیمی و رابطه‌ی بین دکتر و بیل تکامل نمی‌یابد و کاراکترها پیشرفت نمی‌کنند. در جواب اما باید گفت چرا در داستانی که در یک جهان شبیه‌سازی شده رخ می‌دهد، باید شخصیت‌پردازی کرد و رابطه‌ای بین شخصیت‌ها ساخت که قرار نیست در خاطرات کاراکترهایمان(به جز دکتر) بماند و در واقع نمود عینی و واقعی در ادامه‌ی فصل داشته باشد؟ با توجه به ماهیت اپیزود، شخصیت‌پردازی از نوع تکاملی در اینجا نوعی حماقت است. در عوض موفات،‌ اینجا هم راه هوشمندانه را برمی‌گزیند؛ که به جای متکامل ساختن شخصیت کاراکترها، پرده از اسرار و گذشته‌شان برداشته شود: از ناردول که مشخص می‌شود به دستور ریور برای حفاظت از دکتر آمده و مخفیانه «خفن» است، تا دکتر که قضیه‌ی گاوصندوق و میسی را از او می‌فهمیم(و البته معنی دکتر بودن به تعبیر استیون موفات را در می‌یابیم که جلوتر درباره‌اش بحث خواهد شد) و حتی مادرخوانده‌ی بیل که از مخالفت و ضدیتش با مردها، استبداد رایش درباره‌ی بیل، رفتار آیرونیک و ریاکارانه‌اش در قرار گذاشتن با مردها در عین ممنوع کردن بیل از همین کار و جهلش از تمایل جنسی بیل برایمان روشن می‌شود، این‌ها همه چیزهایی هستند که خود کاراکترها درباره خودشان می‌دانند، و نیاز نیست در جهان واقعی مطرح شوند تا تاثیرشان ماندگار باشد. صرفا لازم است که بیننده از این اطلاعات مطلع شود و یک جهان شبیه‌سازی شده فرقی با جهان واقعی برای کسب این اطلاعات ندارد.

سومین ایراد وارد به فیلمنامه از سوی منتقدین، این است که اپیزود پرکننده و به قولی «فیلر» است. که همه چیز مقدمه‌چینی برای حمله‌ی اصلی در اپیزود بعدی بوده و خود داستان ما را به جایی نبرده است. یا عده‌ای هم می‌گویند اینکه وقایع داستان واقعاً رخ نداده‌اند، باعث شده تهش حس کنند بهشان تقلب شده. انگار که یک اپیزود کامل خواب یک کاراکتر را تماشا کرده باشند! در جواب به دسته‌ی اول در اینجا باید پرسید اصلاً برای چه داستان می‌خوانید و سریال می‌بینید؟ واقعاً می‌خواهید به جایی برسید؟‌ آیا التذاذ لحظه‌ای از داستان و دنبال کردن سیر منطق داستانی در خلال آن و حس شگرف غافلگیر شدن و تلاش برای باور کردن واقعیتی جعلی، خود به تنهایی هدف اولیه و اصلی نیست و لازم است حتما داستان «به جایی برساندمان»؟ اگر اینطور است که کلاً تمام این ۱۰ اپیزود بی‌مصرفند و همان فینالی ما را کفایت می‌کند. دسته‌ی دوم که احساس این را دارند که بهشان تقلب شده اما نکته‌ی مهم اپیزود را نگرفته‌اند:‌ اپیزود یک مطالعه‌ی کاراکتری بود توامان با یک بیانیه. مطالعه‌ای درباره‌ی کاراکتر دکتر و بیانیه‌ای درباره‌ی واقعیت دکتر. که دکتر و دکتر بودن یعنی خوب بودن و قهرمان بودن در «اکسترمیس» یا پایان کار، حتی جایی که امیدی نمانده، شاهدی نمانده، پاداشی در کار نیست،‌ حتی اگر دکتر کور باشد،‌ همراهش جلوی چشمان نابینایش نابود شده باشد، تمام جهانی که به خیال خود محافظ آن است یک واقعیت جعلی و ساختگیِ در آستانه‌ی فروپاشی باشد، و حتی اگر خود دکتر واقعاً دکتر نباشد،‌ در این لبه‌ی پرتگاه نیستی است که باید آن کاری را بکند که دکتر می‌کند تا ثابت کند که دکتر است، و به بیانی بیانیه‌ یا تکلمه‌ی اپیزود این است: باید از سایه‌ی دکتر هم ترسید،‌ حتی اگر خودتان کسی باشید که سایه را ساخته!

تمام این‌ها البته به هیچ وجه به آن معنا نیست که فیلمنامه‌ی اپیزود منزه و بری از خطاست. بحث این است که ایرادات وارد شده بر اپیزود،‌اغلب ناشی از کج‌فهمی و درک اشتباه آن هستند. به نظر نگارنده، مهم‌ترین ایراد اپیزود، فلش‌بک‌های میسی بوده‌اند. نه اینکه میشل گومز یا مت لوکاس یا کاپالدی یا حتی گروه ساخت،‌ ذره‌ای نقص در اجرای این بخش داشته باشند، ولی وجود این سکانس‌ها، ساختار اپیزود را بر هم می‌زند و تمامیت آن را به عنوان یک داستان ارزشمند، تقلیل درجه می‌دهد. گرچه در این فلش‌بک‌ها اطلاعات مهمی(هم درباره‌ی ریور و هم درباره‌ی معنی دکتر بودن) مطرح می‌شوند که بعدتر در اپیزود از آن‌ها استفاده هم می‌شود،‌ ولی قرارگیری این سکانس‌ها در خلال تماشای ایمیل دکتر جعلی برای دکتر واقعی، آن ساختار مطلوب موفات برای اپیزود را که دنیل نتهایم کارگردان هم با سرنخ‌های بصری غنی‌ترش کرده بود، خدشه‌دار می‌کند. شاید که اگر تمام بخش فلش‌بک میسی قبل از تیتراژ پخش می‌شد یا به نحوی دیگر اجرا و مدیریت می‌شد،‌ اپیزود چند پله بالاتر می‌ایستاد. ضمن اینکه دلیل عهد دکتر برای نگهداری از جسم میسی، حالا که به راحتی میسی را نکشته و برای عاملین اعدام شاخ و شانه هم می‌کشد، می‌تواند تبدیل به حفره‌ای در پلات شود(مگر اینکه در ادامه مشخص شود عهدی که دکتر بسته، با نیرویی قدرتمندتر از مامورین اعدام میسی بوده است که انتظار من هم همین است). ایراد مهم دیگر فیلمنامه هم البته این است که دکتر در تمام سکانس‌های اپیزود حاضر نیست، در حالی که اگر تصور کنیم ما در تمام اپیزود ایمیل ارسالی دکتر هولوگرامی از اطلاعات سیستم عصبی‌اش را دیده‌ایم، لازم است که دکتر در تک‌تک سکانس‌ها حضور داشته باشد و نباید در اپیزود، هر چیزی که ممکن است دکتر از آن مطلع نباشد را ببینیم(دقت کنید که دکتر هولوگرافیک تا تهش هم نفهمید سر ناردول چه بلایی آمده، در حالی که در ایمیل، آنچه بر سر ناردول رفت را ما(و طبعاً همراهمان دکتر واقعی) دیدیم ). یک ایراد ریز دیگر به فیلمنامه هم مشکل علمی آن تست سایه و سرهم‌خوانی اعداد است. مسئله از این قرار است که کامپیوترهای باینری ما ممکن است چنین محدودیتی را در تولید اعداد رندوم داشته باشند، ولی کامپیوترهای یک نژاد بیگانه‌ی پیشرفته که می‌توانند کامپیوترهای کوآنتومی یا زیستی باشند، به احتمال زیاد آن مشکل را ندارند. با این وجود، چون این موضوع، بدل به یکی از بهترین بخش‌های اپیزود شده و چون ماهیت این تست شدیداً دکترهویی است، می‌توان در این مورد با اغماض از آن گذشت.

اپیزود به جز روی کاغذ، در اجرا هم کمابیش ستودنیست. گرچه از بهترین‌های دکترهو نیست،‌ ولی با بدترین‌ها(بخوانید اپیزود ۵ و ۶ فصل ۹) هم فاصله‌ی خیلی زیادی دارد. کارگردان اپیزود، دنیل نتهایم، شاید به دستاورد شگفت‌آور ریچل تالالی در اپیزود «هون سنت» نرسیده باشد، ولی بدون شک اجرایش ناامیدکننده هم نبوده است. کارگردانی تا حدی بی‌خلاقیت است اما تمیز! بخش کتابخانه‌ی هرتیکوم چشم‌نواز و مسحور کننده است. سیاره‌ی جلادان که قرار است میسی در آن اعدام شود هم به همچنین. اپیزود لوکیشن‌های بسیاری دارد و با وجود این همه پرش روایی، به هیچ عنوان تدوین شتاب‌زده‌ای ندارد و ریتم به خوبی در آن حفظ شده. در بعضی ترنزیشن‌ها(به خصوص سکانس‌های کات از فلش‌بک به زمان حال و برعکس) می‌شد کمی خلاقانه‌تر عمل کرد، ولی نتیجه‌ی نهایی باز هم قابل احترام است. نتهایم کارگردانی است که دوربینش را خوب می‌شناسد و با توجه به امکانات محدود دکترهو، نهایت استفاده را از آن برده است(به خصوص سکانس ورود پاپ به اتاق بیل و نیز سکانس عدد گفتن در سرن را دوباره تماشا کنید). سکانس حمله‌ی دسته جمعی راهب‌ها به دکتر هم مهارت و خلاقیت بیشتری در اجرا می‌‌طلبید و نتیجه کمی کلیشه‌ای شده و شاید که تا ده سال دیگر خنده‌دار تلقی شود، ولی فعلاً، احتمالاً تا همین‌جا هم به خیلی مخاطبین کم سن و سال‌تر کابوس خواهد داد(که باید اعتبارش را به تیم گریم و طراحی راهب‌ها داد). پیتر کاپالدی مثل همیشه فوق‌العاده است، ولی بزرگ‌ترین شگفتی اپیزود،‌ ناردول است و مت لوکاس، بهترین بازی‌اش در دکترهو تا امروز را به نمایش می‌گذارد. بازی پرل مکی یک کلاس از بقیه- حتی بازیگران فرعی‌تر مثل پاپ و کاردینال و غیره- پایین‌تر است، ولی باز هم کارش را انجام می‌دهد و به قولی جلوی لذت بردن از اپیزود را نمی‌گیرد. از تمام این‌ها مهم‌تر، مورای گلد، یک بار دیگر سریال را سربلند کرده. موسیقی گلد، تلفیقی از هیجان و انرژی جیمز باندی، ابهام و معمای دن براونی و الوهیت مذهبی است که اپیزود را در هاله‌ای از رمز و راز شوم برده که با توجه به داستان اپیزود که ماجرای یک جهان ساختگی و سرنوشت تراژدیک و بحران اگزستانسیالیست ساکنین ذی‌شعور آن را روایت می‌کند، موسیقی متنی کاملاً درخور و مناسب است. 

اکسترمیس، از آن دسته داستان‌های مغتنم دکترهو است که کم پیش می‌آیند و باید قدرشان را دانست. از آن اپیزودهایی که روح دکترهو را به نمایش می‌گذارند: جسارت و شهامت، زیر پا گذاشتن مرزها و قوانین، گذشتن از هنجارهای داستان‌نویسی، بر هم زدن آرامش ذهنی مخاطب، ساختن چارچوب‌ها و ساختارهای تازه و همراه کردن بیننده با یک ترن هوایی بزرگ از شکست‌ها و پیروزی‌ها، رازها و گره‌گشایی‌ها و مقدمه‌چینی‌ها و به سرانجام رسیدن‌ها. اقبال خیل عظیمی از طرفداران و منتقدین به ۵ اپیزود قبل و در مقابل واکنش میانگین منفی به این اپیزود، تنها نشان از این دارد که دکترهو طی ۲-۳ سال اخیر هدفش را گم کرده و طرفدارانی با ذهن‌های تنبل‌تر و شهامت کم‌تر پرورانده. اپیزودهایی مثل اکسترمیس، خون تازه‌ای هستند که در رگ‌های سریال جاری می‌شوند، و باید به اپیزودهای بیشتر شبیه به این و حلول دوباره‌ی روح آدم‌هایی نظیر داگلاس آدامز در سریال امیدوار بود.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۷ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود ۶ فصل ۱۰: Extremis اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

یادداشت استیون موفات به مناسبت سالگرد ده‌سالگی اپیزود Blink

$
0
0

هنوز هم اگر ده نفر طرفدار دکترهو را تصادفا انتخاب کنید و ازشان بپرسید بهترین اپیزود سریال به نظرشان کدام است، قطعا ۲-۳ باری اسم بلینک تکرار می‌شود. شکی نیست که اگر ده سال دیگر هم از هواداران نظرسنجی کنید که بهترین هیولای دکترهو کدام است،‌ «فرشتگان گریان» حتما در لیست خواهند بود. امروز، دهمین سالگرد پخش اپیزود بلینک است و به همین مناسبت، استیون موفات، شورانر ۷ سال اخیر سریال و نویسنده‌ی معروف‌ترین اپیزود دکترهو، به گذشته نگاه کرده است…..


خیلی‌خب، بلینک! چی می‌تونم بگم که قبلاً نگفته باشم؟ بگذارین رشته‌ی افکارم رو راه بندازم. آها! آخرین باری که درباره‌ی بلینک صحبت کردم، به این پرسش پاسخ دادم که آیا می‌دونستم قراره این‌قدر اپیزود پرطرفداری بشه یا نه؟ طبیعتاً گفتم که نمی‌دونستم. چون فقط یک احمق یا روانی از قبل می‌دونه که چیزی قراره پرطرفدار باشه. به یاد دارم چقدر سر این اظهار نظرم اذیت شدم. مقاله‌های کاملی درباره‌ی حماقت و تکبر من نوشته شدند. احتمالاً اولین انسان زنده‌ی تاریخ بودم که به اتهام تواضع، به تکبر محکوم شدم. پس از همه معذرت می‌خوام اگر که قدم اشتباهی برداشتم.

نه خیر!‌ به درک!‌ اگر تواضع هم این روزها صفت مذموم شده، اصلا فایده‌ی قدم برداشتن چیه؟ همچنان پای حرف قبلیم هستم. 

بگذریم. برای این یادداشت دوباره بلینک رو تماشا کردم. ده سال؟ این ده سال کجا غیبش زد؟‌ نکنه واقعاً کسی داره سال‌های زندگی ما رو می‌دزده.

اپیزود واقعا خوبیه، مگه نه؟ کری مولیگانِ جسور و وحشت‌زده و زیبا؛ هتی مک‌دونالدی که احتمالاً اولین کسی بود که آگاهانه(و نه لزوماً خودآگاهانه) توی دکترهو دست به کارگردانی هنری زد؛ و نیل گورتون که فرشتگان گریان رو به ما هدیه داد. فرشته‌ها تمام چیزی که یک هیولای دکترهویی باید باشه بودند: باشکوه، ترسناک و کاملاً احمقانه. و البته فکر نمی‌کنم لازم باشه به اون نت‌های موسیقی مرثیه‌وار و مرگبار و وحشت‌زا هم اشاره کنم. یکی از بهترین کارهای مورای گلد، و این صفتی نیست که راحت بشه خرجش کرد. استدعا دارم که مستحضر باشید وقتی به شما می‌گم بیش از نیمی از اعتبار این اپیزود برای اون تیم فوق‌العاده‌ست، تواضع به خرج نمی‌دم. یکایک اون‌ها بهترین‌ها توی کار خودشون بودن و هستن، و اعتراف به اینکه کار من کاملاً‌ تحت‌الشعاع کار اون‌ها بود، مطلقاً تواضع نیست. 

ولی به هر حال نویسنده من بودم، و ناچارم کمی هم درباره داستان اپیزود صحبت کنم؛ و باید بگم از همین حالا می‌تونم صدای روشن شدن موتور نفرت جماعت اینترنت‌نشین رو بشنوم. ولی حقیقت رو باید گفت: من فکر میکنم فیلمنامه‌ی خیلی خوبیه. یک نکته‌ی جالب ولی اینجا هست: من برای این فیلمنامه، یک بفتا بردم، یک جایزه‌ی هوگو بردم، تو نظرسنجی مجله‌ی دکترهو برای بهترین اپیزود فصل برنده شدم(خودم به اپیزود Human nature رای داده بودم) و با تمام این‌ها، تمام مختصات و مشکلاتی که طی این سال‌ها، هم توی شرلوک و هم دکترهو، به خاطرشون از من انتقاد شده توی این اپیزود دیده میشن: موقعیت‌ها و دیالوگ‌های سیتکامی وسط یه داستان جدی، تمایل عجیب و غریب و ترسناکی به انواع پارادوکس‌ها-به خصوص پارادوکس بوتسترپ- و البته فیلمنامه‌ای که وانمود می‌کنه خیلی هوشمندانه‌ست، ولی وقتی خوب فکر می‌کنید، می‌فهمید اونقدر ها هم هوشمندانه نبوده. تمام این‌ها البته نشون میدن هرچیزی می‌تونه توی یه روز خوب، درست کار کنه.

اون دیالوگ‌های سیتکامی، باعث شدن کاراکترهای سالی، کیتی و لری خیلی آسیب‌پذیرتر به نظر برسن، چونکه خودشون خبر نداشتن توی یه فیلم ترسناک هستند. پیچیدگی آگاهانه‌ی دیالوگ‌های روی دی‌وی‌دی سالی با دکتر به خوبی واضح و قابل فهم هستن و به نظرم خیلی هم بامزه‌ان. خودم مخصوصاً خیلی به اون کاربرد دوگانه‌ی دیالوگ «ولی من می‌تونم صدات رو بشنوم» از دکتر تو دو موقعیت مختلف افتخار می‌کردم. هرچند الان که بهش فکر می‌کنم، نگران میشم که نکنه باعث بشه بیننده بیش از حد به پیچیدگی موضوع فکر کنه و از موقعیت احساسی صحنه بیرون بیافته. کلی بخوام صحبت کنم اما به نظرم همه چیز اینجا جفت و جور شده. همه‌ی اجزا به هم می‌خونن. شاید این حرف درستیه که بهترین کار آدم وقتی تولید میشه که نقاط ضعفش به نفعش کار کنند.

یک چیز دیگه: با وجود تحسین همگانی فعلی برای کاراکترهای بیل پاتس و میسی، گویا من زیر آتش انتقاد بابت کاراکترهای مؤنثم هستم. و گرچه قبول دارم که «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها»، ولی اجازه دارم بگم که به نظرم کاراکتر سالی اسپارو رو خیلی خوب و تمیز نوشتم؟ اون دیالوگ «غم برای آدم‌های عمیق عین شادیه» شاید یکم دیالوگ پرافاده‌ای به نظر بیاد، ولی اون کاراکتر رو به طرز محشری خلاصه می‌کنه: دختری جداافتاده و مالیخولیایی که عاشق گذشته شده. من رو ببخشید، ولی فکر می‌کنم عالی درش اوردم.

گاهی فکر می‌کنم چرا هرگز یک فرشته برش نگردوند به زمان گذشته‌ای که انقدر دوستش داره؟ بعد از تمام این سال‌ها، به این فکر می‌کنم که چرا داستان رو اونطور تموم نکردم؟ درست بعد از اینکه با دکتر ملاقات می‌کنه و ترنسکریپت دی‌وی‌‌دی ها رو بهش میده، برگرده داخل فروشگاه، و یک فرشته اونجاست. دقیقه‌ای بعد،‌ لری به دنبالش وارد فروشگاه میشه، ولی دیگه اون رفته. و برای اولین بار،‌لری متوجه یک نقاشی قدیمی روی دیوار فروشگاه میشه: اون سالیه. توی گذشته‌ی دور، و داره لبخند می‌زنه و دست تکون میده.

ولی نه. یعنی شاید نه. شاید همین بهتر بود که سالی بالاخره یاد گرفت در لحظه زندگی کنه، که دست لری رو بگیره و از گذشته‌ها بگذره. شاید بهتره من هم همین کارو بکنم، دست از بازنویسی فیلمنامه‌هام بکشم(بد عادتیه که ترک کردنش هم خیلی سخته) و بگذارم همه چیز همون‌طور باشه که بوده.

خدایا، زیادی وراجی کردم، نه؟ ولی باید بگم ذره‌ای شک ندارم که این بلینک بود که شغل شورانر بودن رو برای من به ارمغان اورد. پس یک عمر مدیون «فیل کالینسون» و «جولی گاردنر» هستم که باعث شدن من بهتر از چیزی که لیاقتش رو دارم به نظر برسم، و البته راسل تی دیویس، که برای یک ثانیه، اجازه داد من اونقدر خوب به نظر برسم که بتونم جانشینش باشم. 

دارم احساساتی می‌شم و احساسات نوستالژیکم بیدار شدند. مشخصه؟ دلیلی براش وجود داره. وقتی که نوشتن این متن رو تموم کنم،‌ باید سوار ماشینی بشم که من رو به آخرین جلسه‌ی فیلمنامه‌خوانی دکترهوی عمرم برای اپیزود کریسمس می‌بره. پایان یک دوره از اینجا آغاز میشه. این بهترین شغلی بود که من داشتم و تا ابد خواهم داشت، و این بلینک بود که من رو به اینجا رسوند. اون اپیزود غرش رعدآسایی در زندگی من بود، و تازه حالا،‌بعد از ده سال، پژواک صداش کم‌کم داره محو میشه. 

استیون موفات- ژوئن ۲۰۱۷

نوشته یادداشت استیون موفات به مناسبت سالگرد ده‌سالگی اپیزود Blink اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود ۱۱ فصل ۱۰: World Enough And Time

$
0
0

پرده‌ی آخر 

Had we but world enough, and time,

This coyness, Lady, were no crime

We would sit down and think which way

To walk and pass our long love’s day.

شماره اپیزود: سری ۱۰ مدرن(فصل ۳۶ از کل)- قسمت ۱۱

عنوان اپیزود: World Enough And Time

نویسنده: استیون موفات

کارگردان: ریچل تالالی

بازیگران: پیتر کاپالدی- پرل مکی- مت لوکاس- میشل گومز- جان سیم

موسیقی: مورای گلد

مدت زمان:۴۵ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر تصمیم میگیرد میسی را آزمایش کند، پس او را روی سفینه ی طویلی نزدیکی افق رویداد یک سیاهچاله به همراه بیل و ناردول پیاده می‌کند تا نقش دکتر را ایفا کند. ولی با بازگشت دشمنان قدیمی، همه چیز به سرعت تغییر می‌کند.

منتقد: محمد سوری


اولین بخش از واپسین داستان استیون موفات در دکترهو، از اینجا شروع می‌شود. از اپیزودی که موفات در آن، به عمیق‌ترین ریشه‌های شخصی‌اش در سریال بازمی‌گردد. به تلاشش برای خلق اتمسفرهای وحشت‌زا و فضاهای هراس‌آور به سبک Empty Child، به داستانی عاطفی از انتظاری طولانی برای دکتر، به سبک The Girl in the Fireplace و بعدتر از آن، ماجرای امی پاند، به ایده‌های معقول سای فای که با استفاده‌ای هوشمندانه، درامی تأثیرگذار می‌سازد، به همان شیوه‌ی بلینک و داستان ریور سانگ. موفات اینجا تمام و کمال موفات شده است، و گرچه در هیچ یک از آن خصوصیات بالا به خوبی نمونه‌های مذکور کار نمی‌کند، ولی همه‌ی این مختصات همیشگی داستان‌‌هایش را کنار هم جمع کرده تا در افتتاحیه‌ی وداعش با دکترهو، به همه یادآوری کند به زودی چه چیزی را از دست خواهیم داد و چقدر قرار است سریال طی سال‌های آتی، متفاوت از چیزی باشد که سال‌ها به آن عادت داشته‌ایم.

اپیزود با سکانسی شروع می‌شود که البته مشخص است که قرار است به اپیزود کریسمس یا حتی پایان اپیزود بعدی، مرتبط شود. دکتر در فضایی برفی، شاید در قطب جنوب، شاید همان زمان که دکتر اول در داستان “سیاره‌ی دهم” مشغول جنگیدن با سایبرمن‌های مانداسی است، از تاردیس بیرون می‌آید و ریجنریت می‌کند. راستش این سکانس، از معدود ایرادهایی است که به این اپیزود وارد می‌دانم. نه اینکه مستقلاٌ سکانس بدی باشد، ولی وحدت تماتیک اپیزود را که بعد از تیتراژ به چشم می‌خورد، به هم می‌زند و اگر نه از نظر داستانی و پلات، لااقل از نظر تم و لحن، از مابقی اپیزود جدا و سوا به نظر می‌رسد. 

آنچه پس از تیتراژ آغازین می‌بینیم، چیزی است که آرزو داشتم کاش می‌توانستیم یک فصل کامل شاهدش باشیم. میسی سعی دارد نقش دکتر را بازی کند و روی سفینه‌ی عریض و طویلی که در آستانه‌ی افق رویداد یک سیاهچاله است، مثل دکتر قهرمان قصه شود و همه را نجات بدهد. اینجا موفات، بدون هیچ تعارفی به دوربین زل زده و پرده‌ی چهارم را پاره می‌کند. خلاصه‌ای از روند نوشتن یک اپیزود دکترهویی را از زبان میسی ارائه می‌دهد. نقش دو همراه دکتر را بیان می‌کند(اکسپوزیشن و کمیک ریلیف) و البته، به گذشته‌های دور بازمی‌گردد، به دهه شصت که هنوز در تیتراژ پایانی سریال، کاراکتر دکتر به عنوان “دکترهو” قید می‌شد و فن‌های تازه به دوران رسیده‌ای را که از کاپالدی شکایت دارند که چرا دکتر را “دکترهو” صدا می‌‍زند، به بازی می‌گیرد. موفات باز هم در آخرین داستان‌هایش در سریال، از هیچ فرصتی برای بازی دادن فرمت، تاریخچه، ماهیت و هویت سریال نمی‌گذرد و آخرین ردپاهایش را هم در سریال به جا می‌‍‌گذارد. از حالا به بعد راحت باشید. اگر دوست داشتید، می‌توانید دکتر را همان دکترهو صدا بزنید. شاید این واقعاٌ اسم دکتر نباشد(که از شک و تردید ناردول هم مشخص است که احتمالاٌ نیست)، ولی از عدم قطعیت کامل موجود در این سکانس، می‌توان نتیجه‌گیری کرد که از قضا شاید اسمش دقیقاٌ همین دکترهوست. خلاصه دیگر بر کسی حرجی نیست. شاید این آخرین هدیه‌ی شورانر به طرفداران است.

اپیزود البته به سرعت به مسیر متفاوتی از آنچه که به نظر می‌رسید باشد(دکترهو بازی میسی) می‌رود و با ساخته شدن یک حفره‌ی مرگبار در محل قلب بیل، تبدیل به داستان وحشتی می‌شود که البته بیننده هنوز آگاه نیست قرار است داستان وحشت باشد. اینجا باز هم موفات یک ویژگی دیگر از نویسندگی‌اش را- که مورد انتقاد بسیاری از ساده‌پسندتر ها قرار گرفته و به شخصه عاشقش هستم- رو می‌کند: استفاده از روایات موازی و کنار هم چیدن فلش بکی از قول و قرار دکتر با بیل قبل از این سفر و مرگ محتوم بیل در سفینه. این البته تنها جایی نیست که موفات تسلطش روی روایات موازی را به رخ می‌کشد. دو رازگشایی بزرگ پایانی اپیزود هم همزمان و  به موازات یکدیگر پرده‌برداری می‌شوند و البته افسوس که هردوی این افشاسازی‌هایی که می‌توانستد بسیار غافلگیرکننده باشند، با سهل‌انگاری تیم تبلیغات سریال، لو رفته بودند. به این موضوع البته بازخواهیم گشت، ولی همینجا لازم است بگویم تقصیر تبلیغات و تیزرها و تریلرها بر گردن اپیزود نیست و نشاید که کیفیت اپیزود را با پیش‌آگاهی‌های بیننده مقایسه کرد. آنچه مهم است، نحوه‌ی مدیریت و اجرای پیچش‌های داستانی در اپیزود است که همانطور که بعداٌ به آن‌ها خواهیم رسید، باید گفت استادانه بوده‌اند.

فینالی‌های دکترهو عموماٌ دو دسته هستند: یا اپیزودهایی هستند که مطلقاٌ برای فن‌های سریال و دانش آن‌ها از میتولوژی داستان ساخته شده‌اند، و یا مقدمه‌هایی برای رسیدن به داستان اصلی هستند که عموما حول یک ایده‌ی محوری (concept) بنا شده اند. هدف کانسپت مذکور هم این است که در عین تعریف کردن یک داستان مستقل، مهره‌های اپیزود بعدی و فینالی واقعی را بچیند. از اپیزودهای دسته‌ی اول می‌توان به فینالی‌های راسل تی دیویس و البته فینالی‌های فصل‌های ششم، هفتم و هشتم اشاره کرد. نقطه‌ی ثقل این فینالی‌ها، دانش قبلی طرفداران از سریال است. دلیل هیجانزده شدن بینندگان نه یک داستان هیجان انگیز، که برگشتن مستر یا میسی یا دالک‌ها یا دوروس یا ریورسانگ و امثال این‌هاست. از طرف دیگر در دسته‌ی دوم، اپیزودهایی نظیر turn left از راسل تی‌دیویس و البته اپیزودهایی مثل ‌ Pandorica Opens و Heaven Sent از استیون موفات را داریم. این اپیزودها نه با پیش دانسته‌های طرفداران، که با یک ایده‌ی مرکزی کار میکنند و تازه شرایط پایانی آن‌هاست که منجر به وقایع اصلی فینالی می‌شود.

اینطور که به نظر می‌رسد، این اپیزود، در این دسته بندی، بیشتر به سمت اپیزودهای ایده-محور دسته‌ی دوم متمایل است. با این حال، وقایعی مثل برگشتن سایبرمن‌های مانداسی و مستر، آن را واقعاٌ جایی وسط این طیف قرار می‌دهند. ایده‌ی مرکزی اپیزود هوشمندانه است و تا جایی که من اطلاع دارم، از نظر علمی کمابیش دقیق است. اینکه اتصاع زمان نه مثل نمونه‌های هالیوودی از قبیل اینتراستلار در سطح یک سیاره، بلکه داخل یک سفینه اتفاق بیافتد، رویکرد جالب و نویی است که کاش پرداخت بیشتری می‌داشت و بیشتر با جوامع ایجاد شده در انتهای سفینه طی هزار سال گذشته آشنا می‌شدیم(هرچند البته هنوز در اپیزود بعدی جا برای این بسط و گسترش هست). مشکلات لجستیک ریز و درشتی در این باره البته وجود دارند. مثلاٌ اینکه چرا واقعاٌ خدمه‌ی طبقه‌ی پایین به سرعت به بالای سفینه نرفتند و خطری که آقای ریزر از آن صحبت می‌کند چیست، مستر از کجا و چرا روی این سفینه آمده، چطور است که وقتی طبقه‌ی پایین این همه جمعیت انسانی آماده‌ی آپگرید دارد، سایبرمن‌های نمونه اولیه و آماده نشده را برای بردن جنازه‌ی بیل به بالا می‌فرستند و اصلا بیل چطور آنقدر زنده ماند که فرصت بشود روی سینه‌اش قلب روباتیک نصب کنند. با این حال، تمام این پرسش‌ها شاید سوالاتی باشند که در اپیزود بعد به آن‌ها جواب داده خواهد شد. به ناچار در اینجا مجبوریم روی کاری که خود این اپیزود انجام می‌دهد تمرکز کنیم که از بعد از تیر خوردن بیل شامل دو اکت کلی می‌شود: ماجراهای موازی بیل و دکتر در طبقات بالا و پایین، و بعد رسیدن این دو به یکدیگر در پایان اپیزود. اولی در فیلمنامه و به خصوص در اجرا هوشمندانه، استادانه و ماهرانه است و دومی راستش حتی بهتر است.

اول از هرچیز، بیایید به اصل ماجرا بپردازیم: سایبرمن‌های مانداسی و مستر. درباره‌ی سایبرمن‌ها باید گفت کاری که موفات و تیم ساخت در اینجا کرده‌اند، بزرگترین خدمتی است که هر نویسنده‌ای به این هیولاهای کلاسیک کرده و راستش باید رک و بی‌پرده بگویم این داستان شاید بهترین، هراس‌آورترین و تمیزترین داستان سایبرمن‌ها در طول تاریخ نیم قرنی سریال است. این اپیزود نه تنها شکل و شمایل عجیب و مضحک سایبرمن‌های مانداسی را توجیه می‌کند و توضیحی تا حدی ترسناک هم برایشان می‌دهد، که حتی بهتر، با تمرکز روی وجه انسانی این هیولاها، درد و رنج دائمی‌شان، ناچار بودنشان از تبدیل شدن به چیزی که هستند و البته سرگذشت هولناک اولین سایبرمن کامل مانداسی(بیل)، تا ابد پیش‌فرض‌ها و دید بیننده به این هیولاها را تغییر می‌دهد. نمونه‌های اولیه‌ی سایبرمن‌ها با آن سر ملحفه پیچشان، سرنگ ها و سرم‌های کنار دستشان و کیبوردی که با آن صحبت می‌کنند، جا دارد به عنوان مدل مستقلی از سایبرمن‌ها دسته بندی شوند و واقعاٌ امیدوارم طی سال‌های آینده، به عنوان هیولاهای مستقلی به سریال بازگردند.

درباره‌ی مستر هم البته نه موفات و نه جان سیم و میشل گومز هیچ کم نمی‌گذارند. گومز چنان در نقش میسی جا افتاده که بی شک طی سال‌های بعدی، به عنوان یک نمونه‌ی کلاسیک از مستر و در کنار راجر دلگادو جای خواهد گرفت. کسی که به طرز خوشآیندی غافلگیرم کرد ولی جان سیم بود و نه در نقش مستر در چند دقیقه‌ی پایانی، بلکه در نقش آقای ریزر، هویت جعلی مستر. اولاٌ که باید اقرار داشت این هویت جعلی با شوخی‌هایش، دینامیک و رابطه‌اش با بیل، نحوه‌ی بیان جملاتش و خلاصه شخصیتش، کاراکتری به مراتب جاافتاده‌تر و کامل‌تر از تمام کاراکترهای فرعی دیگر در خلال فصل است(که نمی‌دانم این گزاره باید تعریفی بر قدرت نویسندگی موفات تلقی شود یا سرزنشی بر نویسندگان دیگر این فصل) . اما گذشته از کاراکتر آقای ریزر، کار تیم گریم و از آن مهم‌تر، جان سیم فوق‌العاده بوده است. در تمام سکانس‌های آقای ریزر، من هیچ اثری از جان سیم ندیدم، و منظورم فقط قیافه و چهره نیست، بلکه حتی در صدا، بازی فیزیکی بدن، حرکات و اداها، نحوه‌ی ارائه‌ی دیالوگ‌ها و عموماٌ بازی، هیچ اثری از جان سیم نبود، تا جایی که در پایان اپیزود ناچار شدم تحقیق کنم تا مطمئن شوم واقعاًٌ این جان سیم بوده است که این نقش را بازی کرده و نه یک بازیگر دیگر. به نظرم سیم نه تنها بهترین بازی‌اش در دکترهو، بلکه تا جایی که دنبالش کرده‌ام، بهترین بازی عمرش را در این اپیزود ارائه می‌دهد و بدون استعداد او، افشاسازی نهایی-که به لطف بی بی سی لو رفته بود- ابتر بود و به بار نمی‌نشست. به هر روی، حتی اگر هرجایی از اپیزود هم فهمیده‌اید که آقای ریزر همان مستر است، مجددا یادآوری می‌کنیم قصور از اپیزود و فیلمنامه نبوده و از تیم تبلیغات بوده است.

درباره‌ی کاپالدی هم باید گفت با وجود اینکه این اپیزود کمابیش یک داستان دکتر-لایت(بی دکتر) بود، ولی باز هم نشان داد چرا باید از رفتنش از سریال ناراحت باشیم. بازی کاپالدی به خصوص در بخش فلش بک و توضیح رابطه‌ی مستر و دکتر بی‌نظیر بود. هرچند که یکی از معدود ایرادهای اپیزود هم در همین فلش بک بود: اصرار غیرمعقول بیل بر اینکه از میسی می‌ترسد و میسی آدمکش و خطرناک است و قس علی هذا. مسئله این است که اگر همراهی مثل کلارا که جنایات میسی را دیده بود، چنین واکنشی می‌داشت، موضوع تا حدی قابل درک بود. ولی بیل که تا این اپیزود، هیچ عمل ترسناکی از میسی ندیده و از قضا میسی جز کمک کردن، کاری نکرده است، نباید چنین برخوردی نشان بدهد و به نظر می‌رسد موفات این بخش را بی‌توجه به روند تکامل شخصیت بیل در خلال فصل نوشته که مایه‌ی تاسف است. با این وجود، در مابقی اپیزود، بیل شاید بهترین بیلی باشد که در تمام فصل دیده‌ایم: حضورش در داستان لازم و ضروری است، شخصیت واقعی دارد و کاراکترش به گرایش جنسی‌اش خلاصه نمی‌شود، و سرگذشتی چنان تراژدیک را از سر می‌گذراند که حتی اگر از بیل متنفر هم باشید، جا دارد برایش دلسوزی کنید.

ریچل تالالی ثابت می‌کند بهترین کارگردانی است که تا امروز در دکترهو کار کرده. از شات‌های سفینه و سیاهچاله بگیرید تا ترنزیشن‌های بین صفحه نمایش آقای ریزر و دکتر، ترجمه‌ی بصری اتصاع زمانی، فضای مهیب بیمارستان، رونمایی آهسته از اولین سایبرمن مانداسی و بسیاری نمونه مشابه دیگر، تدوین و اجرای اپیزود بی‌نظیر و تقریباٌ بی‌نقص بوده است. ولی به جز تالالی، مورای گلد هم در این اپیزود غوغا می‌کند. باورتان بشود یا نه، چیزی که بعد از ۴ بار تماشای اپیزود از آن در ذهنم حک شده، نه هیچ شات یا سکانس به خصوصی، که تم موسیقی گلد در سکانس رونمایی از سایبر-بیل مانداسی است که تراژدی، درد و رنج، غم و ناامیدی، دلهره و وحشت، هیجان و نوستالژی، همه توامان در آن به گوش می‌رسند. تنها مشکل بخش اجرا شاید نماهای خارجی از پنجره به سمت شهر طبقه‌ی همکف سفینه باشد که با توجه به بودجه‌ی محدود دکترهو، قابل اغماض است

در پایان باید گفت شروع آواز قوی موفات، کاپالدی، گومز و به احتمال زیاد پرل مکی، داستانی تأثیرگذار با اجرایی استادانه و پلاتی هوشمندانه است که حتی اگر اپیزود بعدی هم نتواند در این سطح کیفی باقی بماند، به تنهایی به عنوان یک داستان کلاسیکِ مدرن جاودانه خواهد شد و بهترین داستان ارجین سایبرمن‌هاست که طرفداران می‌توانستند آرزویش را داشته باشند.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۷ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود ۱۱ فصل ۱۰: World Enough And Time اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود ۱۲ فصل ۱۰: The Doctor Falls

$
0
0

بدون امید، بدون شاهد، بدون پاداش…

شماره اپیزود: سری ۱۰ مدرن(فصل ۳۶ از کل)- قسمت ۱۲

عنوان اپیزود: The Doctor Falls

نویسنده: استیون موفات

کارگردان: ریچل تالالی

بازیگران: پیتر کاپالدی- جان سیم – میشل گومز – مت لوکاس – پرل مکی

موسیقی: مورای گلد

مدت زمان:۴۵ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر یک بار دیگر باید با سایبرمن ها رو به رو شود و مبارزه کند، و یک بار دیگر در وضعیتی قرار می گیرد که همراهش را از دست داده است و می خواهد هرطور شده این وضعیت را تغییر دهد. همچنین بدنبال این است تا میسی و مستر را راضی کند که یک بار هم که شده در کنار او بایستند و در کنار همه ی این ها سعی دارد جلوی ریجنریتش را بگیرد….

منتقد: محمد سوری


قبل از هرچیز اجازه بدهید بهتان اطمینان خاطر بدهم که من یک طرفدار استیون موفات هستم. برخلاف تعداد زیادی از هووین‌ها که اغلب بدون هیچ دلیل مشخصی معتقدند دوران سوپ اپرایی راسل تی‌دیویس بهتر و دیدنی‌تر از دوران البته پراشکال ولی لااقل خیال‌پردازانه‌تر موفات است، به نظر من موفات، به خصوص در فصل‌های اولش، توانست به بهترین وجه ممکن دید شخصی‌اش از دکترهو و برداشتش از آنچه که سریال هست را درون سریال اجرا کند. با تمام این‌ها، حتی من هم باید اقرار کنم فینالی‌ها و اپیزودهای پایانی فصل، هرگز نقطه قوت کار او نبوده‌اند. از بیگ بنگ که بگذریم که به شخصه معتقدم بهترین فینالی تمام سری مدرن بود، باید گفت عروسی ریور سانگ با وجود سطح احساسی بالایش، پر از حفره‌های ریز و درشت داستانی بود، فینالی فصل هفتم صرفا یک جمع‌بندی ناامید کننده بود برای رسیدن به اپیزود پنجاه سالگی، مرگ در بهشت فصل هشتم از بدترین های سری مدرن بود، و هل بنت هم که بعد از یکی از بهترین داستان‌های تاریخ دکترهو(هون سنت) آمد، راستش کاملا خروج از مسیر بود و خیلی هایمان را عصبانی کرد. با تمام این پس زمینه‌ها، باید بگویم خیلی خوشحالم که موفات در آخرین فینالی‌اش در دکترهو، دوباره اپیزودی خوب را تحویل داده. نه به خوبی بیگ بنگ و البته همچنان با اشکالاتی ریز و درشت، ولی بی شک بهتر از تمام فینالی‌های سال‌های اخیر.


فینالی فصل دهم با تمرکز روی سه آرک داستانی در کنار یک ساب پلات پس زمینه داستانش را می‌پردازد. آرک اول، ماجرای دکتر است که بعدتر به آن خواهیم رسید. آرک دوم مربوط به مستر و میسی است و سومی هم برای بیل است. ساب پلات هم البته ماجرای مزرعه‌ی طبقه‌ی ۵۰۷ سفینه است که تحت هجوم سایبرمن‌ها قرار گرفته.
قبل از هرچیز، بیایید همینجا نکات منفی را از سر باز کنیم. بیل و آرک و داستانی که در طول اپیزود طی می‌کند، مشخصاٌ ضعیف‌ترین بخش این اپیزود است. منظور هم فقط پایان ماجرای بیل نیست. البته این اصرار موفات که به تک تک همراهانش پایانی داستانی پریانی بدهد که در عین مردن، نمرده باشند و زندگی خوبی هم داشته باشند، شاید کمی اعصاب‌خردکن باشد. با این حال نهایتاٌ، پایان بیل، به دلایلی از پایان کلارا رضایت‌بخش‌تر است. شاید به این دلیل که هدف تمام فصل و ماجراهای دکتر مثل هل بنت، صرفاٌ صرف بیل نمی‌شود و به واقع داستان بیل بر داستان دکتر احاطه ندارد، یا شاید چون بیل همراهی است که مدت کمتری با سریال همراه بود و بنابراین جدایی‌اش به این زودی باعث می‌شود قضاوت نرم‌تری نسبت به او داشته باشیم، یا شاید هم به این خاطر که برخلاف دئوس اکس ماکینایی که نجات کلارا بود، بیل لااقل با عنصری که قبل‌تر در همین فصل سریال معرفی شده بود، نجات پیدا می‌کند. به هر صورت، با وجود اینکه عقب‌نشینی موفات از بعضی تصمیمات شجاعانه‌اش در اپیزود قبلی قدری ناامید کننده بود، ولی به خاطر تمرکز نکردن افراطی روی این آرک، نهایتاٌ قابل اغماض بود. با این حال باید گفت جسارت این اپیزود نه تنها در سرنوشت بیل، که در نمایش بصری بلایی که سرش آمده هم پایین‌تر از حد انتظار ایجاد شده از اپیزود قبلی بود. شاید موفات دلش می‌خواست پرل مکی بیشتر جلوی دوربین باشد، ولی شخصاٌ عقیده دارم اگر بیل در تمام اپیزود سایبرمن می‌بود و کمتر پرل مکی را می‌دیدیم، وحشت موقعیت بیشتر در داستان به جریان می‌افتاد. با تمام این‌ها، این یک ترجیح شخصیست و نمی‌توان لزوماٌ به پای ایراد اپیزود نوشتش.


آنجا که موفات واقعاٌ می‌درخشد، آرک مستر و میسی است. من هم احتمالاٌ مثل شما امیدوار بودم از مستر جان سیم استفاده‌ی بیشتری می‌شد، ولی در عین حال، قویاٌ معتقدم اگر بیش از این روی مستر تمرکز می‌شد و او ویلن این داستان می‌شد، به موقعیتی کارتونی مثل نقشه‌های مستر در دوران راسل تی دیویس می‌رسیدیم. اینجا ولی مستر صرفاٌ به خدمت کامل کردن مسیر شخصیت پردازی میسی آمده که از فصل هشتم شروع شده بود و راستش اگر این واقعاٌ پایان کاراکتر مستر و میسی باشد(که همه می‌دانیم نیست)، بهترین و رضایت‌بخش‌ترین پایان ممکن برای اوست. میسی، به طور خاص، نه تنها بهترین نمونه‌ی شخصیت پردازی این ویلن محبوب در تمام تاریخ دکترهوست، بلکه شاید از بهترین نمونه‌های تکامل شخصیتی در سری مدرن دکتر هو باشد. تلاش او در فصل هشتم برای اینکه به دکتر ثابت کند مثل خودش است را به یاد بیاورید، و بعد رابطه‌ی توامان دوستی و دشمنی‌اش با دکتر در فصل نهم را، و نهایتاٌ مسیری را که در فصل دهم طی می‌کند که بالاخره تصمیم می‌گیرد کنار دکتر بایستد، ولی گذشته‌ی تاریک خودش این اجازه را به او نمی‌دهد. مسیر میسی در طول سه فصل اخیر آنقدر خوب بود، که آدم تقریباٌ آرزو میکند که کاش میشل گومز هرگز به سریال بازنگردد، و همینجا لازم است ذکر کنم بازی گومز در این اپیزود، بهترین بازی‌اش در تمام سه فصل اخیر است، ولی داستان او به بهترین وجه ممکن کامل شده و هر تغییری در آن باعث خدشه‌دار شدن این تکامل بی‌نقص می‌شود.


درباره‌ی آرک دکتر ولی این اپیزود بیشتر محل به ثمر رسیدن شخصیت دکتر دوازدهم است تا شخصیت‌سازی برای او. کاپالدی لحظه به لحظه بعضی از بهترین بازی‌هایش، نه تنها در دکتر هو، که شاید در تمام دوران حرفه‌ای اش را ارائه می‌دهد و یک سخنرانی دیگر هم به مجموعه سخنرانی‌های دکتر که کاراکترش را تعریف می‌کنند، اضافه می‌کند. ولی گذشته از اجرا و بازی کاپالدی، اینجا داستان دکتر در ادامه‌ی اکسترمیس قرار می‌گیرد و یک بار دیگر، شاید برای آخرین بار، برداشت موفات از کاراکتر دکتر و به طور خاص دکتر دوازدهم را در نبردش با سایبرمن‌ها، بدون هیچ شانس و امیدی برای پیروزی، فقط برای خریدن زمان بیشتر برای بقیه، در یکی از شورانگیز‌ترین اختتامیه‌های سریال می‌بینیم. اینجاست که ساب‌پلات مزرعه، که به خودی خود به شدت جالب است و از ستینگ جذاب و متفاوت سفینه‌ای که دچار اتصاع زمانی شده بهره‌ی زیادی می‌برد، کاملاٌ به کار می‌آید و البته سایبرمن‌ها نه مثل اپیزود قبل به مثابه یک مشت قربانی، که به عنوان یک تهدید جدی، به سریال بازمی‌گردند. ایراد مهم به این بخش شاید بیشتر اجرا باشد. هم نبرد پایانی دکتر با سایبرمن‌ها و هم به خصوص ده دقیقه‌ی ابتدایی اپیزود که ریتم و لحنش لنگ می‌زد، همه باعث شدند اپیزود از بدل شدن به یک تجربه‌ی تمام و کامل جا بماند و کمی ابتر شود. شاید سختگیری زیادی باشد و باید بودجه‌ی دکترهو را در نظر گرفت، ولی به نظرم ریچل تالالی ثابت کرده از پس بهتر از این‌ها بر می‌آید و اپیزود در مقاطعی از اجرا، کمی ناامید کننده بود.
در پایان باید گفت “دکتر سقوط می‌کند” گرچه کاملاٌ عریان از ایده نیست (باز هم یادآوری می‌کنم ایده‌ی مزرعه‌ای در یک سفینه که به حمله‌ی سایبرمن‌ها عادت کرده چقدر جذاب است)، ولی نهایتاٌ بیش از هرچیز، یک مطالعه‌ی شخصیتی است و با مهارت، از هیچ کاراکتری نمی‌گذرد. حتی ناردول هم خداحافظی مناسب و به جایی می‌گیرد. میسی و مستر بیشتر از همیشه می‌درخشند. کاپالدی به یادمان می‌آورد چرا جدا شدنش از سریال انقدر ناراحت‌کننده است. و گرچه در بعضی موارد، فرجام شخصیت‌ها به آن خوبی که می‌توانستند باشند، نیستند، ولی نهایتاٌ این فینالی، بی‌شک بهترین فینالی دکتر دوازدهم و از بهترین پایان فصل‌های سری مدرن است که صحنه را برای یک خداحافظی باشکوه با دکتر دوازدهم با برگشتن به ریشه‌های کاراکتر و بازگشت دکتر اول، آماده می‌کند.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۷ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود ۱۲ فصل ۱۰: The Doctor Falls اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

داگلاس آدامز به روایت نیل گیمن

$
0
0

چطور آدمی بود این داگلاس آدامز؟

قدش بلند بود. خیلی بلند! همزمان خوش‌رو و بشاش بود و خجالتی و کم‌اعتماد به نفس. جمع نقیضیی بود از هوش و ذکاوتی تیز و برنده، آگاهی و دانشی بسیط و گسترده از آنچه که مشغول انجامش بود و چهره‌ی حیران آدمی که اتفاقی وسط حرفه‌ای افتاده بود که غافلگیرش می‌کند و جهانی که گیجش می‌کند. و روی هم رفته، این حس را به آدم می‌داد که از این وضعیت غریبش لذت می‌برد.

البته که یک نابغه بود. این صفتی است که این روزها راحت به هر کس و ناکسی نسبتش می‌دهیم و معنی واقعی‌اش را از دست داده؛ ولی داگلاس حقیقتاً یک نابغه بود، چون جهان را به سیاقی متفاوت می‌دید، و مهم‌تر از آن، قادر بود جهانی که می‌بیند را برای بقیه تشریح کند. و البته همین که جهان را مثل او می‌دیدید، دیگر هیچ راه بازگشتی نبود.

نیل گیمن و داگلاس آدامز – سال ۱۹۸۳

داگلاس نوئل آدامز به سال ۱۹۵۲ در کمبریج انگلستان متولد شد (اندکی پیش از معرفی یک دی‌ان‌ای معروف دیگر که فقط اندکی از داگلاس مهم‌تر بود: دئوکسی‌ریبونوکلئیک‌اسید). آن‌طور که خودش تعریف کرده بود، کودک عجیبی بود که تا ۴ سالگی صحبت کردن را یاد نگرفته بود. خودش دلش می‌خواست فیزیکدان هسته‌ای بشود( “هرگز موفق نشدم، چون وضع محاسبات ریاضی‌ام خیلی افتضاح بود”). بعد رفت به کمبریج تا ادبیات انگلیسی بخواند، و سودایی که در سر داشت این بود که یک شغل سنتی بریتانیایی را اختیار کند: که خودش نویسنده، بازیگر و مجری کارهای خودش باشد.(شناخته‌شده‌ترین نمونه از شاغلین به این شغل سنتی همان اعضای گروه مانتی‌پایتون بودند که بعداً با داگلاس رفیق شدند).

وقتی که هجده سالش بود، در مرغزاری در اینزبراک مست کرده بود و بدون یک پنی در جیبش برای ماشین‌های گذری دست تکان می‌داد تا مجانی به جایی برسانندش، روی زمین دراز کشید و به آسمان پرستاره نگاه کرد و پیش خودش فکر کرد: “یکی باید راهنمای مسافرین مجانی کهکشان رو هم بنویسه!”. و بعد همانجا خوابش برد و تقریباً، اما نه کاملاً، موضوع را فراموش کرد.

سال ۱۹۷۵ کمبریج را ترک کرد و به لندن رفت تا پروژه‌های بیشمارش را بنویسد که اکثرشان نهایتاً اجرایی نشدند. آن زمان بود که با عضو مانتی‌پایتون‌ها، گراهام چپمن آشنا شد و با هم کلی پروژه‌ی بی‌ثمر نوشتند که هیچکدامشان اجرا نشد. دوستی او با چپمن زمینه‌ساز رفاقتش با بقیه‌ی مانتی پایتون‌ها مثل اریک آیدل، جان کلیز و تری گیلیام هم شد که تأثیرات زیادی روی سبک و فرمت شوخی‌هایش گذاشتند. در این دوره، به جز چپمن، داگلاس با نویسنده و تهیه‌کننده‌ای به اسم جان للوید هم آشنا شد و با هم کار کردند(یکی از کارهایی که طرحش را ریختند سریالی بود به اسم “هفت برفی و کوتوله‌های سفید”. یک سریال کمدی درباره‌ی دو فضانورد در یک رصدخانه در کوهستان اورست. ایده این بود که با کمترین بازیگر ممکن، کمترین تعداد لوکیشن‌ها و کمترین بودجه یک سریال بسازند و کلاً سریال را به قیمت ارزان بودنش به شبکه‌ها بفروشند. هیچ شبکه‌ای البته قبولشان نکرد).

داگلاس علمی‌تخیلی را دوست داشت، هرچند هرگز طرفدار پر و پا قرصش نبود. در این دوره از زندگی‌اش که یکسره فیلمنامه‌های ناموفق می‌نوشت، شکمش را با یک مشت شغل عجیب که بیشتر به شوخی می‌مانستند پر می‌کرد. فی‌المثل در دوره‌ای، بادیگارد شخصی یک خانواده‌ی ثروتمند عرب شده بود که در بریتانیا شرکتی نفتی داشتند. این آخرین شغلی بود که هرکسی به ذهنش می‌رسید داگلاس سراغش برود: شغلی که بابتش باید کت و شلوار می‌پوشیدید، و شب‌های طولانی را در راهروهای هتل می‌نشستید و به صدای دینگ آسانسورها گوش می‌دادید.

در ۱۹۷۷، تهیه‌کننده‌ی رادیویی بی‌بی‌سی و نویسنده‌ی سرشناس جنایی، سیمون برت، از او خواست تا یک علمی‌تخیلی کمدی برای رادیو ۴ بی‌بی‌سی بنویسد. ایده‌ی اولیه‌ی داگلاس، یک سری متشکل از شش قسمت نیم ساعته با تم کمدی بود به اسم “پایان‌های زمین”. داستان‌های بامزه‌ای که ته هرکدامشان جهان به شکلی به پایان می‌رسد. مثلاً در قسمت اول، قرار بود زمین نابود بشود تا برای یک اتوبان کیهانی جا باز کند.

ولی داگلاس خیلی زود فهمید اگر می‌خواهید جهان را نابود کنید، یک نفر را نیاز دارید که این نابودی برایش اهمیتی داشته باشد. یک نفر مثل…بله…یک مسافر مجانی در کهکشان! و یک نفر دیگر هم نیاز است. مردی که داگلاس ابتدائاً اسمش را گذاشت آلدریک بی، ولی درست در لحظات آخر، آلدریک بی را خط زد و بالایش یک اسم معمولی برای یک آدم معمولی نوشت: آرتور دنت!
برای آن‌هایی که در ۱۹۷۸ رادیو ۴ بی‌بی‌سی را گوش می‌کردند، نمایش رادیویی چیزی کم از یک کشف طلایی نداشت. نمایش خنده‌دار بود، شوخ‌طبعی شیرین و غریبی داشت، سورئال و عجیب بود و فوق‌العاده هوشمندانه بود. سری را جفری پرکینز تولید کرد، و دو اپیزود پایانی فصل آخرش به همکاری همان جان للوید معروف نوشته شد.

مسافرین مجانی در کهکشان از چپ به راست: داگلاس آدامز – تهیه کننده، جفری پرکینز – دیوید تیت (ادی، بنجی موشه،…) – جف مک گیورن (فورد) – مارک وینگ دیوی (زاپهاد) – سیمون جونز (آرتور) – الن فورد (روستا)

وقتی که من برای نخستین بار نمایش را کشف کردم، کودکی بیش نبودم. مثل اکثر شنوندگان، خیلی تصادفی در رادیو ۴ کشفش کردم، و از قسمت دوم شروع کردم به گوش دادن به آن. اولین بار یادم می‌آید که در صندلی عقب ماشین پدرم بودم. وسط جاده بودم، هوا سرد بود و من داشتم به اشعار وگان‌ها گوش می‌دادم و بعد، بهترین دیالوگ تاریخ رادیو تقریر شد: “فورد، تو داری به بی‌نهایت پنگوئن تبدیل می‌شی”. و من خوشحال بودم. مطلقاً و بی هیچ قید و شرطی خوشحال بودم.

وقتی که نمایش از رادیو پخش می‌شد، داگلاس دیگر یک شغل واقعی داشت: نویسندگی و ویراستاری فیلمنامه در مطرح‌ترین سریال علمی‌تخیلی انگلستان، دکترهو. و آن هم در دوران اوج تام بیکر. و البته داگلاس صرفاً یک نویسنده یا ویراستار نبود. در سمت نویسندگی، او محبوب‌ترین داستان تاریخ سریال، شهر مرگ را نوشت و در سمت ویراستاری هم مثل یک شورانر رفتار می‌کرد و مسیر و تم و لحن سریال را تا ابد تغییر داد.

در این روزها بود که انتشارات Pan Books با او تماس گرفت و پیشنهاد داد کتابی بر اساس نمایش رادیویی‌اش بنویسد، و داگلاس نسخه‌ی پیشنویس کتابی که The Hitchhiker’s Guide to the Galaxy نام گرفت را خیلی خیلی دیر تحویل ویراستارش در Pan Books داد. (آنطور که افسانه‌ها می‌گویند، ویراستار فلک‌زده، با درماندگی با او تماس گرفت و پرسید تا کجای کتاب را نوشته، و وقتی داگلاس جوابش را داد، ویراستار که نهایت تلاشش را می‌کرد بهترین نتیجه‌ی ممکن را از این شغل مزخرفش بیرون بکشد، گفت که ” ایرادی نداره. صفحه‌ای که مشغولش هستی رو تموم کن، و من تا نیم ساعت دیگه یک موتورسیکلت می‌فرستم که تا اینجای کار رو برداره بیاره ببینم چه خاکی میشه بر سرمون بکنیم”). کتاب، وقتی که نهایتاً چاپ شد، به طرز غافلگیرکننده‌ای بدل به یکی از پرفروش‌ترین‌های آن سال شد. ۴ کتابی که به دنبالش آمدند هم از پرفروش‌ترین‌ها شدند، هرچند این بار دیگر کسی غافلگیر نشد.

داگلاس در سری “راهنمای مجانی مسافرین کهکشان”، از عناصر علمی‌تخیلی استفاده می‌کرد تا درباره‌ی دغدغه‌هایش صحبت کند. درباره‌ی جهانی که می‌دید، و درباره‌ی افکارش راجع به زندگی، جهان و همه چیز. وقتی که کم‌کم وارد جهانی شدیم که در آن مردم واقعاً فکر می‌کردند ساعت‌های دیجیتالی ایده‌ی خوبی هستند، منظره‌ی جهان بشریت عملاً تبدیل به یک منظره‌ی علمی‌تخیلی شد، و داگلاس، با کنجکاوی بی‌وقفه‌اش درباره‌ی مسائل علمی، با توانایی بی‌بدیلش در توضیح دادن مسائل، و با غریزه‌ی زیرکانه و تیزش در پیدا کردن شوخی و طنز در هر موقعیتی، در بی‌نقص‌ترین موقعیت ممکن قرار داشت تا این منظره را تشریح کند، توضیح دهد و درباره‌اش نظر بدهد.

اخیراً یک مقاله‌ی مفصل در روزنامه‌ای خواندم که مدعی بود سری Hitchhiker به واقع یک ادای دین طویل و بزرگ است بر لوئیس کارول. (ایده‌ای که اگر داگلاس زنده بود، احتمالاً خیلی از آن تعجب می‌کرد. تا جایی که من خبر دارم، داگلاس از همان معدود صفحاتی از “آلیس در سرزمین عجایب” که خوانده بود نفرت داشت). راستش را بخواهید، آن مکتب ادبی که داگلاس آز آنجا می‌آمد، مکتب طنز سورئال بریتانیایی بود. همان مکتبی که به ما پی.جی. وودهاوس را داد(که خود داگلاس از او به عنوان یکی از تأثیرات بزرگ بر کارش اسم برده بود، ولی اکثر مردم متوجه این تأثیر نمی‌شوند، چون وودهاوس درباره‌ی سفینه‌ها و سیارات دیگر چیزی نمی‌نوشت) و البته همان مکتبی که در فرمت بصری، مانتی‌پایتون‌ها را به ما داد.

 

گروه مانتی پایتون‌

داگلاس آدامز از نویسندگی لذت نمی‌برد، و هرچه سال‌ها می‌گذشتند، لذتش از این کار کم‌تر هم می‌شد. او رمان‌نویس محبوب و معروف و تحسین‌شده و پرفروشی بود که هرگز قصدش این نبود که یک رمان‌نویس شود، و از فرآیند شکل‌گیری و نگارش یک رمان مطلقاً لذتی نمی‌برد. در عوض ولی از مصاحبت و حرف زدن با مخاطبین و هوادارانش لذت می‌برد. فیلمنامه‌نویسی را دوست داشت. و از همه بیشتر، ایستادن بر لبه‌ی تکنولوژی و اختراع کردن، توضیح دادن و آموختن فیزیک با اشتیاقی که خاص خودش بود و بس را دوست داشت. ابرقدرت داگلاس در گذشتن و شکست خوردن در ضرب‌الاجل‌ها افسانه‌ای بود(خودش می‌گفت: “من ضرب‌الاجل‌ها رو دوست دارم. اون صدای “ووش” بلندی که درمیارن و بعد از کنار آدم رد میشن و میگذرن رو دوست دارم”).

بالاخره در ماه می سال ۲۰۰۱ درگذشت- خیلی جوان و خیلی زود. مرگش همه‌ی ما را غافلگیر کرد، و حفره‌ی بزرگ و عظیمی در جهان به جا گذاشت، حفره‌ای به بزرگی خود داگلاس آدامز. و به همین راحتی، ما هر دو را از دست داده بودیم: هم مرد قدبلند شوخ‌طبع را که به جهانی که بهت‌زده‌اش می‌کرد و سر ذوقش می‌آورد لبخند می‌زد، و هم آن ذهن پویا و نابغه را که از هزار تکه جزئیات نامربوط، داستانی یک‌صدا و همنوا بیرون می‌کشید که مثل یک سمفونی منظم و شنیدنی بود.

و از خودش تعدادی رمان به جا گذاشت، که با اینکه بارها تلاش کردند تقلیدشان کنند، مطلقاً تقلیدناپذیرند. از خودش کاراکترهای لذت‌بخش و رنگارنگی مثل ماروین، اندروید پارانوئید، زاپهاد بیبل‌براکس و آرتور دنت و فورد پریفکت را به جا گذاشت. و از خودش جملاتی به جا گذاشت که همزمان شما را می‌خندانند و سیم‌کشی مغزتان را تغییر می‌دهند.

و تمام این‌ها را طوری انجام داد که خیلی راحت به نظر برسند.

نیل گیمن- ژانویه‌ی ۲۰۰۲

نوشته داگلاس آدامز به روایت نیل گیمن اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

Viewing all 73 articles
Browse latest View live