Quantcast
Channel: محمد سوری –هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو
Viewing all 73 articles
Browse latest View live

معرفی و بررسی سریال «درک جنتلی» و ریشه‌های آن در دکتر هو

$
0
0

همه چیز مرتبطه…

بین تمام داستان‌های دکترهو طی پنجاه و اندی سال اخیر، پرماجراترین داستان شاید Shada باشد. داستانی که هر گوشه‌اش قضیه‌ای داشته و به نتایج دور از انتظاری منجر شده. فیلمنامه‌ی اولیه‌ی این داستان را داگلاس آدامز نخستین بار در سال ۱۹۷۹ در قالب ۶ اپیزود برای آخرین سریال از فصل هفدهم سری کلاسیک نوشت. بخش‌هایی از داستان فیلمبرداری شد، ولی کار ساخت آن هرگز کامل نشد و به دلایل مختلفی مثل کمبود بودجه، پایان مدت اجاره‌ی لوکیشن فیلمبرداری و فسخ قرارداد برخی عوامل، نیمه تمام ماند. با این وجود بخش‌هایی از شادا که فیلمبرداری شدند، هرگز دور ریخته نشدند. در اپیزود سالگرد ۲۰ سالگی (۵ دکتر) که تام بیکر درخواست بی‌بی‌سی برای بازگشت به سریال را رد کرده بود، از صحنه‌های پخش نشده‌ی شادا استفاده شد تا حضور دکتر چهارم در داستان توجیه شود. بعدها خود تام بیکر به خرج خودش، سکانس‌های فیلمبرداری شده را کنار هم تدوین کرد، بخش‌های فیلمبرداری نشده را با صدای خودش قرائت و ضبط کرد و مجموعه را در قالب یک باکس ست دی‌وی‌دی منتشر کرد. در سال ۲۰۰۳ هم بیگ فینیش تصمیم گرفت شادا را برای دکتر هشتم و همراهان او آپدیت کند و پاول مک‌گان، در نقش دکتر در آن صداپیشگی کرد. بعدتر هم در سال ۲۰۱۲ گرث رابرتز که از نویسندگان باسابقه‌ی دکترهو است، از روی فیلمنامه‌ی اولیه‌ی آدامز، رمانی برای دکتر چهارم و رومانا و دیگر کاراکترهای اولیه نوشت. ولی خود داگلاس آدامز برنامه‌های دیگری برای این داستان دیده نشده‌اش در دکترهو داشت.


داستان شادا درباره‌ی یک پروفسور دانشگاه، یک ابرنابغه‌ی جنایتکار و یک زندان فضایی است. زندان فضایی، سیاره‌ای به اسم شادا است که تایم‌لردها بنایش کرده‌اند تا بزرگترین جنایتکاران تاریخ کیهان را در آن محبوس نگه دارند. ابرنابغه‌ی جنایتکار، اسکاگرا نام دارد که نقشه دارد یک ابرشعور کیهانی(universal mind) از ذهن تمام جنایتکاران جهان بسازد و با کنترل کردن آن، جهان را تصرف کند، و پروفسور دانشگاهی هم شخصی به اسم چرونوتیس است که چند صد سال عمر کرده و در تمام این سال‌ها عضو هیئت علمی دانشگاه کمبریج بوده و مشخص می‌شود دلیل طول عمرش این است که او یک تایم‌لرد است با یک ماموریت: که از کلید ورود به شادا محافظت کند (حتماً متوجه ادای دینی که استیون موفات در فصل دهم به این بخش از داستان شادا کرده شده‌اید). دکتر هم از همینجا وارد داستان می‌شود که پروفسور چرونتیس، برای آنکه جلوی اسکاگرا را بگیرد و از کلید شادا محافظت کند، به دوست قدیمی‌اش که تاردیسی آبی دارد رو می‌آورد و از او کمک می‌خواهد.

همانطور که گفته شد، شادا هرگز ساخته نشد، و بعد از آنکه خبر لغو شدنش به آدامز رسید، او تصمیم گرفت خودش از روی این داستان یک رمان بنویسد. البته که مجبور بود اسامی خاص را عوض کند. اسم دکتر را مثلاً بگذارد درک جنتلی و جای اینکه یک تایم‌لرد باشد، یک کارآگاه کُل‌نگر(هولستیک) باشد. آدامز به جز این، تغییراتی هم در داستان داد. عناصری را حذف کرد و چیزهایی را از داستان دکترهویی دیگرش(شهر مرگ) قرض گرفت، کاراکترهای جدیدی ساخت و بعضی از کاراکترهای قبلی را حذف کرد و مجموعه‌ی تمام این‌ها را در رمانی تحت عنوان Dirk Gently’s Holistic Detective Agency منتشر کرد. کمی بعدتر دنباله‌ای بر کتابش نوشت که عنوانش The Long Dark Tea-Time of the Soul بود و مشغول نگارش کتاب سوم(The Salmon of Doubt) بود که در سن ۴۹ سالگی درگذشت.


در اینجا می‌رسیم به مسئله‌ی دیگری که همان مسئله‌ی بغرنج اقتباس از داگلاس آدامز باشد. راستش را بخواهید، به نظر نگارنده، اقتباس مستقیم از آدامز کاری نزدیک به ناممکن است. اقتضای هر کار اقتباسی است که تغییراتی جزئی در منبع اقتباس ایجاد شود و در نتیجه ترجمه از مدیوم نوشتاری به تصویری سهل‌تر باشد. اما موضوع این است که به قول اوین کالفر، آثار داگلاس آدامز هنر نیستند، علم هستند. مجموعه‌ای کاتوره‌ای از حوادث و وقایع و جزئیات و خرده‌داستان‌ها هستند که از دور بی‌ربط به نظر می‌رسند و در کنار یکدیگر، مثل اسباب‌بازی‌های لگو، چفت می‌شوند و کلی را می‌سازند که شدیداً لذت‌بخش است. ولی نکته همینجاست که آن کل بدون تک‌تک این جزئیات، تحصیل نخواهد شد و حذف هرکدام از آن‌ها، به تجربه‌ی نهایی، آسیبی غیرقابل جبران می‌زند. آثار آدامز جای برداشت شخصی هنری و اقتباس نصفه و نیمه ندارند. یا باید همه‌اش را داشته باشید یا هیچ! و به همین خاطر است که به عقیده‌ی نگارنده، کمتر فیلم یا سریال خوبی از روی آثار داگلاس آدامز اقتباس شده. اما شاید، فقط شاید، مکس لاندیس راه میان‌بری پیدا کرده باشد.


سریالی که پارسال توسط لاندیس و به سفارش بی‌بی‌سی آمریکا ساخته شد، از دور شبیه به یک اقتباس نه چندان وفادارانه به نظر می‌رسد. اکثر کاراکترها در رمان اصلی نیستند و صرفاً برای سریال ساخته شده‌اند. وقایع و خطوط داستانی هم اغلب جدید هستند. حتی اوصاف چهره‌ی خود درک جنتلی هم به توصیفات آدامز نمی‌خورد. تنها نقطه‌ی مشترک کتاب و سریال اما مهم‌ترین چیزی است که هر اقتباس خوبی باید رعایتش کند: اسانس و عصاره‌ی منبع اقتباس اصلی. لاندیس آدامز را خوب درک کرده و سعی کرده تقلیدش کند. سعی کرده همان خرده‌پلات‌های نامعلوم پازل‌گون، همان کلاژ هزارتکه از داستانک‌های متقاطع و متنافر، همان طنز بریتانیایی و دیالوگ‌های پینگ‌پونگی که خاص کاراکتری مثل دکتر(و به تبعش درک جنتلی) است را کنار هم جمع کند و در سمفونی‌ای که خودش نه تنها ارکستر، که نویسنده‌ی آن بوده است، پا در کفش داگلاس آدامز کند. میزان موفقیتش جای بحث دارد. به نظر من بعضی جاها به شدت موفق عمل کرده(به خصوص درباره‌ی کاراکتر گوردون ریمر و زوج‌های کاری پلیس‌ها و اف‌بی‌آی) و بعضی جاها خطا و لغزش بزرگی داشته که تلاش برای شخصیت‌پردازی کلاسیک داشتن برای کاراکترهای داگلاس آدامزی است(نمونه‌ی فاجعه‌بارش می‌شود کاراکتر فرح که از قضا بازیگرش هم چندان خوب نیست و کمکی به بهبود وضع کاراکترش نکرده است). با تمام این محاسن و خطاها، نکته‌ی مهم این است که آزمایش جسورانه‌ی لاندیس جواب داده. هرکسی که داگلاس آدامز خوانده باشد، می‌تواند تلاش کند که آدامز باشد و شاید نتواند کاری به دقت و صلابت و با جهان‌بینی خاص آدامز خلق کند، ولی حداقل می‌تواند تجربه‌ای شبیه به تجربه‌ی خواندن آثار آدامز را در مدیومی بصری بازتولید کند و همین کم کاری نیست و به نظرم نظیرش تا به حال رخ نداده است. باید منتظر فصل دوم سریال ماند و دید که آیا لاندیس می‌تواند فرمول اقتباسش از آدامز را کامل‌تر کند و نقشه‌ی راهی برای اقتباس از آقای اقتباس‌ناپذیر نشان بقیه بدهد یا خیر.

نوشته معرفی و بررسی سریال «درک جنتلی» و ریشه‌های آن در دکتر هو اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.


هارلن الیسون: دکترهو بهترین سریال علمی‌تخیلی تاریخ است!

$
0
0

هارلن الیسون را احتمالاً بیش از همه طرفداران سریال استارترک (پیشتازان فضا) بشناسند. هرچه باشد، الیسون به اذعان بسیاری از طرفداران و منتقدین، یکی از بهترین اپیزودهای سریال (اگر نه بهترین اپیزود را) نوشته بود: The City on the Edge of Forever.

الیسون البته اصلاً اپیزود نهایی را دوست نداشت. گویا در طی مراحل ساخت و به دلایل کمبود بودجه و محدودیت‌های تلویزیونی، بخش زیادی از فیلمنامه بازنویسی شده بود، تا جایی که او دیگر حاصل کار را فیلمنامه‌ی خود نمی‌دانست.
الیسون که همین دو هفته پیش درگذشت، یکی از متنفذترین و مهم‌ترین نویسندگان موج نوی علمی‌تخیلی و ادبیات گمانه‌زن بود. موج نو به همان جریانی گفته می‌شود که سلطه‌ی آسیموف و سی‌کلارک و نویسندگان کلاسیک را بر نوع تفکر نویسندگان شکست و افق‌های جدیدی فراروی علمی‌تخیلی‌نویسان قرار داد که ماحصل آن، به منصه‌ی ظهور رسیدن نویسندگانی مثل اورسلا لگویین، ویلیام گیبسون، راجر زیلینی، بالارد و بسیاری دیگر بود. در واقع همانقدر که مایکل مورکاک، فانتزی‌نویس شهیر، و همفکرانش در شکستن سلطه‌ی تالکینی بر ادبیات فانتزی موفق بودند، امثال الیسون و گیبسون هم مناظر جدیدی متنافر از جهان‌بینی‌های سی‌کلارکی و آسیموفی به علمی‌تخیلی نویسان نشان دادند.
نکته‌ی جالب درباره‌ی الیسون این بود که در عین آوانگارد و رادیکال بودنش و تلاش‌های بی‌وقفه‌اش برای ساختار شکنی، دکترهو را همیشه دوست داشت، و از آن مهم‌تر، مثل بسیاری از نویسندگان مشهور این روزها از قبیل نیل گیمن و استیون موفات، از بچگی هوادار سریال نبود که با آن بزرگ شده باشد، بلکه برعکس، در بزرگسالی بود که به گفته‌ی خودش توسط همان مایکل مورکاک مشهور با دکترهو آشنا شد و به آن دل بست.

دو پاراگراف زیر، بخشی از یادداشتی طولانی‌تر است که الیسون در مقدمه‌ی سری داستان «Doctor Who Target novelisations for American audiences» برای معرفی دکترهو نوشته است:

” امکان نداشت بشود بیش از این، به آن جمعیت توهین کرد، گیجشان کرد، خشمگینشان کرد یا مبهوتشان ساخت….یک لحظه سکوتی ناشی از تحیر همه را فرا گرفت، و بعد انفجار صداهای عصبانی از جمعیت ۵ هزارنفری داخل سالن به هوا بلند شد. بچه‌های کوچکی که لباس‌های لوک اسکای‌واکری‌شان را پوشیده بودند، و بزرگسال‌های کندذهنی که داخل ماسک‌های دارث ویدرشان از گرما به نقطه‌ی جوش نزدیک می‌شدند، همه یک‌صدا زوزه‌هایی از عصبانیت سر دادند. ولی من، آنجا روی سکوی سالن کنفرانس گردهم‌آیی بین‌المللی علمی‌تخیلی‌بازان، روی حرف خودم ایستادم، و جملات کفرآلودی را که این جمعیت را این چنین به هیجانی حیوانی دچار ساخته بود، تکرار کردم:
«استاروارز مزخرف نوجوانانه‌ای بیش نیست. «برخورد نزدیک» اسپیلبرگ ترّهات و مهملاته، استارترک انقدر داغونه که می‌تونه مغزتون رو تبدیل به پوره‌ی خفاش کنه، و بهترین سری علمی‌تخیلی تمام تاریخ دکترهوئه! و حاضرم با همه‌تون، چه یک به یک و چه یک‌دفعه با هم بحث کنم تا بهتون ثابتش کنم!» “

نوشته هارلن الیسون: دکترهو بهترین سریال علمی‌تخیلی تاریخ است! اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

درباره‌ی Power of the Daleks، اهمیت فراموش شدن و اساطیر مدرن

$
0
0

«زندگی به تغییر و تازه شدن وابسته‌ست»

شماره اپیزود: سومین داستان فصل چهارم کلاسیک

عنوان اپیزود: Power of the Daleks

نویسنده: دیوید ویتکر، دنیس اسپونر

کارگردان: کریستوفر بری

بازیگران: پاتریک تراوتون- آنک ویلس- مایکل کرِیز

مدت زمان:۶ اپیزود، هر کدام ۲۵ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر که به تازگی ریجنریت کرده، تاردیس را برروی سیاره‌ی ولکان فرود می‌آورد و شاهد به قتل رسیدن محققی است که از طرف زمین فرستاده شده تا درباره‌ی مستعمره شدن سیاره تحقیق کند….

منتقد: محمد سوری


راستش درست نمی‌دانم چطور می‌شود «قدرت دالک‌ها»، نخستین داستان پاتریک تراوتون، دکتر دوم را نقد کرد. مسئله فقط این نیست که تمام اپیزود گم شده که اگر چنین بود می‌شد به راحتی از خیرش گذشت. موضوع این است که تصاویر خیلی کمی از شش اپیزود آن باقی مانده‌اند، کلیپ‌های کوتاه و متناوبی به طول ۲-۳ ثانیه اینجا و آنجا به چشم می‌خورند، و از همه مهم‌تر، بیشتر صدا و صوت اپیزود در آرشیوها موجود است. اگر مجموعه‌ی تصاویر تقطیع شده و کلیپ‌های بازمانده‌ی سرهم را با پس‌زمینه‌ی صدای داستان و دیالوگ‌های دکتر و بن و پالی تماشا کنید، حسی خواهید داشت که بی‌گمان نه حسی بوده که تماشاگر سال پخش تجربه‌‌اش کرده و نه حتی حسی که تماشاگر امروزی در مقابل دیگر داستان‌های سیاه و سفید کلاسیک مشابهش را تجربه می‌کند. حسی از جنس باز کردن مقبره‌ی فراعنه. کشف دوباره‌ی اسطوره‌ای محکوم به فراموشی. تجدد و دریافت دوباره‌ی خاستگاه‌های فراموش شده‌ی متافیکشن‌های امروزی و هیئات اساطیری مألوف. دیدار با نسخه‌ی پروتوتایپ پیرنگ‌های نقش بسته بر دیواره‌های اهرام به خطوط هیروگلیفی که از جنس نویز و برفک، از جنس گلیچ و تصویر و از جنس نوفه و سیگنال‌اند.

من هرگز نمی‌توانم تمامی این احساسات را در کلمات جمع کنم و روی کاغذ بریزم. نمی‌توانم قدرت دالک‌ها را به مثابه اپیزودی معمولی از تاریخ سریال نقد تکنیکی کنم و روی فراز و نشیب‌های داستانش تمرکز کنم و با عینک متوقع نقادانه‌ ببینمش. پس بیایید به جایش، مثل باستان‌شناسانی که مقبره‌ها را می‌گشایند و از روی نقوش حکاکی شده بر دیوارها برایمان تعریف می‌کنند چرا فرهنگمان اینطور است و مذاهبمان به آن شکل و قس‌علی‌هذا،خیلی مختصر این شش اپیزود را نقش قبر کنیم. و اینکه نه، من فعلاً قصد ندارم انیمیشن بازسازی شده‌ی Power Of  the Daleks را ببینم. شاید روزی بالاخره تسلیم بشوم، ولی فعلاً، آن حس اکتشاف ممنوعه را با چیزی عوض نمی‌کنم.


داستان گرچه در ذات پلاتش سرراست و ساده است، ولی پر است از غافلگیری‌هایی که به خصوص روی مخاطب مدرن بهتر کار می‌کند. دکتر ریجنریت کرده. برای (احتمالاً) اولین بار در عمرش. سریال در حساس‌ترین مقطعش قرار دارد. مقطعی که یا باید کنسل شود و فراموش شود یا به مسیر تبدیل شدن به بلندترین سریال تاریخ تلویزیون بیافتد. بار بزرگی بر دوش پاتریک تراوتون قرار دارد که ما مسافرانِ زمان این روزها که این دخمه از تاریخ دکترهو را می‌کاویم، می‌دانیم خوب از پس حمل کردنش برخواهد آمد. دکترِ جدید، که هیئت قبلی‌اش را با ضمیر سوم شخص می‌خواند، که به تناقض عجیبی ادعا دارد خود قبلی‌اش همان خود فعلی‌اش است و در عین حال هم نیست، باید نه تنها پالی و بن، که تعداد بی‌شماری مخاطب را متقاعد کند که همان دکتر قبلی است، و در این گیر و دار، درگیر نقشه‌ی آزمایش‌های مشتی دانشمند دیوانه و جاه‌طلب روی دالک‌ها می‌شود. اینجا پژواک داستان «دالک» رابرت شرمن را از عمقی پنجاه ساله می‌شنوید.

دالک‌ها در این داستان، بر خلاف عنوان، خطر اصلی نیستند، هرچند که تعلیق پایانی روی پاشنه‌ی آن‌ها و بازگشت شکوهمندانه‌ی خشم و نفرتشان می‌چرخد. موضوع سوءاستفاده‌ی انسان‌ها از ایشان است. سه دالک در کپسولی دویست ساله پیدا شده‌اند. خلع سلاح شده‌اند، و به وقت ضرورت گاهی سلاحشان به ایشان بازگردانده می‌شود تا در دسیسه‌های انسان‌ها، دشمن‌های سوءاستفاده‌گرشان را نابود کنند. ولی البته که دالک‌ها به تمام این‌ها اهمیتی نمی‌دهند. یک ایده‌ی بکر دکترهویی آن هم در یکی از قدیمی‌ترین اپیزودهایش می‌خواهید؟ در داستان مشخص می‌شود دالک‌ها، درون پوسته‌هایشان، به تولید مثل مشغولند. یاخته‌های خود را بازمی‌زایند. منتظرند انسان‌ها نقشه‌های احمقانه‌شان را برای یکدیگر بکشند و بعد همه‌شان را نابود کنند. یک جای دیگر از داستان، دکتر با عصبانیت و نفرت از دالک‌ها صحبت می‌کند و همین نفرتش باعث می‌شود پالی و بن متقاعد شوند این همان دکتر قبلی است، و باز یک نقش اساطیری دیگر، این بار از اپیزود به مراتب ضعیف‌تری، Victory of the Daleks از مارک گتیس دیده می‌شود. سراسر حس و حال داستان، پر است از بازنموده‌هایی از آنچه امروز فرمول هر داستان دالک‌دار می‌شناسیمش. شگفت‌انگیز است که اپیزودی انقدر آشنا باشد و در عین حال نسبت به تمام داستان‌های کلیشه‌ای دیگر دالک‌ها در سریال –هم کلاسیک و هم مدرن- تا این حد متفاوت و تازه به نظر بیاید. ژن و دی‌ان‌ای بسیاری از داستان‌های دالک‌دار دیگر، از جنسیس و ریممبرنس تا دالک‌ها در منهتن و درون دالک، همه در این داستان دیده می‌شوند، و در عین حال، چیز بیشتری اینجا وجود دارد. گویی ژنوم پرندگان را گرفته باشیم و بر محور تکاملی‌شان عقب رفته باشیم، و یک‌دفعه دایناسور بزرگ و شکوهمندی، یک‌سره متفاوت با طوطی و کبک و قرقی را به عنوان نیای مشترکشان یافته باشیم.

دایناسوری که البته منقرض شده و جز سنگواره‌های صوتی‌اش و نقوش برجسته‌ی تصاویر مشتت‌اش، چیزی از آن نمانده، و تا ابد هم نخواهیم توانست اصل آن را بازسازی کنیم، حتی اگر ژوراسیک پارکی دیگر راه بیاندازیم.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته درباره‌ی Power of the Daleks، اهمیت فراموش شدن و اساطیر مدرن اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی Spearheads From Space، اولین داستان دکتر سوم

$
0
0

 «تحمل این فکر رو که به یه سیاره و یه زمان محدود شده باشم ندارم.»

شماره اپیزود: اولین داستان از فصل هفتم سری کلاسیک

عنوان اپیزود: Spearheads From Space

نویسنده: رابرت هولمز

کارگردان: درک مارتینوس

بازیگران: جان پرت‌وی – کرولاین جان – نیکولاس کورتنی…

مدت زمان:۴ اپیزود، هر کدام ۲۵ دقیقه

خلاصه داستان: در حومه‌ی شهری انگلیسی بارش شهاب سنگ رخ می‌دهد و یک شکارچی غیر قانونی، یک جسم چند وجهی پلاستیکی مرموز را پیدا می‌کند. بریگدیر لثبریج استوارت از UNIT سعی دارد تا دکتر الیزابث شاو را به عنوان مشاور علمی استخدام کند…

منتقد: محمد سوری


نخستین داستان دکتر سوم، نوشته‌ی رابرت هولمز، با عنوان Spearheads from space، یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی بود که دکترهو به تاریخ خود دیده است. تغییری در حد و اندازه‌های بازگشتن سریال در دوران مدرن. یکی از آن دو-سه مرتبه‌ای که تغییر دکتر، به معنی خودبازآفرینی سریال نیز بود. موضوع فقط این نبود که دکتر عوض شده است. تغییرات بیشتر و عمیق‌تر از این حرف‌ها بودند. فرمت سریال از سیاه و سفید به رنگی تبدیل شده بود، ساختار داستانی سریال تغییر کرده بود و از این پس قرار بود که دکتر، به جای سفر در فضا و زمان، زمین‌گیر شود و به عنوان مشاور علمی یونیت در انگلستان بماند و در مبارزه با تهدیدهای فرازمینی به یونیت کمک کند. به این ترتیب، دینامیک داستان‌ها به شدت تغییر کردند. حالا دیگر خطرها بودند که به سراغ دکتر می‌آمدند و نه برعکس، و بنابراین نیاز بود دکتری داشته باشیم که با دو دکتر پیشین متفاوت باشند. دکتری که متین‌تر و آرام‌تر باشد، گرچه همچنان بی‌کله باشد و کمی دیوانه، ولی مثل قبلی‌ها توی دل خطر نزند. کمتر دلقک‌بازی دربیاورد و بیشتر به هیئت دانشمند و مشاور علمی خودش را نشان بدهد. این سومین تیپ مهمی بود که دکتر در دوران کلاسیک به خود گرفت(مجموعاً چهار تیپ داشتیم. پیرمرد غرغروی هارتنل، دلقک سرخوشِ تراوتون، دانشمند/شعبده‌باز منطقی پرت‌وی و قهرمان خوش‌چهره‌ی کلاسیکِ دویسون. تمام دکترهای دیگر، یک یا تلفیقی از چندتا از این تیپ‌ها بودند). البته تاریخ ثابت خواهد کرد که تیپ شخصیتی‌ای که دکتر سوم، با بازی جان پرت‌وی، برای خود برگزید، بین تیپ‌های دیگر از محبوبیت کمتری برخوردار بود و به خصوص بعد از اینکه تام بیکر تیپ تراوتون را دنبال کرد، این تیپِ دکتر دوم بود که تلقی عمومی از شخصیت کلی دکتر را شکل داد. ولی در زمان پخش، آرام کردنِ دکترِ بازیگوش، آن هم درست بعد از تراوتون، تغییری به همان بزرگی تبدیل از فرمت سیاه و سفید به رنگی یا زمینی شدن سریال عوض سفرهای فضازمانی بود و برخلاف انتظارات، با استقبال عموم هم روبرو شد.

جالب اینجاست که خودِ این داستان کمتر روی دکتر تمرکز می‌کند و بیشتر درگیرِ ماجراهای خودش می‌شود. در حدود نیمه‌ی اول داستان، دکتر به نوعی کما فرو رفته و یا خواب است یا گیج و منگ است و خلاصه عقلش سر جایش نیست(مشابه این فرمت را راسل تی‌دیویس در اپیزود نخست دکتر دهم استفاده کرد). ولی نکته‌ی عجیب‌تر اینجاست که هیچ سکانس بزرگی هم وجود ندارد که در آن دکتر بدرخشد و همه پرت‌وی را به عنوان دکتر بپذیریم. دکتر بیشتر در پس‌زمینه است و فقط یکی از ساب‌پلات‌های اولین داستان خودش است. انگار لازم بوده که دکترِ سوم را به مرور بشناسیم و بپذیریم و راهی نبوده که در یک کچ‌فریز یا دیالوگ معروف یا سکانس خاص مثل روی سقف رفتن مت اسمیت یا طناب‌بازی تام بیکر، یک دفعه بفهمیم این دکتر چه نوع دکتری است(مشابهش را می‌توانید در دوران کاپالدی بیابید).

داستان درباره‌ی هوش جمعی نستین‌هاست که در قالب محفظه‌هایی حاوی آگاهی‌شان، روی زمین فرود آمده‌اند، ولی این محفظه‌های پلاستیکی(یا همان سرنیزه‌ای‌های فضایی) روی زمین‌های روستایی اطراف مقر یونیت پخش شده‌اند و لازم است کارگزارانشان در زمین، آن‌ها را کنار هم جمع کنند تا آگاهی جمعی دوباره شکل بگیرد و به کولونی‌سازی و تصاحب زمین، مثل بی‌شمار سیاره‌ی پیشین مشغول شود. از قضا نستین‌ها نزدیک یک کارخانه‌ی عروسک‌سازی و مانکن‌سازی فرود آمده‌اند و بنابراین، مانکن‌ها را به عنوان محمول موقت خود انتخاب می‌کنند. نتیجه سکانس‌های جالبی از زنده شدن مانکن‌ها یا جایگزین شدن شخصیت‌های سیاسی و نظامی با مدل پلاستیکی‌شان می‌شود، و به خصوص سکانسی در یکی از اپیزودها داریم که شاید یکی از معروف‌ترین سکانس‌های وحشت تلویزیونی بریتانیا شده باشد: جایی که مانکن‌های پشت ویترین‌های مغازه‌ها جان می‌گیرند و به عابران حمله می‌کنند و از داخل دستشان به آن‌ها شلیک می‌کنند. شکی نیست همین یک سکانس کافی بوده که نسل‌های زیادی از کودکان بریتانیایی را بترساند و کاری کند دیگر مثل قبل به مانکن‌های لباس‌فروشی‌ها نگاه نکنند.

 

به نظرم پتانسیل گم‌شده‌ای در ایده‌ی نستین‌ها وجود دارد. متاسفانه آوتون‌ها، اجسام پلاستیکی نستین‌ها، به مرور جای خود نستین‌ها را به عنوان ویلن‌های اصلی گرفتند و در تمام بازگشت‌های بعدی‌شان به سریال، همان اجسام پلاستیکی بودند که نقطه‌ی ثقل داستان می‌شدند. ولی ایده‌ی هوش جمعی تمدن‌خواری که از سیاره‌ای به سیاره‌ی دیگر می‌رود و می‌تواند وارد اشیای مختلف شود و آن‌ها را زنده کند، پتانسیل وحشت خیلی بیشتری داشت. فقط تصور کنید اپیزودی را داشته باشیم که در آن، عوض مانکن‌ها، عروسک‌های اتاق بچه‌ای زنده شوند و به او حمله کنند. اگر می‌خواهید برای نسل‌های فعلی کابوس بسازید، راهش همین است.

همانطور که گفتیم، داستان و چهار اپیزودش کمتر روی دکتر تمرکز دارند، ولی این باعث نمی‌شود که پرت‌وی نتواند در جای خود بدرخشد. از آن سکانس معروف حمام کردن دکتر و بعد انتخاب لباس شعبده‌بازی‌اش اگر بگذریم، پرت‌وی خیلی خوب می‌تواند نمایی از آنچه شخصیت دکترش خواهد بود را با فاز گیجی و منگی فعلی دکترش تلفیق کند و همزمان نقش پیرمرد خیرخواه نصیحت‌گر/معلم/استاد دانشگاه و نیز قهرمان اکشن بزن‌بهادر کله‌خراب را ایفا کند. برگدیر لثبریج استوارت هم به عنوان رئیس یونیت در این داستان بازمی‌گردد و از اینجا به بعد، تا مدت‌ها، همراه ثابتی برای دکتر و از مهم‌ترین شخصیت‌های سریال خواهد بود. نوع طنز خشک و نظامی نیکلاس کورتنی خیلی خوب با بازی جان‌پرت‌وی می‌خواند و به واقع، لثبریج استوارت، کاراکتری فراتر از یک شخصیت ثابت، که جزئی از شیمی و تم اصلی و دی‌ان‌ای سریال می‌شود و تا اواسط دوران تام بیکر و تأثیرات داگلاس آدامز روی سریال، چنین خواهد ماند.

همراه جدید دکتر نیز در این داستان معرفی می‌شود. «لیز شاو» راستش هرگز از همراهان محبوب من نبوده و نخواهد بود. واکنش‌های استهزاآمیزش به حرف‌های دکتر و ناباوری لجوجانه‌اش در برابر ایده‌ی حمله‌ی فضایی‌ها به زمین در این داستان، شاید روی کاغذ با شخصیت دانشمند شکاکش جور دربیاید، ولی چیزی در بازی کارولین جان وجود دارد که تمام این‌ها را تبدیل به نوعی عدم قدردانی از موقعیت همراهی با دکتر می‌کند و در نتیجه مخاطب هرگز نمی‌تواند با همراه، رابطه‌ی همذات‌پنداری لازم را برقرار کند و در عوض علیه او هم می‌شود و از پشت شیشه‌ی تلویزیون بر سرش داد می‌زند. در ادامه‌ی دوران جان پرت‌وی هم بازی کارولین جان هرگز نظر من را نسبت به او برنگرداند و از آنجا که خیلی زود از سریال رفت، حدس می‌زنم نظر عمومی مردم و طرفداران در آن زمان هم درباره‌اش همین بوده باشد.

یکی از انتقادات وارد به دکترهوی کلاسیک، ساب‌پلات‌ها و داستان‌های فرعی بی‌هدف و سردرگمی است که به جایی نمی‌رسند، چیزی از تم کلی نمی‌گویند، چیزی به کلیت داستان اضافه نمی‌کنند و خیلی هم خسته کننده‌اند. انگار که فقط آنجا بوده‌اند تا زمان داستان را بیشتر کنند و به تعداد اپیزودهایی که بی‌بی‌سی سفارششان داده برسانند. این انتقاد هرجایی وارد نباشد، در این داستان درباره‌ی ساب‌پلات سم سیلیِ دهاتی کشاورز که یکی از قطعات نستین‌ها را پیدا کرده است کاملاً وارد است. راستش به نظرم اکثر اپیزودهای کلاسیک می‌توانند دوباره ادیت شوند و به نصف تایم فعلی برسند و نه تنها چیزی را از دست ندهیم، بلکه ریتم خیلی بهتر و مناسب‌تر شود و با ذائقه‌ی مخاطب امروزی که بینج واچ می‌کند و هفته به هفته داستان‌ها را دنبال نمی‌کند هم بخواند. باید منتظر ادیتوری حرفه‌ای بود که این خدمت را به هووین‌های جوان‌تری که می‌خواهند کلاسیک تماشا کنند و در عین حال وقتشان را از سر راهشان نیاورده‌اند بکند.

در مجموع اما اولین داستان جان پرت‌وی کارش را در مقیاس سری کلاسیک انجام می‌دهد. مخاطب را وسط تم جدید نظامی سریال با فرمتی تازه و ساختار داستانی متحول‌شده‌ای می‌اندازد. دکتر جدید را نه خیلی استادانه، ولی به شکل کارراه‌اندازی معرفی می‌کند و چند سکانس به یادماندنی از او به مخاطبان می‌دهد. یکی از معروف‌ترین ویلن‌های دکترهو، نستین‌ها و آوتون‌ها را خلق می‌کند و یکی از مشهورترین سکانس‌های وحشت سریال را در حافظه‌ی جمعی طرفداران جا می‌اندازد و یکی دیگر از مصادیق قدرت بی‌نظیر دکترهو در بازسازی و بازآفرینی خودش می‌شود.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی Spearheads From Space، اولین داستان دکتر سوم اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی Robot، اولین داستان دکتر چهارم

$
0
0

«تو شاید یه دکتر باشی، ولی من خود دکترم!»

شماره اپیزود: اولین داستان فصل دوازدهم سری کلاسیک

عنوان اپیزود: Robot

نویسنده: ترانس دیکس

کارگردان: کریستوفر بری

بازیگران: تام بیکر – الیزابث اسلیدن – ایان مارتر- نیکولاس کورتنی…

مدت زمان:۴ اپیزود، هر کدام ۲۵ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر که به تازگی ریجنریت کرده، سعی دارد با تاردیسش فرار کند، ولی سارا جین اسمیت و برگدیر لثبریج استوارت جلوی او را می‌گیرند و او را متقاعد می‌کنند تا در پیدا کردن مقصر سرقت نقشه‌های فوق محرمانه‌ی یک سلاح تجزیه کننده به آن‌ها کمک کند….

منتقد: محمد سوری


وقتی جان پرت‌وی در پایان «سیاره‌ی عنکبوت‌ها» بر اثر مسمومیت ریجنریت کرد، احتمالاَ کسی خبردار نبود که سریال در مسیری کاملاَ متفاوت قرار گرفته است. مسیری که شاهراه‌های سریال را که در دوران دکتر سوم خاک‌گرفته و مسدود شده بودند و سریال را مقید به فرمتی بسته کرده بودند،‌ باز خواهد کرد، و از نویسندگان کهنه‌کار قدیمی سریال گرفته تا روح تازه‌ای مثل داگلاس آدامز را در شریان رگ‌هایش جاری خواهد کرد. دوران دکتر چهارم طولانی‌ترین و البته پرتنوع‌ترین دوران سری کلاسیک خواهد بود. کمتر در آن یک‌صدایی می‌بینیم. تم و لحن به کرات تغییر می‌کنند. نه تنها نویسندگانی قدیمی مثل بری لتس به سریال بازمی‌گردند، بلکه بسیاری از ایشان، مانند رابرت هولمز، داستان‌هایی به کل متفاوت با سابقه‌ی پیشینشان، مثل «هرم‌های مریخ»، در سریال خواهند داشت. آدامز در مقام ادیتور لحنی از کاتوره‌ای بودن نظم دیوانه‌ی جهان و نوعی طنز معناگریز مانتی‌پایتونی به سریال تزریق می‌کند. داستان‌هایی بر سطح زمین و در اعماق زمین، در سرزمین‌های معانی محض، در چرخ‌های گردون در فضا که علمی‌تخیلی‌های سخت کلارکی را یادآور می‌شود، در هیئاتی اساطیری که در آینده سندمن گیمن را الهام خواهند بخشید، و داستان‌هایی که قدرت دکتر هو را در تمام زمان و تمام مکان به طرفداران نشان می‌دهند و سریال را به دوران اوجی که جایگاه امروزی‌اش را برای آن متضمن شده است می‌رساند.

تمام این‌ها ولی به محمولی نیاز داشتند که بتواند این تنوع را بر خود سوار کند و داستان‌ها را روایت کند. دکتری که انرژی‌اش در بداهه‌گویی از تمام اخلافش پیشی بگیرد. کاریزمایش شنیدن هر دیالوگ و مونولوگی را جذاب کند، جنب و جوشش تصویری نو از دکتر نشانمان بدهد که با تصویر قهرمان محاسبه‌گر و محتاط دکترهای اول و سوم تفاوت داشته باشد و در عین حال نوعی از جذابیت تاریک در اعماق کاراکترش به چشم بخورد که با دکتر دوم هم متمایزش کند. دکتری که در یک کلام دکتر باشد. به معنای واقعی کلمه دکتر باشد و پس از این در ذهن تمام مردم بریتانیا،‌ مترادفی جدید برای کلمه‌ی دکتر بسازد.
با این وجود نخستین داستان دکتر چهارم وجوه کمی از تمام تفاصیل و تفاسیر بالا را به مخاطب نشان می‌دهد. البته که تام بیکر از همان اولین لحظه فوق‌العاده است. بازیگوش است. دیالوگ‌هایی به یادماندنی دارد که با اجرای حساب‌شده و پینگ‌پونگی‌اش میخش را به عنوان تیپ جدیدی از دکتر محکم می‌کوبد و احتمالاَ‌ طرفداران پاتریک تراوتون وقتی اولین بار این دکتر جدید را دیدند، در آسمان‌ها سیر می‌کردند. انرژی‌اش سریال را از رخوت دوران دکتر سوم (که البته باید اذعان کنم دکتر مورد علاقه‌ی خود من بود) بیرون می‌آورد و ریتم و جنبشی به آن می‌دهد که بعد از دوران او،‌ تا پایان سری کلاسیک تکرار نخواهد شد.

داستان اما کمابیش کلیشه‌ایست. یک کورپوریشن مشغول دسیسه‌چینی و استفاده‌ی ابزاری از روباتی است که دانشمندی به اسم پروفسور کتل‌ول اختراعش کرده است. خود کتل‌ول البته با بازی ادوارد برنهم،‌ کاراکتری منحصر به فرد است که شبیه دیگر دانشمندهای کلیشه‌ای اینطور تروپ‌ها نیست. امتزاجی خاص است از گیجی ناشی از کهنسالی،‌ نبوغ ناشی از تجربه، دلسوزی‌ای همدردی‌برانگیز و همذات‌پندارانه و اجرایی که تمام این‌ها را درست کنار هم گرد می‌آورد. رابطه‌ی کتل‌ول با روبات هم در نوع خود جالب است. روبات اصلی داستان شباهت کمی با هیولاهای معمول دکترهویی دارد. نوعی از آگاهی-یا خودآگاهی- ساده‌انگارانه دارد. با وجود اینکه قوانین آسیموف درونش برنامه‌ریزی شده است،‌ قادر به سرپیچی از آن‌هاست، و با این وجود قطب اخلاقی عجیبی دارد که از غلط بودن دستوراتی که برایش صادر می‌شود آگاهش می‌کند. کتل‌ول هم همانطور که گفته شد نوعی از رابطه‌ی پدری را با این مخلوق خود دارد. صورتی ارتقا یافته و هم‌دلی‌برانگیزتر از رابطه‌ی ویکتور فرانکشتاین با هیولایش. طراحی روبات هم با توجه به استانداردهای کلاسیک از نمونه‌های قابل اغماض‌تر و حتی جاهایی قابل ستایش است.

مشکل اما در این است که به جز روابط خاص کتل‌ول و روباتش، معرفی دکتر جدید و کنار آمدن همراهان دکتر با این تغییر، خود داستان چیز تازه‌ای برای ارائه ندارد و پیرنگی است که بارها و بارها در سری کلاسیک مشابه آن را دیده‌ایم. پس بیایید ناچارا به همان معرفی دکتر جدید بپردازیم.

تبدیل دکتر سوم به دکتر چهارم احتمالاَ‌ اولین باری باشد که ریجنریت به عنوان فرآیندی روتین در فندوم و البته بین نویسندگان پذیرفته می‌شود. ماجرا این است که ریجنریت دکتر اول اتفاقی تازه و نو بود و تطبیق همراهان و مخاطبین با این تغییر به این سادگی‌ها نبود. تغییر دکتر دوم به سوم هم با توجه ریجنریت اجباری دکتر پیشین و البته تغییرات بزرگی که بعد از ریجنریت آمدند، اتفاقی خاص و بزرگ در ساختار سریال بوده است. اینجا ولی همچنان همان یونیت باقی مانده است. اولین ماجرای دکتر روی زمین می‌گذرد. همان سارا جین اسمیت و لثبریج استوارت همراهان دکتر هستند. دی‌ان‌ای داستان ساختاری مشابه با داستان‌های دکتر سوم دارد. تنها متغیری که تغییر کرده تام بیکر است. از این نظر می‌توان این تغییر را اولین نمونه از تغییرات دکتر درون‌سازمانی به حساب آورد که اگر هم قرار است تغییری در فرمت سریال ایجاد کنند،‌ تا یکی دو فصل بعدتر نتیجه‌ی این تغییرات را نخواهیم دید. تغییری از جنس تغییر کریستوفر اکلستون به دیوید تننت یا تغییر مت اسمیت به پیتر کاپالدی.


جالب اینجاست که این تغییرات ریز که در آن زمان چندان به چشم مخاطبین نمی‌آمدند، از قبیل دل کندن دکتر از زمین و تلاش دکتر برای ترکش در همان ابتدای داستان، انرژی بالاتر دکتر و لحن سارکستیک شوخی‌هایش، آنارشیست شدنش و نحوه‌ی کنار آمدنش با مشکلات، مثل یک جور اثر پروانه‌ای،‌ در طول فصل‌های طولانی آتی بیکر، سریال را به نقطه‌ی کاملاَ‌ متفاوتی خواهند برد که قابل مقایسه با این نقطه‌ی آغازین نیست. فقط سه داستان بعد قرار است دوروس در سریال معرفی شود. یک فصل بعد زایگان‌ها معرفی خواهند شد. سوکث و بسیاری از ویلن‌های ماندگار دیگر و ریتم نوی سریال بعد از آن تکامل خواهند یافت و در نهایت شکوفه‌ی داگلاس آدامز را خواهند داد. ولی فعلاَ لازم بود که دکترهو به روبات بپردازد، و آغاز رادیکال‌ترین دکتر تاریخ سریال، از محافظه‌کارانه‌ترین اپیزودهای آن باشد. روبات داستانی بود برای خداحافظی با وضع همیشگی(status quo) تا بعد از آن نابودی این وضع را ببینیم و یک بار دیگر دکتر هو توانش در تغییر و خودبازآفرینی را به رخ بکشد.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی Robot، اولین داستان دکتر چهارم اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی Castrovalva، اولین داستان دکتر پنجم

$
0
0

«مشکل ریجنریشن همینه: هیچ وقت کاملاً نمی‌دونی چی نصیبت می‌شه.»

شماره اپیزود: اولین داستان فصل نوزدهم سری کلاسیک

عنوان اپیزود: Castrovalva

نویسنده: کریستوفر اچ. بیدمید

کارگردان: فیونا کامینگ

بازیگران: پیتر دیویسون – متیو واترهاوس – سارا ساتون – جنت فیلدینگ- آنتونی اینلی..

مدت زمان:۴ اپیزود، هر کدام ۲۵ دقیقه

خلاصه داستان : درحالی که دکتر هنوز بعد از ریجنریشنش ضعیف است، همراهانش درگیر ماجراجویی‌های خطرناک می‌شوند…

منتقد: محمد سوری


سال ۱۹۸۲ بود. تام بیکر به تازگی از سریال خداحافظی کرده بود. دهه‌ی هشتادی که طبعاً توقعات عمومی از تلویزیون را بالا برده بود در ابتدای راهش بود. اینجا جایی بود که همه منتظر بودند دکترهو یک بار برای همیشه کنسل شود. دکتر چهارم هرچه باشد محبوب‌ترین دکتر تاریخ سریال بود. اوضاع وقتی بغرنج‌تر شد که پیتر دویسونِ جوان و کم‌تجربه به عنوان دکتر جدید اعلام شد. جوان‌ترین دکتر تا آن روز، بی‌آنکه مثل دیوید تننت یا مت اسمیت امتیاز مسبوق به سابقه بودن کار کردن یک دکتر جوان را داشته باشد. شرایط همه یک‌صدا علیه دکترهو شهادت می‌دادند و عقیده‌ی عمومی این بود که کار سریال تمام شده است. آنچه دکترهو را نجات داد و هفت سال کلاسیک دیگر و دو دکتر بعد از دکتر پنجم هم به همه‌مان بخشید پیتر دویسون بود و کسترولوا. دکتری متفاوت با قبلی‌ها، و با استعداد بازیگری در سطح اول تلویزیون بریتانیا (بعدتر در سریال محبوب A Very Peculiar Practice هم بازی کرد و بیشتر استعدادش را نشان داد) و شاید از آن مهم‌تر، داستانی که شاید بهترین داستان معرفی یک دکتر جدید-لااقل در سری کلاسیک- باشد. بله، کسترولوا یکی از آن معدود نمونه‌هاست که داستان خودش هم فارغ از وظیفه‌اش در معرفی یک دکتر دیگر، به تنهایی کار می‌کند و قابل دیدن و ستایش است. برای تکرار چنین داستانی جهان مجبور بود سی سالی صبر کند تا «ساعت یازدهم» موفات و مت اسمیت را ببیند.

قبل از هرچیز، اجازه بدهید به خود دکتر بپردازیم. پیتر دویسون دکتر است، و نیاز به هیچ توضیح بیشتری نیست. گول خونسرد و آرام بودنش، نجیب و محجوب بودنش و عصبانی نشدنش و خوش‌خنده بودنش را نخورید. دویسون در همین اپیزود هم ثابت می‌کند چطور می‌تواند انفجار انرژی دکتر را به تصویر بکشد. در فاز گیجی بعد از ریجنریت، تمام چهار دکتر قبلی خود را میمیک می‌کند و ادایشان را درمی‌آورد و دیالوگ‌هایشان را تکرار می‌کند و به جای اسم همراهان خودش، نام همراهان قبلی را صدا می‌زند (و خیلی هم خوب این کار را می‌کند. به خصوص تقلیدش از دکتر اول حسابی آدم را می‌خنداند). مونولوگ‌های طولانی و سریع دارد. مزخرفات و مامبوجامبوهای دکتری را در قطارهای طولانی از دهانش به بیرون ردیف می‌کند و همان حاضرجوابی و موقع‌شناسی بیکر و تراوتون را هم به تصویر می‌کشد. اگر در اپیزودها و فصل‌های بعدی تصویر آرام‌تری از دکتر پنجم می‌بینید، یک لحظه هم دچار این اشتباه نشوید که دویسون از به نمایش گذاردن آن سطح از انرژی عاجز است. این کاراکتر منحصر به فرد دکتر پنجم است که چنان بازی و واکنش‌هایی را ایجاب می‌کند. کاراکتری که البته در طول این داستان تکامل و ساخته شدنش را می‌بینیم.

همراهان دکتر، نیسا، تیگان و ادریک هستند. اینکه ادریک از منفورترین همراهان در سری کلاسیک بوده برای کسی راز سر به مهری نیست. به هر حال با پسر نوجوانی که هنوز پشت لبش سبز نشده طرفیم که بازی چندان خوبی ندارد، اکثر اوقات «دمزل این دیسترس» می‌شود، سریال مدام به او سرویس الکی می‌دهد که نابغه است و کارش درست است و اکثر اوقات بیش از اینکه مفید باشد، دردسر درست می‌کند. طرفداران انقدر از این کاراکتر شاکی بودند که نویسندگان نهایتاْ در داستان Earthshock او را کشتند تا خیال همه راحت بشود و شاید دل همه خنک. با این حال بحث نیسا و تیگان جداست. نیسا که ابتدائاً در Keeper of Traken به دکتر چهارم ملحق شد، یک غیرزمینی باهوش، یک جور ولکان مونث، یک دانشمند منطقی، و کاراکتری خلاف تمام استریوتایپ‌هاییست که از همراهان زن دکتر می‌شناسیم. تیگان هم با وجود اینکه به آن استریوتایپ‌ها نزدیک‌تر است، آنچه متمایزش می‌کند سخت‌کوشی‌اش و در عین حال باریک‌بینی‌اش است. هردوی این کاراکترها در طول داستان به کار می‌آیند و به دکتر کمک می‌کنند. در واقع در طول دو اپیزود ابتدایی داستان که دکتر گیج یا خواب و بی‌هوش است، این دو نفرند که داستان را پیش می‌برند، دکتر را در امان نگاه می‌دارند و نقشه‌های مستر را که ادریک را زندانی کرده خنثی می‌کنند یا لااقل تلاش می‌کنند که چنین کنند.

و بله، در این داستان مستر ویلن اصلی است. مستر آنتونی هاینلی، و البته استاد تغییر قیافه بودنش را هم به رخ می‌کشد که باعث توئیستی شاید نه در حد World Enough And Time، اما با همان اثر می‌شود (کلکی هم در کار نیست. خود آنتونی هینلی نقش آن آب‌زیرکاهی که اسمش را نمی‌برم بازی می‌کند. بار اول بیست دقیقه‌ای طول کشید که متوجه بشوم). البته باید اقرار داشت که بخش‌های مستر (به اضافه‌ی تعقیب و گریز بدساخت چند دقیقه‌ی ابتدایی اپیزود اول) بدترین بخش‌های این داستان هستند. موضوع هم فقط خنده‌های شیطانی کارتونی مستر نیست. وقتی ادریک چیزی به مستر می‌گوید و بعد مستر در سکوتی ناراحت‌کننده، سی ثانیه‌ای طول می‌کشد تا روی سکوی مکانیکی بالا برود و با ادریک چشم به چشم شود، آدم دیگر درست نمی‌فهمد سریال خودش را ترول کرده یا واقعاً کارگردان فکر کرده قرار است این سکانس تهدید کننده به نظر برسد؟

با این وجود، نقشه‌ی مستر از نقشه‌های بهترش است. او می‌خواهد از ضعیف بودن دکتر به خاطر موقعیت تازه ریجنریت‌کرده‌اش سوء استفاده کند تا نابودش کند. پس با فریب دادن نیسا و تیگان و هدایت کردنشان به طور غیرمستقیم به این استدلال که دکتر باید جایی دور از تکنولوژی باشد تا حالش خوب بشود، دکتر را به جایی به اسم کسترولوا در سیاره‌ای دیگر می‌کشاند. قلعه‌ای در دل جنگل، با مردمانی که انگار فرهنگشان تلفیقیست از اروپای فئودالی و قرون وسطایی، چین باستان و آمازون‌های جنگلی. اما خیلی زود مشخص می‌شود کسترولوا در بعد چهارم روی خودش خم شده. تمام قلعه یک تله‌ی فضا-زمانی است. مکانی است که خود، دشمن قهرمانان داستانمان و هم‌دست مستر شده، و یکی از اتمسفرهای خوب و داستان‌های بهتر سری کلاسیک را تولید می‌کند.

از آن بهتر اینکه تمام اپیزود اول و بیش از نیمی از اپیزود دوم داستان را نه در قلعه، که درون تاردیس می‌گذرانیم. اتاق‌های مختلفش، از جالباسی‌هایش تا اتاق جاذبه صفر که دکتر برای درمان خودش به آن نیاز دارد را می‌بینیم (که از این یکی ایده‌های جالبی هم بیرون می‌آیند. مثلاً نیسا و تیگان یک جعبه‌ی جاذبه‌ی صفر درست می‌کنند و دکتر را درونش قرار می‌دهند. در نتیجه دکتر معلق می‌ماند و آن دو می‌توانند بدون حس کردن وزنش، درون جعبه تا خود قلعه حملش کنند). تاردیس البته در دوران دکتر پنجم کاراکتر بیشتری از خودش نشان خواهد داد و در اینجا هم از او پرستاری می‌کند. کسترولوا را می‌توانید به عنوان یکی از اپیزودهای تاردیس‌گردی، در کنار «سفری به اعماق تاردیس» و «همسر دکتر» ببینید.

نکته‌ی اصلی اما این است که کسترولوا با وجود بعضی ایرادات ریز در داستان و ایرادات درشت‌تر در ساخت و تدوین، جرأت می‌کند چیزی بیشتر از کلیشه‌ها باشد. با مختصات سفر زمانی و فراابعادی سریال بازی می‌کند. مثلاً یک جایی قهرمانانمان متوجه می‌شوند گرمشان شده، و بعد می‌فهمند در حال بازگشت به لحظه‌ی شکل‌گیری کهکشان راه شیری و انفجاری که آن را خلق کرد هستند. جای دیگری ابزاری می‌بینیم که بریده‌های کوآنتیده‌ی زمان را درون قلعه نشانمان می‌دهد (اسپویل نمی‌کنم که در واقع چیست). داستان حتی تلاشی هم می‌کند تا توضیحی ریاضیاتی برای ایده‌های مرکزی‌اش داشته باشد. و در میان تمام این‌ها، دویسون می‌درخشد و تمام بینندگان شکاک را با کمک یکی از داستان‌های خوب‌تر سری کلاسیک متقاعد می‌کند که چیزی که تماشایش می‌کنند هنوز دکترهوست، و اگر به آن شانسی بدهند، می‌تواند یکی از به یادماندنی‌ترین دوران‌های دکترهو هم باشد.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی Castrovalva، اولین داستان دکتر پنجم اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی The Twin Dilemma، اولین داستان دکتر ششم

$
0
0

«چیزی که نیاز داریم یه غاره، یه جای کاملاً ناراحت که من و تو بتونیم اونجا با هم زجر بکشیم.»

شماره اپیزود: هفتمین داستان فصل بیست و یکم سری کلاسیک

عنوان اپیزود: The Twin Dilemma

نویسنده: آنتونی استیون

کارگردان: پیتر موفات

بازیگران: کالین بیکر – نیکلا بریانت ….

مدت زمان:۴ اپیزود، هر کدام ۲۵ دقیقه

خلاصه داستان : یک نژاد بیگانه نقشه دارد با استعداد ذهنی ریاضیاتی دو پسربچه که دوقلو هستند، سیاره‌شان تایتان ۲ را منفجر کند تا از این طریق، تخم‌هایشان در سیارات دیگر پخش شوند و بچه‌هایشان بیرون بیایند و این گوشه از جهان را تسخیر کنند. دکتر که به تازگی ریجنریت کرده، همراه پری وسط این ماجرا قرار می‌گیرد و باید جلوی آن‌ها را بگیرد.

منتقد: محمد سوری


یادتان می‌آید استیون موفات، از زبان مت اسمیت، دیوید تننت، جان هرت و بعدتر پیتر کاپالدی، دکتر بودن را مترادف و معادل چه چیزی تعریف کرده بود؟ به عقیده‌ی او دکتر بودن یک کد بود. یک قول بود. یک پیمان بود. پیمانی که البته شاید مفصل باشد ولی در نهایت در دو توصیه خلاصه می‌شود: هیچوقت بی‌رحم نباش! هیچوقت ترسو نباش!

اگر این تعریف را قبول دارید، باید با موفات و من هم‌نظر باشید که دکتر ششم هرگز دکتر نبود. البته اجازه بدهید اینجا کمی کالین بیکر را تبرئه کنیم. بازیگر دکتر ششم هرگز چیزی را انجام نداد که نویسندگان و شورانرها از او نخواسته باشند. بعدتر در بیگ‌فینیش، و به خصوص در داستان‌های رابرت شرمن، و آن هم زمانی که کمی پیرتر و پخته‌تر شده بود، نشان داد کاملاً هم پتانسیل دکتر بودن را دارد. با این حال در آن سال‌های جوانی‌اش، و به خصوص زمانی که «معمای دوقلوها» پخش شد و اول راهش بود، نشان داد از افزودن عنصری اضافه بر خواسته‌های خطای نویسندگان از خودش به کاراکتر هم عاجز است. منظورم هم بیش از همه عنصر افسون دوست‌داشتنی بودن ذاتی بازیگر هر دکتر است. همان charm و شخصیت غیر این جهانی که باعث می‌شود وقتی بازیگر هر دکتری انتخاب بشود، سراغ مصاحبه‌ها و آثار قبلی‌اش برویم و کم‌کم ذهنمان بازنویسی بشود و قبول کنیم که معلوم است که این دکتر است. همان برساختی که باعث شده همین لحظه که مشغول نوشتن این یادداشتم و هنوز بیش از یک هفته به شروع فصل یازدهم سریال مانده، از قبل جودی ویتکر را به عنوان دکتر سیزدهم پذیرفته باشم. کالین بیکرِ جوان، برخلاف نسخه‌ی مسن امروزی‌اش، فاقد این عنصر بود، و نتیجه، به خصوص با کاراکتر دوست‌نداشتنی‌ای که برایش نوشته شد، و داستان‌های نه چندان جالبش و ساخت همیشه ضعیف دکترهو که جلوتر اشاره می‌کنم چطور از همیشه بدتر شده بود، معجونی چنان نحس و شوم آفرید که سریال را به پرتگاه کنسل شدن راند و حتی دکتر متفاوت تاریک حیله‌گر سیلوستر مک‌کوی هم نتوانست سریال را نجات بدهد.

بیایید از مشکلات خود دکتر شروع کنیم. دکتر ششم از همان ابتدای اپیزود آغازین نخستین داستانش همه‌مان را تفهیم می‌کند که خودشیفته است. دائماً از خودش تعریف می‌کند، وقتی در خطر قرار می‌گیرند نگران ریخته شدن خون اشرافی خودش است، به بشریت و فرهنگ آن از بالا نگاه می‌کند و کوچک‌ترین نشانی از علاقه و همدردی به انسانیت در لحن حرف زدنش و نه دیالوگ‌هایش به چشم نمی‌خورد. البته قبول که کاراکتر دکتر اصولاً کاراکتری مغرور است که خودش را دوست دارد و از کاری که می‌کند لذت می‌برد، ولی برای هر دکتر دیگری، و تأکید می‌کنم هر دکتر دیگری، این خصوصیات با همان charm و دوست‌داشتنی بودن، حسی از قهرمان‌پیشگی و فداکاری، قطبی اخلاقی که محکم است و خوب کار می‌کند، و البته دلیل و پشتوانه‌ی کافی برای غروری که در صحنه می‌بینیم ممزوج شده است. اینجا ولی تمام حاشیه‌ها فراموش می‌شوند. آنچه می‌ماند فقط موجودی ترسو، جبون، ازخودراضی، بدطینت و پرافاده است که راستش در حالت عادی باید ویلن یکی از اپیزودهای پیشین دکترهو می‌بود و مثلاً دکتر سوم با کاراته‌ی ونوسی حسابش را می‌رسید یا دکتر یازدهم عتابش می‌کرد و دوازده سرش هوار می‌کشید. همانطور که گفتم، دکتر ششم ترسو است (یک جایی وقتی ویلن‌ها دکتر و پری را پیدا می‌کنند، پشت پری قایم می‌شود و می‌گوید همه چیز تقصیر این دختر است و او مجبورش کرده این کارها را بکند) و از آن بدتر، بی‌رحم است. موضوع فقط سکانسی نیست که یک دفعه دیوانه می‌شود و تلاش می‌کند پری را خفه کند. این را می‌توانید به پای گیجی بعد از ریجنریشن بگذارید. مشکل این است که دکتر با پری خوب رفتار نمی‌کند، بارها اشکش را درمی‌آورد، سرش داد می‌زند، تحقیرش می‌کند، نگاهی جنسیت‌زده به او دارد، حتی گاهی اینکه باید نجاتش بدهد یا نه را هم زیر سوال می‌برد. یک جای دیگر به پری می‌گوید باید افتخار کند که خدمتکار او باشد. این رفتاری نیست که با هیچ‌یک از پنج دکتر قبلی بخواند و به هرکسی که بعد از پخش این اپیزود تماشای سریال را در آن دوران رها کرد حق می‌دهم.

اجازه بدهید یک قیاس ترسناک داشته باشیم: شاید بعضی بخواهند رفتارهای دکتر ششم را در دورانش و به خصوص در این اپیزود با رفتار دکتر دوازدهم در اپیزود آغازینش و کلاً در فصل هشتم سری مدرن مقایسه کنند. شاید در برخی لحظات جای قیاسی هم وجود داشته باشد. دکتر دوازدهم هم مثل دکتر ششم همراهش را به امان خدا ول می‌کند و می‌رود. عصبانی است. انگار برای جان بقیه اهمیتی قائل نیست و از دست ملت حوصله‌اش سر رفته و رگه‌هایی از غرور هم در رفتارش دیده می‌شود. لااقل تا قبل از شروع فصل نهم چنین دکتری است. فرق اساسی ولی این است که پشت کارهای دکتر دوازدهم یک ایدئولوژی وجود دارد: عملگرایی! البته بعدتر خود دکتر دوازدهم متوجه اشتباه بودن این طرز نگرشش-لااقل به طور مطلق- به جهان می‌شود و به جایش اخلاقیات مطلق را جایگزین ایدئولوژی مرکزی‌اش می‌کند و عملگرایی صرفاً شیوه‌ای می‌شود که با آن موقعیت‌ها را حل و فصل می‌کند. اصل موضوع ولی این است که پشت سرد بودن و بدخلق بودن دکتر دوازدهم معمولاً دلیلی وجود دارد. بخشی از آن مربوط به کاراکترش است که به دکتر اول رفته، ولی بخش مهم‌تری از آن اغلب به موقعیت داستانی خاص ربط دارد. اگر دکتر دوازدهم کلارا را تنها می‌گذارد، به این خاطر است که به او اعتماد دارد که می‌تواند اطلاعاتی از دشمنشان بیرون بکشد، نه چون صرفاً حوصله‌اش سر رفته. اگر دکتر دوازدهم در اپیزود «مومیایی در قطار سریع‌السیر» طوری رفتار می‌کند که انگار جان مسافرین برایش مهم نیست، صرفاً به این خاطر است که گاس را گول بزند، نه اینکه واقعا جان کسی برایش مهم نباشد. دکتر ششم اما در خلوت خودش هم به نظر آزرده‌خاطر به نظر می‌رسد که مجبور است همه را نجات بدهد و انگار خودش را از همه‌ی جهان مهم‌تر می‌پندارد.

البته شاید بشود این حق را به شورانرها داد که نقشه‌ی جدیدی برای تکامل کاراکتری دکتر در سر داشته باشند. به نظر می‌رسد چنین هم بوده است و قصد داشتند دکتر جدیدی-تیپ جدیدی از دکترها- را معرفی کنند و شخصیتش را به جای تاریک‌تری ببرند و بذر ولیارد را از همین ابتدا در ششمین دکتر بکارند. اما اولاْ چنین تغییری خیلی زود اتفاق افتاد و خبری از تکامل نبود، آن هم درست بعد از آرام‌ترین و مهربان‌ترین دکتر در سری کلاسیک که عملاً ریجنریتش به خاطر فداکاری برای نجات جان پری رخ داده است، و ثانیاً برای ما که می‌دانیم انتهای این تیپ به Ultimate Foe و داستان محاکمه‌ی یک تایم‌لرد می‌رسد که داستانی بد، بی‌دلیل پیچیده، بدونِ تم و لحنی مشخص و بی‌مقصد است، به این نتیجه می‌رسیم که این تغییر رادیکال در کاراکتر دکتر کاملاً ناموجه بوده است و تنها نتیجه‌اش سخت‌تر کردن تماشای سریال برای طرفداران و نزدیک‌تر کردن سریال به آخرالزمان کنسلی‌اش است.

با تمام این احوالات ولی سوال اصلی این نقد این است که خود داستان چطور است؟ راستش….داستان به آن بدی‌ها هم نیست. یعنی اگر از این حقیقت بزرگ و غیرقابل چشم‌پوشی بگذریم که دکتر دیگر بهترین کاراکتر سریال نیست و کار نمی‌کند، خود داستان روی کاغذ داستان بدی نیست. ایده‌های سای فای بدی ندارد. با سفر در زمان بازی می‌کند. معماهای ریاضیاتی دارد. نحوه‌ی شکست خوردن ویلن‌ها هم که به مدار سیارات دور زیستگاه آن‌ها و تأثیرش بر زمان محلی سیاره مربوط می‌شود، هم دکترهویی است و هم ایده‌ی جالبی از دیدگاه علمی‌تخیلی است. خود ویلن‌ها البته طراحی خیلی بدی دارند و انگار هزارباری در دکترهو دیده شده‌اند.

بازیگران دوقلوهایی که اصل ماجرای داستان درباره‌ی آن‌ها است هم بازیگران خوبی نیستند (آدم را یاد ادریک می‌اندازند). از آن بدتر، دکور و طراحی لباس داستان از احمقانه بودن کلاسیک فصل‌های پیشین که طعم خاص خودش را داشت و قابل اغماض بود فاصله گرفته و دیگر کاملاً کارتونی و کودکانه شده. یادم می‌آید یکی از دوستانم که سکانسی از دکتر ششم دیده بود، گفته بود دکوپاژ و دکور شبیه برنامه‌های تلویزیونی کودکان دهه شصت و هفتادی صدا و سیمای ایران است. راستش درست گفته بود. رنگ‌های روشن صورتی و نارنجی. دکورهای شلخته و بی‌سلیقه. طراحی‌های بی‌حوصله، که ویترین تمامشان را می‌شود در کاستوم دلقک‌وار و فکرنشده‌ی خود دکتر ششم دید. خلاصه‌ی ماجرا این است که داستان در فاز اجرایی از عدم حرفه‌ای‌گری (بله، حتی در مقابله با بودجه‌ی کم سریال) رنج می‌برد. ولی داستان روی کاغذ آنچنان چیز فاجعه‌ای نیست و حتی اگر این داستان برای یکی از دکترهای پیشین ساخته می‌شد، شاید از داستان‌های بهتر کلاسیک می‌شد. اینجا ولی متاسفانه در دام دکترِ بد و اجرای بد گرفتار آمده و معمولاً در لیست بدترین اپیزودهای تاریخ دکترهو ظاهر می‌شود (که راستش با این لیست‌ها مخالفم. به نظرم دست کم ده اپیزود و داستان بدتر از این یکی پیدا می‌شود و بعضی‌هایشان حتی در سری مدرن هستند).

به نظرم حرف چندانی برای گفتن باقی نمی‌ماند. بازیگران مهمان کار خاصی نمی‌کنند و مثل برخی بازیگران مهمانِ اپیزودهای تام بیکر یا پیتر دویسون، آنقدر نمی‌درخشند که توجهی به خود جلب کنند. نیکلا بریانت در نقش پری، به خصوص در واکنش به رفتارهای عجیبِ این دکتر جدید، بازی بدی ندارد. ولی اصلاً کافی نیست تا تجربه‌ی بینندگان را نجات بدهد. و در نهایت، «معمای دوقلوها» گرچه خود از بدترین‌های دکترهو نیست، آغازگر دوره‌ای می‌شود که بعضی از بدترین‌های دکتر هو را نشانمان می‌دهد و سریال را محکوم به تبعیدی چندساله خواهد کرد.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی The Twin Dilemma، اولین داستان دکتر ششم اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود اول فصل ۱۱: The Woman Who Fell To Earth

$
0
0

«همچنان در حال کامل شدنه، ولی خب زندگی هم همینطوریه دیگه.»

شماره اپیزود: اولین اپیزود فصل یازدهم سری مدرن

عنوان اپیزود: The Woman Who Fell To Earth

نویسنده: کریس چیبنال

کارگردان: جیمی چایلدز

بازیگران: جودی ویتکر، مندیپ گیل، توزن کول، بردلی والش، هیزل آثرتون…

مدت زمان: ۶۰ دقیقه

خلاصه داستان : بیگانه‌ای به شفیلد آمده و دکتر سعی دارد تا او را به خانه‌اش برگرداند…

منتقد: محمد سوری


اپیزودهای معرفی دکترهای جدید معمولاً باید باری فراتر از تحملشان را حمل کنند. مجبورند دکتر جدیدی را معرفی کنند، دینامیک جدیدی را در سریال پیاده کنند، بعضاً کاراکترهای تازه‌ای به عنوان همراهان دکتر معرفی کنند و در کنار تمام این‌ها یک داستان مستقل هم تعریف کنند. تمام این‌ها شاید در یک فیلم دو ساعته هم به سختی بگنجد، چه برسد به یک اپیزودِ نهایتا یک ساعته‌ی تلویزیونی. اما در این میان، اپیزودهای معدودی وجود دارند که در کنار تمام این‌ها، باید سریال را هم به کل بازآفرینی کنند و به نوعی آن را ریبوت کنند. به جز نخستین اپیزود تاریخ سریال (an unearthly child)، اپیزودهایی مثل spearheads from space که دوران دکتر سوم را شروع کرد هم با تبدیل سریال از فرمت سیاه و سفید به رنگی و تغییر نحوه‌ی روایت داستان‌ها از ماجراجویی فضازمانی به داستان‌هایی زمین‌گیر که دکتر را در نقش مشاور علمی یونیت تصویر می‌کنند، بزرگ‌ترین نمونه‌ی این تغییرات در سری کلاسیک بود. اپیزود دیگری از این جنس، اپیزود نخست دکتر ششم، Twin dilemma  بود که البته در انجام این وظیفه‌ی مهم موفق نبود. در سری مدرن نیز اپیزود Rose نه تنها سریال را بازگرداند، که فرمت جدیدی هم از نظر کیفیت ساخت و هم از نظر نورپردازی و رنگ‌ها به سریال معرفی کرد، داستان‌ها به جای پکیج‌های چند اپیزودی نیم ساعته، تبدیل به تک‌داستان‌ها یا داستان‌های دوبخشی ۴۵ دقیقه‌‌ای شدند و دکتر هم جوان‌تر از سری کلاسیک انتخاب شد و لحن سریال به چیزی شبیه سری بافی از جاس ویدن نزدیک‌تر شد. بعدتر در اپیزود Eleventh hour  هم یک نمونه‌ی دیگر از این تغییر فرمت را دیدیم که دوران استیون موفات را شروع کرد. دکترهو را تماماً به شکل یک داستان پریان مدرن به تصویر کشید، لحن خاص موفات را داشت و انرژی جدیدی به داستان‌ها تزریق کرد. The woman who fell to earth، نخستین اپیزود دکتر سیزدهم و شروع دوران کریس چیبنال، اپیزودی از همین کلاس هم‌ارزی است، و طبیعیست که در نقد آن علاوه بر سنجش کیفیت عمومی، از خود بپرسیم آیا بیشتر به شروع دوران دکتر ششم که بدترین نمونه‌ی این اپیزودهاست و باعث کنسل شدن سری کلاسیک بود نزدیک شده یا به بهترینشان، ساعت یازدهم. جواب کوتاه؟ احتمالاً مورد دوم. ولی برای جواب بلند…….

ماجرا از این قرار است که دلیل اینکه ساعت یازدهم، بهترین داستان معرفی دکتر بود، یکی یا دو تا نبود. مجموعه‌ای از دلایل پیچیده‌ی خاصی بود که بعضی از آن‌ها احتمالاً آگاهانه هم نبودند. ولی اگر بخواهم به زور و زیر اسلحه یک دلیل برای سبقت‌گیری این تک اپیزود از تمام نمونه‌های مشابهش بیاورم، این است که اپیزود کاملاً روی دکتر تمرکز می‌کند. با وجود اینکه داستان از زاویه‌ی دید امی پاند معرفی می‌شود، در بیشتر از هشتاد درصد سکانس‌ها، دکتر حضور دارد و همیشه مشغول انجام کاری است. کاراکترهای فرعی هم خیلی به حاشیه رانده می‌شوند و حتی کاراکتر خیلی مهمی مثل روری که بعدتر اهمیتش روشن خواهد شد، اینجا خیلی کم شخصیت‌پردازی دارد. اما در عوض، دکترِ جدید را خوب می‌شناسیم و وقتی به آن سکانسِ معروف پشت بام می‌رسیم، کاملاً ملتفت هستیم چه نوع دکتری قرار است نصیبمان شود. اپیزودِ چیبنال ولی به مسیری مشابه مسیر راسل تی‌دیویس در رز و عقب‌تر، مسیر رابرت هولمز در داستان معرفی دکتر سوم می‌رود. بنابراین کار سخت‌تری هم دارد. دکتر اینجا تمرکز اصلی نیست. فرمت و لحن جدید، جهان جدید، منطق جدید، کاراکترها و همراهان جدید و مراودات جدید محور اصلی اپیزود هستند و دکتر مثل یک عنصر شگرف است که به میان این اوضاع افتاده و قرار است به مثابه‌ی گندالفی که زندگی بیلبئو بگینز را زیر و رو کرد، همه چیز را تغییر بدهد. پس بهتر است ما هم ابتدا به همین وضعیت ناشگرف عادی بپردازیم تا به خود دکتر برسیم.

اول از همه، بیایید به همراهان جدید بپردازیم. گراهام، رایان و یاز. طبیعیست که نباید توقع داشته باشیم که اپیزود به تنهایی بتواند تمام آن‌ها را معرفی کند یا حتی پردازش شخصیت یکی‌شان را هم کامل کند. شیوه‌ی کاری چیبنال با قضاوت از سریال برادچرچ، طراحی و پیش بردن کاراکتر آرک است. آنچه در اینجا باید به آن نظر داشت، نه تکامل کامل شخصیت کاراکترها، که بذرهاییست که چیبنال برای پروراندن در آینده کاشته است. منظور این است که مطمئناً توقع اینکه شخصیتی که از روری ویلیامز در فصل‌های شش و هفت می‌شناسیم، همان شخصیتی باشد که در ساعت یازدهم می‌بینیم، توقع بی‌جاییست و اینجا هم این قاعده نقض نمی‌شود. در اپیزود ساعت یازدهم، عوضِ روری نهایی، صرفاً اکویی از آن روری که نهایتاً به آن خواهیم رسید را  دیدیم تا بعدتر به نسخه‌ی نهایی روری برسیم. مشابه این امر، با سرعت و وسعت کمتری در شخصیت‌پردازی، برای امی هم رخ داد. بنابراین بیایید همینجا توافق کنیم سه همراهی که در این اپیزود می‌بینیم، نسخه‌ی نهایی همراهان نیستند که در فصول بعدی یا حتی پایان همین فصل خواهیم دید. با این دید، قضاوت بذرهای کاراکتریِ کاشته شده، به این وجه اپیزود نمره‌ی قبولی می‌دهد. در همین تک اپیزود، رفتارها و مختصات شخصیت‌پردازی‌ای با پتانسیل بیشتر از تمام آرک و شخصیت کاراکتری مثل کلارا ازوالد(که تمام شخصیتش در «دختر غیرممکن» بودنش خلاصه می‌شد) دیده می‌شود. مبارزه‌ی گراهام با سرطان و احساس گناهش از اینکه حالا گریس مرده و خودش مانده و البته عملگرایی‌اش که مشابه همراهان دیگری نیست که شجاعانه به دل خطر می‌زنند، وضعیت جسمانی و بیماری رایان در کنار دوران عزاداری‌ای که حالا برای مرگ مادربزرگش خواهد گذراند و دینامیک و رابطه‌ی نه چندان سالمی که با گراهام دارد، و البته یاز که وضع شخصیت‌پردازی کاراکترش مثل وضع خود شخصیتش در محیط کارش است(انگار همانطور که به مافوقش التماس می‌کند یک کار جدی و چالش‌برانگیز به او بدهند، منتظر است چیبنال هم به شخصیتش فرصتی بدهد تا خودش را نشان دهد)، همه بذرهایی هستند که حالا لازم است در  طول ۹ اپیزود بعدی پرورانده شوند تا بدل به کاراکترهایی شوند که به آن‌ها اهمیت بدهیم و در هر داستان دیگری پس از آن، نگران زندگی‌شان باشیم.

اپیزود نقش دیگری در بازآفرینی فرمت سریال هم ایفا می‌کند. به وضوح سریال حالا دیگر بودجه‌ای واقعی در سطح و اندازه‌های یک سریال درجه اول عصر طلایی تلویزیون دارد، و گرچه بودجه‌اش بعضی جاها چندان هوشمندانه استفاده نمی‌شود(آخر کجای یک تعقیب و گریز روی یک جرثقیل هیجان‌انگیز و خیال‌پردازانه است که در دکترهو باید دنبالش کنیم؟) ولی حالا دیگر خبری از تدوین‌های سریع و شتاب‌زده، دوربین‌های نامتمرکز و مشوش، پایان‌های سریع سرهم‌بندی شده و ویلن‌های با افکت‌های تصویری ضعیف نخواهد بود. آنچه که در تمام این ۵۴ سال نفرین اصلی دکترهو بوده، بالاخره از رویش برداشته شده و با سریالی طرفیم که از نظر بصری قابلیت رقابت با سریال‌های نتفلیکس را دارد. ولی آیا از نظر داستانی هم در سطح و اندازه‌ی فصل‌های قبلی باقی می‌ماند؟ به واقع آیا برگ برنده‌ی اصلی دکترهو، داستان و ایده‌ها، در اینجا هم حفظ شده است؟ جواب راستش کمی پیچیده‌ است. اپیزود داستان خاص و پیچیده‌ای ندارد و به واقع ایده‌ی مرکزی خیلی بیش از حد آمریکایی است. داستان از ایده‌ی فرانچایز Predator الهام گرفته شده. یک بیگانه‌ی فضایی که به زمین می‌آید تا انسان‌ها را شکار کند. آنچه ایده را دکترهویی می‌کند، یکی انگیزه‌ی این بیگانه(تیم شاو؟) است و دیگری مکانیزمی که با آن وارد جهان می‌شود. اولاً خود این بیگانه نه از روی تفریح، که برای اثبات خودش به بقیه‌ی هم نژادی‌هایش به شکار انسان‌ها مشغول است، و ثانیاً در توئیستی داگلاس آدامزی، مشخص می‌شود که از نسل بشر برای این مناسک مذهبی شکار کسب اجازه کرده بود و لحظه‌ای که رایان دکمه‌ی معلق در هوا را که از نور ساخته شده فشار می‌دهد، به واقع به نمایندگی از بشریت، اجازه‌ی شکار را برای او صادر می‌کند. پس ایده کمابیش برای دکترهو کار می‌کند و گرچه بلینک یا هون سنت نیست، ولی ایده‌ی اسلوین‌ها یا خوک‌انسان‌های زیرزمینی نیویورک هم نیست و به داستان یا تجربه‌ی مخاطب ضربه‌ای وارد نمی‌کند. آنچه ایده را علاوه بر دکترهویی کردن، کریس چیبنالی می‌کند اما شیوه‌ی روایت داستان است. در طول این چند سال، همه‌ی ما به شیوه‌ی روایی موفات عادت کرده بودیم. داستان‌های موفات بر پاشنه‌ی توئیست بزرگی می‌چرخند که دفعتاً تمام اطلاعات ریز را کنار هم جلوی چشم مخاطب جمع می‌کند و در یک گره‌گشایی ناگهانی، فرش از زیر پای بیننده می‌کشد. چیزی مشابه داستان‌های جنایی سر آرتور کانن دویل یا آگاتا کریستی که در آن‌ها، کارآگاه داستان، چه شرلوک هولمز باشد چه پوآرو، در پایان با توضیحاتش خواننده را شگفت‌زده می‌کند. با نظر داشتن به این امر، باید گفت چیبنال بیشتر به مسیر جنایی امثال ژرژ سیمنون یا دشیل همت رفته است. داستان البته که جنایی است و به شکل یک داستان جنایی هم با آن رفتار می‌شود، و سرنخ‌های ریزی هم وجود دارند، ولی کارآگاه داستان ما(در اینجا دکتر) کمتر تمایل دارد یک دفعه تمام این سرنخ‌ها را سر هم کند و برای بیننده تعریف کند. در عوض گویا ترجیح داده شده خود بیننده دو و دو را کنار هم قرار دهد و به چهار برسد. دو نمونه‌ی ریز از این ظرافت‌ها، یکی آنجا بود که گریس خیلی عادی با جسد انسان مرده‌ای که تازه یافته بودندش رفتار می‌کرد که به نظر برای کاراکترش عجیب می‌رسید، ولی بعدتر می‌فهمیم پرستار بوده و این رفتار از قضا برایش طبیعی بوده است، و یک جای دیگر، آن سکانسی که دکتر از تیم شاو سؤال می‌کند که آیا کارل، قربانی منتخبش، مثل بقیه‌شان بمب ژنتیکی دارد یا خیر که بعد تیم شاو توضیح می‌دهد که اینطور نیست، چون باید زنده بماند و به سیاره‌شان بازگردد و در شرایط وحشتناکی تا ابد زنده بماند. گرچه سکانس به نظر یک اکسپوزیشن می‌آمد، ولی در واقع هدف دکتر این بود که مطمئن شود با فعال شدن بمب‌های ژنتیکی(که حالا همه در گردن خود تیم شاو قرار گرفته‌اند)، یک وقت کارل هم به اشتباه کشته نشود. با این حال، همانطور که گفته شد، این ظرافت‌ها در چشم مخاطب فرو نمی‌روند و اجازه داده می‌شود که خود بینندگان به تدریج به آن‌ها فکر کنند و کشفشان کنند.

آنچه اپیزود را از معمولی بودن نجات می‌دهد، مرگ گریس است. شکایت‌های زیادی از این مرگ دیده‌ام که اکثرشان به نیت‌خوانی از قصد و غرض احتمالی چیبنال بازمی‌گردد. من بدون اینکه بدانم یا حتی بخواهم بدانم نویسندگان چه فکری در سرشان می‌گذشته، به نظرم خود واقعه‌ی مرگ، اتفاق مهم و تأثیرگذاری بود که عواقب مهمی برای سریال خواهد داشت. اولاً که خود مرگ، برخلاف تمام مرگ‌های همراهان-یا غیرهمراهان- که در سریال می‌بینیم، اتفاق عجیب و غریبی نبود. فداکاری نبود. در راستای هدف بزرگ‌تری نبود. پلات دیوایسی نبود که داستان را به جای خاصی بکشاند. قرار نبود به دکتر انگیزه‌ی انتقام بدهد. مرگ گویا هدف ثانویه‌ای نداشت. صرفاً مرگ بود. همانقدر قاطع، همانقدر ناگهانی، همانقدر بی‌خبر. تنها مشابهش در کل تاریخ سریال شاید مرگ ادریک، همراه دکتر پنجم باشد. ثانیاً این مرگ، خواه ناخواه، پیامی برای مخاطبینی که تا اینجا عادت کرده‌اند مطمئن باشند تمام همراهان در امن و امان هستند خواهد فرستاد. دیگر هیچ‌کس در امنیت نیست. با سریال جدیدی سر و کار داریم که با مرگ نه به مثابه یک پلات پوینت، که به عنوان اتفاقی که گاهی می‌افتد برخورد می‌کند، و از قضا سه همراه هم داریم و بنابراین کشته شدن یکی‌شان لطمه‌ی بزرگی به سریال نخواهد زد. پس در خلال اپیزودهای بعدی، به خصوص در نیمه‌ی دوم فصل، موقعیت‌های خطرناک، فراتر از یک ایده‌ی جالب سای‌فای، شامل عواقب واقعی برای کاراکترهایمان خواهند شد. دیگر شرایط مثل اپیزود اکسیژن نخواهد بود که اگر بیل به ظاهر کشته شود، مطمئن باشیم دوباره زنده خواهد شد. اینجا ممکن است مرگ واقعاً نهایی و قطعی باشد. اعاده‌ی حیثیت از مرگ به نظرم بزرگ‌ترین دستاورد این اپیزود بود. با این وجود ممکن است در آینده سریال به مسیر دیگری برود که باعث شود این حرف‌هایم را پس بگیرم یا تغییر بدهم. از آنجا که چیبنال سریال را با کاراکتر آرک‌ها پیش می‌برد، به نظرم جا دارد در پایان فصل، نگاهی دیگر به تک‌تک اپیزودها داشته باشیم.

 نکته‌ی بعدی این است که چیبنال اصولاً اگر قرار است کاراکتری را بکشد، به قدر کافی به ما دلیل می‌دهد که دوستتش داشته باشیم یا لااقل برایمان مهم باشد. به نظرم فرق بین چیبنال و موفات-با اقرار به اینکه موفات نویسنده‌ی بهتری است- همان بیست ثانیه‌ای است که می‌بینیم پیرمرد کنترل‌چی با نوه‌اش صحبت می‌کند که بعد بلند می‌شود تا ببیند چه صدایی آمده و کشته می‌شود. این بیست ثانیه انگار پر کردن خشاب اسلحه باشند تا وقتی از مرگ این شخصیت کوتاه و کوچک مطلع می‌شویم، اتفاق برایمان چیزی فراتر از یک مهره‌ی دیگر از دومینوی پلات باشد. که تفنگِ احساسی واقعاً گلوله شلیک کند و صرفاً سر و صدا تولید نکند. با همین منطق، بیشترین تایم اپیزود، صرف همین کاراکتر گریس شده است. نتیجه البته، در کنار وقتی که صرف سه همراه دیگر، کاراکترهای فرعی دیگری مثل کارل یا راهول، و روایت داستان و پلات و ویلن و حل معما و کهذا می‌شود، این است که دکتر را خیلی کم می‌بینیم و خیلی کم می‌شناسیم.

 اجازه بدهید اینجا تکلیف این بحث را یک بار برای همیشه مشخص کنیم:‌ جودی ویتکر دکتر است. شکی در آن نیست. شخصیتی که در طول همین یک سال از خودش نشان داده ثابت کرده که دکتر است. در طول همین اپیزود هم چندجایی ثابت می‌کند که دکتر است. به هیچ وجه کسی را متهم نمی‌کنم که اگر با زن بودن دکتر مشکل داشته باشد، سکسیست است(هرچند احتمال خوبی وجود دارد که باشد). ممکن است بسیاری از طرفداران، دلایل لجستیک خاصی با تغییر جنسیت دکتر داشته باشند. مثلاً یک مثالش همان صحنه‌ی تعویض لباس است. هر دکتری سکانس انتخاب لباسش را دارد، و چون دکترهای پیشین مرد بودند، این سکانس کاملاً عادی به نظر می‌رسید، ولی برای یک زن، چون بسیاری از ملودراماها و سریال‌ها و فیلم‌های آبکی، انتخاب لباس برای زنان را تبدیل به کلیشه کرده‌اند، ممکن است حتی توهین آمیز به نظر برسد. راه فراری هم از این مشکلات ریز و درشت نیست. ولی لحظه‌ای که جودی ویتکر به عنوان دکتر انتخاب شد، تمام این بحث‌ها دیگر تمام شده تلقی می‌شوند. فراتر از آن، فیلمنامه‌ی چیبنال هم تلاشی بر شعار سیاسی دادن با تغییر جنسیت دکتر نمی‌کند و به جز یک سکانس، عملاً اشاره‌ای به این تغییر جنسیت نداریم(و در همان یک سکانس هم سؤال دکتر این است که آیا زن بودن به او می‌آید؟ انگار که لباسش را عوض کرده باشد). بنابراین در دکتر بودن جودی ویتکر، استحقاقش برای این نقش، توانایی‌اش برای ایفای آن و هوشمندی چیبنال در مدیریت آن شکی نیست.

ولی همانطور که اشاره شد، پایین بودن چگالی حضور دکتر در اپیزود، دست کم در کوتاه‌مدت، به ضرر سریال کار می‌کند. ممکن است در آینده، بعد از پایان فصل، به این اپیزود برگردیم و دوباره تماشایش کنیم، و کاملاً دکتر را بشناسیم و هر گوشه از رفتارش را دقیق بفهمیم، ولی در این نخستین اپیزود، هیچ ویژگی شخصیتی منحصر به فردی که دکتر سیزدهم را از تمام دوازده+یک دکتر قبلی جدا کند دیده نمی‌شود. آنچه می‌بینیم، گوشه‌هایی از رفتار دکتر دهم، گوشه‌هایی از دکتر یازدهم، و البته کمی از انسانیت و خوش‌رویی و خوش‌مشربی دکتر پنجم است(سکانسی که دکتر دائم از همه معذرت‌خواهی می‌کند که وسط این داستان‌ها افتاده‌اند. می‌توانم دکتر دوازدهم را تصور کنم که سر همین شخصیت‌ها داد و فریاد هم می‌کرد، چه برسد به اینکه انقدر با آن‌ها مهربان باشد). از آن بدتر، چندجایی دیالوگ‌هایی که برای دکتر نوشته شده‌اند، عادی‌تر و انسانی‌تر از آن هستند که از دهان دکتر خارج شوند و البته تدوین و دوربین هم کمکی به جودی نمی‌کند، یعنی با نگاه داشتن شات‌ها روی او که مشغول ادای دیالوگ‌های پینگ‌پونگی است، انرژی اجرایش را می‌گیرد و عوض یک جور سخنرانی دکتری مألوف، حس یک اجرای تئاتری استیجی را به مخاطب می‌دهد.

تمام این‌ها البته مشکلاتی هستند که نهایتاً تأثیری بر تصویر بزرگ نهایی نخواهند داشت. کارگردان‌ها و تدوین‌گرها در دکترهو به کرات تغییر می‌کنند. نویسندگان دیالوگ‌های مختلفی می‌نویسند. خود بازیگر دکتر، شیوه‌ی اجرایش را با فیدبک‌هایی که می‌گیرد تغییر می‌دهد و نهایتاً به تعادل درست می‌رسد(کاپالدی فصل هشت و ده را مثلاً مقایسه کنید). آنچه مهم است، این است که مواد غذایی اصلی این آش جدید، یعنی لحن کلی، کیفیت ساخت، بازیگر دکتر، ایده‌های مرکزی، شیوه‌ی روایی، شخصیت همراهان و انتخاب‌های شجاعانه، همه در جای خود، اگر فوق‌العاده هم نباشند، دست کم کار می‌کنند. دکترهو قرار نیست با دوران چیبنال یا مؤنث شدن دکتر به پایان برسد. عصر جدیدی شروع شده است. طرفدران جدیدی جذب سریال خواهند شد. سریال یک بار دیگر موفق شده خودش را بازآفرینی کند، و این مهم‌ترین نکته است. به قول نیل گیمن: « دلیل اصلی بقای دکترهو همین است. همینکه هر چند سال یک بار ، با یک سریال جدید طرف هستیم. و شما می‌توانید حتی چندسالی سریال را دوست نداشته باشید، از دستش غر بزنید، از لحن و تم‌اش ناراضی باشید. ولی مهم این است که عده‌ی دیگری وجود دارند که از این لحن جدید راضی هستند، و از آن مهم‌تر، خودتان خوب می‌دانید روزی می‌رسد که سریال دوباره از نو متولد می‌شود و آن روز، می‌تواند تبدیل به چیزی شود که شما هم دوباره عاشقش باشید.»

هنوز زود است که بگویم قرار است عاشق این دوران جدیدِ دکترهو باشم یا از آن جماعتی باشم که سرش غر می‌زند. آنچه در این تک اپیزود می‌بینم اما پتانسیل است، و مطمئنم به هر مسیری که برویم، تعداد زیادی از آدم‌ها از این دوران جدید راضی خواهند بود، و این در یک کلام یعنی دکترهو هنوز زنده است و نفس می‌کشد.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

 

 

نوشته نقد و بررسی اپیزود اول فصل ۱۱: The Woman Who Fell To Earth اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.


رزا، یا در عصر ژانر چطور «نباید» داستان گفت…..

$
0
0

علمی‌تخیلی به مثابه یک ژانر، سرگذشت غریبی داشته. بدائتا با فرانکشتین مری شلی به عنوان زیرشاخه‌ای از ادبیات گوتیک مسیرش را آغازیده و بعد در دورانی، ابتدا تحت لوای تأثیرات ژول ورن‌ها و ولزها و بعدتر زیر سایه‌ی استبداد سی‌کلارک‌ها و آسیموف‌ها، به ورطه‌ی تکنیکالیسم پوچی افتاده که به قول ریموند چندلر، به زبان آدم‌فضایی‌ها و مهملات بی سر و تهی بدون هیچ هسته‌ی انسانی بیشتر شبیه است. در این میان ولی از وسط ضدجریان‌هایی امثال جریان اسیدی کی‌دیکی، جریان فمنیستی لگویینی و جریان نئو-سای فای مورکاکی گذشته و پتانسیل‌های عمیق خودش را بالاخره نشان داده.

امروز ژانر به جایی رسیده که برای شخص من، توضیح و توجیه و تبدیل و تأویل هر پدیده‌ی اجتماعی و سیاسی و انسانی، از معبر و رهگذر علمی‌تخیلی به مراتب از فانتزی-که به ظاهر ژانر فراگیرتر و آزادبال‌تریست- آسان‌تر است. علمی‌تخیلی این روزها یک جعبه ابزار است. یک پنل کامل از الگوری‌ها و استعارات و تمثیلات و تشبیهات هوشمندانه‌ایست که در منطقی نوساخته، وضعیتی را برای مخاطب تصویر می‌کند و گاهی راه حل گریز از مشکلات سیستماتیک هم از همان دامنه و برد تمثیلات است که یافت می‌شود. علمی‌تخیلی ناب‌ترین و خلف‌ترین فرزند و وارث میراث ادبی تمثیلات زبانی شده که زمانی استاد مسلمش شکسپیر بود. ادامه‌ی همان جریانی شده که منطق گرامری را با نگاشتی شاید خطی ولی قطعاً غیر یک به یک به منطق دیگری می‌رساند تا در ساحت دیگری به آنچه در موقعیت‌های انسانی روزمره‌مان آزارمان می‌دهد فکر کنیم و بعد از بازگشت به منطق فعلی، کوله‌باری از نویافته‌ها همراه خود داشته باشیم.

رزا برای من ناامیدکننده بود. یکی از ناامیدکننده‌ترین اپیزودهای دکترهو بود. اپیزودی بود که به من نشان داد کریس چیبنال، با وجود تمام استعدادهایش در جنایی‌نویسی، بر خلاف دو شورانر پیشین، استیون موفات و راسل تی‌دیویس، اهمیت علمی‌تخیلی و برون‌یابی و تمثیل‌یابی و استعاره‌گویی را درک نمی‌کند. چیبنال احتمالاً متوجه نیست و ملتفت نخواهد شد که اگر می‌خواهد درباره‌ی مسائل سوریه صحبت کند، نباید مستقیماً از داعش حرف بزند، بلکه باید زایگان‌ها را وارد ماجرا کند. اگر می‌خواهد درباره‌ی خطرات کپیتالیسم هشداری بدهد، باید عوض بحران بی‌خانواری مردم ایالت میشیگان، به آینده‌ای برویم که در آن اکسیژن هم فروشی است. که اگر می‌خواهد های‌جک شدن خودآگاه جمعی مردم و به بردگی کشیدنشان از طریق سیگنال‌هایی کلی مثل شبکه‌هاي اجتماعي را به تصوير بكشد، بايد عوض فحش نثار فيسبوك كردن، برود به سياره‌ي اودها و در تمثيلي ثانوي موضوع را تصوير كند، و اگر مي‌خواهد هولناك بودن نژادپرستی دهه پنجاه جنوب آمریکا و اهمیت ایستادن مقابل قوانین غیراخلاقی غلط را به تصویر بکشد، باید هرکاری بکند به جز نشان دادن مستقیم خود موضوع و تصویر کردن ماجراهای رزا پارکس.

وقتی عوض گذراندن مسائل حساس از معبر قدرتمند علمی‌تخیلی، مستقیم به سراغشان می‌روید، اولاً کلی ابزارآلات پیچیده و عالی برای فکر کردن درباره‌ی مسائل، متفاوت فکر کردن درباره‌ی مسائل، یافتن پاسخ‌های جدید و بدیع و ایجاد روابط احساسی قوی را از دست داده‌اید و خودتان را از تمامشان محروم کرده‌اید، و ثانیاً، از آن بدتر، خودتان را در معرض خطرات عواقب ناخواسته و تبعات پیش‌بینی‌نشده قرار داده‌اید. مثلاً آیا چیبنال و مالوری بلک‌من هرگز به این فکر کرده‌اند که معنای واقعی صحنه‌ی پایانی اپیزود چیست؟ اینکه دکتر و گراهام باید بنشینند و اجازه بدهند که رزا دستگیر شود تا مبارزات حقوق اجتماعی سیاهان به راه بیافتد؟ مسلماً نویسنده‌ها نیتشان خیر بوده است، ولی معنای جانبی این سکانس، به شکلی ناخواسته، این است که آدم‌های دیگر، آدم‌هایی که قوانین غلط و غیراخلاقی و هنجارهای فاسد و پوسیده سرکوبشان نمی‌کنند، آدم‌های طبقه‌ی سرکوب‌نشده، باید کنار بنشینند، باید سکوت کنند، باید نظاره‌گر باشند، و باید اجازه بدهند خود سرکوب‌شدگان حقشان را بگیرند تا همه چیز به مسیر درست برود، و باور کنید برای من که این سکوت و این تماشاچی بودن را بارها و بارها به چشم دیده‌ام، چیزی متعفن‌تر و تهوع‌آورتر از این پیام جنبی وجود ندارد. مجدداً تأکید می‌کنم که مطمئنم قصد و غرضی پشت موضوع نبوده و چیبنال و بلک‌من فقط به وجه درام ماجرا توجه کرده بودند، ولی وقتی از آنچه علمی‌تخیلی و تمثیل و سمبلیسم برای عرضه کردن دارد غافل می‌مانی و به ساده‌ترین و تنبلانه‌ترین مسیر ممکن می‌روی، نتیجه همین می‌شود آقای چیبنال!

برای رزا نقد نمی‌نویسم. این یادداشت هم نقد نیست. توضیحیست بر اینکه چرا حالا، بعد از بیشتر فکر کردن به اپیزود، بعد از سه بار بازبینی‌اش و البته بعد از صحبت کردن با دوستانم در قالب یک پادکست درباره‌ی آن، و بعد از بررسی کردنش از وجوه مختلف، متقاعد شده‌ام رزا یکی از بدترین اتفاقاتیست که در تاریخ دکترهو رخ داده، و آنچه من را برای آینده‌ی دکترهو نگران می‌کند همین غفلت و کوری شورانر جدیدمان از ژانریست که سریالی که مسئولش شده روی ستون‌های آن بنا شده. با این حال امیدوارم-چون دکترهو چیزی جز امید یادمان نداده- که اپروچ و رویکرد مستعمل و پوسیده‌ای که در رزا دیدیم نویز بوده باشد و نه سیگنال.‌‌


نوشته از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته رزا، یا در عصر ژانر چطور «نباید» داستان گفت….. اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود ۵ فصل ۱۱: The Tsuranga Conundrum

$
0
0

«لازم نیست عالی باشی. فقط باید اونجا باشی.»

شماره اپیزود: پنجمین اپیزود فصل یازدهم سری مدرن

عنوان اپیزود: The Tsuranga Conundrum

نویسنده: کریس چیبنال

کارگردان: جنیفر پروت

بازیگران: جودی ویتکر، مندیپ گیل، توزن کول، بردلی والش…

مدت زمان: ۴۹ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر و دوستانش با یک بمب صوتی مواجه می‌شوند و یک بیمارستان سیار فضایی برای نجات آن‌ها می‌آید. ولی خطری مرگبارتر در این بیمارستان سیار منتظرشان است…

منتقد: محمد سوری


بدترین اتفاقی که می‌تواند برای یک اپیزود دکترهو بیافتد چیست؟ ممکن است به تعداد سلایق و علایق طرفداران بتوان به این سؤال جواب‌های متفاوت داد. مثلاً اینکه من همین دو هفته پیش ادعا کردم اتفاقی است که در اپیزود رزا رخ داد: که سریال از قدرت بی‌بدیل علمی‌تخیلی و تمثیل غافل بماند و سعی کند به شکل ساده‌لوحانه‌ای مستقیماً مسائل پیچیده را تحلیل کند. این هفته اما قصد دارم حرفم را پس بگیرم. نه اینکه معتقد باشم رزا کار درستی کرد یا اینکه یک‌دفعه به این نتیجه رسیده باشم که پیچیدگی شرایط اجتماعی را درک کرده بود که نباید روی چیزی انگشت مستقیم بگذاری که نتوانی آنطور که حقش است تمام و کمال تمام زوایا و خفایا را بررسی کنی، نه. موضوع این است که این هفته، چیبنال نشانم داد یک اتفاق بدتر از آن هم برای یک اپیزود دکترهویی قابل تصور است: فراموش شدن.

درباره‌ی رزا هر فکری که کنید، این اپیزود فراموش نخواهد شد. بعضی سکانس‌هایش دوباره توسط طرفداران تماشا خواهند شد. حالا فرقی ندارد سکانس‌های ابتدایی مربوط به تاردیس باشد یا سکانس‌های مقابله‌ی دکتر با کراسکو یا سکانس‌های مثلاً احساسی پایانی که برای من درست کار نکرد (به خصوص با آن موسیقی فاجعه) ولی از واکنش‌ها مشخص است برای عده‌ای کار کرده است. حتی اپیزود قبلی، با عنکبوت‌های نفرت‌انگیز غول‌پیکرش و پارودی دونالد ترامپی‌اش و صدور بیانیه‌اش درباره‌ی قوانین کنترل اسلحه در آمریکا، باز هم تک سکانس‌ها و موقعیت‌هایی دارد که باعث شود به آن برگردید. درباره‌ی اپیزود پنجم فصل یازدهم، The Tsuranga Conundrum اما مطمئنم نیستم که بتوانم همین را بگویم. مشکل اصلی اپیزود، بیش و پیش از هرچیز، گذشته از تمام مشکلات دیگری که در ادامه‌ی نقد به آن‌ها خواهیم پرداخت، این است که مطلقاً فاقد نقطه لذت است. فاقد لحظه‌ای است که با وجود افتضاح بودن تمامیتش، بتوانی دست کم به آن برگردی و بگویی ارزشش را داشت. اپیزودی است در ردیف مثلاً اپیزود ۴۲ از خود چیبنال (که راستش تا قبل از شورانر شدن چیبنال و بازبینی‌اش اصلاً یادم نبود چنین اپیزودی وجود دارد) یا مثلاً اپیزود Lazarus experiment (یادتان نیست کدام اپیزود را می‌گویم؟ خب نکته همین است). سوپ بی‌طعم و بی‌مزه‌ایست که اتفاقا مخلفات و ادویه‌جات و مواد کم ندارد، ولی آن‌قدر بد تمزیج شده و چنان آشپز ناماهری داشته (جنیفر پروت کارگردان) و از روی کتاب آشپزی‌ای آنچنان بی‌دقت و بی‌تمرکز و ناشیانه (فیلمنامه‌ی چیبنال) پخته شده که عملاً تمام طعم‌هایش یکدیگر را خنثی می‌کنند و به آن نقطه‌ی بی‌طعمی محض می‌رسانند. به جایی که آرزو می‌کنی کاش چیزی که می‌خوری لااقل طعم بدی داشت. دست کم تلخ بود تا چیزی احساس کرده باشی. موقع تماشای اپیزود، یکی از معدود دفعات عمرم بود که دکترهو می‌دیدم و صرفاً منتظر بودم اپیزود تمام بشود و برود پی کارش. اما بیایید ریزتر به این فاجعه‌ی مجسم بپردازیم.

اول از همه: ایده‌ی مرکزی. مشکل همین است. چنین چیزی وجود ندارد. می‌توانید بگویید داستان درباره‌ي موجود بيگانه‌اي به اسم پتینگ است که حتی در خلأ هم زنده می‌ماند و در فضا سرگردان است و به دنبال جذب انرژیست و به سفینه‌ها حمله می‌کند و آن‌قدر می‌خورد تا نابودشان کند و خودش انرژی‌ای جذب کرده باشد. این ایده روی کاغذ جذاب است. حتی طوری که دکتر موقعیت را ختم به خیر می‌کند هم قابل قبول است. که یک بمب ضدماده درون شکم هیولا بیاندازد تا آنقدر انرژی جذب کند که مدت‌های مدیدی سیر باشد و به هیولایی حمله نکند و بعد به فضا بازگردد. ولی مشکل این است که نمی‌توانید به پتینگ ایده‌ی مرکزی بگویید. سر جمع چند دقیقه در اپیزود این موجود ریز را که هدفش انگار صرفاً فروش عروسک‌ها و مرچندایز دکترهویی بود دیدیم؟ ۳ دقیقه؟ پنج دقیقه؟ فکر نمی‌کنم بیشتر از این‌ها بوده باشد. پتینگ فقط یک مک گافین بود. یک پلات دیوایس بود. دستاویزی بود که داستان پیش برود. پس برویم سراغ یک ایده‌ی دیگر: بیمارستان سیاری در فضا. دکتر و همراهانش که بیمار شده‌اند و ضعیفند. اما البته که بیماری دکتر و همراهانش هم اصلاً ربطی به داستان ندارد. صرفا بهانه‌ای بوده که تیم تاردیس را به ستینگ داستان بکشاند. خیلی زود فراموش می‌شود.

برویم سراغ زن خلبان و برادرش؟ بسیار خب. به نظر می‌رسد اینجا چیزهایی وجود دارد. ولی یک مشکل دیگر: اسم این دو شخصیت را می‌توانید بگویید؟ حاضرم شرط خوبی ببندم که اصلاً اسمشان را به خاطر ندارید(مگر اینکه اپیزود را بیشتر از یک بار دیده باشید یا خیلی به آن دقت کرده باشید). انگیزه‌های این کاراکترها سطحی و در حد حرف است. تقلای شخصیتشان را نمی‌بینیم، فقط از زبان خودشان می‌شنویم. شخصیتشان حضوری فیزیکی نمی‌یابد، صرفاً سایه‌ای می‌شود که نویسنده از منبع نوری روی داستان تابانده و انگار هرگز وقت نکرده خود جسم متجسدی که سایه را ساخته درون داستان جا بدهد. تا جایی که به من مربوط است، تمام این کاراکترهای فرعی می‌توانستند بمیرند و کک من هم نمی‌گزید. حتی پلک هم نمی‌زدم. چنانکه در همان دقایق اول، یکی‌شان-که اتفاقاً نسبت به بقیه شیمی بهتری هم با دکتر داشت- مرد و آدم چیزی از این مرگ حس نمی‌کرد. تنها شخصیت فرعی اپیزود که برخه‌ای احساس خرجش می‌کنم یاس، مرد باردار داستان است. اینجا ایده‌ها کمی متمرکزتر می‌شوند. این ساید-پلات قرار است در کنار وضعیت رابطه‌ی رایان با پدرش قرار بگیرد و به نوعی یک اشاره‌گر غیرمستقیم به تقلای شخصیتی رایان باشد. به همین خاطر است که این بخش از اپیزود، شاید بهترین بخش آن باشد. ولی نهایتاً، چیزی بیشتر از همان ساید پلات نیست. نمی‌توان ادعا کرد تم مرکزی و ایده‌ی محوری داستان است، و اصلاً وجودش یک دلیل دیگر برای اثبات این مدعاست که اپیزود سرگردان است. خود چیبنال متوجه نبوده موقع نوشتن این فیلمنامه چه کار می‌کند. جایی یک سخنرانی احساسی بسیاری سطحی که تماشایش هم زجرآور است درباره‌ی ضدماده از زبان دکتر بلغور می‌کند، جای دیگر در دقیقه‌ی نود و در اوج خطر سعی می‌کند شخصیت‌سازی ابتر و ناقص خلبان و برادرش را کامل کند که نه تنها کمکی به شخصیت‌های مقوای آن‌ها نمی‌کند، که مومنتوم و شتاب داستان را هم می‌گیرد و ریتم را بر هم می‌زند، و جای دیگر یک بیگانه‌ی بامزه را نشانمان می‌دهد که موسیقی متن دائماً تلاش می‌کند القا کند باید از او بترسیم.

البته منظور این نیست که چیبنال از این اپیزود هدفی نداشته. به وضوح اهدافی در این میان وجود دارند. همانطور که گفته شد، فروش عروسک پتینگ یکی از آن‌هاست. دیگری زنده کردن حالت آموزشی سری کلاسیک در قالب یاد دادن نکات علمی به بینندگان کم سن و سال‌تر است، که البته خیلی بد اجرا شده. دیگری تلاش برای ساختن یک ستینگ فرموله‌ی «پایگاه تحت حمله‌» در دکترهو است که هر فصل سری مدرن دست کم یکی از آن‌ها داشته و آقای شورانر احساس مسئولیت می‌کرده که لازم است فصل خودش هم یکی‌شان را داشته باشد. موضوع اما این است که آنچه مطلقاً هدف نبوده، داستان است و ایده. آنچه برای آن هووین شده‌ایم و دکترهو می‌بینیم، اینجا در کف اولویت‌های سازندگان قرار داشته.

همانطور که گفتم، این اپیزود فراموش‌شدنی است و محکوم به فراموشی. معدود سکانس‌هایی که خوب نوشته شده‌اند هم با کارگردانی آماتور و مفتضحانه‌ی جنیفر پروت و تدوین ناشیانه که کار یک دانشجوی ورودی جدید رشته‌ی فیلمسازی را به ذهن متبادر می‌کند تا یک کارگردان حرفه‌ای در سطح و اندازه‌های دکترهو و کار در بی‌بی‌سی وان، کاملاً ویران می‌شوند و فکر تماشای دوباره‌ی هر سکانس این ملغمه‌ی افتضاحات و مهملات هم تنم را مورمور می‌کند. این اپیزود را در اعماق ذهنم دفن می‌کنم و امیدوارم پنج سال دیگر، وقتی منتظر اپیزود ویژه‌ی سالگرد شصت‌سالگی سریال هستیم، مطلقاً چیزی از آن به یاد نداشته باشم.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود ۵ فصل ۱۱: The Tsuranga Conundrum اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود ۹ فصل ۱۱: It Takes You Away

$
0
0

«به من گوش بده، یا اون یا دنیای واقعی. نمی‌تونی هر دو رو با هم داشته باشی.»

شماره اپیزود: نهمین اپیزود فصل یازدهم سری مدرن

عنوان اپیزود: It Takes You Away

نویسنده: اِد هایم

کارگردان: جیمی چایلدز

بازیگران: جودی ویتکر، بردلی والش، مندیپ گیل، توزن کول…

مدت زمان: ۴۸ دقیقه

خلاصه داستان : دکتر و همراهانش به آبدره‌ای در نروژ رفته‌اند که متوجه یک کلبه‌ی مشکوک و دختری که در خطر است می‌شوند. . .

منتقد: محمد سوری


حالا که سال‌هاست هووین بوده‌ام، دکترهوی کلاسیک و مدرن دیده‌ام، ماجراهای دیده نشده‌ی دکترهای مختلف را در بیگ فینیش گوش کرده‌ام و در کتاب‌ها و داستان‌های کوتاه و کمیک‌هایشان خوانده‌ام، اگر از من بپرسند تم و عنصر واحده‌ی تمام هونیورس چیست، که چه چیزی است که تمام این فرانچایز را یک پارچه می‌کند و نخ تسبیحیست که تمام داستان‌ها و ماجراهای دکتر را به هم متصل می‌کند، جوابم احتمالاً کلمه‌ای خواهد بود که بدبختانه در فارسی معادل درستی برای آن نداریم: grief! اندوه و غم فقدان و سوگواری. رضایت و تن دادن به گذشتن از آنچه دوستش داری و کنار آمدن با واقعیتی که باید با آن زندگی کنی و تلاش برای دوست داشتن آدم‌هایی که برایت باقی مانده‌اند و آدم‌های جدیدی که ممکن است بعدتر وارد شوند. گریف عنصر وحدت‌بخش داستان‌های دکترهوست. از غارهای آندرزونی دکتر پنجم تا دومزدی دکتر دهم، از dalek’s invasion of earth دکتر اول که در آن با سوزان خداحافظی می‌کند تا آرک چارلی در ماجراهای بیگ فینیش دکتر هشتم و توضیحاتش برای دلیل سفر با همراهان در داستان صوتی شرزو(ممنتو موری! شرزو را جداً گوش کنید)، از تایم‌وار و توهم نابودی گلفری تا گم کردن گلفری در یک بعد دیگر و از دست دادنش به سیاقی دیگر، دکترهو درباره‌ی گریف است. بیخود نیست که تم اصلی بهترین اپیزود تلویزیونی تاریخ سریال، heaven sent، تماماً استعاره‌ای از شکستن دیوارهای ضخیم قلعه‌ی حزن و عزا و آزاد شدن دوباره است(هرچند که در hell bent استعاره از هم می‌پاشد و نابود می‌شود). دکترهو درباره‌ی گریف است، نه تنها در آرک شخصیتی خود دکتر که در هر ریجنریشن و هر دوره باید با همراهانی خداحافظی کند و از دستشان بدهد و در عین اینکه در خاطراتش زنده نگهشان می‌دارد، با این حقیقت که دیگر نخواهد دیدشان کنار بیاید، بلکه حتی در رابطه‌ی طرفداران با سریال هم این تم متای گریف است که شالوده‌ی پیش‌برنده‌ی فرانچایز را می‌سازد. همه‌مان مجبور بوده‌ایم با همراهان یا دکترهایی که عاشقشان بوده‌ایم خداحافظی کنیم، بپذیریم دیگر هرگز یا لااقل تا مدت زمان طولانی و نامعلومی دیگر در نقش‌هایشان ایشان را نخواهیم دید، و با کاراکترها و دکترهای جدیدی که عایدمان می‌شوند کنار بیاییم و سعی کنیم آن‌ها را دوست داشته باشیم، فقط برای اینکه سریال دوباره بی‌رحمانه آن‌ها را هم از ما بگیرد. به قول پیتر کاپالدی، دکترهو درباره‌ی مرگ است. تنها سریالی است که شخصیت اصلی‌اش هر چند سال یک‌بار کشته می‌شود و سریال ادامه پیدا می‌کند و مخاطبین مجبورند با چهره‌ی جدیدی ماجراها را دنبال کنند. مرگ حتی تا پشت صحنه هم می‌رود. نویسندگانی که عاشقشان بودیم دیگر در سریال نمی‌نویسند. مورای گلد افسانه‌ای که صدای دکترهو طی ده سال اخیر را ساخته بود حالا بازنشست شده و باید با موسیقی متن‌های طلایی گلد خداحافظی کنیم. دکترهو درباره‌ی گریف است، که همین باعث می‌شود درباره‌ی تغییر باشد، و به شکل بی‌رحمانه‌ای هم درباره‌ی تغییر باشد. به همان بی‌رحمانگی مرگ یکی از نزدیکان که خبر نمی‌کند و چاره‌ای نداریم جز اینکه با آن کنار بیاییم.

It takes you away، اولین اپیزود به قلم «اد هایم» در سریال که بیشتر کارنامه‌اش متشکل از نمایش‌نامه‌های تئاتری است، سراغ همین هسته‌ی اصیل دکترهو رفته است. از آن مهم‌تر، نه تنها هسته و دانه را گرفته، که پیمانه را هم درست درک کرده است. اگر دکترهو درباره‌ی گریف باشد، داستان‌های آن مظروف به پیمانه‌ای به اسم داستان پریان هستند. به قول نیل گیمن، دکترهو چیزی نیست جز فیری تیلی درباره‌ی موجودی با یک جعبه‌ی جادویی که می‌تواند به هر زمان و هر مکانی برود و جهان را ببیند. تناسب و تناظر موضوع و فرم مرکزی دکترهو در یک اپیزود، موقعیتی جادویی خلق می‌کند، و نتیجه چیزی شده که به نظرم نه تنها بهترین اپیزود فصل است، که مستقلاً از بهترین اپیزودهای سری مدرن است و به گنجینه‌ی برترین اپیزودهای هر فصل و کلاسیک‌های جاودانه‌ای که تا سال‌ها بعد دوباره معرفی و کشف خواهند شد اضافه می‌شود، حتی اگر در انتهایش قورباغه‌ای داشته باشیم که عروسک‌گردانی‌اش احمقانه و باورناپذیر است. اگر می‌خواهید روی قورباغه تمرکز کنید میل خودتان است، ولی توصیه‌ای دارم: بروید بهترین اپیزود سری کلاسیک، «شهر مرگ» نوشته‌ی داگلاس آدامز را ببینید، و ماسک احمقانه‌ی ویلن داستان را خوب نگاه کنید، و بعد درباره‌ی اینکه آیا یک عروسک‌گردانی ضعیف مانع تبدیل شدن یک داستان خوب به یک کلاسیک خواهد شد یا خیر بحث می‌کنیم.

داستان با سفر دکتر و تیم تاردیس به نروژ آغاز می‌شود. دکتر و یاز و گراهام و رایان، کلبه‌ی متروکه‌ای پیدا می‌کنند که دختربچه‌ی نابینایی در آن مخفی شده است. دخترک ادعا می‌کند پدرش چهار روز پیش ناپدید شده، و هیولایی در آن نزدیکی وجود دارد که شاید بلایی سرش آورده باشد، و صدای نعره‌های این هیولا را هم می‌شنویم. جلوتر اما می‌فهمیم این ستینگ سرراست تیپیکال مطلقاً موضوع این داستان نیست و این صداها چیزی جز افکت‌های صوتی برخاسته از یک اسپیکر در آن حوالی نیستند که هدفشان ترساندن دخترک، هانه، و در امان نگاه داشتنش در خانه بوده است. اصل ماجرا از این قرار است که یکی از آینه‌های خانه تبدیل به پورتالی به یک جهان دیگر شده است که آن سوی آن، یک کپی مقلوب از جهان ما قرار دارد. کپی‌ای که پدر هانه، اریک، به آنجا می‌رود و همسر تازه درگذشته‌اش را، که به خاطر مرگ او بوده که به این کلبه نقل مکان کرده بودند، پیدا می‌کند و پیش او می‌ماند. تم گریف از اینجاست که وارد داستان می‌شود. در واقع از همان لحظه‌ای که گراهام در آینه، انعکاس تصویر خودش را نمی‌بیند. دوران عزاداری اینطور است که کار می‌کند. در ادامه نشانتان خواهم داد چطور گراهام در طول اپیزود، تمام مراحل پنج‌گانه‌ی گریف را از سر می‌گذراند.

 اولین مرحله از مراحل پنج‌گانه‌ی گریف، انکار است. لحظه‌ای که تصویر واقعی خودت در آینه را نمی‌بینی، بلکه تلاش می‌کنی آنچه دوست داری، آنچه آرزویش را داری، آنچه امید داشتی کاش واقعیت داشت را ببینی و تصویری خیالی در ذهن خودت بسازی. لحظه‌ای که حزن و اندوهت تبدیل به پورتال یا گرداب یا باتلاقی می‌شود که تو را به درون خود دعوت می‌کند و در تقلای فراموش کردن سوگواری، وارد واقعیت خودساخته می‌شوی. اریک، پدر هانه هم قبل‌تر این مرحله را طی کرده و حالا در جهان دیگری قرار دارد. دقت کنید سه کاراکتری که تصویر خودشان را در آینه نمی‌بینند، همان سه نفری هستند که درگیر گریف بوده‌اند: گراهام و رایان برای گریس، و دکتر برای تمام همراهانش در طول زندگی‌اش. یاز که کسی را از دست نداده، در بخشی که عملکرد خطای آینه را می‌بینیم در شات و صحنه قرار ندارد. به هر حال، گراهام، دکتر و یاز برای پیدا کردن اریک وارد آینه می‌شوند و به مرحله‌ی دوم می‌رسند.

دومین مرحله از گریف، خشم است. لحظه‌ای که به چیزی نیاز داری تا با آن مبارزه کنی. چیزی که با آن بجنگی و عصبانیتت را رویش خالی کنی. آنتی‌زون و موجوداتش، فلش‌ماث‌ها و ریبنز، همین نقش را در طول اپیزود ایفا می‌کنند. به جز اینکه خود ریبنز و نحوه‌ی ادای دیالوگ‌ها و صحبت کردنش به شدت لذت‌بخش و یادآور فانتزی‌برین‌های فولکلوری از قبیل ویچر است و ایده‌های اپیزود در هیولاسازی و لوکیشن‌سازی به تنهایی از باقی فصل بیشتر و غنی‌تر است، نقش آنتی‌زون، دادن چالشی به قهرمانان داستان و به خصوص گراهام(و تا حدی دکتر که درگیر حزن همیشگی فقدان آدم‌های بی‌شمار زندگی‌اش است) و خلق یک خطر و کانفلیکت است تا چیزی مشابه مرحله‌ی خشم را در آن از سر بگذرانند. توجه کنید کاراکترهایی که با ریبنز به تندی صحبت می‌کنند و به او حمله می‌کنند، دکتر و گراهام هستند که درگیر گریف بوده‌اند و نه یاز. مهم‌تر از آن، آنتی زون به داستان انرژی می‌دهد و آن را از ایستایی در یک تک لوکیشن که همان خانه‌ی اریک است(چه ورژن اصلی‌اش و چه ورژن آینه‌ای آن) نجات می‌دهد و یک لوکیشن دیگر به ستینگ محدود داستان اضافه می‌کند. پس علاوه بر نقش متافور و استعاری آن، از نظر تکنیکی هم لازم است و مهم‌تر از همه چیز، تماشای سکانس‌هایش لذت‌بخش است. دکتر و گراهام و یاز در حال فرار از دست فلش ماث‌ها، به آن سوی آینه و جهانی که همه چیزش(از جمله لنز دوربینی که با آن فیلمبرداری شده) معکوس جهان ماست می‌رسند و در آنجا نه تنها اریک که با همسر مرده‌اش زندگی می‌کند، که گریس را پیدا می‌کنند.

مرحله‌ی سومین گریف، معامله است. حالا که یک کپی از عزیزان از دست رفته‌ی اریک و گراهام پیدا شده، رها کردنشان قطعاً سخت است. حتی وقتی دکتر توضیع می‌دهد که تمام این جهان چیزی نیست جز یک داستان پریان قدیمی تایم‌لردی، سالیترکت، یک جهان خودآگاه، یک انرژی ذی‌شعور کیهانی که از قبل از بیگ‌بنگ وجود داشته و رفتنش از جهان ما موجبِ «بودنِ» جهان ما شده، باز هم برای آن‌ها رها کردن سخت است. سعی در مذاکره و معامله می‌کنند. به دنبال راهی هستند که ارواح درگذشتگان را به جهان خودمان وارد کنند، یا خودشان اینجا بمانند و زندگی کنند، حتی اگر به قیمت نادیده گرفتن کسانی باشد که چشم به راه و نیازمندشان هسند. وقتی کسی را از دست می‌دهید، اطرافیانتان را فراموش می‌کنید. روتین زندگی‌تان از کار می‌افتد. ساعت مکانیکی روزمرگی‌تان نابود می‌شود و آدم‌هایی که به دلایل مختلف به شما نیاز داشتند، شما را دورتر و دورتر از خود می‌یابند. در اینجاست که لازم است مرحله‌ی چهارم گریف سر برسد. حزن. دپرشن. اندوه واقعی. گریه کردن. همان کاری که هم گراهام و هم اریک، درست قبل از اینکه بپذیرند این کپی‌ها، نسخه‌ی اصلی عزیزان از دست رفته‌شان نیستند، انجام می‌دهند، و توسط سالیترکت به درون آنتی زون پس زده می‌شوند. حالا به مرحله‌ی پایانی رسیده‌اند. به «پذیرش»، پنجمین پله‌ی گریف.

با این وجود فیلمنامه‌ی اد هایم، مثل هر اثر هنری خوب و قابل تحلیل دیگری، خودش را در بند قرائتی یکتا نگه نمی‌دارد. مثلاً اینکه من خودم تصور می‌کردم سکانس پایانی میان دکتر و نسخه‌ی قورباغه‌ای سالیترکت، چیزی نبود جز تلاشی برای جمع کردن داستان در منطق سای فای، البته از نوع داگلاس آدامزی و تام هولتی. ولی بعد نقدی از یکی از سایت‌های انگلیسی زبان خواندم که خانم منتقد نوشته بود چون اخیراً طلاق گرفته، همان سکانس قورباغه بوده که بیشتر از همه تحت تأثیر قرارش داده. سکانسی که دکتر به سالیترکت می‌گوید رابطه‌ی نمادینشان کار نمی‌کند، گرچه هر دو مستقلاً موجودات محشری هستند، ولی هرکدام باید جداگانه و در جهان خودشان محشر باشند، وگرنه جهان اطرافشان مثل یک رابطه‌ی معیوب که طرفین برای هم جفت مناسب نیستند، در اطرافشان از هم فرو می‌پاشد. و اینجا بود که فهمیدم اپیزود نه تنها استعاره‌ای از گریف، که تمثیلی هوشمندانه از هر نوع رهایش و پذیرش جداییست. به قول دکتر خطاب به سالی‌ترکت حتی لایه‌ی رویی اپیزود را هم خراش نداده‌ایم. فیلمنامه‌ی اد هایم، اسکریپت بی‌نهایت باهوشی است که مطمئنم اگر از زاویه دید هرکدام از کاراکترها، از هانه که نابیناست تا رایان که وارد مراحل گریف نمی‌شود و رابطه‌اش با پدرش وارد ماجرا می‌شود، از خود سالیترکت تا دکتر و حتی ریبنز بررسی‌اش کنیم، به معانی جدیدتری می‌رسیم. فیلمنامه خودش را برای تفسیر شدن باز نگه می‌دارد، و اجازه می‌دهد مخاطب آنطور که خود می‌خواهد با آن ارتباط برقرار کند. و مهم‌تر از همه، تمام این کارها را نه با رو بازی کردن، که در قالب روایت یک داستان پریان علمی تخیلی مملو از ایده‌ی دکترهویی انجام می‌دهد. تمام مشکلاتی که چندهفته قبل با اپیزود رزا داشتم و درباره‌اشان نوشته بودم، اینجا در it takes you away حل شده‌اند. اگر رزا با همان ظرافت و ملاحت و دقت و خلاقیتی از نژادپرستی و نقش اقدامات کوچک در تغییرات بزرگ صحبت می‌کرد که این اپیزود از گریف حرف زده‌است، بی‌شک یکی از بهترین اپیزودهای سریال می‌شد. به هر حال ولی it takes you away را داریم، که بعد از کربلام که خودش را به عنوان یکی از داستان‌های کارآگاهی خیلی خوب سری مدرن تثبیت کرد، جایگاهش را به عنوان یکی از اپیزودهای قوی و پر ایده‌ی استعاری دکترهو کنار اپیزودهایی مثل میدنایت و امپتی چایلد و اکسترمیس پیدا می‌کند. It takes you away از آن دسته اپیزودهایی بود که تصور می‌کردم با جدایی موفات از سریال دیگر مشابهش را نخواهیم داشت، و خوشحالم که دکترهو هنوز اینچنین قدرت غافلگیر کردنم را دارد.


نقد از محمد سوری
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود ۹ فصل ۱۱: It Takes You Away اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

بیگ فینیش بیست ساله شد: پنج تجربه‌ی دکترهویی بیگ فینیش به انتخاب هووین

$
0
0

در بیستمین سالگرد انتشار نمایش‌های صوتی بیگ فینیش دکتر هو، با معرفی و بررسی کوتاه پنح تا از تجربه‌های ناب بیگ فینیش، همراه هووین فارسی شوید.

۲۰ سال پیش، در سال ۱۹۹۹، در دورانی که هووین‌ها آن را به اسم برزخ دکترهو می‌شناسند، کمپانی تولیدات صوتی بیگ فینیش (big finish) شروع به تولید نمایش‌های رادیویی و صوتی برای داستان‌های مختلف کرد و از جمله حق امتیاز تولید داستان‌های صوتی دکترهو را از بی بی سی خرید. در آن زمان هووین‌ها تشنه‌ی چنین داستان‌هایی بودند. سریال اصلی در سال ۱۹۸۹ و بعد از ۲۶ فصل و ۷ دکتر کنسل شده بود و در این فاصله فقط یک فیلم تلویزیونی با بازی پاول مک گان در سال ۱۹۹۶ نصیب طرفداران شده بود. طبیعی بود که این داستان‌های صوتی طرفداران زیادی پیدا کردند. اولین داستان، “پریان زمان” البته چندان داستان خوبی نبود و با واکنش منفی طرفداران هم روبرو شد. ولی به تدریج و با داستان‌های دیگری که توسط نویسندگانی که بعدها کهنه‌کارهای دکترهو خواهند شد، مثل پاول کورنل، توبی ویتهاوس، رابرت شرمن، مارک گتیس و البته نیکلاس بریگز معروف که سال‌هاست صدای دالک‌ها و سایبرمن‌هاست نوشته شدند، بیگ فینیش تبدیل به مدیوم ثابتی در هونیورس شد که شاید از کمیک‌ها و داستان‌های مکتوب هم معروف‌تر و پرطرفدارتر باشد و فقط از خود سریال اصلی عقب است و بسیاری از بهترین داستان‌های دکترهو در این مدیوم روایت شده‌اند. از آن مهم‌تر، بیگ فینیش تبدیل شد به مدیوم رستگاری دکتر ششم که بالاخره اینجا داستان‌های خوبی نصیبش شد و کالین بیکر هم استعدادش را تا حدی به رخ کشید، و حقی که از پاول مک گان خورده شد که فقط یک فیلم از تمام جهان دکترهو نصیبش شده بود، با تولیدات پرشمارش در بیگ فینیش تا حدودی احقاق شد و کسانی که بیگ فینیش را دنبال کنند، حالا ماجراهای بیشتر از حتی دکترهای دهم و یازدهم و دوازدهم برای دکتر هشتم در ذهن خود دارند.

در این یادداشت به مناسبت بیست سالگی بیگ فینیش، نگاهی کوتاه می‌اندازیم به پنج تجربه از بیگ فینیش که به تمام هووین‌هایی که قصد دارند دکترهو را در این مدیوم هم تجربه کنند توصیه می‌شود. مواردِ لیست به ترتیب توامان اهمیت و کیفیتشان چیده شده‌اند و به خصوص گزینه‌های اول و دوم به شدت توصیه می‌شوند.


۵٫ من دوروس/ I, Davros

من دوروس، یک مینی سری صوتی کوتاه درباره‌ی یکی از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین دشمنان دکتر و خالق دالک‌ها، دوروس است و زندگی او قبل از تبدیل شدنش به هیولایی که در داستان کلاسیک “پیدایش دالک‌ها” ملاقاتش می‌کنیم را روایت می‌کند. این مینی سری در ۴ اپیزود ضبط شده است که به ترتیب، معصومیت، خلوص، فساد و گناه نام دارند و مقاطع مختلف زندگی دوروس، از کودکی تا میانسالی‌اش را روایت می‌کنند. روند تدریجی فاسد شدن آدمی که به عنوان کودکی باهوش و با پتانسیل‌های زیاد با او آشنا می‌شویم و تبدیل شدنش به یکی از بزرگترین دشمنان دکتر که وحشتناک‌ترین هیولاهای هونیورس را از گوشت مردم خودش خلق می‌کند و روند انحطاط روانی او در خلال جنگ فرسایشی و بی‌پایان ثال‌ها و کالدها، جذابیت اصلی این مینی سری است، هرچند در خلاقیت داستان‌گویی به پای گزینه‌های بعدی لیست نمی‌رسد. ولی به خصوص اگر طرفدار دوروس و اختلاف نظر فلسفی او با دکتر هستید، شنیدن این مینی سری برای درک بهتر این ویلن کلاسیک دکترهو توصیه می‌شود.


۴٫ چشمان تاریک/ Dark Eyes

تصور کنید بی بی سی یک سریال ویژه با بودجه‌ی بالا برای دکتر هشتم ترتیب میداد. Dark Eyes معادل ‌صوتی این اتفاق در بیگ فینیش است. گرچه بیگ فینیش همیشه تولیدات دکترهویی ماهانه‌ی خود را داشته است که هر ماه به یکی از دکترها اختصاص داشتند و داستانِ دنباله‌دارِ همان دکتر را روایت می‌کردند، و گرچه بیشتر این داستان‌ها برای پاول مک گان و دکتر هشتم بوده‌اند، ولی Dark Eyes لحظه‌ای بود که بیگ فینیش اقرار کرد مک گان بزرگترین سرمایه‌ای است که دارند و باید بهترین تکنولوژی‌های صوتی و تمام قوای داستان‌پردازی‌شان را صرف او کنند. دکتر هشتم البته داستان‌های دیگری مثل سری “ماجراهای دکتر هشتم” یا “Time War” را هم دارد و این روزها کم کم به ریجنریشنش نزدیک می‌شود و ماجرای اصلی دکتر هشتم در بیگ فینیش تمام خواهد شد و فقط تولیدات ماهانه را از او خواهیم داشت، ولی Dark Eyes احتمالاً سریالی‌ترین و پرتعلیق‌ترین مجموعه‌ای است که بیگ فینیش برای مک گان ساخت. داستان آشناست. درباره‌ی حمله‌ی دالک‌ها به زمین است. فصل اول آن هم که تماماً توسط نیکلاس بریگز نوشته شده (که بین خودمان بماند، چندان نویسنده‌ی خوبی نیست) چنگی به دل نمی‌زند ولی اگر بتوانید تحملش کنید، از فصل دوم مت فیتون به سریال خواهد آمد و تمام اپیزودهای فصل سوم و نیمی از اپیزودهای فصل آخر را هم خودش می‌نویسد. فیتون یکی از بهترین و خلاق‌ترین نویسندگان بیگ فینیش است (در سری اول بیگ فینیش “خاطرات ریور سانگ”، فیتون جوابیه‌ای از سمت بیگ فینیش برای اپیزود هون سنت از استیون موفات نوشت که هرچند به هیچ عنوان به خوبی هون سنت نبود، ولی داستانی بود که میشد به عنوان چیزی در کنار هون سنت جدی گرفتش و خیلی خوب پرداخت شده بود. فیتون آدمی است که اگر تلاش کند می‌تواند با موفات هم رقابت کند). حس رمز و راز و تعلیقی که فیتون با خود به دارک آیز می‌آورد آن را تبدیل به تجربه‌ای شنیدنی می‌کند و به همین خاطر است که در این لیست شنیدنش توصیه می‌شود.


۳٫ سه‌گانه‌ی امگا/دوروس/مستر

در سال ۲۰۰۳، سه تا از اپیزودهای تولیدات ماهانه‌ی بیگ فینیش به سه ویلن انسان‌نمای معروف اختصاص داده شدند. امگا، اولین تایم‌لرد، سازنده‌ی تاردیس و گلفرین دیوانه‌ای که به خاطر اسارت هزاران ساله در یک سیاهچاله عقلش را از دست داده و به دنبال نابودی دنیاست. دوروس، خالق دالک‌ها که مثل نازی‌ها معتقد به برتری نژادی دالک‌ها و پاک‌سازی جهان از لوث وجود موجودات پست‌تر است و مستر، دوست و دشمن قدیمی دکتر که تجسمی از آشوب در جهان دکترهوست. هر سه این داستان‌ها با تم رستگاری این ویلن‌های قدیمی بازی می‌کردند و تلاشی برای تعمق در شخصیت آن‌ها بودند.
داستان اول درباره‌ی امگاست و پیتر دیویسون در نقش دکتر پنجم در آن صداپیشگی کرده است. یک پیام تلپاتیک به دکتر می‌رسد که او را متقاعد می‌کند به “جان‌پناه ارواح فراموش‌شده” سفر کنند. جایی که هزاران سال پیش، کشتی امگا در آن سقوط کرد. همزمان گروهی از توریست‌ها هم از منطقه دیدار می‌کنند و ناگهان به طرز مرموزی و برخلاف تصور همه، کشتی دوروس از راه می‌رسد و دکتر باید تلاش کند او را سر عقل بیاورد یا جلویش را بگیرد.
داستان دوم روی دوروس تمرکز دارد. دانشمند دیوانه به ناگاه تصمیم می‌گیرد به استخدام پروژه‌های پیشرفت جهانی تکنولوژی دربیاید و جهان را به عصر بعدی پرتاب کند. آیا دوروس واقعاً از مسیر پیشینش برگشته و تلاش دارد با این کارها کفاره‌ی گناهانش را بدهد و به رستگاری برسد، یا نقشه‌ای زیر سر دارد؟ دکتر ششم با صداپیشگی کالین بیکر خود را مقید می‌بیند که سر از این راز دربیاورد.
بهترین داستان در این سری، داستان سوم است که درباره‌ی مستر است. در زمانی نامعلوم، در مکانی نامعلوم، شخصی به اسم دکتر جان اسمیت، دو مهمان به خانه‌اش دعوت کرده است. ولی هیچکس، شاید حتی خودش، خبر ندارد که این جان اسمیت همان مستر است، که گذشته‌ی تاریکش مثل موریانه‌ای مغزش را می‌جود و اجازه نمی‌دهد چای عصرانه‌اش را در هوای بهاری با مهمانانش بنوشد و به زندگی جدید و پاکش قدم بگذارد. از آن بدتر وقتی است که دکتر هفتم، با بازی سیلوستر مک کوی هم پا به ماجرا می‌گذارد و دوروس در نبردی درونی میان گذشته و رویایی که از آینده دارد گیر می‌افتد. داستان البته از این هم فراتر می‌رود. با مداقه‌ای روانشناسه در ذات مستر، فضایی سورئال که مثل یک صحنه‌ی قتل آگاتا کریستی شروع می‌شود و کم‌کم به زلزله‌‌هایی منطقی در بافتار واقعیت می‌رسد که آن را به روایتی دیوانه‌وار و نیل گیمنی بدل می‌کند، این داستان نه تنها بهترین داستان این سری، که یکی از بهترین داستان‌های بیگ فینیش است.


۲٫ سفرهای کوتاه/ Short Trips

سفرهای کوتاه، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاهِ زیر بیست دقیقه‌ای است که برخلاف دیگر تولیدات بیگ فینیش، نه چندان به شکل یک نمایش رادیویی، که بیشتر به شکل یک داستان کوتاهِ روخوانی شده ضبط شده‌اند. هرکدام از این اپیزودها، یک داستان کوتاه درباره‌ی یکی از دکترها را روایت می‌کنند که معمولاً توسط یکی از همراهان دکتر روایت می‌شود(مثلاً راوی شورت تریپِ اول که درباره‌ی دکتر اول است، یکی از همراهان او، ایان است). تا به حال ۹ فصل هشت قسمتی از این سری منتشر شده است و قطعاً فصل‌های بیشتری هم در راه خواهند بود. این داستان‌ها بیشتر داستان‌های آزمایشی و اکسپریمنتال هستند و به همین خاطر اگر داستان‌هایی مثل هون سنت یا اکسترمیس یا بلینک را دوست داشتید که از فرم طبیعی خارج هستند، شنیدن این داستان‌ها که شبیه اسنک‌های مختصر دکترهویی هستند به شما توصیه می‌شود. ایده‌های این داستان‌ها گمانه‌زنی‌هایی در جهان دکترهو هستند، که گاهی نمونه‌های خیلی کوچکی هستند(اگر یکی از همراهان دکتر تلاش کند مدار تلوّن تاردیس را تعمیر کند که شکلش از کیوسک پلیس تغییر کند چه می‌شود؟) تا گمانه‌زنی‌هایی با تبعات بزرگ و عمیق(اگر دکتر و همراهانش در سیاره‌ای فرود بیایند که در آن زمان برای خودشان بسیار بسیار سریع‌تر از اهالی سیاره می‌گذرد و تاردیس و دکتر و همراهانش تبدیل به دین و مذهب و اساطیر آن سیاره شوند که دائماً جایی ثابت نظاره‌شان می‌کنند چه؟). لذت اصلی شنیدن شورت تریپ‌ها به اکتشاف است. به کشف کردن داستان‌هایی که ممکن است بقیه دوستشان نداشته باشند ولی شما عاشقشان شوید. و البته این احتمال هم وجود دارد که بعضی از این داستان‌ها را دوست نداشته باشید. ولی خبر خوب این است که فقط ده-بیست دقیقه از وقتتان را می‌گیرند و نه مثل داستان‌های دیگر بیگ فینیش ۲ ساعت را، و بنابراین ارزش دل به دریا زدن و آزمون و خطا کردن دارند.


۱٫ تمام نمایش‌های رابرت شرمن

به نظرم شکی نیست که رابرت شرمن یکی از بهترین نویسندگان دکترهوست. اسمش را می‌توان با خیال راحت کنار استیون موفات و داگلاس آدامز قرار داد. صدایی که روایت شرمن دارد، لحنی که برای کاراکترهایش می‌سازد، فضاهایی که خلق می‌کند، رنگ‌آمیزی‌ای که با واژگان انجام می‌دهد، سورئالیسم عنان گسیخته‌ای که بدون رحم و مروتی روی سر مخاطبش خالی می‌کند، تم‌های عمیقی که می‌کاود، طنز تند و تیز هجوآمیزی که به کلماتش ممزوج می‌کند و ایده‌های بکر و فوق‌العاده‌ای که دارد او را بدل به یکی از نویسندگان مورد علاقه‌ی شخص من کرده است، تا جایی که داستان‌هایش خارج از دکترهو را هم می‌خوانم و دنبال می‌کنم. ولی شرمن در نمایش‌های بیگ فینیش دکترهو است که در اوج قرار دارد. متاسفانه ۶ داستان بیشتر برای بیگ فینیش ننوشته است. ولی هر ۶ تایشان ارزش شنیدن و ارزش چندین و چندبار شنیدن دارند. “جوبیلی” که داستان جامعه‌ای را تعریف می‌کند که باید برای خواننده‌ای این سطور جامعه‌ی آشنایی باشد، چرا که شر اعظمی مثل دالک‌ها در آن نرمالیزیسیون شده‌اند و با خو گرفتن مردم به آن‌ها، جزئی از زندگی عادی‌شان شده‌اند(از روی بخش‌هایی از این داستان بعدتر اپیزود دالک در فصل ۱ سری مدرن ساخته شد)، “هولی ترور” یا وحشت مقدس که کنکاشی در دین و مذهب، تعصب و ایدئولوژی و تبعات ویرایش زبان مستعمل مردم است و در ستینگی قرون وسطایی روایت می‌شود(از روی این داستان و قلعه‌ای که در آن داستان رخ می‌دهد هم استیون موفات الهام بخش‌های از هون سنت را گرفت)، Chimes of midnight که داستانی آگاتا کریستایی را روایت می‌کند، اما در خانه‌ای که منطق و زمان معنایشان را در آن از دست داده‌اند و مقتول می‌توانسته خودش با ماشین خودش را زیر بگیرد، “شرزو” که جهان دیگری را تصویر می‌کند که در آن قوانین تکامل با جهان ما متفاوت هستند و به این ترتیب صدای دکتر هشتم و همراهش می‌تواند به هیولایی بدل شود که به آن‌ها حمله کند(و چه هیولایی بهتر از خود صدا برای یک داستان صوتی؟)، deadline که جهانی را به تصویر می‌کشد که در آن سریال دکترهو هرگز ساخته نشده، و “پنگوئن مالت” که هجویه‌ای بر کتاب شاهین مالت از دشیل همت است و در آن شیپ شیفتری به اسم فروبیشر که معمولاً شمایل یک پنگوئن را برای خود برمی‌گزیند، به ناچار خودش را به شکل دکتر ششم در می‌آورد تا درباره‌ی یک پرونده‌ی جنایی تحقیق کند. تک تک داستان‌های شرمن در بیگ فینیش مشحون از ایده‌های خلاقانه و موقعیت‌های بکر لذت‌بخش هستند و هر کدامشان تم و درونمایه‌ای را استادانه پردازش می‌کنند، و شنیدن آن‌ها را بیش و پیش ار هرچیز دیگر از بیگ فینیش توصیه می‌کنم.

نوشته بیگ فینیش بیست ساله شد: پنج تجربه‌ی دکترهویی بیگ فینیش به انتخاب هووین اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

تمام جایگزین‌های احتمالی جودی ویتکر و کریس چیبنال

$
0
0

مرداد ماه سال ۱۴۰۰(جولای/آگوست ۲۰۲۱) بود که اعلام شد دوران جودی ویتکر و کریس چیبنال در دکترهو رو به اتمام است. در این گزارش، جزئیات این جدایی و جایگزین‌های احتمالی‌شان در دوران بعدی دکترهو را بررسی خواهیم کرد.

 

طبق اعلام بی‌بی‌سی، دوران چیبنال و دکتر سیزدهم در دکترهو رو به پایان است. به عقیده‌ی من، این دوران گرچه چند داستان خوب و پتانسیلی امیدوارکننده داشت، اما در مجموع دورانی شکست‌خورده بود و بعید است که آنچه از این دوران باقی مانده بتواند نجاتش بدهد. بعدتر و پس از پایان دوران چیبنال، اگر عمر(و اینترنتی) باقی مانده بود، درباره‌ی علل شکست این دوران و آنچه باعث شد بسیاری از طرفداران قدیمی هم از دکترهو زده بشوند بیشتر خواهیم نوشت (نسخه‌ی کوتاه: ربطی به جنسیت یا بازیگر دکتر سیزدهم نداشت). اما فعلاً قصد داریم بررسی کنیم که جدول زمانی باقیمانده‌ی این دوران چطور است و پس از آن چه رخ خواهد داد.

دوران چیبنال مجموعاً ۹ اپیزود دیگر خواهد داشت. ۶ اپیزود از این ۹ قسمت، فصل سیزدهم را تشکیل می‌دهند که یک فصل خیلی کوتاه شده به خاطر شرایط کرونا خواهد بود. یک اپیزود دیگر، اپیزود ویژه‌ی سال نوی ۲۰۲۲(دی ۱۴۰۰) خواهد بود. یک اپیزود دیگر طبق اعلام بی‌بی‌سی قرار است اپیزود ویژه‌ای باشد که در بهار ۲۰۲۲(۱۴۰۱) پخش می‌شود و در نهایت یک اپیزود بزرگ بلاک باستری در پاییز ۲۰۲۱(۱۴۰۱) خواهیم داشت که جزئی از برنامه‌های جشن سالگرد صدسالگی شبکه‌ی بی‌بی‌سی خواهد بود و مدت زمانش از اپیزودهای عادی طولانی‌تر است و در انتهای این اپیزود، دکتر سیزدهم ریجنریت خواهد کرد و کریس چیبنال و جودی ویتکر(و احتمالا مندیپ گیل(بازیگر یاز) و دن استیونز(تهیه کننده دوران چیبنال) و مابقی عوامل این دوران) از سریال جدا خواهند شد.

دوران چیبنال، کوتاه‌ترین دوران یک شورانر در سری مدرن با تنها ۳۱ اپیزود خواهد بود. برای مقایسه، دقت کنید که موفات ۹۳ اپیزود و راسل تی دیویس ۶۱ اپیزود در دوران خود ساختند. دوران جودی ویتکر هم به عنوان یک دکتر، بعد از دوران کریستوفر اکلستون که تنها بعد از یک فصل از سریال جدا شد، کوتاه‌ترین دوران سری مدرن با همان ۳۱ اپیزود خواهد بود، گرچه از نظر زمانی، جودی ویتکر ۵ سال(۲۰۱۷ تا ۲۰۲۲) دکتر بود و از این نظر یکی از طولانی‌ترین دوران‌ها به عنوان یک دکتر را داشته که شانه به شانه‌ی دوران تام بیکر می‌زند، ولی تعداد کم اپیزودهای این دوران و کیفیت پایین آن‌ها و تعداد زیاد کاراکترهای جانبی چنان بوده که هنوز هم به نظر می‌رسد تازه دکتر شده است.

به هر حال، سوال بزرگی که حالا ذهن همه را به خود مشغول کرده این است که جایگزین این دو، چه کسانی خواهند بود؟ اصلاً چرا برخلاف همیشه که موقع اعلام جدایی شورانر قبلی، بلافاصله شورانر جدید اعلام می‌شود، هنوز شورانری برای دوران بعدی اعلام نشده است؟ نکند سریال کنسل شده باشد؟ به گزارش رادیوتایمز، بی‌بی‌سی به این نشریه اطمینان خاطر داده که “نسل بعدی دکترهو” به زودی اعلام خواهد شد و سریال کنسل نشده است. به این ترکیب خاص دقت کنید: “نسل جدید”. این کلمه احتمالاً مهم‌ترین سرنخ در گمانه‌زنی درباره‌ی تیم بعدی سریال خواهد بود.

با توجه به تمام این اطلاعات، در ادامه، گمانه‌زنی هووین درباره‌ی تیم شورانر/دکتر بعدی احتمالی سریال را می‌بینید. این گمانه‌زنی بر اساس شایعات و اطلاعات درزکرده‌ی احتمالی در ردیت و فورچن و همچنین احتمالات کلی با توجه به جدول زمانی نویسنده‌ها و بازیگرانی که ممکن است این نقش‌ها را بر عهده بگیرند صورت پذیرفته است. به هر یک از این تیم‌های احتمالی هم یک برچسب احتمالاتی از بین برچسب‌های “احتمال بالا، احتمال متوسط، احتمال کم و محال” نسبت خواهیم داد. 

 

احتمال اول:

 

شورانر: فیبی والر بریج/ دکتر چهاردهم: فیبی والر بریج، یا اولویا کولمن، یا جودی کومر

فیبی والر بریج، شورانر سریال فلیبگ و فصل اول سریال Killing eve، از نظر بسیاری از هووین‌ها، انتخاب واضحی به نظر می‌رسد. اگر از دوران چیبنال یک درس گرفته باشیم، این است که کسی باید شورانر دکترهو باشد که کمدی را می‌فهمد و زبان و بیان کمدی خاص و منحصر به فرد خودش را دارد. چه داگلاس آدامز باشد، چه راسل تی‌دیویس و چه استیون موفات، به آدمی نیاز است که طعم کمدی خاص خودش را دارد و می‌تواند این طعم را به سریال اضافه کند. والر بریج به خصوص با سریال فلیبگ ثابت کرد که چنین آدمی است و می‌تواند شورانر خوبی برای سریال باشد.

مشکل اصلی این است که والر بریج این روزها زیادی برای دکترهو بزرگ شده است. شاید ۵ سال پیش این شغل را قبول می‌کرد، ولی امروز با آمازون قرارداد دارد و قرار است روی سریال “آقا و خانم اسمیت” با دونالد گلاور کار کند، همچنین نویسنده‌ی فیلمنامه‌ی فیلم اخیر جیمز باند، No time to die بوده است و وارد هالیوود هم شده است. به این ترتیب، فقط در صورتی امکان دارد نقش شورانر یا بازیگر دکتر را قبول کند که واقعاً طرفدار پر و پا قرص دکترهو باشد و به نظر نمی‌رسد که چنین باشد. کسی که حاضر بود قید فیلمنامه‌های هالیوودی مثل فیلم تن‌تن پیتر جکسون و استیون اسپلیبرگ را بزند، استیون موفات بود که از بچگی طرفدار دکترهو بوده است. به نظر نمی‌رسد فیبی والر بریج حاضر باشد آینده‌ی حرفه‌ای خود را برای دکترهو قربانی کند. پس به نظر من احتمال شورانر شدن والر بریج خیلی کم است.

برای جایگاه بازیگری هم به جز اینکه خود والر بریج به دلایل بالا نقش را رد خواهد کرد، گزینه‌های دیگر که از همکاران او در سریال‌های دیگرش بوده‌اند هم احتمالا نقش را قبول نمی‌کنند. کریس چیبنال، نقش دکتر سیزدهم را پیش از جودی ویتکر به اولویا کولمن پیشنهاد داده بود و کولمن این نقش را رد کرد، و از آنجا که در این فاصله کولمن اسکار گرفته و دوران دکترهوی چیبنال هم چندان خوب از آب در نیامده، به نظر می‌رسد تصمیم عاقلانه‌ای گرفته است و بنابراین بعید است برای دکتر چهاردهم نظرش را برگرداند. جودی کومر هم اخیراً وارد هالیوود شده و هم در فیلم free guy با رایان گاسلینگ هم‌بازی شده و هم در فیلم last duel از ریدلی اسکات بازی کرده است و گویا از همین حالا برای بازی در یک فیلم دیگر با ریدلی اسکات هم قرارداد دارد. باید متوجه باشید بازی کردن در نقش دکتر، یک تعهد بزرگِ حداقل سه ساله است. فیلمبرداری هر فصل تقریباً هفت تا هشت ماه طول می‌کشد و در طول چند ماه دیگر سال هم باید بازیگران مشغول شرکت در کانونشن‌ها و تبلیغ سریال باشند، بنابراین اگر کسی برنامه‌های دیگری داشته باشد، نمی‌تواند در نقش دکتر یا همراه دکتر بازی کند. پس گرچه می‌توانم تصور کنم هریک از این سه بازیگر در یک اپیزود نقشی بازی کنند (چنانچه کولمن پیش از این هم نقش زندانی ۰ در اپیزود “ساعت یازدهم” را بازی کرده است و والر بریج هم ابراز تمایل کرده که در نقش یک هیولای دکترهو بازی کند) و حتی ممکن است نقش بزرگتری مثل نقش مستر را هم قبول کنند که در هر فصل ۲ یا ۳ اپیزود بازی کنند، ولی قبول نقش دکتر از سوی آن‌ها محال به نظر می‌رسد.

با توجه به مجموع این جوانب، به این گزینه برچسبی بین احتمال کم و محال را می‌دهیم که بیشتر به سمت گزینه دوم مایل است.

احتمال دوم:

شورانرها: سایمون الن و امرالد فنل/ دکتر چهاردهم: اولی الکساندر

 

منشا اصلی این احتمال، پستی است که در تیرماه ۱۴۰۰، یک ماه قبل از جدایی رسمی چیبنال و جودی ویتکر، در ردیت منتشر شد. تا قبل از این، تمام شایعات از جمله سایت میرر مدعی بودند که جودی در پایان فصل ۱۳ از سریال جدا خواهد شد ولی چیبنال تا اپیزود ویژه شصت سالگی در سریال می‌ماند. این کاربر ردیت اما مدعی بود که خودش در بی‌بی‌سی کار می‌کند و خبر دارد که هم جودی و هم چیبنال در پایان ۲۰۲۲ از سریال جدا می‌شوند و دوران جدید دکترهو از سال ۲۰۲۳ آغاز خواهد شد، که به نظر می‌رسد پیشبینی کاملاً درستی بوده است. اما شایعه تنها به جدایی چیبنال اکتفا نکرده بود و اطلاعات دیگری هم داشت. خلاصه‌ی این پست به قرار زیر است:

  • سایمون الن قرار است شورانر بعدی دکترهو باشد. امرالد فنل به نوعی نقش شورانر دوم را خواهد داشت و به الن در ایجاد لحن کلی سریال کمک خواهد کرد.
  • اولی الکساندر در نقش دکتر چهاردهم انتخاب شده است.
  • هنوز برای همراه دکتر چهاردهم تصمیمی گرفته نشده است، ولی بی‌بی‌سی مشغول مذاکره با لیدیا وست(بازیگر نقش لوسی در سریال دراکولا از استیون موفات) برای این نقش است.
  • این دوران جدید، نوعی ریبوت نرم برای سریال خواهد بود. گرچه پیوستار داستانی حفظ می‌شود و اولی الکساندر دکتر چهاردهم خوانده خواهد شد، ولی تمام اجزای اصلی دکترهو مثل تاردیس و سانیک و تایم لردها و دالک‌ها و غیره مجددا و در قالبی جدید به طرفداران معرفی خواهند شد. سریال هم به عنوان “فصل چهاردهم دکترهو” منتشر نمی‌شود، بلکه اسمی مثل “دکترهو: به سوی ناشناخته‌ها” یا چیزی مثل این خواهد داشت که طرفداران بالقوه‌ی جدید را از تماشا نکردن ۱۳ فصل قبلی نترساند.
  • بی‌بی‌سی به خصوص مجذوب ایده‌های سایمون الن درباره‌ی بازآفرینی هیولاهای کلاسیک و نیز هیولاهای جدید شده است و به همین خاطر شورانری را به او داده است.
  • تیم ساخت دکترهو در این دوران قرار است از کاردیف خارج شود و به لندن نقل مکان کند.
  • سایمون الن با نویسندگان زیادی از جمله نیل گیمن و پاول کورنل صحبت کرده است و آن‌ها را متقاعد کرده که لااقل در فصل اول این دوران جدید یک اپیزود بنویسند.

بسیار خب. اجازه بدهید این شایعه را بررسی کنیم:

اول از همه، سایمون الن کیست؟ جواب کوتاه: نویسنده‌ی بسیاری از سریال‌های بریتانیایی سال‌های اخیر که از جمله آن‌ها می‌توان به سه تفنگدار و das boot اشاره کرد، گرچه خالق یا شورانر هیچ‌یک از این سریال‌ها نبوده است. نخستین سریالی که الن شورانر آن بوده همین پارسال منتشر شده و the watch نام داشته و بر اساس کتابی به همین نام از سری دیسک ورلد از سر تری پرچت بوده است. امسال هم سریالی به اسم Curs>r برای نتفلیکس ساخته که هنوز منتشر نشده است. 

سوال دوم: امرالد فنل کیست؟ جواب: بازیگری بریتانیایی که در فیلم‌ها و سریال‌های زیادی بازی کرده است. پارسال اولین تجربه‌ی نویسندگی و کارگردانی‌اش را با فیلم promising young woman با بازی کری مولیگان داشت که برایش اسکار بهترین فیلمنامه‌ی ارجینال را برنده شد. 

سوال سوم: اولی الکساندر کیست؟ خواننده‌ای بریتانیایی است که به بازیگری هم رو آورده است و اخیراً در سریال it’s a sin راسل تی‌دیویس بازی کرده است. اخیراً هم شایعات زیادی از انتخابش به عنوان دکتر چهاردهم شنیده می‌شود. آیا ممکن است یک خواننده بازیگر نقش دکتر شود؟ بعید نیست. بیلی پایپر هم تا قبل از اینکه نقش رز تایلر را بگیرد، خواننده بود.

حالا به سوال اساسی‌تری می‌رسیم. آیا کار سایمون الن خوب است؟ سوال سختی است، چون پروژه‌های زیادی نداشته است. یعنی در سریال‌های زیادی مثل همان سه تفنگدار نویسندگی کرده و گویا کارش بد هم نبوده، ولی چیز زیادی از صدای هنری منحصر به فردش نمی‌دانیم. تنها سریالی که تا الان شورانرش بوده همان سریال the watch بر اساس آثار پرچت بوده است و خب اجازه بدهید رک باشم، به عنوان یک اقتباس از تری پرچت، آن سریال فاجعه بود. نمرات پایینی هم از منتقدین و طرفداران گرفت. حتی نیل گیمن هم به سریال حمله کرد. در پایان هم سایمون الن اعتراف کرد که در حقیقت میخواسته یک سریال پلیسی استیم پانکی فانتزی بسازد و مجبور شده اسم تری پرچت را به سریالش بچسباند تا اجازه‌ی ساخت بگیرد. ولی نمی‌توان سایمون الن را زیاد مقصر بدانیم. آثار پرچت معمولاً غیرقابل اقتباس هستند. حتی سریال good omens هم که خود گیمن که یار غار پرچت بود آن را ساخت، در نهایت واقعاً به خوبی کتاب نشد. از طرفی سریال the watch اگر یک لحظه پرچت را نادیده بگیریم و مستقلاً به آن نگاه کنیم، آنقدر هم فاجعه نیست و عناصر دکترهویی‌ای هم در خود دارد. ولی باید اعتراف کرد سریال خیلی خوبی هم نیست. به عنوان کار اول یک شورانر اما شاید با اغماض قابل قبول باشد. شخصاً منتظر انتشار سریال بعدی الن برای نتفلیکس هستم که درباره‌اش قضاوت بهتری داشته باشم.

و البته مهم‌ترین سوال: احتمال صحت این شایعه چقدر است؟ جواب دادن به این سوال کار آسانی نیست. اول از همه اینکه منبع شایعه تا اینجای کار که نشان داده تا حدی قابل اعتماد است، چرا که جدایی چیبنال و جودی ویتکر و حتی زمان جدایی آن‌ها را درست گزارش داده بود. ولی این شایعه حفره‌هایی دارد. مثلاً اینکه همانطور که گفته شد، امرالد فنل تازه اسکار بهترین فیلمنامه را برده است. آیا واقعاً رضایت خواهد داد که در دکترهو کار کند؟ اما از طرف دیگر شاید به یک نقش مشاوره‌ای برای راهنماییِ شورانر تازه‌کار و بی‌تجربه رضایت بدهد. دوم اینکه مدیر برنامه‌های اولی الکساندر شایعات دکتر بودن او را رد کرده است. ولی ممکن است که دروغ گفته باشد یا ممکن است بی‌بی‌سی از عمد و برای رد گم کردن به همه گفته باشد که او دکتر بعدی است تا هویت دکتر چهاردهم اصلی را مخفی کند، مثل کاری که با کریس مارشال برای دکتر سیزدهم کردند. سوم اینکه باز همانطور که گفته شد، گیمن شخصاً به سریال پیشین سایمون الن حمله کرده و گفته این سریال به هیچ وجه ربطی به کتاب رفیقش تری پرچت ندارد. پس باور اینکه قبول کرده باشد برای دکترهوی سایمون الن اپیزود بنویسد سخت است. ولی شاید قبول کرده باشد و اختلافاتشان را کنار گذاشته باشند یا شاید فقط این بخش شایعه دروغ باشد. البته باید توجه کرد که گیمن اخیرا در توئیتر گفته حاضر است برای دکترهو تک اپیزودی بنویسد، ولی خب، گیمن همیشه این حرف را در دوران هر دکتر و شورانری زده است و فقط دو بار واقعاً اپیزودی نوشته است. 

مابقی بخش‌های شایعه به نظر محتمل می‌رسند. دکترهو واقعاً نیاز به یک ریبوت و یک بازآفرینی و قطعا نیاز به نقل مکان از ولز به لندن دارد. در مجموع، من شورانر شدن سایمون الن را می‌توانم باور کنم، هرچند شاید بخش‌های دیگری از شایعه دروغ یا ردگم‌کنی باشد. بنابراین به طور میانگین به این گزینه برچسب احتمال متوسط خواهیم داد.

 

احتمال سوم:

شورانر: نیل گیمن/ دکتر چهاردهم: مایکل شین یا کریگ فرگوسن

نام نیل گیمن از زمانی که اپیزود doctor’s wife را برای فصل ششم نوشت، به عنوان یکی از گزینه‌های شورانر شدن مطرح بود. گیمن مثل موفات و تی‌دیویس(و حتی متاسفانه چیبنال) از طرفداران قدیمی دکترهو هم هست و به گفته‌ی خودش نویسندگی در دکترهو یکی از رویاهایش از کودکی بوده است. اخیرا سابقه‌ی شورانر بودن و ساخت یک سریال را هم با فصل ۱ گود اومنز داشته است. ولی مشکل این است که سر گیمن این روزها خیلی شلوغ است.

گیمن در حال حاضر تهیه کننده و ناظر ساخت سریال سندمن نتفلیکس است. به جز این، مشغول ساخت فصل دوم گود اومنز و نیز یک مینی سریال بر اساس کتاب خودش (آنانسی بویز) برای آمازون نیز هست. در کنار تمام این‌ها، مشغول نوشتن جلد دوم کتاب امریکن گادز هم هست و کلی پروژه ریز و درشت دیگر هم دارد. اگر تمام این‌ها هم برایتان کافی نیستند، خود گیمن بعد از اعلام خبر جدایی چیبنال، در توئیتر نوشت که حاضر است تک اپیزودی برای دکترهو بنویسد ولی قطعاً شورانر نخواهد بود و بنابراین این احتمال را کاملاً منتفی کرد.

درباره‌ی بازیگران هم انتخاب هریک از این دو گزینه به عنوان دکتر چهاردهم بعید به نظر می‌رسد. اول از همه باید ملاحظات سیاسی-اجتماعی را در نظر گرفت. انتخاب یک مرد سفیدپوست هترو بعد از اولین دکتر زن ممکن است برای بی‌بی‌سی عقب نشینی به نظر برسد و به همین خاطر به نظر احتمالش کم است که به این مسیر برود (هرچند بعید نیست. حتی نام کریس مارشال هم به عنوان گزینه احتمالی دکتر چهاردهم دوباره مطرح شده است). از طرف دیگر، مایکل شین همانطور که گفته شد به زودی مشغول فصل ۲ گود اومنز خواهد بود (گرچه تا قبل از شروع کار روی فصل چهاردهم احتمال دارد سرش خلوت شده باشد) و کریگ فرگوسن هم در حال حاضر ساکن آمریکاست و بعید به نظر می‌رسد حاضر باشد به انگلستان برگردد و در کاردیف یا لندن ۳ سال نقش دکتر را بازی کند. 

با توجه به این ملاحظات، به این گزینه احتمال محال می‌دهیم. به خودتان امید واهی ندهید. این گزینه و این ترکیب قطعاً رخ نخواهد داد.

احتمال چهارم:

شورانر: کیت هرون/ دکتر چهاردهم: سوفیا دی مارتینو یا بازیگری دیگر

منشا اصلی این گمانه اعلام جدایی کیت هرون از سریال لوکی بعد از فصل اول است. کیت هرون، کارگردان سریال لوکی بود(هرچند نویسنده آن نبود). ولی به جز کارگردانی، در کارنامه‌ی خود سابقه‌ی نویسندگی در فیلم‌ها و سریال‌های زیادی را داشته است. به جز این‌ها، بریتانیایی هم هست و بنابراین از نظر ملیتی می‌تواند سِمَت شورانر شدن را تحویل بگیرد.

بعد از پایان پخش فصل اول لوکی، هرون اعلام کرد که در فصل دوم کارگردانی نخواهد کرد و دلیل اصلی‌اش این بود که مشغول پروژه‌ی دیگری است که هنوز اعلام نشده. آنچه بازار این شایعه را داغ کرده این است که پروژه‌ی جدید هرون هنوز هم اعلام نشده و بسیاری انتظار دارند که به زودی مشخص شود این پروژه‌ی جدید، دوران بعدی دکترهو خواهد بود. مشکل این است که هرون، حالا که لوکی انقدر موفق بوده، می‌تواند هر پروژه‌ای انجام دهد و دکترهو تنها پروژه‌ی عالم نیست که همه منتظر اعلام شدنش هستند. ولی به هر حال شورانر بودن هرون ممکن و محتمل است، به خصوص که در سریال لوکی، عملاً یک فصل از دکترهو را به اسم و شمایلی دیگر برای دیزنی پلاس ساخته بود.

سوفیا دی مارتینو هم بازیگر نقش سیلوی در سریال لوکی است و بعد از پخش آن سریال اعلام کرده بود که اگر شرایطش پیش بیاید، مایل است در دکترهو نقش دکتر را بازی کند. مشکل این است که دی مارتینو در فصل دوم لوکی و پروژه‌های دیگر مارول هم حضور خواهد داشت، ولی با توجه به فاصله بین این پروژه‌ها و تعداد کم اپیزودهای سریال‌های دیزنی پلاس، ممکن است وقت کند که نقش دکتر را بازی کند. این احتمال هم وجود دارد که اگر هرون شورانر شود، بازیگر دیگری را برای نقش دکتر انتخاب کند.

به هر حال، این گزینه گرچه غیرممکن نیست، ولی خیلی هم ممکن نیست و به آن برچسب احتمال کم را می‌دهیم.

 

احتمال پنجم:

شورانر: یکی از نویسندگان تیم فعلی(وینل پاتل، اد هایم، ماکسین آلدرتون، پیت مک تای)/ دکتر چهاردهم: مایکلا کوئل یا کریس مارشال یا بازیگری دیگر

در طول ماه‌های اخیر، شایعات زیادی در این باره شنیده می‌شود که کریس چیبنال و بی‌بی‌سی، مشغول آموزش دادن پیت مک تای برای نقش شورانر بوده‌اند. مک تای از هواداران قدیمی سریال است و در دوران جودی ویتکر دو اپیزود نوشته است. یکی از آن‌ها(kerblam!) یکی از بهترین اپیزودهای دوران دکتر سیزدهم بوده است و دیگری(Praxeus) اپیزود متوسط رو به ضعیفی بوده است. ولی به هر حال، سابقه‌ی نویسندگی در دکترهو داشته و اپیزودهایش از اپیزودهای چیبنال پیش از شورانر شدنش بهتر بوده‌اند(لااقل یکی از آن‌ها). در کنار این موضوع، مک تای سابقه شورانر بودن هم داشته است و سریال wenchworth را ساخته است. بنابراین گزینه‌ی نسبتاً معقولی برای شورانر بودن به حساب می‌آید. این موضوع با الگوی انتخاب دو شورانر قبلی هم جور در می‌آید که کسی شورانر می‌شود که در دوران شورانر قبلی نویسندگی کرده است.

گزینه‌ی مطرح دیگر، اد هایم است که به نظرِ نگارنده بهترین اپیزود دوران دکتر سیزدهم(It takes you away) و همچنین بدترین اپیزود کل سری مدرن(Orphan 55) را نوشته است. وینل پاتل هم گزینه دیگری است که اپیزودهای «شیاطین پنجاب» و «فراری جودون» را نوشته است. ماکسین آلدرتون هم اپیزود “تسخیر ویلا دیادوتی” را در فصل ۱۲ نوشت و در فصل ۱۳ هم قرار است یکی از اعضای هسته اصلی تیم نویسندگی باشد. این امکان هم وجود دارد که تیمی متشکل از این نویسندگان شورانرهای گروهی دوران بعدی باشند.

درباره‌ی دکتر چهاردهم هم به نظرم محتمل‌ترین گزینه، همان “بازیگری دیگر” یا در واقع بازیگری ناشناس و تازه‌کار باشد. دو بازیگر دیگر شایعه شده‌اند ولی به نظر صرفاً بازی شرط‌بندها باشد. گزینه‌ی اولی قرار است در فیلم بلک پنثر ۲ بازی کند و با کریس مارشال هم که یک بار قبل‌تر موقع انتخاب دکتر سیزدهم فریب خوردیم. 

به هر حال، این یک گزینه معقول، منطقی و امن برای بی‌بی‌سی خواهد بود و برچسب احتمال زیاد می‌گیرد. هرچند امیدوارم به این مسیر نرویم. شخصاً انتخاب نویسنده‌ی تازه‌کاری مثل سایمون الن که ممکن است کارش خیلی هم درخشان نباشد را به تکرار آنچه در چند سال قبل دیده‌ایم ترجیح میدهم. ولی برخی از این نویسندگان شاید بتوانند بدون دخالت چیبنال خودشان را ثابت کنند و دکترهوی بهتری بسازند.

احتمال ششم:

شورانر: یکی از نویسندگان قدیمی‌تر(توبی ویتهاوس، مارک گتیس، نیل کراس، پاول کورنل و …)/ دکتر چهاردهم: ناشناس

این هم یک الگوی بسیار آشنای دیگر است. گزینه‌های زیادی هستند که پیش از این در دکترهو چیزی نوشته‌اند و سابقه شورانری هم دارند. بین گزینه‌های مطرح، نیل کراس مثلاً پیش از این سریال لوثر را ساخته و توبی ویتهاوس هم سریال بیینگ هیومن را و مارک گتیس هم با کمک استیون موفات سریال‌های شرلوک و دراکولا را ساخته است. همه‌شان از طرفداران قدیمی دکترهو هستند و تنها دلیل اینکه در ۴-۵ سال اخیر چیزی در دکترهو ننوشته‌اند این است که چیبنال راهشان نداده که چیزی بنویسند. یک انتخاب خیلی امن و منطقی برای بی‌بی‌سی همین خواهد بود که سریال را دست یک نویسنده‌ی قدیمی طرفدار سریال(یا شاید جمعی از آن‌ها) بدهد. گرچه معتقدم راه درست، تغییر اساسی در ساختار و انرژی سریال است، ولی شاید نیاز باشد که ابتدا نویسنده‌ای مثل ویتهاوس یا کورنل سریال را از این منجلاب بیرون بیاورد.

این گزینه به خصوص با توجه به اینکه هیچ بازیگری همراه این نویسندگان شایعه نشده است احتمال خوبی دارد و به این گزینه هم برچسب احتمال زیاد می‌دهیم.

 

احتمال هفتم:

شورانر: یکی از نویسندگان بیگ‌فینیش(جیمز گاس، رابرت شرمن، نیکلاس بریجز و …)/ دکتر چهاردهم: ناشناس

 

بیگ‌فینیش، کمپانی مسئول داستان‌های صوتی دکترهو که مستقل از بی‌بی‌سی کار می‌کند و حق ساخت و پخش داستان‌های صوتی را از دهه نود در اختیار دارد، دریایی از نویسندگان خوب و ایده‌های ناب دارد. بعضی از نویسندگان بیگ‌فینیش به خوبی بهترین نویسندگان سریال اصلی مانند استیون موفات و نیل گیمن هستند و داستان‌هایی به خوبی بلینک و هون سنت نوشته‌اند(معروف‌ترینشان رابرت شرمن است که داستان‌هایی مثل اسکرتزو و چایمز آو میدنایت را در کارنامه دارد که از بهترین‌های تاریخ دکترهو هستند). نویسندگان دیگری هم هستند که کار تکنیکی داستان‌گویی در فرمت دکترهو را خیلی خوب بلد هستند.

اما انتخاب هریک از این نویسندگان برای سِمَت شورانر شدن دو مشکل دارد. مشکل اول این است که اکثر این نویسندگان، فقط در بیگ فینیش کار کرده‌اند و سابقه‌ی همکاری با بی‌بی‌سی و در نتیجه اعتماد این شبکه را ندارند. مشکل دوم و بزرگ‌تر هم این است که سابقه‌ی شورانر بودن و اداره‌ی یک سریال را ندارند.

شورانر سریال، به خصوص در بریتانیا و به خصوص برای سریالی مثل دکترهو، صرفاً نویسنده یا سرپرست نویسندگان نیست. شورانر باید نویسندگان دیگر را هم پیدا کند، کارگردان‌ها را پیدا کند و سازماندهی کند، تصمیماتی برای انتخاب بازیگران بگیرد، بودجه‌ی سریال را به اپیزودهای مختلف تخصیص دهد، فیلمنامه‌ی نویسندگان دیگر را تدوین و سازماندهی کند و به طور خلاصه سریال را کاملاً بگرداند. کسی که صرفاً سابقه‌ی نویسندگی دارد، هرچقدر هم با استعداد باشد، به سختی می‌تواند از پس چنین کار سنگینی بربیاید. به همین دلیل است که به این گزینه برچسب احتمال کم می‌دهیم.

احتمال هشتم:

 

شورانر: جک ثورن/ دکتر چهاردهم: ناشناس

این گزینه احتمالاً فاجعه‌ترین اتفاقی است که می‌تواند برای دکترهو بیافتد و کنسل شدن دکترهو را تضمین می‌کند. برای این که به عمق فاجعه پی ببرید، بگذارید اینطور بگویم که اگر جک ثورن شورانر بعدی شود، فارغ از اینکه چه کسی دکتر بشود، سایت هووین هم بی‌شوخی به کار خود پایان خواهد داد.

جک ثورن، نویسنده‌ای بی‌استعداد، بدون صدای هنری، بی‌ذوق و افتضاح است که در طول سال‌های اخیر مثل طاعون یا انگلی به فرانچایزهای مختلف حمله می‌کند و از درون نابودشان می‌کند. اوج کارش با فیلمنامه‌ی “فرزند نفرین‌شده”ی هری پاتر بود، ولی بعدتر سریال بدی از روی داستان‌های فیلیپ کی.دیک برای چنل۴ و سریال افتضاحی از روی کتاب‌های نیروی اهمینی‌اش از فیلیپ پولمن برای بی‌بی‌سی و اچ‌بی‌او ساخت و یک سریال هم به اسم eddy برای نتفلیکس ساخت که دمین شزل(کارگردان فیلم لالالند) آن را کارگردانی کرده بود و حتی او هم نتوانسته بود این سریال را نجات بدهد و خوشبخانه حتی منتقدها هم بالاخره پای این سریال که وسط رسید، اذعان کردند که امپراطور لخت است.

نویسندگان کمی وجود دارند که من بایکوتشان کنم و قسم خورده باشم تا آخر عمرم کاری از آن‌ها نبینم، ولی جک ثورن قطعاً یکی از آن‌هاست. به نظرم بدترین انتخاب برای شورانر شدن است و میخ آخر بر تابوت دکترهو خواهد بود. اما با این وجود، به دلیل نامعلومی، این نویسنده‌نمای بی‌استعدادِ در بهترین حالت متوسط، همچنان از شبکه‌های مختلف کار می‌گیرد و پروژه انجام می‌دهد و در حال حاضر سرش هم کمی خلوت شده است. بنابراین به ناچار و ضمن التماس به تمام مقدسات برای فرود آمدن صاعقه‌ای بر فرق سرش قبل از تحویل گرفتن کلید تاردیس، به او برچسب احتمال متوسط می‌دهیم.

 

احتمال نهم

شورانر: سالی وین‌رایت/ دکتر چهاردهم: سوران جونز یا بازیگری دیگر

منشا اصلی این احتمال، یکی از هووتیوبرها(یوتیوبرهای هووین) به اسم ناتانیئل وین است که یوتیوب چنلی به اسم “council of geeks” دارد. او در ویدیویی که اخیراً در چنل دومش منتشر کرد، مدعی شده است کسی که رابطی در بی‌بی‌سی دارد، با او تماس گرفته و شورانر بعدی را “سالی وین‌رایت” معرفی کرده است و ادعاهای دیگری هم داشته است، از جمله اینکه دکترهو قرار است از کاردیف و استودیوی ولز به استودیوی lookout point منتقل شود که سریال‌های دیگر وین‌رایت در آن‌ها ساخته شده‌اند. همچنین بخشی از این ادعا شامل اطلاعاتی مبنی بر وقفه‌ای بین این دو دوران نیز هست و به این ترتیب، شاید فصل ۱۴(یا هرچیزی که بی‌بی‌سی به عنوان دوران جدید دکترهو منتشر کند) زمانی در سال ۲۰۲۴ یا ۲۰۲۵ پخش شود و نه بلافاصله بعد از پایان دوران چیبنال و مثلا در سال ۲۰۲۳٫ 

ناتانیئل وین در ویدیوی خود به مخاطبینش اطمینان خاطر داده است که منبعش را تا جای ممکن بررسی کرده و به او اعتماد کافی دارد که این شایعه را تا حدی باور کند. از طرف دیگر این موضوع که اسم وین‌رایت تا به حال در هیچ یک از شایعات دیگر مطرح نشده است می‌تواند شمشیری دولبه برای این شایعه باشد. یعنی می‌تواند به این معنا باشد که بی‌بی‌سی به خوبی و تا به امروز خبر را مخفی کرده است و برای همین تا به حال در ردیت و دیگر شبکه‌های اجتماعی درز نکرده، یا اینکه یک شایعه ساختگی است و به همین خاطر تا به حال چیزی از آن نشنیده‌ایم.

اما اصلاً این سالی وین‌رایت چه طور نویسنده‌ای است و چه سوابقی دارد؟ وین‌رایت کارش را از نویسندگی در تئاتر شروع کرد بود و بعدتر در سریال رادیویی آرچر در دهه نود نویسندگی کرد. ورودش به تلویزیون با نوشتن دو اپیزود در سریال سوپ اپرای Emmerdale در سال ۱۹۹۱ رخ داد و از آن به بعد سوابق زیادی در نویسندگی بسیاری از سریال‌ها و فیلم‌های تلویزیونی بریتانیایی دیگر دارد. اخیراً به خصوص با سریال Gentleman Jack محبوبیت زیادی کسب کرد. این سریال در اچ‌بی‌او مکس هم پخش شد و محبوبیتی بین‌المللی یافت. اکثر آثار وین‌رایت، دراماهای تاریخی هستند، ولی ژن دکترهو را می‌توان در بسیاری از آثارش یافت. در حال حاضر هم مشغول توسعه و ساخت سریالی به اسم The Ballad of Renegade Nell برای دیزنی‌پلاس است. 

اگر این شایعه درست باشد و واقعاً وین‌رایت شورانر بعدی باشد، دکترهو دست آدم امنی خواهد افتاد که خودش را بارها و بارها در طول ۳۰ سال اخیر در تلویزیون بریتانیا ثابت کرده است. دکتری که وین‌رایت انتخاب خواهد کرد، به احتمال زیاد سوران جونز خواهد بود که در بسیاری از آثارش با او همکاری داشته و به نوعی زوج هنری‌اش به حساب می‌آید(جونز قبلاً در دکترهو هم نقش ادریس/تاردیس را در اپیزود Doctor’s wife گیمن بازی کرده). ولی ممکن است برای این نقش خاص به سراغ بازیگر دیگری هم برود. 

مشکلات لجستیکی بر سر این شایعه وجود دارد. اول از همه اینکه سرِ وین‌رایت در حال حاضر شلوغ است و همانطور که گفته شد، مشغول ساخت سریالی برای دیزنی‌پلاس است. ولی این مشکل، با وقفه‌ای که گفته شد بین دوران چیبنال و دوران بعدی قرار است رخ دهد، حل خواهد شد. مشکل بعدی به همین مسئله مرتبط است و دلیلی است که گفتیم ممکن است فیبی والر بریج هم شورانر نشود: وین‌رایت بالاخره بعد از سال‌ها کار در بریتانیا، تازه راهش را به بازار بین‌المللی پیدا کرده است و با جنتلمن‌جک با اچ‌بی‌او همکاری کرده و در سریال بعدی‌اش هم قرار است با دیزنی‌پلاس همکاری کند. آیا ممکن است این مسیرِ تازه باز شده به سمت شهرت جهانی را رها کند و به بریتانیا بازگردد تا یک سریال علمی‌تخیلی مثل دکترهو را بگرداند؟ این مشکل با شایعات انتقال استودیو از ولز به لندن، و نیز تولید مشترک بودن دوران بعدی توسط اچ‌بی‌او و بی‌بی‌سی شاید حل بشود. شاید اچ‌بی‌او در قرارداد جدید قبول کند که بخشی از بودجه را تقبل کند و دکترهو از همیشه بزرگ‌تر شود. شاید چالشی که وین‌رایت برای خودش تعریف کرده، این باشد که دکترهو را تبدیل به سریالی به معنای واقعی کلمه بین‌المللی کند که قدرت رقابت با سریال‌های بزرگی مثل مندلورین یا ویچر یا بویز را داشته باشد.

به هر حال، با توجه به منبع شایعه، حواشی دور آن، مسائل لجستیک و راه حل‌های احتمالی آن‌ها و جدول زمانی آینده، در مجموع به این گزینه برچسب احتمال متوسط تعلق می‌گیرد.

 

احتمال دهم

شورانر: ریس شیراسمیت و استیو پمبرتون/ دکتر چهاردهم: ریس شیراسمیت یا استیو پمبرتون یا مارک گتیس یا بازیگری دیگر

 

آخرین احتمالی که بررسی خواهیم کرد، مربوط به شایعه‌ی جدیدی است که در ردیت منتشر شده. کسی که این پست ردیت را نوشته، مدعی است که در استودیوی سازنده‌ی دوران بعدی دکترهو(که به ادعای او هم اسمش فصل ۱۴ نخواهد بود) کار می‌کند. این کاربر البته اسم شورانرهای بعدی را نبرده چون می‌ترسیده که از کار بی‌کار شود. ولی به ادعای او، شورانرهای بعدی دو نفر هستند، به شدت طرفدار سریال هستند، قبلاً هرگز در دکترهو چیزی ننوشته‌اند ولی با کسانی که در دکترهو کار کرده‌اند ارتباطات نزدیکی داشته‌اند و کمدی‌نویس هم هستند. 

وقتی تمام این سرنخ‌ها را در نظر می‌گیریم، تنها گزینه‌ای که برایمان باقی می‌ماند، ریس شیراسمیت و استیو پمبرتون هستند. این دو نفر، دو بازیگرِ با سابقه در تلویزیون و تئاتر بریتانیا هستند که از رفقای قدیمی مارک گتیس، نویسنده و زوج هنری استیون موفات هم هستند و پیش از این سری فیلم‌های The League of Gentlemen را با همکاری همان مارک گتیس ساخته‌اند. هر دوی آن‌ها حتی در دکترهو بازی هم کرده‌اند (ریس شیراسمیت در اپیزود sleep no more و نیز در فیلم تلویزیونی an adventure into space and time که هردو به قلم دوستش، مارک گتیس بوده‌اند و استیو پمبرتون در اپیزودهای دو قسمتی Silence In the Library/Forest of the Dead به قلم استیون موفات، نقش استراکمن لاکس را داشت).

اوج موفقیت این دو نفر و دلیل اصلی اینکه برای شورانر شدن در دکترهو گزینه خوبی هستند ولی سریال Inside no. 9 است. یک سریال آنتولوژی دارک کمدی که هر قسمتش ایده‌ی جدیدی دارد و از این نظر می‌شود گفت سال‌هاست برای نویسندگی در فرمت دکترهو تمرین کرده‌اند و آموزش دیده‌اند. از آنجا که خودشان هم بازیگران تئاتری مطرحی هستند، هر یک از آن‌ها و حتی مارک گتیس می‌توانند دکتر چهاردهمِ دوران آن‌ها باشند. ولی ممکن است ترجیح بدهند خودشان پشت دوربین بمانند و بازیگر تازه‌کار دیگری را دکتر چهاردهم معرفی کنند. در هر صورت، انتخاب این دو نفر، انرژی نو و جدیدی به دکترهو تزریق خواهد کرد و دوران جالب و متفاوتی را به طرفداران خواهد داد.

اما احتمال عملی این موضوع چقدر است؟ خب، اول از همه باید توجه کرد که Inside no. 9 تا همین سال ۲۰۲۱ هم در حال پخش است و سریال خیلی موفقی شده است. در کنار این‌ها، در شایعه‌ی مورد بحث، اصلاً اسمی از این دو نفر برده نشده و استنتاج شخصی من از این شایعه این است که منظور این دو نفر بوده‌اند. نکته سوم هم این است که هر دو این نویسنده‌ها اخیراً ابراز تمایل بازگشت بیشتر به تئاتر کرده‌اند. با این حال، امکان شورانر شدن آن‌ها کاملاً منتفی نیست. ولی مجبوریم به این گزینه برچسب احتمال کم بدهیم.

Viewing all 73 articles
Browse latest View live